نقد فرهنگ
ما و توبه‌ی «درخشان»، آنها و توبه‌ی «نوری‌زاد»

امروز ۱۷ دی ماه است و «حسین درخشان» برای سومین سال متوالی روز تولد خود را به تنهایی در کنج زندان خواهد گذراند. سرنوشت غم‌انگیز او پس از «توبه» و «بازگشت» و نحوه‌ی «استقبال» ما از او، درست نقطه‌ی مقابل «بزم جانانه‌ای» است که در هفته‌ها و روزهای اخیر به افتخار «توبه» و «بازگشت» فردی به نام «محمد نوری‌زاد» برپاشده است. در این بزم «آنها» هرچه «گناه» و «سیاهی» و «تاریکی» در کارنامه‌ی «نوری‌زاد» بود را به کلی نادیده گرفتند. حتی «سیئات» او را هم تبدیل به «حسنات» کردند.

دسته دسته به بازدید این «تازه وارد» می‌آیند: از سلطنت‌طلب و منافق، لیبرال و  کمونیست، سکولار و مذهبی و مکلاه و معمم. آن سوتر یکی اسپند دود می‌کند. یکی طاق نصرت می‌زند. یکی گوسفند قربانی می‌کند. یکی نقل و نبات پخش می‌کند. پارچه زده‌اند و «بازگشت ظفرمندانه»اش را تبریک ‌گفته‌اند. ناصحان مشفق، آداب «غنی‌سازی توبه» و ترتیب «غسل تعمید سیاسی» به او می‌آموزند.  مرشدانِ طریق، راه «تقرب» هرچه بیشتر به درگاه «اپوزیسون» را نشان می‌دهند و  اسرار نائل آمدن به درجات عالیه «ضد انقلاب» را بر او فاش می‌کنند. واقعا مرحبا به این همه «کرامت» و «بزرگواری»‍! احسنت به این «پرده پوشی» و صدآفرین به این «جاذبه‌ی حداکثری»! گوارای وجود این «لعبت بی‌بدیل» و این «درّ بی‌نظیر» که به چنگ آورده‌اند!

 

حقیقت این است که بنده‌ی نوعی هیچ‌وقت از «نوری‌زاد» و آثار ‌او خوشم نمی‌آمد. نه دیروز و نه امروز. از نظر من امثال «نوری‌زاد» حتی آن زمانی که خودشان گمان می‌کردند در حال خدمت به نظام جمهوری اسلامی هستند، حاصل کارشان در عمل غالبا به ضرر نظام و مایه‌ی بدنامی و آبروریزی بود. الان هم خیلی اتفاق خاصی نیافتاده است. این که بعضا به این قبیل افراد «اعتنا» می‌شد هم بیشتر به دلیل «کمبود امکانات» بود. واضح است که او خود محصول برخی «حمایت‌»های خاص و «روابط» ویژه بود. و چه بسا از همین نقطه هم دچار توهم گردید. در میان کودکانی که با ناز و نعمت بزرگ می‌شوند اصولا برخی عوارض شایع است. واقعا آیا اگر «نوری‌زاد» بهره‌مند از این مواهب نبود، اساسا امروز نامی داشت که کسی به نوشته‌های او اعتنا ‌کند؟ آیا جز این است که امثال او  بدون این «روابط» و «حمایت‌»ها «لم یکن شیئا مذکورا»؟

بگذارید اصلا فرض را بر آن بگذاریم که کسی روزگاری مدعی دفاع از عدالت بوده و درباره‌ی محرومین و مستضعفین برنامه تلویزیونی می‌ساخته است. حال اکنون از گذشته خویش توبه کرده است و برای اصلاح امور مملکت دست به دامان «بنگاه تجاری – سیاسی رفسنجان» می‌شود. باکی نیست. بالاخره هر کس انتخابی دارد.

گیریم که کسی روزگاری منتقد روحانیون و علمایی بوده که نزدیکان آنها فعالیت تجاری و اقتصادی دارند. حال توبه کرده است و با آنها به درد و دل می‌نشیند و  به آنها شکایت می‌برد. منعی نیست. بالاخره هرکس به کسی امید می بندد.

به فرض که کسی روزگاری مدعی مبارزه با رانت‌خواری‌ و ویژه‌خواری آقازاده‌ها بوده باشد. اکنون تصمیم به توبه گرفته باشد و «هم پیاله» و «همکار» آقازاده‌ای شده باشد که وجودش آکنده از رانت‌ها و مواهب حاصله از قراردادهای کلان و پرسود موسسات عمومی و دولتی با دفتر انتشاراتی‌‌اش است. چه اشکالی دارد؟ بالاخره هرکس دوستی هم‌شأن خود را می‌پسندد.    

به فرض که کسی روزگاری مدعی دفاع از فقه پویا و علمای روشن‌بین و آگاه به زمان بوده است.  حال توبه کرده است و از فقیهی جهت «خروج» دعوت می‌کند که اگر دنیا را آب ببرد، منطقه را انقلاب فرا گیرد و کشور در آتش فتنه‌ بسوزد، مهمترین دغدغه و مسئله ایشان نمایش یا عدم نمایش «تصویر حضرت ابالفضل (ع)» در تلویزیون و «شایعه ترویج مسیحیت در قم» است. به هر حال هرکس اولویت‌هایی دارد.

به فرض که کسی آن اندازه مورد مسامحه‌ی دستگاه قضا باشد که بتواند پانزده نامه خطاب به شخص اول مملکت منتشر کند که در آن انتقاد و اتهام و افترا به هم آمیخته شده است. در عین حال راست راست راه رود و حتی درب «دفتر بازرسی» شخص اول مملکت هم به رویش باز باشد. حال اگر این فرد باز هم حسرت و آرزوی دوران «طلایی» دستگاه قضا در «دهه شصت» را در دل داشته باشد و از رییس وقت آن یعنی جناب «موسوی اردبیلی» برای احیای آن شیوه‌ی «عدالت‌ورزی» استمداد کند، واقعا بر او حرجی نیست. بالاخره هرکس میزانی ظرفیت و درجه‌ای انصاف دارد.

اصلا به فرض که کسی «سید علی خامنه‌ای» را رها کند و نامه‌ی فدایت شوم برای «شیخ یوسف صانعی» بنویسد. چه جای گله و شکایت؟ بالاخره هرکس سلیقه‌ای دارد و هر زلیخایی «یوسف»ی.

آنچه در این میان مایه‌ی تعجب و شگفتی است، اینکه چرا هیچ‌کس نمی‌پرسد که مگر «زشتی»‌ها و «تاریکی»‌ها در کارنامه‌ی این حکومت، چیزی جز حاصل جمع «زشتی‌ها» و «تاریکی‌ها» در کارنامه‌ی امثال «نوری‌زاد» است؟ آدم‌های این حکومت که از مریخ نیامده اند. ایشان که در راستای اصلاح همه امور مملکت رهنمود می‌دهند و از صدر و ذیل و زمین و زمان انتقاد می‌کنند، چرا قدری از «سیاهی»ها و «تاریکی»ها در کارنامه خود نمی‌گویند؟ چرا افشاگری را از خود آغاز نمی‌کنند؟ اینکه فهرستی از معایب و اشکالات و مفاسد موجود را تهیه کرده و بخواهند موضع حق به جانب گرفته و به جای مقامات از ملت عذرخواهی کنند که نمایشی فریبکارانه بیش نیست. صرفا نوعی رد گم کنی است. «نوری‌زاد» اگر قصد اصلاح دارد بهتر است از خود شروع کند. مگر علیه «فربگان» نمی‌نویسد و از «رانت‌خواری» شکایت نمی‌کند؟ لااقل از یک نمونه‌ی مربوط به خود شروع کند. مثلا  توضیح ‌دهد که چگونه توانست برای اولین بار در تاریخ تلویزیون ایران یک به اصطلاح «سریال تاریخی» را با پولی که معلوم نبود از کجا آمده شخصا بسازد و بعد به مبلغی گزاف به تلویزیون بفروشد؟ مگر «رانت» شاخ و دم دارد؟ و از آنجا که یکی از شروط توبه آن است که «گوشت‌»های حاصله آب شود، طبعا ایشان باید سریعا نسبت به بازگردان اموال و املاکی که از طریق این «رانت‌ها» بدست آورده‌ اقدام ‌کند.  اصلا اگر این حکومت حقیقتا آن اندازه «سیاه» است که او در نوشته‌ها و نامه‌هایش ادعا می‌کند، آیا خوردن  اموالی که از طریق روابط خاص با صاحب قدرتان در این حکومت بدست آمده جایز است؟

«توبه»‌ی نوری‌زاد و خود او فی‌نفسه آنقدر اهمیت ندارد که موضوع اصلی این نوشته باشند. آنچه توجه به این «مثال» را در اینجا ضروری کرد، نحوه استقبال و پذیرفته شدن او در اردوگاهی است که تا چندی قبل ظاهرا در ستیز با آن بود. همان‌گونه که در ابتدای این نوشته اشاره شد، «بزمی مجلل» و «جشنی مفصل» برایش ترتیب داده‌اند. روی‌ها همه گشاده و آغوش‌ها همه گشوده است. او را بر صدر نشانده‌اند و همه‌‌ی صفحه‌ها و تریبون‌ها را در اختیارش گذاشته‌اند. حتی بعضا به سازی که او می‌زند «حرکات موزون» انجام می‌دهند. 

نقطه‌ی مقابل او  جوانی است که چند سال قبل، از خیل لشکریان جبهه‌ی مقابل به سوی این خیمه آمد. در حالی که تیرهای دشمنان بر او نازل بود. برخی به دلیل سوابقش، در قصد و نیت او تردید کردند. اما با کمی دقت می‌شد در او نشانه های «صدق» را دید. صاحب این قلم و جمعی دیگر همان زمان بر این باور بودیم که باید به او فرصت داد تا در میدان سهمگین نبرد، حقیقت و ماهیت این «بازگشت» را آشکار نماید. این فرصت اما از او دریغ شد. اکنون بالغ بر ٣ سال است که او در کنج زندان است.

جوانی که از او سخن می گوییم در خانواده ای اصیل و با گرایش های مذهبی و انقلابی زاده شد. عموی او از شهدای انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی بود. اذان را در گوش او شهید بهشتی خوانده بود و خطبه ی عقد  او را حضرت آیت الله خامنه‌ای خوانده بودند. در جوانی اهل هیأت و مسجد بود و همچون بسیاری از هم نسلان ما مرید شهید آوینی. جوانی باهوش و آشنا به فناوری های رسانه ای جدید و نیز اهل قلم بود. امواج دوم خرداد، او را با خود برد. عاقبت جلای وطن کرد و از اصل خود دور افتاد. در آن سالهای دوری، مدتی از قلم و دانش فنی خود به ناحق و در راه باطل استفاده کرد. از سرِ بلندپروازی و ماجراجویی به سفرهایی رفت که نباید.  

اما از چند سال قبل، به تدریج نشانه هایی از تغییر دیدگاه ها و مواضع در او مشاهده شد. در غرب به دانشگاه رفته بود و با افکار روشنفکران ضد استعماری و ضد امپریالیسم آشنا شده بود. آلودگی‌های مالی و وابستگی‌ برخی مدعیان روشنفکری و اصلاح طلبی به محافل قدرت غربی را از نزدیک مشاهده کرده بود. رفته رفته کارش به جدال قلمی و ستیز رسانه‌ای با اپوزیسیون خارج‌نشین کشید.  اطلاعات مهمی از وابستگی های آنها را افشا کرد. به دلیل این اقدامات به شدت مورد حمله‌ی قرار گرفت. علیه او به دادگاههای غربی شکایت کردند و برخی رسانه‌هایی که او راه اندازی کرده بود را مسدود کردند. برای تخریب شخصیت او و جلوگیری از بازگشت او، تهمت‌ها و دروغ‌های بسیار علیه او نشر دادند. افرادی که خود جیره‌خوار بیگانگان بودند، ادعا کردند که این جوان را صهیونیست‌ها استخدام کرده‌اند برای جاسوسی در ایران! و افسوس که برخی در ایران در دام این حیله افتادند.

 

در حالی که برخی دیپلمات‌های ما خجالت می‌کشند در خارج از کشور از امام خمینی و انقلاب سخن بگویند، او با ادبیاتی متفاوت به دفاع از انقلاب اسلامی پرداخت و امام خمینی را «قهرمان خود» معرفی کرد. با توجه به تسلطش به زبان، در رسانه‌های غربی از مواضع سیاسی نظام جمهوری اسلامی، خصوصا در ماجرای پرونده‌ی هسته‌ای، دفاع می‌کرد. در وبلاگ خود نیز رسما به خطاها و لغزش‌هایی که در گذشته داشت اذعان کرد. گفت که قصد بازگشت به کشور دارد و آماده است که به خاطر برخی اعمال گذشته اش در محاکم جمهوری اسلامی هم محاکمه و مجازات شود. 

در حالی که بسیاری از سیاسیون حرفه‌ای و فعالین فتنه‌های پس از انتخابات با ابراز ندامتی صوری  و اعترافی نمایشی آزاد شدند، این جوان هنوز در زندان است. و شگفت اینجا است که او اعترافاتش را نه در زندان، که در فضای خارج از کشور بیان کرده بود. او با هزار امید و انگیزه آمده بود و حاضر به هرگونه خدمتی در راستای مواضع و عقاید تازه خودش هم بود. استعداد و قابلیت‌هایی داشت که در این سه سال در کنج زندان به هدر رفت. و راستی مگر بنا بود چه کند؟ چه می‌توانست بکند؟ کاری علنی‌تر و آشکارتر از کار رسانه وجود دارد؟ ساده‌تر از کنترل خروجی یک فعال رسانه‌ای کنترلی هست؟ چرا به او فرصت داده نشد؟ چرا قدر او دانسته نشد؟

صاحب این قلم به اتفاق تنی چند از فعالین فرهنگی، دانشگاهی و رسانه‌ای، چندی قبل نامه‌ای به محضر رهبر معظم انقلاب نوشتیم و ضمن بیان دیدگاه خود درباره سوابق «حسین درخشان» و وضعیت او، درخواست کردیم که او مشمول رأفت و رحمت اسلامی قرار گیرد. بر اساس شنیده‌ها معظم له در پی این نامه دستوری جهت بررسی صادر فرموده‌اند. این خبر ما را امیدوار کرد. چشم به راه اعیاد ربیع الاول هستیم. 

--------------------------------------------------------------

بازتاب و واکنش:

- ما و توبه‌ی «درخشان»، آنها و توبه‌ی «نوری‌زاد». سایت الف. (با حذف یک پاراگراف).

- توهین به مرجعیت برای تطهیر تائب. سایت «روات حدیث». (واکنشی به همان پاراگرافی که «الف» بعدا حذف کرد.)

- آیا حسین درخشان عفو می‌شود؟!، سایت «تریبون مستضعفین».  

- مورد عجیب حسین درخشان. وبلاگ «زمانه».

- بررسی درخواست عفو حسین درخشان. روزنامه «روزگار».

- دفاع جانانه الف از حسین درخشان: او را آزاد کنید. سایت «خودنویس».

- الف: رهبر درخواست عفو حسین درخشان را بررسی می کند. سایت «دیگربان».

پيام هاي خوانندگان ()    link     شهاب اسفندیاری -شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

جغرافیای علوم انسانی؛ از «رم» تا «قم»

 دوست فاضل و گرامی‌ام «محسن حسام مظاهری» لطف کرد و نظرم درباره‌ی مقاله‌ی اخیرش «علوم انسانی قمی» را جویا شد. نوشته‌ی زیر بنا بود کامنتی باشد ذیل مقاله‌ی ایشان که به دلایلی از جمله طولانی شدن آنرا اینجا می‌گذارم. از آنجا که مقاله‌ی «علوم انسانی قمی» در امتداد مقاله‌‌ای با عنوان «مار ماهی» است که جناب مظاهری چندی قبل نوشته بودند، مفید دیدم که ابتدا حاشیه‌ی خودم بر مقاله‌ی پیشین ایشان را اینجا بیاورم و سپس به مقاله‌ی دوم بپردازم. برای آنها که احیانا فرصت خواندن دو مقاله فوق را نیافته‌اند اجمالا عرض کنم که مقاله‌ی «مار ماهی» در نقد - و در واقع ذمّ - پدیده‌ی «حجت الاسلام دکتر»ها نوشته شده بود و مقاله‌ی اخیر نیز در نقد - و در واقع ذمّ - آن چیزی است که ایشان «علوم انسانی قمی» ‌نامیده‌اند.

 -----------------------------------

 الف – درباره‌‌ی مقاله‌ی «مار ماهی»

 سلام برادر،

 با اغلب جزئیات انبوه و کمی پراکنده‌ی این نوشته مشکلی ندارم. البته ادبیات‌تان گاهی بی جهت رنگ «توهین» و «تحقیر» یافته است که بخشی از مخاطب اصلی آن یعنی «حجت‌الاسلام دکتر»ها را می‌تاراند. چه نیاز که همان ابتدا آن‌ها را به تلویح «منافق» بخوانی؟ استفاده از فلان «فونت» در «پاور پوینت» چه ایرادی دارد؟ بماند که «اینجا» در برخی محیط‌های دانشگاهی استفاده از پاور پوینت جنبه‌ی «بی‌کلاسی» و «تازه‌کاری» و «وابستگی‌ به جریان اصلی» را پیدا کرده است. 

اما نکاتی هم در باب کلیت بحث و نتیجه‌ای که خواسته‌اید بگیرید دارم.


۱- می‌پذیرم ‌که حوزه و دانشگاه به لحاظ تاریخی دو «هویت» جداگانه یافته‌اند. اما آیا این دو هویت ذاتی و ثابت و ابدی و ازلی است؟ 
۲- این‌که حکم کنیم این دو هویت «باید» جدا بمانند بر چه اساسی است؟ آیا این دلیل که یک نفر وقت نمی‌کند در هر دو عرصه «مجتهد» شود کافی است؟ مگر کارکرد حوزه و دانشگاه صرفا این است که «مجتهد» تولید کنند؟
۳- آیا می‌توان برای یک «تیپ» از روحانیت به صرف این ادعا که آن تیپ «اصیل‌تر» است فضیلت و ارزش قائل شد؟ چه کسی معیار این قضاوت است؟
۴- گمان نمی‌کنید یک مشکل عظیم‌تر و پیچیده‌تر اجتماعی به نام «مدرک‌گرایی» را به حدود موضوع «حجت‌الاسلام‌دکتر»ها فروکاسته‌اید؟
۵- آیا وضعیت و آمار تولید علم در میان اساتید علوم انسانی در دانشگاه‌ها آن اندازه درخشان هست که صرف پایین بودن تولید علم توسط «حجت‌الاسلام دکتر»ها را دلیل بر عدم مطلوبیت این گروه بدانیم؟ 
۶- پدید آمدن حوزه‌های «بینا-رشته‌ای» که برخی عرصه‌های علمی بسیار غریبه همچون مهندسی و هنر را با نگاه به نیازها و کارکردهای جدید پیوند داده است آیا نمی‌تواند مبنایی برای برقراری پیوندهای علمی میان حوزه و دانشگاه باشد؟ طبعا می‌دانید که کسانی که در حوزه‌های «بینا-رشته‌ای» تحصیل می‌کنند هرگز «مجتهد» هر دو عرصه نیستند. آنها بخشی از متون این حوزه و بخشی از متون آن حوزه را با هدف و غایت خاصی می‌خوانند.

 ضمنا چون به شهید مطهری اشاره داشتید این دو جمله از ایشان هم بد نیست در خاتمه ذکر کنم:
«هر علمی که به حال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است‏ آن را باید از علوم دینی شمرد ، و اگر کسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل کند ، مشمول اجر و ثوابهائی که در تحصیل علم گفته شده هست» (ده گفتار - ص ۱۷۱).

«حوزه های علمیه ما اگر از محدودیتهای مصنوعی که خود برای خود به وجود آورده اند خارج گردند و با استفاده از پیشرفت علوم انسانی جدید به احیاء فرهنگ کهن خود و آراستن و پیراستن آن بپردازند و آنرا تکمیل نمایند و به‏ پیش سوق دهند (که آمادگی تکامل و پیشروی دارد) می‏توانند از این انزوای‏ حقارت آمیز علمی خارج شوند و کالاهای فرهنگی خود را در زمینه های مختلف‏ معنوی، فلسفی، اخلاقی، حقوقی، روانی، اجتماعی، تاریخی با کمال افتخار وسربلندی به جهان دانش عرضه نمایند» (پیرامون جمهوری اسلامی ص ۳۳).

  

ب – درباره‌ی مقاله‌ی «علوم انسانی قمی»

 سلام دوست عزیز،

 این مقاله‌، یک حسن بزرگ دارد و آن برجسته نمودن نسبت «دانش» و «جغرافیا» است. این پرسش که محیط و مکان و جغرافیای تولید معرفت چه تأثیراتی بر خود آن معرفت می‌تواند داشته باشد از مباحثی است که امروزه مورد توجه برخی اندیشمندان، خصوصا پست‌مدرن‌ها و فمینست‌ها، قرار گرفته است. اما متاسفانه در نوشته‌ی شما نسبت «جغرافیا» و «معرفت» تنها در مورد آنچه که «علوم انسانی قمی» نام نهاده‌ای، مورد تاکید قرار گرفته است و در مورد سایر علوم، از جمله «علوم انسانی رُمی»! به گونه‌ای سخن گفته شده که گویی آنها «لا مکان» و «جهانشمول» هستند.

 از جهت محتوا نیز این نوشته، به طرز غریبی، مبتلا به اغلب همان «ویژگی‌ها و اشکالات»ی است که شما بر برساخته‌ی «علوم انسانی قمی» بار کرده‌اید. و راستی عجیب نیست که پژوهشگری «بی‌موضع» در بررسی پدیده‌ای اجتماعی «ویژگی‌ها» و «اشکالات» را یک جا دسته‌بندی کند؟

 راستش من به دلیل دوری جغرافیایی بیشتر به دنبال درک «کانتکس» این نوشته بودم و دریافتن مرجع ضمیر «آنچه این روز‌ها در محیط‌های دانشگاهی علوم انسانی می‌گذرد». کامنت همسر گرامی‌تان بر نقد جناب دیانی، موضوع را برایم روشن کرد. جسارتا، اگر به شما برنمی‌خورد اجازه بدهید با استفاده از ادبیات خودتان در این مقاله حرفم را صریح‌تر بیان کنم: 

 ای کاش بجای استفاده‌ی «سطحی» و «ساده‌انگارانه» از علوم انسانی جهت ارائه‌ی مطالعه‌ای شتابزده  و «کنکوری» از «علوم انسانی قمی» که «معطوف به رد آن» است، و نیز بجای نوشتن متنی مطول (کمیت گرا)  که در «شرایطی خاص» و بنا به ضرورت هایی «سیاسی و حتا اعتقادی» نوشته شده است؛ یک یادداشت یا بیانیه کوتاه در تجلیل از استاد راهنمای خویش یا اساتید مورد علاقه‌تان می‌نوشتید و بازنشسته شدن و یا قطع همکاری آنها را محکوم می‌کردید و عدم شایستگی افراد جایگزین را فریاد می‌زدید. در این صورت شاید ما هم  ‌بیانیه‌ی شما را امضا می‌کردیم. نیازی به این همه آسمان و ریسمان نبود.

و اما چند نکته:

 ۱- نوشته‌اید «علوم انسانی قمی اساسا یک پدیده خاص،محصول شرایطی خاص، و زاییده‌ی نیازها و ضرورت‌هایی غیرعلمی (؟!) و عمدتا سیاسی و حتا اعتقادی است» است. اولا «ضرورت غیرعلمی» یعنی چه؟ ثانیا چه اشکالی دارد که یک «ضرورت غیرعلمی» منجر به شکل‌گیری یک معرفت یا دانش یا رشته یا شاخه‌ی «علمی» بشود؟ ثالثا مگر این جمله شما درباره بسیاری از علوم دیگر صدق نمی‌کند؟ مگر «جامعه شناسی» در «خلأ» زاییده شد؟ مگر «مطالعات فرهنگی» محصول شرایطی خاص و زاییده نیازها و ضرورت هایی سیاسی نبود؟

 ۲- حتی اگر توصیف شما را بپذیریم به نظرم شرافت اخلاقی «علوم انسانی قمی» بر «علوم انسانی تهرانی» در این است که «ایدئولوژی» و  «سیاست» و «جغرافیا» و «موضع»اش را پنهان نمی‌کند. اگر این موارد به دلیل خوف قدرت و حکومت پنهان می‌شد قابل درک بود. اما متاسفانه گاه این موارد تنها به این دلیل پنهان می‌شود که حاملان این علوم نقش «بی‌طرف» و «بی‌موضع» را ایفا کنند. بدین ترتیب می‌توانند مخالفان خودشان را نه مخالف فلان موضع سیاسی و ایدئولوژیک بلکه «مخالف علم» و «دشمن علوم انسانی» معرفی کنند. بازیگری در چنین نمایشی به نظرم غیراخلاقی است. ولو آن که اشک دانشجویان و مخاطبان آن نمایش هم درآمده باشد. طبعا این سخن بدین معنا نیست که حذف اساتید «باسواد» و «به روز» از دانشگاه به صرف دلایل سیاسی را عملی «اخلاقی»، «مطلوب» و حتی «مفید» به حال نظام است. من چند سال پیش در مطلبی با عنوان «برکات آزادی بیان اندیشه» در این خصوص نوشته‌ام.

۳-  یک تصویر نسبتا رومانتیک و انتزاعی از پدیده‌ای به نام «پژوهشگر علوم انسانی» در نوشته‌های شما محسوس است. این پدیده موجودی است «بی موضع»، «بی مرز»، «بی‌زبان و بی‌لهجه»، «بی‌هویت»،  فاقد هرگونه «اعتقاد» و عاری از هرگونه گرایش «سیاسی» که از «افق اعلا» به مدد تلسکوپ «متدولوژی» جنبنده‌های ریز زیر پای خود را مشاهده می‌کندو بعضا برای آنها با بلندگو احکامی صادر می‌کند. . واقعا تصور می‌کنید یک پژوهشگر قادر است صبح که به محل کار می رود مواضع، هویت‌ها، اعتقادات، و گرایش‌های سیاسی‌اش را دم درب آویزان کرده و با روپوشی سفید و خالی از هرگونه تعین و هویت به کار علمی و پژوهشی‌ بپردازد؟

 ۴- عالی‌ترین و ناب‌ترین و عمیق‌ترین «علوم انسانی»، به نظر بنده‌، آن دسته از علوم انسانی هستند که اصلِ علوم انسانی را به چالش می‌کشند و مورد پرسش قرار دهند و ادعاهای گزاف آن را رد می‌کنند. ای‌کاش «علوم انسانی قمی» ما چنین ظرفیتی داشت. فعلا آنچه من می‌بینم و در توصیف شما هم به نوعی می‌شود دید، بیشتر بسط همان علوم انسانی موجود است. که البته به عنوان مقدمه خوب و بلکه ضروری است.

 ۵- بد نبود بودجه‌ای که دولت جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در دهها دانشگاه سراسر کشور خرج صدها دانشکده و گروه علوم انسانی و هزاران استاد علوم انسانی و صدها هزار دانشجوی علوم انسانی کرده و می کند را هم محاسبه می کردید و  با مجموع بودجه چند مؤسسه‌ى علوم انسانی در قم مقایسه می کردید.

 ۶- خیلی مایلم بدانم حوزه علمیه قم ایدآل مد نظر شما چه شکلی است؟ از وجود موسسات پژوهشی جدید و منظم، با کتاب ها و مجلات متنوع، ساختمان های تمیز و مرتب که مجهز به کامپیوتر و متصل به اینترنت هستند، و نیز از تحصیل و تدریس «علوم انسانی غربی» در آن جا که  خوش‌تان نمی‌آید. ظاهرا این چیزها تنها شایسته‌ی اساتید و دانشجویان «علوم انسانی تهرانی» است. اهل نوستالژی روستا و خاک و خل و گاو و گوسفند و کاه‌گل و چراغ گردسوز و این چیزها هم که نیستید؟ نکند نوستالژی وضعیت حوزه های علمیه قبل از انقلاب را دارید؟ آن حوزه هایی که – صرف از نظر موارد استثنا - تقریبا هیچ ربطی به تحولات جامعه‌ی پیرامون خود نداشتند، چه رسد به تحولات دنیا؟ آن حوزه‌هایی که کاسه‌ی فرزند خمینی را آب می‌کشیدند و مطهری‌ها و بهشتی‌ها را فراری می‌دادند؟ در واقع می‌خواهم بدانم آیا کاملا به ابعاد نتایج عملی  نوشته‌ی خویش وقوف دارید؟

 ۷- مقدمه‌ی تاریخی شما به نظرم ناقص و غیر دقیق است. اولا ماجرای مجادلات «علوم انسانی» و «نهاد دین» به دهه ۷۰ باز نمی‌گردد. حتی به آن یکی دو مورد در دهه ۴۰ و ۵۰ هم باز نمی‌گردد. این جدال را از هنگام ورود علوم و اندیشه های جدید از اروپا به ایران و در مبارزات دوران مشروطه هم می‌توان دید. ثانیا، انتشار سلسله مقالات «قبض و بسط» دکتر سروش در سال ۱۳۶۷ در کیهان فرهنگی شروع شد. ایشان تا سالها بعد، همچون برخی علمای قم، برنامه ثابت هفتگی در رادیو سراسری جمهوری اسلامی داشت، عضو هیات امنای بنیاد دایره المعارف اسلامی بود و در جلسات با رهبر انقلاب شرکت می‌کرد. شخصا از یکی از مدیران وقت رادیو شنیدم که از آیت الله خامنه‌ای در مورد ادامه برنامه دکتر سروش سوال شده بود. گفته بودند: (نقل به مضمون) «این مقالات «قبض و بسط» ایشان ربطی به دین ندارد ولی مباحث ایشان در رادیو مفید است و مانعی ندارد ادامه یابد.» درگیری‌های عمومی سروش با برخی علمای قم و  حملات برخی نیروها به جلسات او پس از سخنرانی‌اش با عنوان «انتظارات دانشگاه از حوزه» در اصفهان در سال ۱۳۷۳ آغاز شد. اتفاقا او در این سخنرانی بحثی از فقه و کلام و قبض و بسط بیان نکرده بود، بلکه «شبهاتی» درباره‌ی حوزه و علما و کتاب‌هایی مانند «مفاتیح الجنان» مطرح کرد. فتأمل! 

 ۸- حیرت‌انگیز‌ترین گزاره‌ی نوشته‌ی شما، به نظر من، آخرین جمله در پی‌نوشت‌ها بود. یعنی چی که «جای علوم انسانی ... در قم نیست»؟! تصور کنید یک نفر در ملأ عام بگوید «جای فیزیک در یاسوج نیست»! عقلا چگونه به او نگاه خواهند کرد؟ اصلا چه کسی صلاحیت دارد چنین احکامی صادر کند؟ مردم قم و یاسوج طی یک رفراندوم محلی؟ شاید. یک مرجعِ تقلیدِ نگرانِ وقت و عاقبت طلاب؟ ممکن است.  اما خارج از این دو مقام، شنیدن چنین گزاره‌ای آدم را یاد اریستوکرات‌ها و سکسیست‌ها و ریسیست‌ها می‌اندازد. یاد نظام‌های اشرافی و طبقاتی که در آنها علوم منحصر به طبقات خاصی بود و برخی طبقات از آن محروم بودند. یاد روشنفکران مردسالار عهد روشنگری اروپا  مثل «ژان ژاک روسو» که زن‌ها را لایق برخی علوم نمی‌دانستند و تنها آموزش خانه‌داری و تربیت فرزند را برای آنها کافی می‌دانستند. یاد نژادپرستانی که معتقد بودند خدا سفیدپوستان را برای برخی کارها آفریده و سیاهپوستان را برای برخی کارهای دیگر و لذا سیاهپوستان لازم نیست علم و دانش بیاموزند. 

۹- به نظرم یکی از ریشه های مشکل این است که هنگام مواجهه با برخی مسئله‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در زندگی و کار روزمره، احساس می‌کنیم که لزوما باید یک تئوری عظیم و مخوف و پیچیده و یک «ابر روایت» کلان برای توضیح آن ارائه کنیم که همه مسائل مشابه در اقصی نقاط عالم از آدم تا قائم (عج) را بشود با آن توضیح داد. این حال غالب در علوم انسانی قدیم بود. زمانه عوض شده است، برادر.

۱۰- روزگار غریبی است. آن نویسنده‌ی مسلمان و انقلابی و حتی مدعی «آنارشیسم عمیق»، که مایه‌ی افتخار نسل سوم انقلاب است، برای کوبیدن «اقتصاد نفتی» و «مدیریت دولتی» کتابچه‌ای می‌نویسد و خواسته یا ناخواسته، با آمیختن رطب و یابس، آن چنان از منحط‌ترین شکل محافظه‌کاری و سرمایه‌داری (نئولیبرالیسم) تمجید و تجلیل می‌کند که «میلتون فریدمن» اگر از گور بر می‌خواست انگشت به دهان می‌ماند و معترض می‌شد که: «دیگر نه اینقدر»! و محسن حسام مظاهری عزیز، که از او طراوت و شالوده‌شکنی و نو در انداختن انتظار می‌رود، حرف‌هایی می‌زند که پیرِ جامعه‌شناسان منجمد در قرون ماضی، چند دهه قبل می‌زدند. مگر او معتقد نیست که «هر چیز باید سر جای خودش باشد»؟ مگر بر تارک وبلاگ‌اش ننوشته «رحم الله من عرف قدره»؟

ببخشید اگر لحنم تند بود. به گمانم قبلا آنقدر در مدح شما و نیز در نقد «فرهنگ علمایی» نوشته‌ام که این حرف‌هایم خدای ناکرده حمل بر حب و بغض، یا غرض و سوء نیت نشود.

  به امید دیدار

پيام هاي خوانندگان ()    link     شهاب اسفندیاری -چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

درباره‌ی شیعیان هاوانا

الان که این مطلب را می نویسم، سوار بر هواپیما هستم در فرودگاه هاوانا (کوبا) و عازم کشوری دیگر. هواپیمای بویینگ 747 ایران ایر که یک هیات بلند پایه ایرانی را دیروز به کوبا آورد در فرودگاه دیده می شود. البته سفر غیر رسمی ما به این سفر رسمی ربطی ندارد. توفیق دست داده تا به همراه یک روحانیِ آرژانتینیِ لبنانی الاصلِ ساکن قم، سفری به چند کشور منطقه آمریکای لاتین داشته باشم. سفری که تجربه ها و آموخته های بسیار به همراه داشت و امیدوارم بعدها بتوانم بخشی از این دریافت ها را منعکس و منتقل کنم.

در اقامت چند روزه در کوبا، در مرکز اسلامی شیعیان این کشور حضور یافتیم. البته استفاده از واژه ی پر طمطراق «مرکز» برای توصیف آن خانه ی محقر و ساده که در یکی از محروه ترین مناطق شهر هاوانا واقع است، خیلی اغراق آمیز است. خصوصا که بدانیم درباره ی خانه ای در یکی از محروم ترین مناطق از پایتخت کشوری صحبت می کنیم که متوسط حقوق ماهانه در آن شانزده دلار است. اما در این خانه ی محقر و در این منطقه ی محروم، زنان و مردانی را می بینی که خورشیدهای تابان ایمان و کوه های استوار یقین اند و به ذکر الله و توسل به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) مشغولند. این خانه همان خانه ای است که «اذن الله أن یرفع و یذکر فیها اسم الله». عظمت این خانه ی محقر تا بدانجا است که گویی همه ی مرزهای زمان و مکان و فرهنگ در آستانه ی آن فرو می ریزد. انگار نه انگار که آن رسولی – صلوات الله علیه - که این مؤمنین و مؤمنات پیامش را به گوش جان شنیده اند هزار و چهارصد ساله پیش مبعوث شده بود. انگار نه انگار که خانه ی اهل بیت او در مدینه النبی، پانزده هزار کیلومتر با این خانه ی محبان اهل بیت در هاوانا فاصله دارد. و انگار نه انگار که این بزرگترین جزیره ی منطقه ی کارائیب، شصت سال (1898 تا 1959) تحت سیطره مطلق فرهنگ آمریکایی بوده است  و پنجاه سال (1959 تا کنون)، در سلطه ی مطلق کمونیسم. پرچم حرم امام رضا (ع) همه ی این مرزها و فاصله ها را درنوردیده و اکنون در کنار پرچم کوبا زینب بخش دیوار این خانه شده است.  تصویر خمینی کبیر – احیاگر اسلام و مکتب اهل بیت (ع) هم البته اینجا است. و چرا نباشد، که اوست کلید فهم این تقارن ها و پیوندهای زمانی و مکانی و فرهنگی.

در این خانه شخصیت هایی می بینی که تجسم مسلمانان صدر اسلام و اصحاب رسول الله (ص) هستند. در اوج فقر و محرومیت چنان از جان و مال و زندگی خود در راه اسلام مایه گذاشته اند که حیرت انگیز است. و البته برای ما متنعمان فرهنگ و جامعه ی اسلامی مشاهده ایمان و اخلاص این مومنان حقا مایه ی شرمساری است. «عبد الولی» یک جوان سیاه پوست کوبایی است که در دانشگاه هاوانا دانشجوی دکترای ریاضی است. او چند سال قبل به دین اسلام گرویده و شیعه شده است. آن اوایل برای رفت و آمد به آن مرکز شیعیان و شرکت در دعای کمیل به علت دوره راه مجبور بوده شش اتوبوس عوض کند و چهار ساعت در مسیر باشد. یکی دیگر از این شیعیان «معصومه» نام دارد. او پس از خواندن کتابی درباره حضرت فاطمه ی معصومه (س) عاشق ایشان شده و مسلمان می شود و نام ایشان را برمی گزیند. هنگامی که این زن ایمان می آورد، تعداد کل شیعیان کوبا از عدد انگشتان یک دست بیشتر نبوده است. آنها جایی برای دعا و نماز و عبادت نداشته اند. «معصومه» از مال دنیا تنها یک خانه داشته است با دو اتاق. او یکی از این دو اتاق را در راه اسلام می بخشد و اینگونه اولین «مرکز» شیعیان کوبا تاسیس می شود. از برکت آن اتاق، و با همت همان روحانی آرژانتینی که در سالهای متوالی در مناسبتهای مذهبی همچون ماه رمضان به این کشور سفر کرده، امروز تعداد شیعیان کوبایی به حدود سی و پنج نفر رسیده است. حتی یکی از آنها اکنون در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل است.

به مرور زمان و با کمک «مجمع جهانی اهل بیت (ص)» اکنون آن اتاق کوچک به خانه ای تبدیل شده است و «موسسه شرق» در قم -  که امر تبلیغ در حوزه آمریکای لاتین را بر عهده دارد - در ماه مبارک امسال یک روحانی ایرانی آشنا به زبان اسپانبولی را جهت تبلیغ به این کشور اعزام کرده است. اما هنوز فقر و محرومیت در این خانه محسوس است. تا بدانجا که لیوان های یک بار مصرف را هم می شویند و دوباره استفاده می کنند. کامپیوتر کهنه ی مرکز را روی زمین گذاشته اند و چهارزانو می نشینند تا از آن استفاده کنند. سرویس بهداشتی و شیرهای آب در دستشویی و آشپزخانه آنقدر کهنه و قدیمی است که تقریبا پوسیده است. به دلیل محدودیت واردات و گرانی، امکان تهیه بسیاری از وسایل ابتدایی مورد نیاز مثل جوهر پرینتر را هم ندارند. و مایه تاسف آن که ظاهرا وقتی امکانات و یا کتاب هایی توسط «موسسه شرق» و دیگر مراکز اسلامی در آمریکای لاتین به آدرس سفارت جمهوری اسلامی ایران در هاوانا فرستاده می شود تا تحویل شیعیان کوبا گردد، سفارت ایران همکاری نمی کند. به همین دلیل ما و آن روحانی آرژانتینی مجبور شدیم – و در واقع مفتخر شدیم – که چند کارتن کتاب و یک دستگاه پروژکتور و پرده را همراه با بار شخصی خود با هواپیما به کوبا بیاوریم. و البته در فرودگاه هاوانا این جعبه ها از دید ماموران گمرک و ماموران امنیتی پنهان نماند و کلیه کارتن ها را بازرسی کردند و مفصل پرس و جو می کنند از مبدا و مقصد کتابها و وسایل. آری،  دهها و صدها نفر در سفارتخانه های ایران در آمریکای لاتین صبح تا غروب «مشغول خدمت» هستند، آنوقت نهادهای مذهبی ما مجبورند کارتن های کتاب و امکانات اولیه تبلیغی را بر دوش یک روحانی آرژانتینی برای شیعیان کوبا بفرستند. 

ظاهرا سفیر فعلی ایران در کوبا، بر خلاف سفیر قبلی، تاکنون در مرکز شیعیان هاوانا حضور نیافته و حمایتی از ایشان نکرده است. احتمالا در شان ایشان نیست که به محله های فقیر هاوانا سر بزنند و با معدود شیعیان این کشور حشر و نشر داشته و از وضع آنها مطلع شوند. اما از قضای روزگار سفر ما به کوبا همزمان شد با سفر یک «هیات بلند پایه» از ایران به ریاست معاون اول رییس جمهور و با حضور تعدادی از وزرا. ظاهرا حدود یکصد نفر در این هیات حضور دارند. با خودم می اندیشم آیا کسی از این صد نفر به مرکز شیعیان خواهد رفت؟ آیا کسی از حال شیعیان خواهد پرسید؟ آیا کسی سراغی از «معصومه» و «عبد الولی» خواهد گرفت؟ آیا در مذاکرات رسمی مجوز ساخت مسجدی برای شیعیان درخواست خواهد شد؟

امیدوارم این نوشته تا قبل از خروج آقای رحیمی از کوبا به دست ایشان برسد. 

---------------------------------------

پ.ن:

نسخه اولیه این یادداشت امروز در روزنامه کیهان به چاپ رسید. داستان انتشار آن نیز خالی از لطف نیست. من در فرودگاه هاوانا و سوار بر هواپیما نوشتن این مطلب را شروع کردم. وقتی هواپیما فرود آمد، در فرودگاه پاناما آنلاین شدم. می خواستم مطلب را برای برخی سایت ها بفرستم اما دوستی که در آلمان دانشجو است و آشنایی در روزنامه کیهان دارد را در اسکایپ آنلاین دیدم. ماجرا را برای او تعریف کردم و این که این مطلب فوری است. ساعت حدود 10 صبح به وقت پاناما بود و حدود 5 بعد از ظهر به وقت آلمان و حدود 8 شب به وقت ایران. آنطور که بعد شنیدم ظاهرا صفحه 2 کیهان آن زمان بسته شده بود و به خاطر این مطلب صفحه بندی را تغییر می دهند. توقف ترانزیتی ما در پاناما کوتاه بود و دوباره سوار بر هواپیما عازم کشوری دیگر شدیم. به محض رسیدن دوباره ایمیلم را چک کردم. به وقت ایران ساعت حدود 2 نیمه شب بود. دوستم در آلمان لینک مطلب در سایت کیهان را فرستاده بود. در واقع چون سایت کیهان نیمه شب به روز می شود، من می توانستم در این سوی دنیا نوشته ای که دو سه ساعت قبل نوشته بودم را در روزنامه ی فردا صبح ایران بخوانم! 

پيام هاي خوانندگان ()    link     شهاب اسفندیاری -پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

دا‌ خوانی در ناتینگهام

درباره‌ی «دا» آنقدر گفته شده و نوشته شده که تردید دارم بتوانم حرف تازه‌ای اضافه کنم. بخشی از این تردید هم ناشی از آن است که به دلیل دوری، بسیاری از آن مطالب گفته‌شده و نوشته‌شده را نخوانده‌‌ام. اما «تجربه»‌ی خواندن «دا» برایم آن اندازه «خاص» بود که مرا وادارد درباره‌اش بنویسم. خصوصا آنکه در خواندن این کتاب تنها نبودم و گویی  سه شخصیت در مناسک «دا خوانی» همراه من بودند: اوریانا فالاچی، کوئینتین تارانتینو و آیت‌الله جنتی. در واقع هنگام خواندنِ متنِ این کتاب، دائم با این سه شخصیت دیالوگ داشتم و واکنش‌های این سه شخصیت به برخی فصل‌ها و بخش‌های «دا» را تصور و تجسم می‌کردم. در این‌باره در ادامه بیشتر توضیح خواهم داد.

قبل از هر سخنی درباره‌ی متن، دوست دارم نکته‌ای درباره‌ی کسی بگویم که این کتاب حاصل «اهتمام» اوست. آخرین کتاب خاطرات جبهه و جنگی که قبل از «دا» خوانده بودم «خاک‌های نرم کوشک» بود. آن هم کتاب ارزشمندی بود که «به اهتمام» کسی منتشر شده بود. نمی‌خواهم قضاوتی درباره‌ی افراد کنم. خصوصا که کُمیت خودم در این زمینه بسیار لنگ ‌می‌زند. اما طبعا «تفاوت» را هم نمی‌توانم نادیده بگذارم. آن کتاب مقدمه‌ای داشت که در آن گردآورنده، هم اشاراتی «عرفانی» آورده بود و هم از «روزگار» و «مسؤولین» گلایه‌هایی کرده بود. در انتهای کتاب هم تبلیغات «رنگیِ» آثارِ دیگرِ ایشان و ناشر اختصاصی‌ آثارشان آمده ‌بود. حتی در پی‌نوشت‌های کتاب هم «حضور» ایشان کاملا «محسوس» بود.

در مقابل، کسی که انتشار «دا» مدیون شش سال تلاش و صبوری او بوده است، در سراسر این کتاب جز نامی بر جلد، هیچ «ردی» از «خود» بجا نگذاشته‌است. اگر هم اشارتی هست، به قلم صاحب خاطرات است و در واقع تشکر و قدرشناسی است. و عجیب‌تر این که نثر کتاب چنان است که در هنگام خواندن نیز احساس نمی‌کنید با خاطراتی «شفاهی» مواجه هستید که توسط کسی دیگر به نگارش درآمده است. درست بر خلافِ کتاب «بابانظر» - که مدتی قبل مشغول خواندن آن شده‌ام - و به دلیل تلاش برای تبدیلِ لحن و ادبیاتِ «خودمانی» و «بی‌شیله پیله»‌ی گوینده‌ی خاطرات به نثرِ لفظ قلمِ  کتابی، ذهن خواننده دائم متوجه می‌شود که این خاطرات «پیاده شده» است. البته شاید یک دلیل هم این باشد که «بابانظر» واقعا حاصل «پیاده شدن» مصاحبه‌های ویدئویی گوینده‌‌ی خاطرات است. به همین دلیل از یک طرف گاه «پرش»‌ها و «حفره»‌هایی در روایت آن محسوس است که خواننده را سردرگم می‌کند و از طرف دیگر گاهی نیز شاهد اطناب و تفصیل در برخی  موضوعات «تخصصی» نظامی و مشخصات جغرافیایی مناطق عملیاتی هستیم که فایده‌ی چندانی برای خواننده ندارد. 

متن «دا» اما حتی در این اندازه هم ذهن خواننده از راویِ اصلی دور نمی‌کند. «دا» در واقع حاصل شش سال رابطه و تعامل دوسویه‌ی صاحب خاطرات و ثبت‌کننده‌ی آن خاطرات است. حاصل هفته‌ها و ماه‌ها «همزیستی»  این دو نفر است. شاید نقش سیده اعظم حسینی را بتوان به قابله‌ و پرستاری تشبیه کرد که نه تنها سیده زهرا حسینی را در زایمان دردناکی که به تولد «دا» انجامیده یاری داده است؛ بلکه با دلسوزی و خلاقیت خویش کمک کرده است که این نوزاد نورس، از «آب و گل» درآمده و این چنین «مقبول» عام و خاص شود. اوجِ هنر، و البته خلوصِ او، اینجا است که وقتی به «دا» می‌نگریم در ظاهر نشانی از سیده اعظم حسینی نمی‌بینیم. به تعبیر شهید آوینی او در روایت‌گری خود توانسته است «حجاب تکنیک» را خرق کند و «خود» را از میان بردارد تا تنها «او» دیده شود. و چقدر این «خلوص» در این دوران غبطه‌برانگیز است. البته اکنون که کتاب از چاپ صدم هم گذشته و تبدیل به یک «پدیده» شده است، به نظرم لازم است سیده اعظم حسینی بیشتر درباره‌ی آن سخن بگوید. خصوصا از آن «حاشیه‌»هایی که به گفته‌‌ی او به اندازه‌ی خود کتاب می‌شود.

یک تفاوت دیگر «دا» و «بابانظر» با کتاب «خاک‌های نرم کوشک» این است که دو کتاب نخست از زبان خودِ شخصیت هستند و سومی از زبان دیگران. به همین دلیل شخصیت اصلی دو کتاب نخست با همه‌ی شکوه و عظمتی که دارند و ستایشی که برمی‌انگیزند، برای مخاطب ملموس‌تر و انسانی‌تر هستند. در حالی که شخصیت کتاب سوم یک «قدیس» بی نقص و خطا و «اسطوره‌ی» ماوراء طبیعی است. بی جهت نبود که نویسنده‌ی «تپه‌های نرم کوشک» با پیدا شدن جسم و پیکر شهید برونسی به شدت مخالف بود! اگر در «دا» با برخی شوخی‌ها و شیطنت‌های شخصیت اصلی و مثلا دقت او در توصیف جزئیات ظاهر و رفتار آدمها مواجهیم، و در «بابانظر» شاهد دعوا و کتک‌کاری رزمنده‌ها بر سر خوردن کله‌پاچه و یا تصاحب غنائم از عراقی‌ها هستیم، یا مثلا می‌خوانیم که «بابانظر» و «حاج باقر قالیباف» بعد از چند روز گرسنگی رفته‌اند به شهر و با شش پرس شیشلیک دلی از عزا درآورده‌اند، در «خاک‌های نرم کوشک» تقریبا هیچ یک از این موارد را نمی‌بینیم. حتی «ترک اولی»ا‌یی. من وقتی این کتاب را می‌خواندم و ماجرای عنایات خاصه حضرت صدیقه طاهره (س) به این شخصیت را مرور می‌کردم، هر چه در خود می‌گشتم هیچ وجه اشتراکی با شهید برونسی پیدا نمی‌کردم. او یکسره از جنسی دیگر بود. تنها یک جا کمی امیدوار شدم که خواندم ایشان یک مرتبه در جایی که همسرشان حضور نداشته و فرزند خردسال ایشان نیاز به تعویض داشته خودشان دست به کار شده‌اند. دیدم تنها در این زمینه است که حقیر در سالهای اخیر تجربیات مشابهی داشته‌ام! البته بعید است این وجه اشتراک در رساندن ما به فیض ذره‌ای از درجات آن شهید والامقام تأثیری داشته باشد. قطعا در زندگی آن شهید از این موارد انسانی و زمینی نمونه‌های بیشتری بوده است که راوی زندگی‌نامه آنها را از روایت خود حذف کرده است. این در حالی است که حتی خداوند متعال نیز در روایت داستان پیامبران از نقل موارد «ترک اولی» توسط آنها خودداری نکرده است.

مقام والای حضرت موسی (ع) باعث نشده که قرآن ماجراهایی مانند قتل غیر عمد مرد قبطی و یا پرت کردن الواح مقدس و برخورد فیزیکی ایشان با برادرش هارون در ماجرای سامری را از ما پنهان کند. قرآن حتی از ذکر «خیفه»‌ی موسی (ع) پس از دیدن سحر ساحران، یا «خیفه‌»ی ابراهیم (ع) از حضور مهمانانی که غذا نمی‌خوردند هم، مثلا به جهت «حفظ شأن و مقام پیامبران» در افکار عمومی و رعایت «مصلحت» خودداری نکرده است. قضاوت شتابزده‌ی داوود (ع) بین آن دو برادر را نیز نقل کرده است. همه عالمیان را از ماجرای یونس (ع) آگاه کرده است. حتی درباره‌ی حبیب خود پیامبر خاتم و رحمة للعالمین (ص) نیز از نقل ماجرای «عبس و تولی» فروگذار نکرده است. قطعا این موارد خدشه‌ای بر عظمت شخصیت پیامبران و الگو بودن آنها نیست و حتی نقصی بر عصمت آنها نیز محسوب نمی‌شود. همان‌طور که ویژگی‌های انسانی شخصیت اول کتاب‌هایی مانند «دا» و «بابانظر» نیز مانع از آن نیست که خواننده آنها را «انسان‌های خارق العاده» نداند و در برابر روح بزرگ و شهامت کم نظیر آنها سر به احترام و ادب فرو نیاورد.      

شاید برخی بر این باور باشند که اهمیتِ «دا» بیشتر به دلیل تصویرِ خارق‌العاده‌ای است که در آن از «دفاع مقدس» ارائه ‌می‌شود. این که عنوانِ یکی از نشست‌های تقدیر از عواملِ نشرِ این کتاب  «تصویر واقعی‌ یک حماسه» گذاشته می‌شود خود گویا است. در مقابل به نظرم اهمیتِ «دا» در درجه‌ی نخست به این باز می‌گردد که این کتاب درباره‌ی یک «انسان» خارق‌العاده است. درست است که جنگ میدانی است که عظمتِ شخصیتِ این انسان، به عالی‌ترین شکل ممکن، در آن تجلی پیدا کرده است. و درست است که شخصیت این انسان در کوره‌ی جنگ تفتیده شده‌است. اما فراموش نباید کرد که وقتی جنگ آغاز شد، «سیده زهرا حسینی» جهت حضور در آن معرکه و ایفای چنان نقش‌های شگفت‌انگیزی «آموزش» ندیده بود. نمی‌خواهم نقشِ «تربیت خانوادگی» و یا «رنج و مشقت‌های دوران کودکی» را در پرورش شخصیتِ مقاوم و جنگنده‌ی این انسان نادیده بگیرم. اما این ویژگی‌ها و شرایط قطعا اختصاص به «سیده زهرا حسینی» نداشته است. چرا او، در میان آن همه انسانِ دیگر، اعم از زن و مرد، که در آن سختی‌ها و معرکه‌ها حضور داشتند این گونه «تک» شده است؟ اگر اصلا جنگی اتفاق نیفتاده بود، آیا «سیده زهرا حسینی» امروز چهره‌ی گمنامی بود؟ پاسخ من به این سوال منفی است. او از آن دست انسان‌ها‌یی است که اصولا تسلیم و مقهور «شرایط»  نمی‌شوند، بلکه بر «شرایط» مسلط می‌شوند. تنها تاریخ نیست که آنها را می‌سازد، بلکه آنها خود تاریخ‌سازند. اهمیتِ محتوایِ کتابِ «دا»، به گمانِ من، از این روست که «روایتی» درباره‌ی یک  «انسانِ بزرگ» است. البته «انسانِ بزرگی» که در متنِ یک «واقعه‌ی بزرگ» هم قرار می‌گیرد. ناگفته پیدا است که «زن» بودن این انسان، با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی و اقلیمی که در آن واقع شده‌است -  اهمیت این «روایت» را دو چندان می‌کند.  همان طور که در مطلب پیشین اشاره کردم، کتاب «دا» تنها اثری درباره «دفاع مقدس» نیست.  خوراکِ انواع و اقسام خوانش‌ها و تفسیر‌ها با بهره‌گیری از نظریه‌های نقد ادبیِ فمینیستی است. و البته این ادبیاتی «اصلی» است، نه ترجمه‌ای و تقلیدی.

به همین دلیل بود که در خواندن کتاب «دا» دائما یاد اوریانا فالاچی - خبرنگار معروف ایتالیایی - می‌افتادم. خبرنگار دلیری که در بسیاری صحنه‌های جنگ و بحران اجتماعی حاضر شده و حتی گلوله هم خورده بود. خبرنگاری که در مصاحبه با امام خمینی نفرتش از حجاب را علنا بیان کرد. او نیز همچون محسن مخملباف در فیلم «سفر قندهار»، حجاب را فی‌نفسه به «زندان» و «اسارت» برای زنان فرو‌ می‌کاست. فالاچی در اواخر عمر وارد فاز تازه‌ای از اسلام‌ستیزی شد و کتاب‌هایی  هم‌راستا با پروژه‌ی «اسلام‌هراسی» نومحافظه‌کاران آمریکا نوشت. او مسلمان‌ها را به موش‌هایی تشبیه کرد که نسل‌شان به طور خطرناکی در اروپا در حال تکثیر است. ادبیات نژادپرستانه‌‌ی این زن - که یادآور ادبیات نازی‌ها درباره‌ی یهودیان بود - در واقع ریشه‌ در همان مدرنیته‌ی اروپایی قرن نوزدهمی داشت که سوژه‌ی آن یک مردِ سفیدپوستِ اروپایی بود که خود را «نوع برتر» و «رهایی یافته» از افسون خرافه می‌دید و «دیگران» در چشم او موجوداتی عقب‌مانده و حقیر بودند که «سلامت دنیای متمدن» را تهدید می‌کردند. 

فصل‌ها و صحنه‌های دلاوری و حماسه‌آفرینی زهرا در «دا» را که می‌خواندم، جسارت و عصیان و سرکشی‌های او را که مجسم می‌کردم، و شجاعت و شهامت اعجاب‌آور‌ِ او را که از نظر می‌گذراندم یاد امثال فالاچی می‌افتادم. «زهرا» بی‌هیچ تردیدی روی «اوریانا»  را کم کرده بود. آنهم بد جور! در خیال خود به فالاچی می‌گفتم: آیا این همان زنِ مسلمانِ بیچاره و ناتوانی است که تو و امثال تو او را تصور و تصویر می‌کردید؟ آیا این همان زن مفلوک و گرفتار در زندانِ حجاب و جهل و خرافه است که شما می‌خواستید نجاتش دهید؟ آیا این همان زنی است که می‌خواستید عاملیت و کنشگری و عدم انقیاد و انفعال در برابر مردان را به او آموزش بدهید؟ بیایید تماشا و ببینید که چه معرکه‌ای به پا کرده است در خرمشهر! بیایید و بشمارید که زهرا در طی این داستانِ واقعی، با چند مرد که دائم می‌گویند «این جا، جای زن نیست» و «این کار، کار زن نیست» مواجه می‌شود و چگونه آنها را تسلیمِ اراده و اقتدار و قدرتِ کلام خود می‌کند؟ می‌خواستید به زنانِ مسلمانِ اسیر در چنگالِ مردان یاد بدهید که اختیارِ «جنسیت» خویش را به دست گیرند؟ بیایید ببینید که زهرا چگونه حسابِ فلان سربازِ چشم‌چران و بهمان مردِ دنبالِ خوش و بش را کفِ دست‌شان می‌گذارد که بروند و پشت سرشان را هم دیگر نگاه نکنند، اما در مقابل با مردانی چون «عبدالله» و «حسین» که خود «صلاحیت» آنها را تشخیص می‌دهد، رابطه‌ای صمیمانه و البته عفیفانه برقرار می‌کند. بس است دیگر  خانم فالاچی! وعظ و خطابه بس است. بیا بنشین در مکتب این «سیده زهرا» و کمی درس «فمینیسم» بگیر!  

درباره‌ی ترسیم عریانِ خشونتِ جنگ در کتاب «دا» زیاد شنیده بودم. و نیز توصیه‌هایی در این باب که این کتاب را باید با وقفه خواند، چون تحمل آن حجمِ خشونت و مصیبت بسیار دشوار است. تردیدی نیست که خشونت ترسیم شده در «دا» خارق‌العاده و وحشتناک است. آنقدر وحشتناک که گاهی سورئال به نظر می‌رسد. خشونتی که در این کتاب توصیف شده آنقدر شدید (extreme) و بی‌پرده (explicit) و تصویری (visual) است که تو را یاد خشونت‌های سورئال در برخی فیلم‌ها می‌اندازد. به یاد آورید صحنه‌های غسل دادن جنازه‌های پاره پاره و دفرمه شده و سوخته را. خصوصا صدای شکستن استخوان دست پیکری که در وضعیت نامناسبی خشک شده بود. یا صحنه‌ای که لیلا یک بقچه‌‌‌ی سفید کوچک، حاوی اجزای باقی مانده از بدن یک «زن هیکل‌دار» را به زهرا می‌دهد تا دفن کند. یا صحنه‌ی قطع شدن سر یک کارگر شهرداری با ترکش در حالی که تن او همچنان می‌دوید. یا صحنه جمع کردن تکه‌های مغز یک پیرمرد از روی پشت بام با یک تکه مقوا توسط زهرا.  یا صحنه حمل یک ران پای قطع شده توسط زهرا، عبدالله و حسین در خیابان. به طور مشخص من در هنگام خواندن این صحنه‌ها، یاد کوئینتین تارانتینو می‌افتادم و آن خشونت‌هایی که اگرچه ساختگی و سینمایی هستند، ولی به جهت افراط و اغراق باعث شده‌اند او به «زیبانمایی خشونت» (Aestheticization of violence) ‌متهم شود. به خصوص فیلم «بیل را بکش» که اتفاقا در آن هم قهرمان داستان یک زن خارق‌العاده است: زنی که علی‌رغم آن دلاوری‌های شگفت انگیزش، در مقطعی تصمیم‌ می‌گیرد ازدواج کند و سر خانه و زندگی‌اش برود و باردار شود؛ زنی مبارز و جنگجو که از پس ده‌ها مرد بر می‌آید اما گاه احساسات رقیق زنانه‌اش را هم نشان می‌دهد. زنی که پس از چند سال «کما» و «سکوت» بازگشته است تا انتقام بگیرد. به نظرم کتاب «دا» هم انتقامی است از مردانی که همه‌ی افتخارات جنگ را به نام خود ثبت کردند. همه مدال‌ها و درجه‌ها را بر سینه‌ها و شانه‌های خود زدند. و همه‌ی خیابان‌ها و میدان‌ها را به نام خود کردند. تو گویی که زنان در این جنگ هشت ساله هیچ سهمی و نقشی نداشتند.

برخلاف فیلمی مانند «بیل را بکش»، تاثیر‌گذاری عمیق و هولناکِ خشونت در کتاب «دا» صرفا ناشی از نحوه‌ی به تصویر کشیده شدن «خشونت‌» نیست؛ بلکه در این است که خواننده می‌داند که آن خشونت‌ها در «واقعیت» و جلوی چشم یک انسان اتفاق افتاده است نه در فیلم، نه در خیال و نه در کابوس. به تصویر کشیدن این خشونت‌ها - که در واقع صفحه‌ی سیاه جنگ هستند - یک ضرورت و اهمیت سیاسی هم دارد و آن این که  سیاستمدارانِ جنگ ندیده‌یِ فردا روز، در مواقع تصمیم، هزینه‌های محتوم جنگ را نیز در کنار منافع و صفحات سپید آن، در نظر داشته باشند. این که سیده زهرا حسینی از پس تحمل این صحنه‌ها – یعنی صحنه‌هایی که بسیاری مردان نیز از آنها فراری بوده‌اند -  برآمده و خصوصا این که توانسته این صحنه‌های وحشتناک و رنج‌آور را با این جزئیات به‌خاطر بیاورد و روایت کند، جلوه‌ی دیگری از عظمت و بزرگی شخصیت اوست. عظمتی که به گمانم حتی تارانتینو را هم به ستایش و فروتنی وادارد. ایکاش وقتی ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب منتشر شد کسی نسخه‌ای از آن را برای او بفرستد. بعید نیست که او نیز در برابر عظمت این شخصیت و آن حجم خشونتی که دیده و تحمل کرده است، سر تعظیم فرود آورد. حتی شاید او هم مثل مهرجویی متقاضی ساخت فیلمی بر اساس آن شود. حالا این که مجوز دادن به او صلاح باشد یا نه بحث دیگری است!

یک نکته مهم در روایت «دا» این است که صحنه‌های خشونت و مصیبت به نحو جالبی  با برخی رویدادها و موقعیت‌ها و جملات طنزآمیز تلفیق شده است. در خواندن کتاب بارها اتفاق می‌افتاد که هنوز اشک‌هایم از خواندن برخی مصایب جاری بود که با خواندن یک رویداد یا موقعیت طنزآمیز صدای خنده‌ام بلند می‌شد. مثلا در همان صحنه‌ی حمل پای قطع شده وقتی می‌خوانیم که حسین و عبدالله در آن وضع با همدیگر می‌گفته‌اند «پای قطع شده، دست بریده حمل می‌کنیم»! یا در آن صحنه قطع شدن سر یک کارگر زهرا به کسی که آنجا بوده می‌گوید: «بیا برویم کمکش» و طرف جواب می‌دهد: «چی چی رو برویم کمکش! اون که دیگه سر رو تنش نیست»! یا آن جا که زهرا پس از ماجرای سنگین و تلخ دفن پدر و برادرش با سربازی چشم سبز در مسجد مواجه می شود که همین طور به او خیره و مبهوت مانده است. ابتدا گمان می‌کند که نگاه ناپاک دارد.  عاقبت وقتی با خشم می‌رود سر او فریاد می‌کشد با این پاسخ مواجه می‌شود که «من شما را در قبرستان دیدم که چگونه آن حماسه‌ها را آفریدید. منتها باورم نشد. اومدم ببینم شما واقعا آدم هستید»! نمی‌دانم این تدوین موازی صحنه‌های تلخ مصیبت و لحظه‌های نشاط‌بخش، محصول روح بزرگوار و مهربانی است که – خودآگاه یا ناخودآگاه - حتی در روایت آن مصائب نمی‌خواهد به مخاطبش رنج و فشار بیش از حد وارد آید، یا این که حاصل تدبیر هوشمندانه و هنرمندانه‌ی گردآورنده‌ی خاطرات است. به هر حال به نظرم این یکی از نقاط قوت این اثر است.

البته ترسیم عریان خشونت های جنگ و خسارات و هزینه های آن، که وجه اشتراک دو کتاب «دا» و «بابا نظر» است یک کارکرد سیاسی هم دارد. اگر بخواهم از تعبیر شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی استفاده کنم این کتاب ها هم «صفحه سپید» جنگ را به تصویر کشیده اند - که حماسه و فداکاری و معنویت است - و هم «صفحه سیاه» جنگ را که ویرانی و کشتار و خسارت است. در کتاب «بابانظر» حتی به برخی خطاها در برنامه ریزی و فرماندهی عملیات که منجر به تلفات سنگین انسانی گردید نیز به شکلی بی پرده اشاره شده است. مثلا آنجا که «بابانظر» تعریف می کند که پس از یک عملیاتِ پر تلفات عده ای از رزمندگان ی دنبال او که یکی از فرمانده هان بوده می گشته اند تا او را کتک بزنند و او مجبور شده پا به فرار بگذارد. چنین آثاری بی شک برای نسل فردا و خصوصا برای سیاستمدارانِ جنگ ندیده‌ی فردا روز، بسیار مفید خواهد بود. آنگاه که می‌خواهند تصمیم بگیرند.

البته یک خط کمرنگ و لطیف «رمانس» را هم می‌توان در لفافه و در لابلای سطور «دا»  احساس کرد که آن هم فرصت‌هایی برای تنفس و تازه کردن روح مخاطب در کشاکش آن شدائد و مصائب فراهم می‌کند. قطعا غلظت «رومانس» چنین اثری همانند رمان «بر باد رفته» نیست و نباید هم باشد. اما به هرحال نشانه‌های مشابهی را می‌توان دید. آنگاه که «زهرا» از فداکاری و نجابت و غیرت «عبدالله» تعریف می‌کند. یا جاهایی که به شوخی‌های او می‌خندد. یا صحنه‌ای که پس از مجروحیت شدید و بی‌هوشی عبدالله در بیمارستان صحرایی به عیادت او می‌رود. و نهایتا آنگاه که در شب عروسی‌اش دسته گلی از عبدالله - که همچنان به شدت مجروح و در بیمارستان است - دریافت می‌کند و  می‌گوید که این هدیه برایم «خیلی عزیز» بود. و البته عبدالله چندی بعد شهید می‌شود. نکته جالب این که صاحب این خاطرات چندی قبل در مصاحبه‌ای «با انتقاد از فیلم‌های دفاع مقدس که همیشه باید در پایانش دو نفر به هم برسند از فیلم «شب‌بخیر فرمانده» نام برد و گفت: کجا چنین اتفاقاتی در جنگ افتاده؟ من نمی‌گویم عشق و عاشقی در جنگ نبوده، ولی این اتفاقات جریان را لوث می‌کند.»

از همین جهات بود که هنگام خواندن برخی بخش‌های «دا» حضور حضرت آیت‌الله جنتی را مجسم می‌کردم و پرسش‌هایی در ذهنم در شکل می‌گرفت. آخر از ایشان نقل شده بود که دا «کتاب خیلی خوبی است» و حتی ظاهرا پیشنهاد داده بودند نام قهرمان این کتاب «زینب خرمشهر» گذاشته شود. برایم جالب بود که بدانم نظر ایشان نسبت به برخی ویژگی‌هایی که در این کتاب از شخصیت صاحب خاطرات نقل شده چیست؟ مثلا در این کتاب می‌خوانیم که «زینب خرمشهر» بعضا شلوار «لی» می‌پوشیده است. اتفاقا در یک مورد می‌گوید ضخامت جنس این نوع شلوار موجب شده که جراحت ناشی از یک ترکش ریز بر پای ایشان کمتر باشد. یا مثلا در خاطرات دوران نوجوانی «زینب خرمشهر» اشاراتی از علاقه ایشان به برخی از ترانه‌های «غیر مجاز» خارجی (عربی) هست که حتی بعضا اشعار آنها را هم ذکر کرده‌اند. مسئله دیگر حضور ایشان در کنار مردان نامحرم در اماکن و محیط های مختلف است که بعضا خیلی هم حضور ضروری و حیاتی به نظر نمی‌رسد. توصیفات دقیقی که «زینب خرمشهر» از ویژگی‌های ظاهری و فیزیکی برخی از «برادران» ارائه می‌دهد، مثلا آن پزشک اتوکشیده‌ای که در آن وضعیت بحرانی لباس خواب هم برای خود به خرمشهر آورده است، با آنچه که در مورد «یغضضن من ابصارهن» گفته شده آیا تعارض ندارد؟ صحنه‌ی زیبای خواستگاری علی از زهرا را به خاطر آورید. آنجا که علی – که یک جوان مؤمن و انقلابی و سپاهی است – در هنگام تعویض پانسمان دستش توسط زهرا، از او خواستگاری می‌کند. و زهرا چنان جا می‌خورد که دستش می‌لرزد و به سختی می‌تواند کارش را به اتمام برساند و.... آیا این موارد با برخی استانداردها و الگوهای سابق و فعلی ستادهای امر به معروف و نهی از منکر و هسته‌های گزینش و ... مغایر نیست؟ سخن من اینجا درباره «تسامح و تساهل» نیست. بحث این است که «زینب خرمشهر» و امثال او از آسمان نیامدند. انسان‌هایی بودند که پیرامون ما و در همین جامعه زندگی می‌کردند.

از این موارد گذشته، شخصیت پدر زهرا را در خاطر آورید. من هرگاه این بزرگمرد رنج کشیده و اسوه‌ی ایثار و از خودگذشتگی را به یاد می‌آورم که علی‌رغم فقر شدید و سختی‌های فراوان، بیشترین فداکاری در راه اسلام و انقلاب را از خود نشان داد، شرمسار و سرافکنده می‌شوم. این شخصیت، که پیش از جنگ یک کارگر ساده شهرداری بوده است، به نظرم از همان «خواصی» است که ظاهرا در لباس «عوام» هستند. نه تنها درک و هوش سیاسی او، بلکه حتی شیوه‌ی تربیت فرزندانش هم حیرت‌انگیز است. مثلا زهرا می‌گوید که او هر وقت می ‌خواست ما را تنبیه کند تنها ما را صدا می‌زد و چند دقیقه در چشم‌های ما نگاه می‌کرد و این بزرگترین تنبیه برای ما بود. چنین مرتبه‌ای از درک و فهم در امر تربیت را چه بسا خیلی از تحصیل‌کرده‌های رشته‌ی روانشناسی هم نداشته باشند. بی‌جهت نیست که او چنان فرزندان برومند و دلیری تربیت و تقدیم اسلام و انقلاب کرده است. شاید اگر دست من بود «روز کارگر» را به تاریخ شهادت این مرد تغییر می‌دادم. اما اصل مطلب این که وقتی به بخش تصاویر انتهای کتاب «دا» می‌رسم و به عکس پدر زهرا نگاه می‌کنم، شگفت‌زده می‌شوم. واقعا این شهید بزرگوار که در راه اسلام و انقلاب از جان و مال و فرزند خود آن همه مایه گذاشت اگر با این تصویر و هیبت جهت استخدام به عنوان یک نیروی خدماتی، و نه مثلا نامزدی در انتخابات، مراجعه کرده بود، آیا صلاحیت‌اش تأیید می‌شد؟

 

----------------------------

* لازم به ذکر نیست که نام این نوشته را - البته به قرینه‌ی معکوس -  از عنوان رمان «لولیتا خوانی در تهران» نوشته‌ی آذر نفیسی الهام گرفته‌ام.

پيام هاي خوانندگان ()    link     شهاب اسفندیاری -جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠