مشاهدات انتقادی یک مسافر فر(ه)نگ
خانه وبلاگ
نویسنده
از همین قلم
لینک ها
ايميل
دربارهی نویسنده
با عباس عبدی از خاطرات و فراموشی
خوب، بد ، زشت: دربارهي نوشتن به زبان علمی زمان
«فرهنگ علمایی» و سیاست حجاب در ایران
تأملی در معناي «ایرانی الاصل» و فضيلت آن
خدمات متقابل اسلام و فمنیسم
مرتضی و ما ... و کیارستمی
از كرخه تا ... بيوتن
«دا»خوانی در ناتینگهام
خامنهای خمینی «دیگری» است
پایان دوران آقازادهها
شالودهشكني افسانهی تقلب
تجربه تدریس در انگلستان
بیم پستمارکسیسم یا دام نئوليبراليسم؟
خانواده و فرآیندهای مدرنيته
جامعهشناسی آشغال
قدرت اقلیت
روان زخم، خاطره، هویت
سینمای ایران آن سوی مرزها: يك روايت ناگفته
پرسشی از مخالفان توافق وین
خواندنی
تضاد سنت و مدرنیته حرف مفت است
شبکهی اجتماعی پژوهشگران ارتباطات
آرشیو آنلاینی از مستندهای سیاسی و اجتماعی
آموزش شکنجه به بازجویان در ارتش انگلیس
گزارش کامل نظرسنجی موسسه بروکینز در کشورهای عربی
معماری «پست مدرن» ساختمان جدید سفارت ایران
گزارش عملکرد سال ۲۰۰۹ سینمای انگلستان
مورد عجیب صادق خرازی
واکنشها به ساخت مسجدی نزدیک محل برجهای دو قلو
تبارها و وصلتها در جمهوری اسلامی
نقد تفصیلی یک پژوهشگر آمریکایی بر «افسانهی تقلب»
سینما در کشورهای مسلمان: شمارهي ویژهی ژورنال Third Text
نقدی بر پیشنویس سند راهبردی جدید بیبیسی
عدالت برای حسین درخشان
نوشته های پیشین
ما و توبهی «درخشان»، آنها و توبهی «نوریزاد»
مرثیهای بر قتل «هابیل »
دربارهی شیعیان هاوانا
تاوان دموكراسي بيش از اندازه
عزاداری، دین و فرهنگ
«مسئلهی فقر» یا «مسئلهی ثروت»؟
«بخوان و بسوزان» : كمدي سياه جامعهی آمريكا
نكاتي براي بازجوي حسين درخشان
براي آزادي محمدرضا جلاييپور
تاريخ پدرسالاري و فرهنگ پسركشي: آغازي بر يك پايان
نسبت فرهنگي سروش و مايلي كهن
فوايد «تمدن غرب»: مثال رواندا
دربارهی ابعاد اخلاقي و امنيتي اينترنت
يك مصاحبهی بي سر و ته!
داستان داوود و جالوت: دربارهي «پرس تیوی»
سیاست فرهنگی و ناراضیسازی
در استقبال نقد
وضعیت فوقالعاده
بحثي درباره مهاجرت
دربارهي توليد علوم انساني
سیاحت «شرق» / سفرنامهي چين
آويني و مسئلهي سينماي ملي
دربارهي فيلم دريدا
تروريسم و گفتگو
از کنفرانس آکسفورد تا کنگرهي تهران !
اولين كنگرهي علوم انسانی
گزارش کنفرانس آکسفورد
ساحت انديشه در منزل حيرت
چرا ادوارد سعيد ايراني نداريم ؟
تهاجم فرهنگي معكوس ؟
پوپوليسم به مثابه ی چماق
آمريكا را چه كسي كشف كرد؟
چند حاشيه، چند لينك
موج نو، سينماي نو
برکات آزادی بیان اندیشه
ماشین و فرهنگ
مسئله مليت يک فيلم
پيامدهای فاجعه آميز "هوشمندی " بيش از اندازه !
ترجمه و كپي رايت
جهاني شدن و سينماي ملي
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
Theory, Culture and Society
New Formations
Public Culture
International Journal of Cultural Policy
Media and Cultural Politics
Sight & Sound
Cultural studies web
New Left Review
Screen
UNESCO
دفتر پژوهشهاي فرهنگي
پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات
Jan Nederveen Pieterse
Joseph Straubhaar
Thomas Elsaesser
ELLA SHOHAT
MITSUHIRO YOSHIMOTO
Robert Stam
Ihab Hassan
Michael Hardt
Antonio Negri
John Tomlinson
Mike Featherstone
David Held
Andrew Higson
Lúcia Nagib
Immanuel Wallerstein
Arif Dirlik
Stuart Hall
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعیِ
Media, Communication and Cultural Studies Associat
مركز مطالعات و تحقیقات هنری
Yale Global Online
Global Transformations
Forum on Globalization
Society Cinema/Media Studies
دانشنامه جهان اسلام
گروه (دپارتمان) ما
Slavoj Žižek
Roland Robertson
Arjun Appadurai
Zygmunt Bauman
Fredric Jameson
Joseph E. Stiglitz
John Gray
Hamid Dabashi
Yahya R. Kamalipour
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

چند هفتهای است که کتاب من با عنوان «سینمای ایران و جهانی شدن: ابعاد ملی، تَراملی و اسلامی» به طور همزمان در انگلستان و آمریکا منتشر شده است. ناشر کتاب «انتشارات اینتلکت» است که ناشری تخصصی در حوزه مطالعات فرهنگی، مطالعات فیلم و مطالعات رسانه است و چندین مجلهی علمی و تخصصی هم در این حوزهها منتشر میکند. در آمریکا نیز «انتشارات دانشگاه شیکاگو» کتاب را عرضه کرده است.

فرآیند تبدیل رسالهی دکتری به کتاب، پیچیده و طولانی بود و حدود دو سال به طول انجامید. البته این فرآیند تجربیاتی هم در خصوص آداب و رسوم صنعت نشر در فرنگ برای من به همراه داشت. لذا مفید دیدم چند نکتهای هم از یافتهها و مشاهدات خود عرض کنم. هرچند شاید برای اهل فن و دستاندرکاران صنعت نشر در ایران چندان مطلب تازهای نباشد.
اول این که با توجه به طولانی بودن مراحل نشر توصیه میکنم دانشجویان دورهی دکتری دست کم یک سال قبل از فارغ التحصیلی جهت انتشار رسالهى خود با ناشری وارد مذاکره شوند. در انتخاب ناشر چند موضوع اهمیت دارد: اعتبار علمی؛ ارتباط داشتن موضوع کتاب با حوزههای تخصصی که ناشر به آنها میپردازد؛ و کیفیت و گستردگی شبکه توزیع. برخی از ناشران وابسته به کمپانیهای عظیم فراملیتی هستند، برخی دیگر مستقل و نسبتا کوچک هستند اما در حوزهی تخصصی خود بسیار فعال و شناخته شده هستند. با توجه به فناوریهای جدید در صنعت نشر که امکان چاپ در تیراژ بسیار پایین را هم بدون هزینهی اولیه بالا فراهم کردهاست، اخیرا برخی ناشران غیرمعتبر اروپایی، که احتمالا از یارانههای فرهنگی استفاده میکنند، وارد بازار شده و با دانشجویان دوره دکتری - خصوصا در رشتههای علوم انسانی - تماس میگیرند و اعلام میکنند که حاضرند در ازای دریافت کپیرایت کتاب رساله آنها را چاپ کنند. این ناشران البته حقالتحریری به نویسنده پرداخت نمیکنند.
در فرنگستان مشهور است که میگویند رسالهی دکتری کتابی است که تنها برای سه - چهار نفر خواننده نوشته میشود: استاد راهنما، استاد مشاور و اساتید داور در جلسه دفاعیه. به همین دلیل رسالههای دکتری معمولا از کسالتبارترین گونههای ادبی محسوب میشوند! اغلب ناشران معتبر - حتی ناشران دانشگاهی - به جهت پرهیز از ورشکستگی معمولا انتشار رسالههای دکتری را نمیپذیرند. خصوصا که خیلی هم معمول نیست که یک دانشجوی دکتری در رسالهاش شق القمر کند و یا سقف آسمان علم را بشکافد. به عنوان مثال همین «انتشارات اینتلکت» که ناشر کتاب من است، در بالای فرم ارائهی طرح کتاب تأکید کرده «ما رسالهی دکتری منتشر نمیکنیم، ولی یک رساله میتواند نقطه شروعی برای برای یک کتاب باشد.» در واقع نویسندهی رساله باید ناشر را متقاعد کند که رسالهی او فراتر از آن سه - چهار نفر استاد و داور، که بالاجبار باید آنرا بخوانند، میتواند خوانندگان دیگری هم داشته باشد که حاضر باشند بابت آن پول بدهند. اتفاقا یکی از دلایلی که باعث شد من جرأت کنم رسالهام را جهت انتشار ارائه کنم نظر دو استاد داور جلسهی دفاعیه بود که گفتند برخلاف برخی تجربیات پیشین، هنگام تلاش برای به اتمام رساندن رساله، زیاد زجر نکشیده بودند! یکی از آنها حتی گفت: «در برخی فصلها سریع ورق میزدم تا ببینم آخرش چه میشود!»
البته طرح کتابی که به ناشر ارائه کردم با رساله دکتری من تفاوتهایی داشت. عنوان رسالهی من «سینمای ملی و جهانی شدن» بود. در رساله ابتدا دو فصل «مبانی نظری» قرار دارد با موضوع «جهانی شدن» و «سینمای ملی». سپس در سه فصل جداگانه به بررسی تطبیقی سینمای سه کشور فرانسه، آرژانتین و کره جنوبی و تأثیرات جهانی شدن بر آنها پرداخته شده بود. چهار فصل هم به ابعاد مختلف سینمای ایران اختصاص داده بودم. اما هنگام ارائهی طرح کتاب به ناشر، تصمیم گرفتم تمرکز کتاب را بر سینمای ایران قرار دهم. از جملهی این دلایل حجم زیاد رساله، کمبود منابع دانشگاهی درباره سینمای ایران به زبان انگلیسی و سلیقهها وسوگیریهای خاص اغلب این منابع بود. لذا آن سه فصل تطبیقی را حذف کردم و در عوض متن چهار مصاحبه را، که در مراحل اولیهی تحقیق انجام داده بودم، در بخش ضمائم کتاب اضافه کردم. خصوصا که برای انجام این مصاحبهها و ترجمهی آنها وقت و نیروی زیادی صرف کرده بودم. موضوع همهی این مصاحبهها «جهانیشدن و سینمای ملی» بود و افراد مصاحبه شونده عبارت بودند از: عباس کیارستمی، مجید مجیدی، عماد افروغ و محمدرضا جعفریجلوه.
در فرم «طرح کتاب»، ناشر از نویسنده میخواهند که موارد متعددی را توضیح دهد: این که این کتاب به چه نیازی پاسخ میدهد؟ چه خلأیی در حوزهی علمی خود را پر میکند؟ چه نقشی در پیشبرد علمی آن حوزه ایفا میکند؟ چه رقبایی در بازار کتاب دارد؟ چه ویژگیهای خاصی دارد که آن را از رقبای آن متمایز کند؟ چه مخاطبانی را هدف قرار میدهد؟ به طور مشخص به درد تدریس درکدام دپارتمانها و کدام رشتههای دانشگاهی ممکن است بخورد؟ چه نسبتی با تحولات اخیر و مسایل روز دارد؟ کدام ویژگیهای آن را میتوان برای بازاریابی برجسته کرد؟ آیا مؤسسات فرهنگی یا دانشگاهی وجود دارند که جهت انتشار این کتاب مشارکت مالی کنند؟ آیا کتاب مخاطب و بازار بینالمللی دارد؟ کدام نشریات، مجلات علمی و سایتهای تخصصی ممکن است به موضوع این کتاب علاقمند بوده و دربارهی آن مطلب یا نقد بنویسند؟ در کدام کنفرانسها و نشستهای علمی و تخصصی میتوان این کتاب را عرضه کرد؟ وحتی: کدام کتابفروشیها را میشناسید که ممکن است کتاب شما را عرضه کنند؟!
و تازه این فرآیند بازاریابی، مربوط به یک ناشر به اصطلاح «مستقل» و تخصصی در حوزه فرهنگ، هنر و رسانه است. چه رسد به آن بنگاههای عظیم انتشاراتی وابسته به کمپانیهای غول آسای فراملیتی که کتابهایی با تیراژ میلیونی منتشر میکنند. البته این فرم پرسشنامه در واقع وسیلهای برای ارزیابی غیر مستقیم نویسنده هم هست. ناشر میخواهد بداند او چقدر جدی است؛ چقدر با فضای دانشگاهی و بازار نشر در رشتهی خودش آشنا است؛ کلا چقدر «در باغ است» و اصلا «این کاره» هست یا نه؟
نویسنده این فرم را به همراه اطلاعات مربوط به سوابق علمی خود و اسم و مشخصات دو نفر معرف از اساتید دانشگاه برای ناشر میفرستند. ناشر طرح را بررسی کرده و در صورت موافقت به نویسنده اطلاع میدهد. در این مرحله قراردادی بین طرفین منعقد میشود، از همان قراردادهای ۱۰ درصد پشت جلد مرسوم در ایران، و نویسنده مشغول نوشتن یا نهایی کردن متن کتاب میشود. ظاهرا در مورد کتابهای دانشگاهی معمولا «علیالحسابی» به نویسنده پرداخت نمیشود.
از زمان تحویل متن به ناشر تا انتشار کتاب دست کم یک فاصلهی زمانی یک ساله وجود دارد. هر چند معمولا طولانیتر هم میشود. در این مدت مراحل مختلفی سپری میشود که مهمترین آنها داوری کتاب است. پس از دریافت متن، ناشر دو نفر داور از میان محققان یا اساتید مرتبط با موضوع کتاب را بدون اطلاع نویسنده انتخاب میکند تا کتاب را ارزیابی کنند. یک پرسشنامه هم به همراه متن برای آن دو داور فرستاده میشود. این مرحله معمولا دو تا شش ماه طول میکشد. سپس نظرات داوران برای نویسنده ارسال میشود. اگر انتشار کتاب تأیید شود، نظرات پیشنهادی یا اصلاحی داوران را هم به نویسنده میدهند تا انجام شود. البته هویت آنها تا آخر و حتی پس از نشر کتاب هم بر نویسنده مخفی میماند. در مورد کتاب من نظر یکی از داوران خیلی مثبت بود، به گونهای که خودم دائم میگفتم «دیگه نه اینقدر»! داور دیگر هم به مجموعهای از نقاط قوت و ضعف اشاره کرده بود که البته نقاط قوت غلبه داشت. هر دو داور فهرستی هم از خطاهای نگارشی، دستوری و حروفچینی که در متن کتاب به چشمشان خورده بود را ارائه کرده بودند. برایم جالب بود که حتی پس از چندین مرحله مرور متن توسط خودم (به عنوان صاحب نمرهی آیتلس ۷/۵!) و بازخوانیهای استاد راهنما و نیز خواندهشدن متن توسط دو استاد داور جلسهی دفاعیه و تصحیح خطاها در همهی این مراحل، باز هم چنین مواردی در متن یافت میشد. و البته این تعجبم در مرحلهی ویراستاری مضاعف شد.
نویسنده آخرین اصلاحات متن را با توجه به نظرات داوران انجام میدهد. اگر در فاصلهی تحویل نسخهی اول کتاب تا تحویل نسخهی نهایی، منابع علمی جدیدی مرتبط با موضوع کتاب در فضای علمی منتشر شده باشد، یا وقایع و حوادثی مرتبط با موضوع کتاب در عالم رخ داده باشد، معمولا نویسنده تلاش میکند در این مرحله با اشاره مختصری به آنها کتاب را «به روز» کند. سپس نسخهی نهایی کتاب به ناشر تحویل میگردد.
در این مرحله ناشر متن کتاب را برای ویراستاری حرفهای میفرستد. ویراستاران کتاب من از انتشارات معروف «مک میلان» بودند. آنها در نظارت بر ریزترین اصول نگارشی و رسم الخط و دستور زبان و ادبیات دانشگاهی، چنان مو را از ماست میکشیدند که واقعا حیرت انگیز و البته بسیار آموزنده بود. در کمال تعجب من (به واسطهی همان دلایلی که در بالا عرض شد)، تقریبا در هر صفحهی کتاب دست کم پنج شش مورد ویرایشی یافته بودند. البته بخش اعظم این موارد ربطی به غلطنویسی و درستنویسی نداشت، بلکه مربوط به رعایت رسم الخط واحد و استاندارد، نقطهگذاری، و دیگر آداب و رسوم نوشتار دانشگاهی بود. در کتابهایی که واژهها و منابع غیر انگلیسی دارند، همواره یکی از موضوعات محل اختلاف نحوهی «تَرا نویسی»یا «نویسهگردانی» (Transliteration) به زبان انگلیسی است. مثلا این که مهرجویی را بنویسیم Mehrjuee، یا Mehrjooei، یا Mehrjouie یا... معمولا برای کلمات عربی، فارسی و ترکی راهنمای «مجلهی بینالمللی مطالعات خاورمیانه» مبنای عمل قرار میگیرد، که برای اهالی «مطالعات خاورمیانه» مفید است. اما برای مخاطبان ناآشنا - مثلا اهالی «مطالعات فیلم» - تشخیص برخی حروف و نشانههای معادل میتواند مشکل آفرین باشد. در برخی موارد بحثانگیز هم اصولا قانون و قاعدهی مورد توافقی وجود ندارد و الگوی معیار ناشر یا سلیقهی نویسنده ملاک قرار میگیرد، ولی تأکید بر این است که در طول کتاب از شیوهی ثابت و واحدی استفاده شود. مثلا این که بنویسیم nation-state یا nation state؛ filmmaker یا film-maker.
پس از انجام اصلاحات ویرایشی توسط نویسنده، کتاب برای صفحهآرایی ارسال میشود. جالب این بود که صفحهآرایی کتاب من توسط شرکتی در هندوستان انجام شد. پس از مرحلهی صفحه آرایی یک بار دیگر متن توسط نمونهخوان بررسی میشود و موارد خطا مجددا بررسی و اصلاح میشود. پس از تأیید نسخه نهایی متن توسط نویسنده، و نیز نهایی شدن طرح روی جلد و پشت جلد، کتاب به چاپخانه فرستاده میشود. چاپخانهای که کتاب من در آن چاپ شد در «جزیرهی مالت» واقع در دریای مدیترانه قرار داشت. یکی از ویژگیهای بحثانگیز عصر جهانیشدن و اقتصاد پسا-فوردی این است که بنگاههای صنعتی بخشهای مختلف چرخهی تولید خود را با توجه به نرخ نیروی کار و میزان مالیات، در مناطق جغرافیایی گوناگون پراکنده میکنند تا محصول نهایی ارزانتر تولید شود.
طرح روی جلد کتاب از ماهها قبل آماده شده بود تا ناشر برای تبلیغ و پیشفروش کتاب از آن استفاده کند. برای طرح روی جلد، ناشر از من خواست که یکی از عکسهایی که در متن کتاب استفاده شده را پیشنهاد کنم. من البته از مدتها قبل تصمیم خود را گرفته بودم: تصویری از پرویز پرستویی در نقش «حاج کاظم» در فیلم «آژانس شسشهای». خانم «هالی رز» مدیر هنری و گرافیست «انتشارات اینتلکت» با استفاده از این عکس طرحی ارائه کرد که بسیار پسندیدم. ظاهرا کتاب را تورقی کرده بود و مضمون یکی از تحلیلها دربارهی «جهانی شدن» و «هویت» را دریافته بود. البته در طرح اولیهی، نوع قلم و ترکیببندی کلمات روی جلد کمی «سنتی» و «اگزوتیک» بود و آدم را به یاد «ایران باستان» و «فرش» و «پسته» میانداخت که پیشنهاد کردم «سادهتر» و «مدرنتر» شود. او هم استقبال کرد و نتیجه به شکل زیر در آمد.

بر اساس قرار داد ناشر موظف بود تنها دو نسخه از کتاب را به صورت رایگان برای نویسنده ارسال کند. البته نویسنده حق داشت تعداد بیش از این را با پنجاه درصد تخفیف از ناشر خریداری کند. یکی از آن دو نسخه را برای استاد راهنمایم پروفسور پیتر بروکر فرستادم: انسانی شریف، معلمی فروتن و نقٌادی تیز بین که از نسل اول دانشجویان مطالعات فرهنگی «مکتب بیرمنگام» بوده است. در انگلستان رسم نیست استاد راهنما در جلسهی دفاعیه شرکت کند. اما بعد از جلسه آمد و هدیهای برایم آورد به همراه یک کارت تبریک که روی آن تصویری از پوستر فیلم «سینما - چشم» ژیگا ورتوف بود. پشت کارت نوشته بود: «Thank you for being a perfect PhD student». طبعا «نفس» بنده از این جملهی اغراقآمیز او بسیار لذت برد. اما آنچه برایم جالب بود «نفس عمل» او بود: این که استاد راهنمایی در روز دفاعیه از دانشجویش «تشکر» کند.
ناشر حق التحریر نویسنده را به صورت سالانه از محل فروش کتاب محاسبه و به او پرداخت میکند. البته از تیراژ کتاب اطلاعی ندارم و رسم هم نیست در شناسنامه کتاب تیراژ ذکر شود. اما تا آنجا که بررسی کردم، تیراژ کتب دانشگاهی، به استثنای آثار نویسندگان مشهور و منابع درسی جا افتاده، معمولا زیر ۵۰۰ نسخه است. مثلا انتشارات Ashgate، که یک ناشر دانشگاهی معتبر در حوزه علوم انسانی است، در سایت خود اعلام کرده که تیراژ کتابهایش در حدود ۳۰۰-۴۰۰ نسخه است. لذا با همهی آن فرآیند بازاریابی کذایی، عاقبت از نمد انتشار کتاب کلاهی نصیب نویسنده نمیشود. عمده خریداران این نسخ را نیز کتابخانههای دانشگاهها تشکیل میدهند. البته سفارش خرید کتاب معمولا از طرف اساتید انجام میشود. خصوصا اگر استادی خواندن کتاب یا فصلی از آن را به عنوان بخشی از درس خود به دانشجویان توصیه کند، کتابخانه موظف به خریداری و نگهداری آن میشود.
آنچه که مایهی امیدواری و قوت قلب است، این که کتاب در بسیاری از نقاط جهان «قابل دسترس» است. با این که مدت زمان زیادی از انتشار کتاب نگذشته اما یک جستجوی اینترنتی نشان میدهد که غیر از انگلستان و آمریکا که محل انتشار هستند، این کتاب در سایتهای فروش آنلاین کشورهای مختلفی قرار گرفته است: از استرالیا ونیوزلند و هندوستان گرفته تا آفریقای جنوبی و جمهوری چک و استونی. البته کتاب از طریق نسخههای مختلف سایت آمازون، از جمله آمازون آمریکا، آمازون انگلستان، آمازون کانادا، آمازون فرانسه، آمازون ژاپن و ... با نرخ پول محلی عرضه شده است! برخی سایتها مانند سایت Digital Islam هم کتاب را معرفی کردهاند. خلاصه این که تیتر «حاج کاظم در شیکاگو» برای این مطلب همراه با قدری تواضع و فروتنی است! در واقع میشود گفت داستان نوشتهشدن و چاپ این کتاب از آغاز تا پایان خودش مثالی است از «عصر جهانیشدن»: با همهی فرصتها و تهدیدها؛ توانمندیسازی و استثمار؛ یکدستی و تفاوت؛ و مقاومت و تسلیمی که در ذات متناقض این مفهوم نهفته است. در همین راستا احتمالا نسخهی انگلیسی کتاب در وطن عزیز نویسنده قابل دسترس نیست. اما ترجمهی متن کامل رسالهام، که شامل آن سه فصل تطبیقی هم میشود، توسط جناب آقای دکتر مسعود اوحدی انجام شده و «انشاءالله تعالی» قرار است توسط «انتشارات سروش» منتشر شود.
آخرین نکته این که رساله و کتاب یک تفاوت دیگر هم دارند. در صفحهی تقدیم رسالهام نوشته بودم: «به یاد مهدی اسفندیاری و سید مجید شهیدی، که در راه حقیقت جان خویش را قربانی کردند.» این دو عمو و داییام بودند که اولی در سن ۱۸ سالگی و دومی در سن ۲۲ سالگی به شهادت رسیدند و من همواره در برابر عظمت شخصیت و بلندی روح و اوج عرفان آنها - که در وصیتنامههایشان متجلی است - احساس حقارت میکنم. هنگام انتشار کتاب اما، به نظرم رسید باید انتخابی «غیر شخصیتر» داشته باشم. تصمیم گرفتم ادای دین به کسی کنم که اساسا ورود من به وادی سینما به او مربوط بود. کسی که در متن کتاب هم به شخصیت او و دیدگاههایش و نقش او در نظریهپردازی «سینمای دفاع مقدس» پرداخته بودم. خلاصه آن که این «بضاعت مزجات» به «سید مرتضی آوینی» پیشکش شده است. باشد که قبول افتد.
پيام هاي خوانندگان () link شهاب اسفندیاری -جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
اشاره:
حدود دو ماه قبل ایمیلی از جناب آقای «عباس عبدی» دریافت کردم. این ایمیل، که موضوع آن بی ارتباط با مضمون «فراموشی» نبود، «خاطراتی» را برای من زنده کرد و سرآغاز سلسله مکاتباتی میان بنده و ایشان شد. البته دامنهی موضوعات این نامهها، ناخواسته از حد موضوع آن ایمیلِ نخست بسیار فراتر رفت و به چیزی در مایههای یک «گفتوگوی انتقادی» نزدیک شد. موضوعات این گفتوگوی پر فراز و نشیب، هم مباحث کلی مانند «اخلاق و سیاست» و «نسبت علم و سیاست در جامعهشناسی» را شامل میشد، و هم موارد خاصی مثل «ارتباط ماجرای انتصاب معاون اول رییس جمهور با نتایج انتخابات ۸۸» را دربر میگرفت. به جهت اهمیت برخی نقدهای «برون-گفتمانی» و «بینا-نسلی» در این نامهها، و نیز در راستای تمرین چنین گفتگوهایی و شناخت موانع و آفات آن، از آقای عبدی درخواست کردم که متن این نامهها را در وبلاگ خود منتشر کنم. امیدوارم خوانندگان هم ما را از نقد و نظر خود دربارهی ادبیات و محتوای این گفتوگو بهرهمند کنند. پیشاپیش از طولانی شدن این «مطلب» عذرخواهی میکنم. با توجه به این که در «مطالعات فرهنگی» هیچ «حاشیهای» بیاهمیت نیست، حواشی متن اصلی مکاتبات را هم در اینجا آوردهام. ضمنا در مرور نهایی نامهها هرجا ویرایشی - عمدتا نگارشی و تایپی - لازم بود داخل براکت [] انجام داده ام.
افزونه: این مصاحبهی خواندنی آقای عبدی، که شامل نقدهایی بر اصلاحطلبان و جنبش سبز است، یک روز قبل از مطلب حاضر منتشر شده است. اشارهى ایشان مبنی بر این که «برای رفع تهدید خارجی علیه کشورم [در انتخابات شرکت کردم]» بر احترام من نسبت به ایشان افزود.
* * *
جناب آقای اسفندیاری
سلام
پرسشی در باره من پیش آمده بود که چرا من دفاع از آقای هاشمی از سوی آقای زیباکلام را پفیوزیسم سیاسی نامیده ام؟ ظاهرا منبع این مطلب مستند به نوشته ای از شما در آدرس زیر بود.
http://shbesf.persianblog.ir/post/29
«در جریان انتخابات مجلس ششم هنگامی که صادق زیباکلام طی مقاله ای از حملات مطبوعات اصلاح طلب به هاشمی رفسنجانی انتقاد کرد عباس عبدی در یادداشتی که در روزنامه صبح امروز به مدیر مسوولی سعید حجاریان منتشر شد او را به "پفیوزیسم سیاسی" متهم کرد. تا آنجا که به خاطر دارم این یادداشت در یکی از کتب حاوی مجموعه مقالات عبدی نیز چاپ شده است: عبدی عباس، انقلاب علیه تحقیر، ۱۳۷۹، تهران: انتشارات ذکر.»
برای اطمینان به وبلاگ شما سر زدم و البته ۲-۳ ساعت هم مطالب خواندنی شما را خوانده و استفاده کردم و چون آن را متفاوت از نوشته های دیگران یافتم فکر کردم که حتما این ادعا را با دقت نوشته اید لذا کتاب انقلاب علیه تحقیر را یک بار مرور کردم و البته این فرصتی بود تا برخی نوشتههای آن زمان را مجددا مرور کنم ولی هیچ جای آن چنین مطلبی نبود یا من نیافتم. ممنون می شوم که مرا به چنین نوشته ای از خودم رهنمون کنید تا علیرغم تمامی اختلافاتی که با ایشان دارم از آقای زیباکلام عذرخواهی کنم. هر چند احتمال جدی نمی دهم که چنین متنی باشد چون اگر بود آقای زیباکلام زودتر از دیگران آن را علیه من مطرح می کرد. فارغ از این یکی از یادداشتهای که از شما خواندم پایان دوران آقازاده ها بود که ذکر خیری هم بدین مضمون:
«عباس عبدی از وقتی که از قید و بند حزبی خارج شده، گاهی حرفهای خوب و معقولی میزند. او در تحلیلی دربارهی وقایع ۱۴ خرداد میگوید به «احتمال قوی» این وقایع برنامهریزی شده نبود. عبدی با کار تشکیلاتی آشنا است و خوب میداند که ده نفر یا صد نفر یا هزار نفر را میتوان برای چنین کاری «هماهنگ» کرد. اما چند صد هزار نفر را نمیتوان «هماهنگ» کرد.»
از من کرده بودید اجمالا عرض کنم اگر چه ممنونم که این افتخار را به من داده اید که گاهی حرف های خوب و معقولی می زنم ولی دوستانه عرض می کنم که وقتی که ادعا می کنیم از موضع تحلیلی و نه سیاسی دست به قلم می بریم موثرتر است که از تحقیر ولو پنهان پرهیز کنیم.
با احترام عبدی
[۶ بهمن ۱۳۹۰]
---------------------------------------------------------------------------------------------
جناب آقای عبدی
با سلام
اولا: فارغ از موضوع و سوالی که مطرح کردهاید و پاسخ آن را در زیر عرض خواهم کرد، ایمیل شما باعث شد یک لحظه به فکر فرو بروم که اگر برای تک تک واژه هایی که ما دربارهی دیگران می نویسیم، بنا باشد از ما سوال و جواب شود چقدر آمادگی و امکان پاسخ داریم؟ و خلاصه «وای اگر از پس امروز بود فردایی». از این که موجبات این تذکار را فراهم آوردید از شما ممنونم.
ثانیا: همانگونه که حتما مطلع هستید این مسئلهی خاطره و حافظه و فراموشی از مباحثی است که اخیرا مطالعات و بحث های فکری و فلسفی زیادی در مورد آن انجام شده و حتی رشته هایی با عنوان خاطره شناسی (Memory Studies) هم راه افتاده است. این که چه میشود که ما برخی حوادث را به یاد می آوریم و برخی حوادث را فراموش میکنیم ابعاد بسیار پیچیدهی شخصی و اجتماعی دارد. و به لحاظ همین بعد اجتماعی، ابعاد سیاسی هم دارد. و بر همین اساس است که قدرت ها و دولت ها نیز میکوشند تا برخی حوادث «یادآوری» شود و «گرامی» داشته شود و برخی حوادث به «فراموشی» سپرده شود.
ثالثا: ایمیل شما مرا به یاد دوران دانشجویی انداخت که اولین بار شما را دیدم. آن زمان من عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی دانشجویان بودم و ما برای اولین بار از افرادی مثل شما و آقای تاج زاده در اردویمان، که در دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز برگزار شد، دعوت کردیم. با این که آن زمان خیلی با این مفاهیم آشنا نبودیم ولی سعیمان این بود که آن «دیگری» که قبلا همیشه از سوی بزرگترهای ما در «جناح راست» برایمان ترسیم و توصیف شده بود را خودمان از نزدیک ببینیم و بشناسیم. خوب یادم هست که وقتی قبل از جلسه، شما را در صف نماز بین بچهها دیدم، یک لحظه مکث کردم. عباس عبدی و نماز؟ تصویری که از شما برای ما ساخته بودند خیلی با نماز خواندن قرابت نداشت. البته اگر بخواهیم منصف باشیم خودتان نیز در برساختن این تصویر بی تقصیر نبودید. شما از قرار گرفتن حتی در چند کیلومتری هر چیزی که ممکن بود شائبهای از دین و خدا و پیغمبر در آن باشد پرهیز می کردید. انشاءالله برای این که ریا نشود. ولی خوب، اگر جسارت نباشد اجازه دهید یادآوری کنم که در آن دوران دوم خرداد این چیزها نه خیلی واجد «نفع سیاسی» محسوب می شد و نه چندان محبوبیت افزا قلمداد می گشت. آن روزها ملاقات و همنشینی با «باری روزن» بیشتر می طلبید.... بگذریم. اتفاقا یادم هست به یکی از دوستان که در جلسه پرسش و پاسخ قرار بود از شما سوال کند گفتم این را هم به شما بگوید که چرا باید رفتار عمومی شما به گونه ای باشد که نماز خواندتان برای ما مایه تعجب شود؟ یادتان هست که پاسخ شما چه بود؟ گفتید «این از سطحی نگری شما است»!
البته سوالات آن جلسه ادامه یافت و تند و تیز تر شد و عملا باعث شد شما تا آخر ننشینید و جلسه را ترک کنید. شاید برای شما هم در آن سال ۱۳۷۹ خوب بود دیدار «دیگری». دیدن یک سالن بزرگ پر از دانشجوی مخالف خودتان. شاید کمک می کرد که حباب برخی تصورات که گمان می کردند دانشگاه ملک طلق دفتر تحکیم است بترکد. آخر ما یک زمانی وقتی از «بهزاد نبوی» دعوت می کردیم بیاید در جلساتمان میگفت شما جلسه در «بازار» بگذارید می آیم! منظورش این بود که شما در دانشگاه جایی ندارید و عددی نیستید. بگذریم...
رابعا: این روایتهای تاریخی را نگفتم تا در موضوع خاص مورد سوال هم به حافظه من اعتماد کنید! اتفاقا باید اعتراف کنم که آن اصطلاح را خودم در کتاب «انقلاب علیه تحقیر» ندیدم. اما تقریبا به یقین در خاطر دارم که در ایام انتخابات مجلس ششم خودم به رای العین مطلبی از شما یا مصاحبه ای با شما در پاسخ به آقای صادق زیبا در روزنامهای که به احتمال قریب به یقین «صبح امروز» بود خواندم که در آن شما از اصطلاح «پفیوزیسم سیاسی» استفاده کرده بودید در توصیف آنچه آقای زیباکلام انجام داده بود. اینکه من در پینوشت آن مقاله به کتاب ارجاع دادم از این جهت بود که به آرشیو روزنامه دسترسی نداشتم و این کتاب حاوی مجموعهی مقالات منتشره شما در آن سالها - از جمله سال ۱۳۷۸ - بود.
خامسا: آنچه «احتمال قریب به یقین» مرا در این خصوص به «یقین» نزدیکتر می کند این است که برخلاف تصور شما خود آقای صادق زیبا کلام نیز یک بار علنا و خطاب به خود شما به این موضوع اشاره کردهاند. شاید این مورد را هم فراموش کردهاید ولی متن آن در [وبسایت] خودتان هم هست. ایشان در اثناء یک مجادلهی قلمی با شما بر سر کتاب «هاشمی بدون رتوش» در [تاریخ هفتم] تیر ماه سال ۱۳۸۷ در روزنامه «اعتماد» به این موضوع اشاره کردهاند و ضمن انتقاد از برخی تعابیری که شما در مورد ایشان به کار بردهاید نوشتهاند: «البته هنوز جای شکرش باقی است چون در نوشته یی در سال ۱۳۷۸ در یکی از روزنامه های اصلاحطلب ایشان بنده را متهم به «پوفیوزیسم» سیاسی کرده بودند.» (متن کامل نوشته ایشان در یکی از کامنتهای این لینک در وبسایت شما وجود دارد. ضمنا در یکی از کامنتهای این لینک هم یکی از خوانندگان شما به نام «پیمان» که نوشتهی آقای زیباکلام را در روزنامه خوانده، در مورد علت کاربرد این اصطلاح از شما سوال کرده است.)
نمی دانم امکان دسترسی به آرشیو روزنامه «صبح امروز» را دارید یا این که آرشیو آن روزنامه هم به همراه خودش توقیف شده؟ اگر وجود داشته باشد به گمانم با جستجوی آن بتوانید اصل آن مطلب را پیدا کنید. به هر حال نفس این توجه شما برای من جالب و آموزنده بود.
سادسا: در مورد تذکر اخلاقیتان در انتها و اشاره به آن کنایهی بنده هم خیلی ممنونم و بابت آن عذرخواهی میکنم. اگرچه نه در آن مطلب «ادعای تحلیل» داشتم و نه اساسا تفکیک «تحلیل» از «سیاست» را ممکن میدانم. با این حال اگر بنا باشد آن مطلب را در میان سایر نوشتههایم دستهبندی کنم، اتفاقا در دسته «سیاسی» قرار میگیرد. ولی خوب در نوشتههای سیاسی هم «تحقیر» جایز نیست، الا دربرابر «ظالم» یا «متکبر»، که شما از نظر من، دست کم در سالهای اخیر، هیچ کدام از این دو نبوده اید. اتفاقا اعتقاد شخصی من این است که شما در این سالها نه «گهگاه» که «خیلی از اوقات» حرفهای «خوب و معقولی» زدهاید. فقط اشکالتان این است که گاهی زیر حرفهای خوب خودتان میزنید. یادتان هست پس از انتخابات ۱۳۸۸ و در ماجرای انتصاب معاون اول رییس جمهور چه نوشتید؟ چه معیاری جهت سنجش صحت انتخابات ارائه کردید؟ اما بعد که چند روز گذشت و دیدید که چه اتفاقی افتاد و حتی دو وزیر کلیدی قربانی شدند و نهایتا هم کار جز به «حکم علنی» ختم نشد، و تازه باز هم آن «معاون اول مستعفی» در همه چیز جز اسم معاون اول ماند، انتظار داشتم به معیارتان وفادار بمانید و رسما اعلام کنید آن حقیقتی را که این ماجراها آشکار کرده بود. نه این که «حقیقت» محتاج اعلام شما باشد. اما ... اما متاسفانه در یکی از مقالات بعدی معیار و حرف خودتان را با توجیهاتی تغییر دادید.
جدای از این موارد معدود، همچنان «نوشتههای خوب» شما را دنبال میکنم. همین چند روز [پیش] داشتم مقالهی شما درباره «مسئولیت اپوزیسیون» را میخواندم. همان مقالهای که با حملهی تند و موهن یک مدعی «جامعهشناسی» مواجه شد که قبلا گویا همکار شما در «مرکز مطالعات استراتژیک» و نیز در مطبوعات اصلاحطلب بوده است. او اکنون حقوقبگیر صدای آمریکا است و سخت مشغول تلاش جهت قانع کردن آمریکاییها و توجیه ایرانیها جهت پذیرفتن حمله نظامی و تجاوز به ایران. همین که شما مورد حملهی چنین جنایتکارانی هستید مایه امیدواری است!
با احترام و آرزوی توفیق
اسفندیاری
[۷ بهمن ۱۳۹۰]
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام جناب آقای اسفندیاری
فکر نمی کردم که به مطالب دیگر اشارهای شود که پاسخ ندادن به آنها بی احترامی [باشد]. در هر حال چون چنین شده چند روز فرصت لازم است که پاسخ دهم زیرا بر خلاف وبلاگ شما تارنمای بنده فیلتر است و فقط در موارد محدودی می توانم با فیلتر شکن واردش شوم تا لینکهای معرفی شده از جانب شما را ببینم چون ما بر خلاف شما که جوانتر هستید به این حافظهها نمی توانیم تکیه کنیم.
ضمن این که به دلائلی من از چند ده کلمه بیشتر هم تایپ نمی کنم و باید از دیگران کمک بخواهم که این کار زمانبر است.
با احترام عبدی
[۷ بهمن ۱۳۹۰]
--------------------------------------------------------------------------------------------
با سلام مجدد
خیلی متشکرم از توجه شما و وقتی که می گذارید.
منتظر پاسخ شما خواهم بود.
با احترام
اسفندیاری
[۹ بهمن ۱۳۹۰]
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
لطفا فایل ضمیمه را ملاحظه نمایید.
با احترام عبدی
[۱۱ بهمن ۱۳۹۰]
بسمه تعالی
جناب آقای اسفندیاری؛
با سلام
یکی دو روز را با خودم کلنجار رفتم که به شما چه پاسخی بدهم. در یک دو راهی بودم. میتوانستم یک پاسخ رسمی بدهم و فقط به نظرات شما دربارهی موردی که در نامهی پیشین نوشته بودم بپردازم و خواهان انتشار آن نیز بشوم. یک شیوهی دیگر نیز برای پاسخ دادن پیش روی من قرار داشت، شیوهای که به صورت خصوصی به کار میبرم و اصراری بر انتشار ندارم (هرچند که مخالفتی هم با انتشارش به وسیلهی طرف گفتوگویم ندارم). در مجموع هر دو مورد را مینویسم و انگیزهام از نوشتن شیوهی دوم را هم توضیح میدهم.
وقتی دیدم شما نوشتهاید که:
«در جریان انتخابات مجلس ششم هنگامی که صادق زیباکلام طی مقاله ای از حملات مطبوعات اصلاح طلب به هاشمی رفسنجانی انتقاد کرد عباس عبدی در یادداشتی که در روزنامه صبح امروز به مدیر مسوولی سعید حجاریان منتشر شد او را به "پفیوزیسم سیاسی" متهم کرد. تا آنجا که به خاطر دارم این یادداشت در یکی از کتب حاوی مجموعه مقالات عبدی نیز چاپ شده است: عبدی عباس، انقلاب علیه تحقیر، ۱۳۷۹، تهران: انتشارات ذکر.»
به وبلاگ شما مراجعه کردم و به صراحت میگویم جا خوردم و خود را ملامت کردم که نکند چنین چیزی را گفته باشم. از این رو موضوع را از شما استعلام کردم و هنگامی که پاسخ دادید و به نامههای متبادله شده میان من و دکتر زیباکلام ارجاع دادید، متوجه شدم که موضوع از چه قرار است:
۱. همانطور که شما به آن کامنت ارجاع دادهاید، خوب بود به این پاسخ من در ذیل آن کامنت نیز توجه میکردید: «عبدی:من در مورد افراد چنین تعبیری را بکار نمی برم شاید ایشان خودشان تعیین مصداق کرده است.»
۲. اگر کامنت با اندکی دقت مرور میشد، روزنامهای که به آن ارجاع دادهشده بود، صبح امروز نبود، بلکه روزنامهی عصر آزادگان بود. البته این تفاوت مهم نیست، ولی اهمیت آن در این است که شما با اتکا به حافظهی خود مطلب را نوشتهاید حافظهای که در این مورد آشکار دچار نسیان شده است، حافظهای که به نظرم بسیار قوی است ولی هرچهقدر هم قوی باشد، احتمال خطا وجود دارد و بهتر است مطالب مستند به آن را با شواهد دیگر تقویت کرد و بروز این خطا در موارد دیگر هم صادق خواهد بود. در مورد پفیوزسیم سیاسی هم علیالقاعده، من فقط ابعاد آن را شرح دادهام و به طور قطع تعیین مصداق نکردهام و خواننده خودش حق دارد که بر حسب مورد، تعیین مصداق کند.
۳. اگر ادعای آقای زیباکلام را در همان لینک خوانده باشید که نوشتهاند:
«بخشی از عباراتی که ایشان در پاسخ به بنده استفاده کرده اند عبارتند از «دروغگو»، «احمق»، «فراموشکار»، «نادان»، «عوامفریب»، «بی اطلاع»، «فرصت طلب»، «نان به نرخ روز خور»، «روتوش کار»، «داشتن ریگی در کفشم» و... البته هنوز جای شکرش باقی است چون در نوشته یی در سال ۱۳۷۸ در یکی از روزنامه های اصلاح طلب ایشان بنده را متهم به «پوفیوزیسم» سیاسی کرده بودند.»
و آن را با اصل متن نامهی من که در «آینده» در اختیارتان است مقایسه کنیم، متوجه میشویم که ایشان به دلایلی دوست دارند که خود را مخاطب این الفاظ قرار دهند، در حالی که من در نامهی اول هم ایشان را حتی بطور قطعی دروغگو خطاب نکردم و فقط وقتی که هیچ توضیحی دربارهی مطلب کذب خود ندادند، ایشان را به طور صریح دروغگو خطاب کردم و الفاظ دیگر هیچ مصداقی نداشت، حتی در مواردی میتوانست بر ضد خودم به کار رود. آن الفاظ حکم بودند و نه مصداق، که البته ایشان به دلایلی دوست داشتند که خودشان را تعیین مصداق کنند. لذا فرد زیرک و باهوشی چون شما باید متوجه میشد که ایشان دربارهی پوفیوزیسم هم همین طور عمل کرده و موضوعی را به خود گرفته که هیچگاه نویسنده چنین مصداقی را تعیین نکرده است. بنابراین شایسته است که لینک و اتهام مذکور را به نحوی که مناسب میدانید تصحیح نمایید.
اجازه دهید نکتهای را متذکر شوم. در سالهای گذشته و حتی اکنون هم در برخی از مطبوعات و سایتها مطالبیرا علیه من مینویسند که هیچگاه زحمت اعتراض به آنها را به خودم نمیدهم. در مورد مطلب شما هم به صفت خودم، درخواستی برای اصلاح ندارم، آنچه که انگیزهی اصلی من در این درخواست است، احترام و نگاه مثبتی بود که به شما پیدا کردم. بنابراین اگر خواستد اصلاح کنید و اگر نخواستید هم مشکلی نیست.
اما بخش دوم پاسخ!
جناب آقای اسفندیاری؛
من به طور معمول عادت ندارم که دربارهی دیگران مجاملهگویی و تعارف کنم، لذا آنچه را که دربارهی شما و سپس نوشته]ها[یتان تقدیم میکنم از روی حسی است که نسبت به شما پیدا کردم و امیدوارم این حس غلط نباشد. با مطالعهی نوشتهی شما متوجه شدم که با فردی مطلع، زیرک، خوشحافظه و باهوش طرف هستم. کسی که میتواند در کشورش تأثیرگذارتر از آن باشد که امثال من بر حسب اتفاق سر از وبلاگش درآورند. ولی این نکات مثبت و کمنظیر شما، وقتی با برخی دیگر از ویژگیهایتان که از طریق خواندن متنهای شما استنباط میشود، قرین شوند، از تأثیرگذاری مثبتشان کاسته میشود. به واسطهی حقی که هر یک از ما بر دیگری داریم، موظفیم که اگر نکتهای را در جهت اصلاح یکدیگر میبینیم متذکر شویم و من همینجا با کمال میل اعلام میکنم هرگونه انتقادی دربارهی من (البته فقط خودم) داشته باشید آن را در «آینده» منتشر کنم (در صورت موافقت شما) و قدردان آن هم خواهم بود. از این رو با نقد شما، که با توجه به نوشتههایتان از آن استقبال خواهید کرد، به سهم خود میکوشم که ادای دینی کرده باشم و آن ویژگیهایی را که فکر میکنم به اثرگذاری نوشتههایتان آسیبمیزند را در پاسخ به مطالب شما تشریح خواهم کرد.
1. نوشتهاید که «اگر برای تک تک واژه هایی که ما درباره دیگران می نویسیم، بنا باشداز ما سوال و جواب شود چقدر آمادگی و امکان پاسخ داریم؟ و خلاصه «وای اگر از پس امروز بود فردایی». بله درست است و به همین دلیل هم من نسبت به اتهامی که در نوشتهی شما متوجه من بود حساس شدم و به قول معروف قبل از گفتن کلام، صاحب آن هستیم و پس از صدور آن، کلام صاحب ماست. به همین دلیل معتقدم که در استناد به مطالب دیگران، تنها به حافظه نمیتوان تکیه کرد، به ویژه آنکه همانطور که نوشتهاید، فراموشی و به خاطر ماندن یک امر ساده و فیزیولوژیک نیست و اگر من نسبت به دیگری سوگیری ارزشی داشته باشم، هم در فهم گفتار و رفتار او دچار کجفهمی خواهم شد و هم در فراموش کردن و به خاطر ماندن رفتارهای نیک و بد او در حافظهام.
2. چه خوب شد که خاطرهی گذشتهای را از من در دانشگاه شیراز زنده کردید. اگر اجازه دهید به تحلیل این خاطره بپردازیم تا معلوم شود که چه گزارههایی در پس این خاطره نهفته است.
نوشتهاید که: «خوب یادم هست که وقتی قبل از جلسه شما را در صف نماز بین بچه ها دیدم یک لحظه مکث کردم. عباس عبدی و نماز؟ تصویری از از شما برای ما ساخته بودند خیلی با نماز خواندن قرابت نداشت. البته اگر بخواهیم منصف باشیم خودتان نیز در برساختن این تصویر بی تقصیر نبودید. شما از قرار گرفتن حتی در چند کیلومتری هر چیزی که ممکن بود شائبهای از دین و خدا و پیغمبر در آن باشد پرهیز می کردید. انشاءالله برای این که ریا نشود. ». دوست عزیز، وقتی که در قرن ارتباطات و در حضور مطبوعات و رسانهها و انتشارات، شما که یک دانشجوی نخبهی کشور بودهاید، دربارهی رفتار دینی من با سایر دوستانتان دچار چنین توهمی شدهبودید، آیا به این نتیجه نباید میرسیدید که پیش از هر چیز باید آن کهکشان ذهنی که این تصور غلط را برای شما و دوستانتان آفریده بود، نقد میکردید؟ شاید برای من اهمیتی نداشت که کسی فکر کند نماز میخوانم یا نه، چون نماز را برای خدا میخوانند، چه وقتی که در منزل و تنها هستیم و چه وقتی که در آن دانشگاه باشیم. اما آیا برای شما این اهمیت نداشت که چرا و به چه دلیل دچار ذهنیتی شده بودید که حتی پدیدههای عینی تا این حد مغایر با واقعیت برای شما تصویر میشد، چه برسد به امور ذهنی و اعتباری؟
نکتهی دیگر این که شما از پیش دربارهی کسی که مشهور به مذهبی بودن بوده، دربارهی نماز خواندن یا نخواندن او قضاوت داشتهاید و به طور عادی این قضاوت در پس ذهن شما دربارهی ارزیابی نظرات او نقش مهمی هم ایفا میکرده است. ولی مسألهی مهم این است که نه تنها آن روز در این کهکشان ذهنی تغییری داده نشد، بلکه امروز هم مرا مقصر میدانید و میگویید که: « ولی خوب، اگر جسارت نباشد اجازه دهید یادآوری کنم که در آن دوران دوم خرداد این چیزها نه خیلی واجد «نفع سیاسی» محسوب می شد و نه چندان محبوبیت افزا قلمداد می گشت. آن روزها ملاقات و همنشینی با «باری روزن» بیشتر می طلبید.... بگذریم. اتفاقا یادم هست به یکی از دوستان که در جلسه پرسش و پاسخ قرار بود از شما سوال کند گفتم این را هم به شما بگوید که چرا باید رفتار عمومی شما به گونه ای باشد که نماز خواندتان برای ما مایه تعجب شود؟ یادتان هست که پاسخ شما چه بود؟ گفتید این از سطحی نگری شما است!». برادر محترم! این چه ذهنیت وحشتناکی است که داریم و از دیگران انتظار داریم برای اثبات نماز خواندن خود کاری کنند که ما اشتباه برداشت نکنیم. حتماً باید میآمدم در مراسم مذهبی شما یا مراسم مذهبی پر از ریا و تزویری که تصویرش در تلویزیون نمایش داده میشود، شرکت میکردم تا نماز خواندن من برای شما اثبات میشد؟ شما که این همه باهوش و خوشحافظه هستید و حتی روزنامهی صبح امروز را در آن سالها خواندهاید، چرا متوجه نمیشدید که حداقل در یکسوم از یادداشتهای من، ارجاع به مطالب اسلامی و دینی و ... وجود دارد و اگر کسی دچار پیشداروی نبود، همهی اینها برای پرهیز از چنان ظن و گمانهایی که گناه هست، کافی بود. البته من آن یادداشتها را برای اثبات مسلمانی خود نمینوشتم، بلکه همانی بودم که بودم و تنها واقعیت خود را منعکس میکردم. برای آن که تفاوت خود در این زمینه را گفته باشم، متذکر شوم که اگر به هر دلیلی متوجه شوم که فرد مسلمانی برخی از مسلمات دینی خود را انجام نمیدهد، باز هم به خودم حق نمیدهم که بگویم برای مثال نماز نمیخواند و اگر هم خواند تعجب کنم.
این که در آن روزها با باری روزن مناظره کردهام چه ربطی به نماز خواندن و نخواندن دارد؟ شما میتوانید آن کار را بد یا بسیار بد و حتی خیانت بدانید، ولی این موضوع چه ربطی به نماز نخواندن میتواند داشته باشد؟ خب اگر دیگران هم دربارهی رفتار شما اینطور قضاوت میکردند، میدانید چه نتیجهای حاصل میشد؟ آیا اینها سطحینگری نیست و نبود که در برابر پاسخ من علامت «!» گذاشتهاید؟
این درست است که ما و به ویژه من تظاهر به دینداری نمیکردم، نه در آن دوران، حتی پیش از آن هم نمیکردم، چیزی که مطالبهی دوستان شما بود. به دو دلیل این کار را نمیکردم، یکی این که در هر کاری بتوان تظاهر کرد، ذات دینداری با تظاهر و جانمازکشی تعارض دارد. ولی دلیل مهمتر این بود که تظاهر به دینداری دکان چند نبشی بود که عدهای از آن نان میخوردند، که این بدترین و ناپاکترین نانها است. به خوبی به یاد دارم که یک بار در سال ۷۴ پیشنهادی را به مرکز مطالعات وزارت ارشاد دادم تا مطالعهای را دربارهی زنان و مردانی که بعد از ظهرها در خیابان ولیعصر راه میروند انجام دهم که نپذیرفتند. هدف این مطالعه [نمره] دادن به ظواهر و پوشش زنان و مردانی بود که همراه یکدیگر بودند. فرضیهی من این بود که همبستگی نمرات داده شده برای زنان و مردان منفی خواهد بود، یعنی مردانی که ظاهر اسلامیتری دارند با زنانی که ظاهرشان غیرمذهبیتر است همراهاند و برعکس. مبنای این فرض من هم این بود که مردان گروه اول در اصل فرهنگ زنان خود را دارند ولی کارکرد ظاهری این مردان در ادارات و جامعه متفاوت است تا نسبت به اسلامیت آنان شکی نشود و کارها روبهراه شود. در حالی که گروه دوم مذهبیهای واقعی هستند که نیازی به ظاهرسازی مردانشان ندارند و از ظاهرسازی هم انزجار دارند. بنابراین فشار مذکور در این گزارههای شما برای تظاهر و ریا چیزی نیست که مطلوب همه یا حداقل من باشد.
3. این که نوشتهاید: «البته سوالات آن جلسه ادامه یافت و تند و تیز تر شد و عملا باعث شد شما تا آخر ننشینید و جلسه را ترک کنید. شاید برای شما هم در آن سال ۱۳۷۹ خوب بود دیدار «دیگری». دیدن یک سالن بزرگ پر از دانشجوی مخالف خودتان. شاید کمک می کرد که حباب برخی تصورات که گمان می کردند دانشگاه ملک طلق دفتر تحکیم است بترکد. آخر ما یک زمانی وقتی از بهزاد نبوی دعوت می کردیم بیاید در جلساتمان می گفت شما جلسه در بازار بگذارید می آیم! منظورش این بود که شما در دانشگاه جایی ندارید و عددی نیستید. بگذریم...» من صادقانه بگویم چیز چندانی از آن جلسه به یاد ندارم، ولی توصیه میکنم که شما به حافظهی خوبتان اعتماد بیشاز حد نکنید. هیچگاه به یاد نداشتهام که جلسهای را پیش از موعدش ترک کنم، چون اگر چنین وضعی پیش میآمد، به طور قطع در خاطرم میماند. به علاوه من نمیدانم میان شما و آقای بهزاد نبوی چه گذشته است و امروز چه چیزی را باید به رخ کشید، ولی اجازه دهید متذکر شوم که اگر همهی دانشجویان دانشگاهها هم از جریان آن زمان شما میبودند، این امر را به هیچ وجه دلیل حقانیت نظرات آنها نمیدانستم و اگر فقط چند تن از دانشجویان کشور هم به آن منتسب بودند، آن را دلیل بر عدم حقانیت و نادرستی عقیده آنان نمیدانم. ضمن این که باید به اطلاع برسانم مجموع آن جریان در حال حاضر در دانشگاههای کشور کمتر از ۱۵ درصد هستند (با احتساب اثرات سهمیهها). این را بر حسب مشاهدات خودم میگویم، لذا خیلی بر این عامل تأکید نکنید.
4. مرقوم نمودهاید که: «و نه اساسا تفکیک «تحلیل» از «سیاست» را ممکن میدانم. با این حال اگر بنا باشد آن مطلب را در میان سایر نوشتههایم دستهبندی کنم اتفاقا در دسته «سیاسی» قرار میگیرد.» ابتدا باید پذیرفت که در عالم واقع چنین تفکیکی به صورت صددرصد ممکن نیست. مثل نخود و لوبیا نیست که بتوان آنها را به طور کامل از یکدیگر تفکیک و جدا کرد. ولی این فقط وجه منطقی قضیه است، در حالی که در عمل چنین نیست. شما میدانید که فرق میان آب و آب مضاف و احکام آنها در شرع چیست. در حالی که در طبیعت همه آبها مضاف هستند و حداقل قدری نمک و املاح همراه خود دارند ولی عرفاً به آنها مضاف گفته نمیشود ولی از یک مرحله به بعد مضاف محسوب میشوند. تمایز تحلیل سیاسی و علمی هم به همین شکل ممکن است. من در برخی از یادداشتهای اخیرم چندین بار این تمایز را توضیح دادهام و چون شما را پیگیر مطالبم یافتم، بیش از این توضیحی نمیدهم. ولی حداقل به این مورد اشاره کنم که در تحلیل علمی اهمیت ندارد که چه کسی سخنی را میگوید و مخاطب آن کیست، در حالی که در تحلیل سیاسی هر دو مسأله مهم است. اعتقاد شما به ممکن نبودن تمایز میان این دو وجه از تحلیل تبعات ]روش[شناختی گستردهای دارد و به نحوی که قضاوت ما دربارهی گوینده، تأثیر مستقیمی بر قضاوت ما نسبت به مضمون بیان او خواهد داشت و این باب هر گفتگو و دستیابی به حقیقت را خواهد بست که در ادامه مصداق این نکته را نیز شرح خواهم داد.
5. نوشتهاید که: «ولی خوب در نوشتههای سیاسی هم «تحقیر» جایز نیست، الا دربرابر «ظالم» یا «متکبر» که شما از نظر من، دست کم در سالهای اخیر، هیچکدام از این دو نبوده اید». متأسفانه در جامعهی ما آنقدر اخلاق را در مرتبت بالایی قرار میدهیم که دیگر دستهایمان به آن نمیرسد و به مصداق دست ما کوتاه و خرما بر نخیل میشود. من فکر میکنم که در مجادلات سیاسی حمله و حتی تحقیر و متلک با رعایت شرایطی ایراد ندارد. اول اینکه یکسویه نباشد. یعنی نیاید چنین باشد که بنده بتوانم و حق داشته باشم هرچه خواستم علیه شما بنویسم و بگویم و شما ممنوع از مقابله به مثل باشید. دوم این که چون هدف گفتار و تحلیل سیاسی، منحصر به تحریک ذهن و تقویت دانش نیست و بسیج نیرو و ایجاد انگیزش هم مهم است، لذا مستلزم نوعی رجزخوانی میشود که در جنگها مرسوم بوده است، ولی باید توجه داشت که این موارد باید مثل ادویه و نمک غذا باشد که آن را قابل خوردن میکند ولی جایگزین غذا نمیشود و اگر زیادتر از حدی باشد منزجرکننده میشود. این عقیده را دارم و بر خودم هم روا میدارم و اگر کسی در حین مجادلهی سیاسی علیه من تکهای بیاندازد، آن را حق او میدانم. ضمن این که وقتی شما هم مجاز نبودن این عمل را مشروط به «ظالم» و «متکبر» نبودن فرد مورد نظر خود میکنید، دیگران هم میتوانند شرط و شروط خاص خود را داشته باشند و حتی با همین دو شرط شما خیلیها را مشمول آن نمایند. اتفاقاً این دو شرط کار را سختتر میکند، زیرا معلوم میشود به کار بردن چنین شیوهای علیه دیگری متضمن اعلام حکم پیشینی ظلم و تکبر علیه او نیز هست.
6. نوشتهاید که «فقط اشکالتان این است که گاهی زیر حرفهای خوب خودتان میزنید. یادتان هست پس از انتخابات ۱۳۸۸ و در ماجرای انتصاب معاون اول رییس جمهور چه نوشتید؟ چه معیاری جهت سنجش صحت انتخابات ارائه کردید؟ اما بعد که چند روز گذشت و دیدید که چه اتفاقی افتاد و حتی دو وزیر کلیدی قربانی شدند و نهایتا هم کار جز به «حکم علنی» ختم نشد، و تازه باز هم آن معاون اول مستعفی در همه چیز جز اسم معاون اول ماند، انتظار داشتم به معیارتان وفادار بمانید و رسما اعلام کنید آن حقیقتی را که این ماجراها آشکار کرده بود. نه این که «حقیقت» محتاج اعلام شما باشد. اما... اما متاسفانه در یکی از مقالات بعدی معیار و حرف خودتان را با توجیهاتی تغییر دادید». شما حافظهی خوبی دارید ولی من مجبور شدم یک بار دیگر آن یادداشت را بخوانم. متوجه شدم برخلاف هوش خوبی هم که دارید، متن را سریع مطالعه کردید، زیرا من در آن یادداشت هیچکجا معیاری برای ارزیابی صحت انتخابات بر اساس نصب یا عزل معاون اول ندادهام، بلکه معیاری برای نظر جناحهای درون حکومت به صحت انتخابات ارائه کردهام و نه برای خودم و دیگران یا شما. معیار من برای ارزیابی صحت انتخابات راهی جز استفاده از ساز و کارهای علمی و شناخته شده نیست و پیش از انتخابات هم به دوستانم نوشتم که چنین ساز و کاری وجود ندارد و شما در هیچ شرایطی نمیتوانید با قاطعیت بگویید که تقلب میشود یا شده یا خیر. البته تحلیل من از سلامت انتخابات با تحلیل رایج در جنبش سبز متفاوت است و بارها هم این را گفتهام، ولی این که چه تحلیلی دارم، تاکنون آن را به طور رسمی و صریح اعلام نکردهام. ولی بر اساس منطق آن یادداشت نشان دادم که جناح رقیب دولت، حق چندانی در ۲۴ میلیون رأی برای رئیس دولت قائل نیست زیرا اجازه نداد آن فرد معاون اول شود و فقط همین برداشت را میتوان از آن یادداشت کرد. اما این که من بعداً از این موضع عدول کردهام، چون ارجاعی ندادهاید نمیتوانم پاسخی دهم. هرچند این [یادداشت] ارتباطی با مواضع بعدی من نمیتواند داشته باشد، فقط بیان نگرش مخالفان دولت نسبت به آرای اعلام شده را مطرح کرده است. اتفاقاً من خیلی حساس هستم که مواضعم دربارهی انتخابات سال ۸۸ خیلی دقیق مطرح شود و اگر شما تناقض یا تعارضی در آن نشان دهید، مرا رهین منت خود کردهاید.
7.مرقوم داشتهاید که: «همین چند روز پیش داشتم مقالهی شما درباره «مسئولیت اپوزیسیون» را میخواندم. همان مقالهای که با حملهی تند و موهن یک مدعی «جامعهشناسی» مواجه شد که قبلا گویا همکار شما در «مرکز مطالعات استراتژیک» و نیز در مطبوعات اصلاحطلب بوده است. او اکنون حقوقبگیر صدای آمریکا است و سخت مشغول تلاش جهت قانع کردن آمریکاییها و توجیه ایرانیها جهت پذیرفتن حمله نظامی و تجاوز به ایران. همین که شما مورد حملهی چنین جنایتکارانی هستید مایه امیدواری است!». انتقاد دوستانه و مهم من به شما در همین پاراگراف است که به مسائل مذکور در پیش هم مربوط میشود. از نظر من علت درستی آن یادداشت به هیچ وجه مخالفت آقای مجید محمدی نیست، همچنان که پسندیدن آن هم از سوی شما دلیلی بر درستی یا غلطی آن نیست. وقتی که نتوانیم تحلیل سیاسی از علمی را تفکیک کنیم، دچار این مشکلات خواهیم شد. به احتمال فراوان مطالب گذشتهی من به این دلیل مورد پسند واقع نمیشد که از من تصویری پیشینی نزد شما وجود داشته. در مرحلهای نماز نخواندن، گفتوگو با باری روزن، اصلاح طلب و ... و شاید امروز این تصویر به هر علتی تغییر کرده است، لذا با حسن ظن بیشتری به نظراتم نگاه میکنید. ولی واقعیت این است که من ترجیح میدهم وقتی که مطلبم خوانده میشود، در درجهی اول به منطق درونی آن نگاه شود. این که یک نفر وقتی آن طرف میدان سیاست است، هر کاری میکند، دوستانش هورا میکشند و دشمنانش جیغ، وقتی به هر دلیل این طرف هم میآید، دوستان سابق و دشمنان فعلیاش جیغ میکشند و برعکس. این شیوه درست نیست و از این لحاظ با یکی از نوشتههای اخیر شما همدلی میکنم (هرچند به زاویهی دید شما انتقاداتی دارم). ولی این مشکل محصول همین نگاه حاد سیاسی است.
خب همهی این ها را گفتم که چه؟
جناب آقای اسفندیاری؛
من تصمیم به انتشار این مطالب ندارم، ولی اگر شما این کار را کردید، مخالفتی نمیکنم. (فقط اطلاع دهید) هدفم هم از این همه بلندنویسی این است که به شما که هم دانش و حافظهی خوبی دارید و هم قلمی در خور شأن و هم آدم زیرکی هستید، از موضع یک برادر توصیه کنم که اجازه ندهید این ویژگیهای خدادادی با عجله در قضاوت و با عدم اعتقاد به تفکیک میان امر سیاسی و با امر علمی یا منطقی و نیز خطکشیهای حاد و مغرورانه، (مشکلاتی که همه ما کمابیش داریم)، اثرات نامطلوب بر نوشتههایتان بگذارد. یقین دارم که رعایت این نکات شما را در انتقال پیامهایتان موفقتر خواهد کرد و برای جامعهی ایران نعمتی گرانبها خواهید بود. قدردان این نعمت خود باشید، نعمتی که خیلیهای دیگر آن را ندارند. مطمئن هستم که این توصیهی دوستانه و برادرانه را جز ادای دین و احترام به خود تلقی نخواهید کرد. هرچند در ایران مرسوم این است که هر کس دیگری را چنین توصیههایی نماید، آن را دشمن خطاب کنند، ولی از نوشتههای روشن شما برمیآید که مبرا از این خصلت ناپسند هستید و امیدوارم که من هم [دچار] اشتباه نشده باشم که مطلبی به این مفصلی را برای کسی بنویسم که خدای ناکرده بوی دشمنی از آن به مشامش برسد.
موفق باشید
با احترام
عباس عبدی
۱۳۹۰-۱۱-۱۱
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام جناب آقای عبدی
از پاسخ تفصیلی شما بسیار ممنونم. هچنین از نقد و تذکرات ارزنده شما. برخی واژهها و تعابیری هم که سخاوتمندانه و مهربانانه دربارهی من بیان کرده اید از جنس «ثناء جمیل»ی است که من خود را «اهل»ش نمی یابم. ولی برخی مسائلی که در پاسخ شما آمده مرا وا میدارد تا نکاتی را در توضیح و یا جهت تکمیل بحث عرض کنم. اکنون که امکان این گفتگو فراهم شده به نظرم حیف است که برخی مباحث ابتر بماند. البته برای برخی موضوعات هم شاید هرگز پایانی نتوان متصور شد.
در حال من هم چند روزی فرصت میخواهم که پاسخ خود را خدمتتان بفرستم.
طبعا اگر مایل بودید باز هم می توانید پاسخ دهید.
در هر مرحله ای که شما موافق باشید من علاقمند خواهم بود که این مکاتبه را در وبلاگم منتشر کنم.
با آرزوی توفیق
اسفندیاری
[۱۲ بهمن ۱۳۹۰]
---------------------------------------------------------------------------------------------
جناب اسفندیاری سلام
از لطف شما ممنون. هر وقت فرصت داشتید اقدام کنید عجله ای نیست.
درباره انتشار هم نظرم را پیشاپیش نوشته ام.
با احترام عبدی
[۱۲ بهمن ۱۳۹۰]
---------------------------------------------------------------------------------------------
جناب آقای عبدی
با سلام
ببخشید که «مدتی این مثنوی تاخیر شد». شاید بدانید برخی مشغله های حقیر را که متاسفانه و یا خوشبختانه باعث می شود نتوانم تمام وقت به سیاست بپردازم: از خانه داری و بچه داری و مستندسازی تا رسیدگی به تعمیرات مدرسه فارسی که در شهرمان داریم. در این میان رسیدن به گرفتارانی مثل «حسین درخشان» و «مجله هابیل» هم بود. سفری هم در پیش داشتم که خود مستلزم مشغله های کثیر بود.
بخش عمدهی نامهی پیوست را قبل از سفرم یک شب تا صبح بیدار ماندم و نوشتم. ویرایش نهاییاش در سفر قدری طول کشید. به هر حال از این که فرصت این گفت و گو را پیش آوردید متشکرم.
اگر مایل به پاسخ هستید بفرمایید تا من انتشار این نامهها در وبلاگم را تا زمان دریافت پاسخ بعدی شما به تأخیر بیاندازم.
با احترام
اسفندیاری
[۱۱ اسفند ۱۳۹۰]
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای عبدی
با سلام و ادب
از پاسخ تفصیلی شما به نامه قبلی متشکرم. انتظار نداشتم به نویسندهای «بینام و نشان» و وبلاگی «سوت و کور» و نوشتههایی «ناقابل»، فراتر از پیگیری حق خودتان، بذل توجهی کنید. این آمادگی شما برای همنشینی با «فقرا» قابل تحسین است و شاید ثمرهی وارستگی شما از «میز وزارت» و «کرسی وکالت» و «بنز سفارت» در این سه دهه باشد. آنهم در شرایطی که برخی همراهان درجه دو و سه شما در دوران دانشجویی، در این سالها سفت و سخت به میزها و کرسیها و بنزهایشان چسبیدهاند. و شاید همین «زهد سیاسی» است که باعث شده شما گاهی بتوانید حرفهایی بزنید که دیگران از گفتن آن معذورند. دلیل دیگری که شما برای من احترام برانگیز هستید، این است که زندانی «بنگاه تجاری – سیاسی رفسجان» بودهاید. شما سند زندهای هستید که روزگاری در این مملکت حتی چند نقد سادهی اقتصادی در تنها روزنامه ی منتقد دولت، عواقبی همچون زندان به همراه داشت. در این شش- هفت سال که توپخانههای دهها روزنامه و هفتهنامه و ماهنامه و سایت و خبرگزاری، شبانهروز از چپ و راست بر دولت آتش فرو ریخته است، نفس «وجود» شما یادآور خوبی است برای این که فراموش نکنیم چقدر پیشرفت کردهایم. دلیل دیگری هم که برای شما احترام قائل هستم این است که برای «جوانمردی» ارزش و اعتبار قائل هستید. یادم هست یک بار جملهای گفته بودید با این مضمون که «مهمتر از تقسیمبندی چپ و راست و اصلاحطلب و اصولگرا در کشور ما تقسیم بندی مرد و نامرد است» که خیلی خوشم آمد. تنها با این ملاحظه که بجای «مرد» و «نامرد» بگوییم «با معرفت» و «بیمعرفت»، که متهم به «سکسیم» نشویم.
در نامه قبلی فراموش کردم تشکر کنم از این که نوشتههای مرا قابل صرف وقت دانسته بودید و حتی برخی از آن ها را لایق صفت «متفاوت» برشمرده بودید. در این نامه اخیر نیز بسیار سخاوتمندانه واژههایی را خرج بنده کردهاید که همه مصداق «ثناء جمیل»ی است که من «اهل» آن نیستم. از لطف و بزرگواری شما بسیار متشکرم. دوازده سال پیش وقتی در آن جلسهی پرسش و پاسخ دانشگاه شیراز دیدیم که برخلاف ادبیات رسانهای تند و تیزتان، در جمع ما بسیار نرم و لطیف سخن میگویید، با دوستان گفتیم ایشان به قصد «جذب» آمده است. ولی اکنون میدانم که نه شما در آن موقعیت سابق هستید که بخواهید «دلربایی» کنید و نه قلب من دیگر آن طراوت جوانی برای «دل باختن» را دارد. البته انسان هرگز نباید به نفس خویش مطمئن باشد که حتی انبیاء هم فرمودهاند «و ما أبَرِّءُ نفسی، إن النفس لأمارة بالسوء». و چه بسیار سیاستمدارِ «عاقله مرد» که سرِ پیری و عائلهداری، به عشوهی عجوزهی قدرت، دل و عقل و هوش خویش به باد دادند و دودمان سیاسی و حتی دستاوردهای پیشین را نابود کردند.
به پیروی از شما من هم پاسخ خود را در دو بخش تقدیمتان میکنم. بخش نخست در مورد موضوع خاص انتساب یک مطلب به شما توسط بنده است. بخش دوم هم درباره سایر مواردی است که در نامهی قبل در مقام نقد و یا تذکر و توصیه بیان فرمودهاید. همین جا لازم است خصوصا از این بخش دوم هم بسیار تشکر کنم و تأکید کنم که بسیاری از تذکرات و توصیههای شما را صحیح و بجا یافتم.
و اما بخش اول:
از توضیحات شما چنین استفاد میشود که هرگز گزارهای مانند «آقای x یک پفیوز سیاسی است» را جایی ننوشتهاید و اگر دیگران – از جمله آقای x و یا بندهی حقیر، از نوشتهای از شما چنین برداشت کردهایم، در واقع اشکال از ما است که «تعیین مصداق» کردهایم.
در اینجا چند وضعیت قابل تصور است. چون در نامهی اول شما دقیقا مشخص نبود که آیا شما مطلقِ استفاده از تعبیر «پفیوزیسم سیاسی» را تکذیب کردهاید یا صرفا انتساب مستقیم آن به یک شخص را. معلوم نبود که آیا شما ولو در مقام بیان حکمی کلی درباره یک رفتار یا کنش سیاسی، از تعبیر «پفیوزیسم سیاسی» استفاده کرده بودید یا خیر؟ به عبارت دیگر تصریح نفرموده بودید که اصلا عبارت «پفیوزیسم سیاسی» در آن مقالهی مورد اشاره و یا در آن کتاب مجموعه مقالات، وجود داشته است یا خیر؟ اگر استفاده از چنین تعبیری توسط شما مطلقا کذب بوده باشد و این تعبیر در هیچ نوشتهای از شما وجود نداشته، چه رسد به آن که به شخص خاصی نسبت داده شده باشد، در این وضعیت طبعا وظیفه بنده است که از شما عذرخواهی کنم و آن نوشته خود را اصلاح کنم. البته قابل توجه بود که شما حتی گلایهی آقای زیباکلام به خودتان در این موضوع را هم فراموش کرده بودید. با این همه من حتی قدمی فراتر میروم و میگویم گلایهی آقای زیباکلام هم لزوما دلیلی بر این نیست که شما حتما آن تعبیر را به کار برده باشید. چون آقای زیباکلام این گلایه را در سال ۱۳۸۷ بیان کردهاند و مقاله بنده در سال ۱۳۸۶ منتشر شده بود. این احتمال هم هست که ایشان با خواندن مقالهی بنده چنین ذهنیتی برایشان حاصل شده باشد. لذا اگر شما مطلقا چنین تعبیری را به کار نبردهاید، بفرمایید تا بنده ضمن عذرخواهی این اشتباه خود را رسما تصحیح کنم.
اما اگر موضع شما این باشد که آن زمان صرفا در مقام بیان یک «حکم کلی» دربارهی یک رفتار یا کنش سیاسی، از تعبیر «پفیوزیسم سیاسی» استفاده کردهاید و به قول خودتان «ابعاد» آن را شرح دادهاید، ولی هیچ مصداقی برای این حکم کلی تعیین نکردهاید، در این صورت هم دو وضعیت ممکن است رخ داده باشد. یک حالت این است که این حکم کلی شما در یک فضای کاملا انتزاعی و محیط تئوریک محض بیان شده که عقلاً و عرفاً امکان نسبت یافتن آن با هیچ شخص و یا فرد و یا جنبندهای وجود نداشته باید. طبعا شرایط تحقق عینی این وضعیت قدری دشوار است و اگر هم ممکن باشد احتمالا بیشتر شامل حال ادبیات افرادی همچون دانشمندان رشتهی فیزیک نظری می شود. «اهل سیاست» اما، هر گزارهای که صادر کنند، طبعا مخاطبی مشخص دارد و هدف و مقصودی معین. گزارههای سیاسی هیچگاه در خلأ صادر نمیشوند. البته میتوان پذیرفت که ممکن است یک «حکم کلی» و یا یک «گزارهی سیاسی» لزوما شخص خاصی را مخاطب نگرفته باشد و خطاب به یک جمع، یا یک گروه یا یک نهاد (مثل دولت) بیان شده باشد. اما به نظر میرسد در این مورد خاصی که محل بحث ما است، حتی شرایط این گونه هم نبوده است. به عبارت دیگر این اتفاق در چنان شرایط محدود و مشخصی بیان شده که جز آن برداشتی که بنده و خود آقای زیباکلام داشتهایم، تقریبا برداشت دیگری ممکن نبوده است. در واقع آن حکم «کلی» آن قدر «قیود خاص» خورده است که عملا بیش از یک «مصداق» نمیتوانسته داشته باشد.
بگذارید برای روشن شدن بحث مثالی بزنم. اگر در حین یک گفت و گو، یکی از طرفین بحث گزارهای را به عنوان نظر خویش بیان کند و طرف دیگر در مقام «بیان یک امر کلی» بگوید هرکس به فلان گزاره معتقد باشد احمق است، هر انسان عاقل و بالغی، و حتی برخی انسانهای نابالغ نیز، متوجه خواهند شد که در حین این گفت و گو یک طرف صفت «احمق» را به طرف مقابل نسبت داده است. با این که در ظاهر امر هیچ مصداقی برای صفت «احمق» مشخص نشده است. به همین ترتیب اگر در یک موقعیت و شرایط خاص، یک کنش یا رفتار خاص از یک فرد خاص سر زده باشد، و ما به عنوان ناظر یا تحلیلگر، به ناگاه در مقام بیان یک «حکم کلی» برآییم و آن کنش و رفتار را، با صفتی که نزد عرف عقلا توهینآمیز و یا ناسزا محسوب شود، توصیف کنیم، طبعا باید بپذیریم که نه تنها خود آن فرد یا گروه، بلکه سایر شاهدان و ناظران و عابران نیز، چنین برداشت خواهند کردند که ما آن صفت ناپسند و ناسزا را، البته به شیوهای کمی محترمانهتر، به آن فرد نسبت دادهایم. یعنی به هر حال عمل «انتساب» صورت گرفته است.
این که شما نوشته بودید «من در مورد افراد چنین تعبیری را بکار نمی برم شاید ایشان خودشان تعیین مصداق کرده است» حاکی از این است که احتمالا یک «حکم کلی» وجود داشتهاست که کسی توانسته «تعیین مصداق» کند. در این صورت بنابر آنچه عرض شد و با توجه به شرایط بیان آن حکم کلی، تعیین مصداق نیز نیازمند محاسبات پیچیدهای نبوده و بلکه نتیجهی بدیهی و مستقیم همان حکم به اصطلاح کلی بوده است. بر این اساس و در این شرایط، آنچه بنده در پینوشت آن مقاله نوشته بودم در عرف عقلا نسبت ناروا و خلاف واقعی محسوب نمیشود. این که فرمودهاید آقای زیباکلام «به دلایلی دوست دارند که خودشان را تعیین مصداق کنند» هم که بعید است سخنی جدی باشد. آشکار است که ایشان از این که شما این الفاظ و صفات را، ولو به شکل غیر مستقیم، حوالهی ایشان کردهاید، ناراحت شدهاند و واکنش نشان دادهاند. و البته من این سخن را از موضع ترحم بر ایشان نمیگویم. آنهایی که دست اندر کار «رتوش» چهرهی «بنگاه تجاری سیاسی- رفسنجان» هستند، طبعا باید «فحش خورشان هم ملس باشد».
ضمنا نوشتهاید: «اگر کامنت با اندکی دقت مرور میشد، روزنامهای که به آن ارجاع دادهشده بود، صبح امروز نبود، بلکه روزنامهی عصر آزادگان بود». واضح است که صرف کامنت یک فرد ناشناس در وبلاگ شما برای بنده سند و حجت نمیشود که در مورد نام روزنامه به قطعیت برسم. ضمن این که این فرد نیز ادعای خود را مستند به مطلب آقای زیباکلام کرده بود ولی در آن مطلب اساسا نام روزنامهای ذکر نشده بود. لذا دلیلی نداشت من نظر این کامنتگذار در مورد نام روزنامه را به حافظهی خودم ترجیح بدهم. اما این که شما با استناد به این کامنت با قاطعیت فرمودهاید که «در این مورد ]نام روزنامه[ آشکارا دچار نسیان شدهاید» این شبهه را برایم ایجاد کرد که نکند آن کامنت را خود شما نوشته بودید؟! به هر حال ظاهرا شما از نام روزنامهای که آن مطلب در آن چاپ شده مطلع هستید. در نتیجه احتمالا باید از خود آن مطلب هم مطلع باشید. پس از بین سه وضعیتی که در بالا تشریح شد، وضعیت اول احتمالا منتفی میشود. اگر چنین است ممنون میشوم که عنوان مطلب و تاریخ نشر را بفرمایید تا من منبع ارجاع خود را اصلاح کنم.
و اما بخش دوم:
در این بخش در چند بند به چند موضوع اشاره کردهاید که به تفکیک تلاش می کنم به آنها پاسخ دهم.
۱- در مورد این بند، اگرچه طبعا آن قاعدهی اخلاقی که مطرح فرمودهاید و تذکر کلی که ارائه دادهاید را میپذیرم، اما چون در مورد مصداق خاص در بخش اول [توضیح] دادهام، از تکرار صرف نظر میکنم.
۲- در مورد خاطرهی من از نماز خواندن شما و تحلیل و تفسیری که از این خاطره ارائه فرمودهاید چند نکته را باید در مقام توضیح و پاسخ بیان کنم.
اولا، در تکمیل مطلب پیشین و نیز جهت تصحیح ذهنیت شما از آن خاطره، باید عرض کنم که مقصود من از بیان این خاطره و بیان تعجب خودم از «تصویر» شما در حال نماز این نبود که بگویم تا قبل از آن دیدار باور نداشتم که شما نماز میخوانید. اتفاقا من در ضمیر خودآگاه خویش کاملا یقین داشتم که شما نماز میخوانید. اگر در همان زمان کسی از من میپرسید «به نظر تو آیا آقای عباس عبدی نماز میخواند؟» بی شک پاسخ من مثبت میبود. مسئله غریب بودن و ناآشنا بودن «تصویر» شما در حال نماز خواندن بود. بگذارید دوباره مثالی بزنم تا منظورم مشخص شود. اگر کسی از من بپرسد «آیا مادربزرگ شما ورزش میکند؟» پاسخ من مثبت خواهد بود. اما اگر خودم مادربزرگم را با لباس ورزشی و کفش اسپرت در حال ورزش ببینم این «تصویر» برایم تازگی خواهد داشت. در واقع این تصویر خاصیت «آشناییزدایی» خواهد داشت و از همین رو موجب مکث و درنگ بیننده میشود.
ثانیا، تصویر ذهنی که ما از شما داشتیم طبعا براساس روایتهایی بود که در مطبوعات و رسانهها دربارهی شما و یا از شما خوانده بودیم. و البته این روایتها، صرف نظر از جهت و سوگیریشان، به [دلیل] این که «روایت» بودند خواه ناخواه همه صرفا «برش«هایی از حقیقت بودند و همه مشتمل بر «حذف»هایی بودند. «حذف»هایی که بعضا عمدی و از روی اختیار و انتخاب بود. این که شما تصدیق فرمودهاید که، به هر دلیلی، از ظهور و بروز برخی فرائض و رفتارهای مذهبی در محیط عمومی خودداری میکردید، بیانگر این واقعیت است که خودتان در برساختن تصویر بیرونی خود، از طریق حذف برخی رفتارها، عاملانه دخیل بودهاید. یک فعال سیاسی، به فراخور گرایش ایدئولوژیک و یا محاسبه ی سیاسی خویش، ممکن است برای حساسیتها و دغدغههای مردم مذهبی یا مردم غیر مذهبی ارزش و اهمیتی قائل نباشد. اما هر فعال سیاسی، خواه ناخواه ناگزیر از انتخاب کنشها و رفتارهایی است که در محیط عمومی از خود بروز میدهد. این کنشها و رفتارها در شکل دهی به «تصویر عمومی» او نقش بسیار موثری دارد. هر فعال سیاسی در «مدیریت» تصویر عمومی خود فعالانه مشارکت دارد. لذا طبعا نمیتواند از بار مسئولیت این «تصویر» شانه خالی کند و تقصیر را صرفا بر گردن «برداشت دیگران» یا «کهکشان ذهنی دیگران» و یا «سطحینگری دیگران» بیاندازد.
ثالثا، یک شهروند، اعم از مذهبی یا غیر مذهبی، حق دارد در مورد باورها و رفتارهای مذهبی و یا غیر مذهبی سیاستمداران و کنشگران اجتماعی که قرار است در تعیین سرنوشت او و جامعهاش نقش داشته باشند، حساس باشد. این به هیچ وجه امر «وحشتناکی» نیست. میلیونها رای دهندهی مذهبی آمریکایی حق دارند در مورد باورها و رفتارهای مذهبی کاندیداهای ریاست جمهوریشان حساس باشند و یا پرسش داشتهباشند. آنها حق دارند سیاستمداران مذهبی را بر سیاستمداران غیر مذهبی ترجیح بدهند. میلیونها رای دهنده غیر مذهبی اروپایی هم حق دارند به شیوهای معکوس در مورد رفتارها و باورهای سیاستمداران حساسباشند و اگر نامزدی باور و رفتار مذهبی داشت، او را نامعقول و غیر قابل اعتماد بدانند و به او رای ندهند. البته یک سیاستمدار مذهبی ممکن است در شرایطی تظاهر به سکولار بودن بکند و یک سیاستمدار سکولار هم ممکن است در شرایطی تظاهر به مذهب بکند. نمونهاش همین «میت رامنی» کاندیدای جمهوریخواه است که زمانی که میخواست فرماندار ایالت عمدتا «لیبرال نشین» ماساچوست بشود تظاهر به «لیبرال بودن» میکرد و اکنون که میخواهد رای محافظهکاران و مذهبیهای آمریکا را در انتخابات ریاست جمهوری داشتهباشد، تظاهر به دینداری میکند. اما به هر حال سیاستمداران معمولا از انجام کاری که به «تصویر عمومی»شان لطمه بزند خودداری میکنند. لذا به نظر من این که برخی سیاستمداران اصلاحطلب ما، از عمومی کردن باورها و رفتارهای مذهبی خود پرهیز میکردند، بیشتر ناشی از این بود که احساس میکردند «ضرری» از این ناحیه متوجه آنها نمیشود. تحلیل آنها از شرایط موجود و وضعیت جامعه و گرایشهای جوانان و وزن جریان مذهبی و تأثیر روحانیت و علما به گونهای بود که باعث میشد چندان دغدغهای برای توجه به تودههای مذهبی جامعه نداشته باشند و در برجهای عاج حزبی و روشنفکری و روزنامهنگاری، که از قضا اغلب در نیمه شمالی شهر تهران واقع بود، به کار و بار خود مشغول باشند و گمان کنند که رأی اکثریت همچون «مهریه» عند المطالبه در اختیارشان است.
رابعا، قبول کنید که در میان اصلاحطلبان ما نیز کسانی بودهاند که در دهه شصت ژست حزباللهی دو آتشه داشتند و در نیمه دوم دهه هفتاد گفتار و رفتارشان چنان بود که گویی از شکم مادر لیبرال و سکولار زاده شدهاند. به باور من، اساسا یکی از ابعاد مهم پروژه «اصلاحات» و حتی معنای حقیقی این واژه، به «اصلاح» چهرهی همین افراد باز میگشت. و البته لازمهی این کار ایجاد فضایی برای یک «فراموشی جمعی» نسبت به دههی شصت بود. شبیه این [پروژه] البته در کشورهای دیگر هم پس از دوران بحران یا جنگ داخلی و تنش فرقهای سابقه داشته است. بنای حزب «المستقبل» «رفیق حریری» در دوران طولانی نخست وزیریاش بر یک «فراموشی جمعی» نسبت به وقایع جنگ داخلی لبنان در دهه هفتاد میلادی استوار شده بود. قرار نبود کسی از گذشته سوال کند و یا از نقش و مسئولیت اشخاص و گروهها در وقایع پیشین بپرسد. مثل [دوران دوم خرداد در] کشور ما رسانهها و مطبوعات پر بود از مسائل «گل و بلبلی» و حرفهای زیبا و قشنگ دربارهی «آینده». هیچکس از «گذشته»ی کسانی که آن حرفهای زیبا و قشنگ را میزدند سوالی نمیپرسید. اگر میپرسید هم در آن «سر و صدا» و «بزن و بکوب» اصلا شنیده نمیشد. البته یادم هست شما در همان جلسهی دانشجویی شیراز اشاره کردید که یک بار در اوایل دههی هفتاد در «روزنامه سلام» مقالهای نوشته بودید و در آن پیشنهاد کرده بودید که هرکس به اشتباهات گذشتهی خودش اعتراف کند. پیشنهاد خوبی بود. ولی نمیدانم چرا بعد از دوم خرداد که دوباره جناح شما به قدرت بازگشت، این پیشنهاد پیگیری نشد؟
خامسا، این که فرمودهاید «نماز را برای خدا میخوانند» طبعا حرف درستی است. اما قطعا شما به عنوان یک فرد مذهبی میدانید که حتی نماز – که در قیاس با جهاد و حج و خمس و زکات و امر به معروف و نهی از منکر - از فرائض نسبتا شخصیتر مذهب ما محسوب میشود - تا چه اندازه ابعاد اجتماعی و عمومیاش – همچون جمعه و جماعت – در قرآن و سنت مورد تأکید قرار گرفته است. درست است که عدهای تظاهر میکنند و عدهای دیگر نانِ دین میخورند. به تعبیر محمدرضا نیکفر، «دینداری» برای عدهای نوعی «سرمایهداری» شده است که موجب ایجاد «ارزش افزوده» مادی و اجتماعی میشود. [نظریهپردازانِ] «حکومت دینی» طبعا باید برای این نقدِ جدی – که به نظرم بسیار با اهمیتتر از ادعاهای سطحی برخی مدعیان روشنفکری دینی و روزنامهنگارانِ «عشق جنجال» درباره قرآن و امام زمان است – پاسخی درخور [بیابند]. اما آیا تظاهر و ریاکاری و سودجویی عدهای دلیل میشود که ما جنبهی عمومی و اجتماعی فرائض دینی را تعطیل کنیم و از هرگونه حضور در مجامع و محافل مذهبی پرهیز کنیم؟
اگر خاطرتان باشد پس از انتخابات ۱۳۸۴ و شکست حیرتانگیز احزاب و گروههای اصلاحطلب و بیاعتنایی مردم به خیل روشنفکران – اعم از دینی و سکولار و لیبرال و مارکسیست - که تمام قد در حمایت از «بنگاه تجاری – سیاسی رفسنجان» به میدان آمده بودند، آقای «حمیدرضا جلاییپور» که هم حزبی شما بودند، در تحلیلی به این نکته اشاره کردند که یکی از نقاط ضعف اصلاحطلبان و روشنفکران مذهبی این بود که به مناسک جمعی مذهبی توجهی نداشتند. البته همان زمان «عبدالکریم سروش» سریعا در مقام پاسخ برآمد و خیلی صریح گفت که اساسا راه روشفکری دینی از هیأت و مجلس عزاداری جدا است. حتی تلویحا تأکید کرد که اصلا همین مجالس و محافل است که مانع و مشکل اصلاحات است (نقل به مضمون). و البته با چنین رویکردی طبیعی است که این جناب روشنفکر آن قدر از مردم و جامعهاش دور باشد که در انتخابات سال ۱۳۸۸ طرفدار نامزدی بشود که آراء او از آراء باطله هم کمتر باشد.
سادسا، نوشتهاید «حداقل در یکسوم از یادداشتهای من، ارجاع به مطالب اسلامی و دینی و ... وجود دارد». همان طور که تاکید کردم منظور من از آن خاطره اصلا این نبود که شما را انسانی مذهبی نمیدانستم. ولی بپذیرید که صرف ارجاع به مطالب اسلامی و دینی هم دلیل بر «مذهبی» بودن یک نویسنده نمیشود. در آثار افرادی مثل «کسروی» و «دشتی» هم ارجاع به مطالب اسلامی و دینی فراوان بود.
سابعا، در مورد آن طرح تحقیق «دیندار سنجی در خیابان ولی عصر» و متدولوژی آن و جامعهی نمونهی آن و نتیجهای که قصد داشتید از آن بگیرید و ابعاد سیاسی این آزمایش، حرفهایی هست که به جهت پرهیز از اطالهی کلام صرفنظر میکنم. شاید کمی بیربط باشد ولی این مثال مرا به یاد یکی از مقالات چندی قبل «اکبر گنجی» انداخت که در آن او صرفا با استناد به دو رسالهی دانشجویی در دانشگاه تهران مدعی شده بود که مردم ایران اعتماد و اعتقاد خود به علما و روحانیت را از دست دادهاند و تأثیر «هنرپیشهها» و «ورزشکاران» و «خوانندهها» بر مردم بیشتر از تأثیر آنها است. از این مقدمه هم بلافاصله نتیجه گرفته بود که فعالان سیاسی و روشنفکران و تحلیلگران اصلا نیاز نیست در تحلیل خود از اوضاع سیاسی ایران و در معادلات و محاسبات، نقش و وزنی برای علما و روحانیت قائل باشند. واضح است که اگر چنین دادههای سست و بیپایهای مبنای تحلیل باشد، آن گاه تحلیلگر ناچار میشود برای توجیه واقعیتهای متعارض، به تفسیرهایی همچون «ساندیس» و «اتوبوس» و «تقلب» متوسل شود. کوتاه سخن آن که به اعتقاد من از آن «آزمایش» در خیابان ولی عصر خیلی نمیتوان نتایج عام و کلی در مورد دینداری و بیدینی مردم گرفت. اگرچه منکر این «واقعیت» هم نیستم که عدهای به خاطر شغل دولتی خود ظاهرسازی مذهبی میکنند و اساسا این واقعیت را آنقدر بدیهی میدانم که اثباتش نیاز به آزمایش ندارد.
۳- در مورد درصد بندی دانشجویان بر اساس گراش سیاسی آنها:
اولا، من ادعایی نکردم که چند درصد چه گرایشی داشته و یا دارند. ثانیا در مورد نسبت این «درصد» با «حقانیت» یا «عدم حقانیت» موضع دانشجویان هم ادعایی نکردم که شما در پاسخ مواردی را اشاره فرمودهاید. تنها حرف من این بود که برای شما و امثال شما در آن سالهای اوج جریان دوم خرداد، احتمالا مفید بود که با یک سالن پر از دانشجوی مخالف خودتان هم مواجه شوید، در کنار آن همه سالن پر از دانشجوی موافق که برایتان کف و سوت میزدند. درست میفرمایید که ما در «اقلیت» بودیم. ولی این دلیل نمیشد که «انکار» شویم یا «نادیده» گرفته شویم. چه رسد به آن که «تحقیر» شویم. البته همین که شما به جمع ما آمدید نشان میداد که برخلاف برخی دیگر دوستانتان اهل چنین «انکار» و «تحقیر»هایی نیستید.
ثانیا، شما به عنوان یک فعال سابق دانشجویی خوب میدانید که در شرایط معمول حدود ۸۰ درصد دانشجویان مشغول درس و مشق و زندگی و جوانی خود هستند و اساسا درگیر فعالیت سیاسی و تشکیلاتی نمیشوند. در دانشگاههای غربی هم تعداد اعضای تشکلهای سیاسی معمولا از حد ۱ یا ۲ درصد دانشجویان دانشگاه فراتر نمیرود. اگر واقعا بنابه گفتهی شما ۱۵ درصد دانشجویان، عضو یا حامی تشکل ما بوده و یا باشند، بدین معنی است که مثلا در دانشگاه تهران با ۴۰ هزار دانشجو، ما حدود ۶۰۰۰ دانشجوی معتقد و پای کار داریم که عدد فوقالعاده خوبی است. حتی اگر نصف این هم درست باشد به نظرم کافی است و جای شکرش باقی است.
۴- بحث نسبت «تحلیل» و «سیاست» و نسبت «علم» و «سیاست» همان طور که اشاره کردهاید بحث مفصلی است که در این مجال نمیگنجد. من متاسفانه نوشتههای شما در این موضوع را ندیدهام. اما این که فرمودهاید «در تحلیل علمی اهمیت ندارد که چه کسی سخنی را میگوید و مخاطب آن کیست، در حالی که در تحلیل سیاسی هر دو مسأله مهم است» نشان میدهد که تعریف شما از «علم» و «سیاست» با تعریفی که من دارم متفاوت است و این شاید دور از انتظار هم نباشد. شما در فضای کلاسیک و پوزیتیویستی حاکم بر علوم اجتماعی ایران تنفس کردهاید که به «علوم اجتماعی» قداست و قطعیتی هم ردیف «علوم پایه» و «علوم تجربی» میبخشد. اما من در وادی «مطالعات فرهنگی» چند قدمی زدهام که متفکران آن اساسا با «علم» نامیدن «علوم اجتماعی» هم مشکل دارند و بیشتر موافق تعبیر «نظریههای اجتماعی» هستند. و به راستی مگر میشود در تحلیل «جامعهشناختی» این که «چه کسی» سخن میگوید مهم نباشد؟ مگر میشود «مارکسیست» بودن یا «فمینیست» بودن یک جامعهشناس را نادیده گرفت هنگام خواندن تحلیل او؟ مگر میشود در تحلیل جامعهشناختی، زبان و فرهنگ و جنسیت و نژاد و دین و ایدئولوژی تحلیلگر تأثیر نداشته باشد؟ مگر میشود یک مدعی «جامعهشناسی» حقوقبگیر وزارت خارجهی آمریکا یا وزارت خارجهی انگلیس باشد و این «منفعت مالی» در تحلیل او اثری نداشته باشد؟ همان آزمایش «دین سنجی در خیابان ولیعصر» را در نظر بگیرید. اگر بپرسیم شخص شما اصولا به چه دلیل نیاز پیدا کردید که چنین آزمایشی انجام دهید چه پاسخی میدهید؟ آیا این پاسخ نسبتی با هویت شما و موضع سیاسی شما و نوع حکومت شما و شرایط فرهنگی حاکم بر جامعهی شما و دین و مذهب شما و درک شما از تک تک این مفاهیم ندارد؟ چه طور میتوان انتظار داشت تحلیلی که از آن «آزمایش» برمیآید، نسبتی با «تحلیلگر» نداشته باشد؟ اصلا همین که تهران را برای این «آزمایش» انتخاب کردید، و خیابان ولی عصر را، آیا به «شما» ربطی ندارد؟
۵- این که نوشتهاید «من فکر میکنم که در مجادلات سیاسی حمله و حتی تحقیر و متلک با رعایت شرایطی ایراد ندارد»، از جهت صراحت و شفافیت قابل تقدیر است. اما اولا شرایطی که شما برای این کار برشمردهاید خیلی کمکی به تعیین معیار در این زمینه نمیکند. این که گفتهاید این موارد باید مثل «نمک و ادویه غذا» باشد و «زیادتر از حد» نباشد، طبعا میتواند محل اختلاف شود. چون ذائقهها و سلیقهها متفاوت است. شاید از نظر افرادی اطلاق عنوان «پفیوزیسم سیاسی» به یک کنش یا رفتار سیاسی، همان «نمک و ادویه بیش از حد» محسوب شود که باعث میشود غذا قابل تحمل نباشد. ولی از نظر شما ممکن است غذا با این حد از «ادویه» هم مطبوع و دلپذیر باشد. البته به نظر میرسد پس از چند سال وقتی ناگهان بوی همین غذا به مشامتان خورد، ابتدا به قول خودتان «جا خوردید». اما جالب است که شما که چنین دیدگاه بازی در این زمینه دارید، چرا در نامهی نخست خود از یک کنایهی کوچک بنده گلایه کرده و آنرا مصداق تحقیر دانسته بودید؟
۶- در مورد آن یادداشت پس از انتخابات، بدیهی است که مقصود من این نبود که بگویم شما در آن یادداشت یک «راهکار علمی» برای ارزیابی صحت انتخابات ارائه کردید. ولی این که اکنون نوشتهاید در آن یادداشت صرفا «معیاری برای نظر جناحهای درون حکومت به صحت انتخابات ارائه کردهام و نه برای خودم و دیگران یا شما» با برخی شواهد و قرائن در تعارض است. شما هنگام بازنشر این یادداشت در وبلاگ خود، در معرفی آن نوشتهاید: «این یادداشت به نحوی به تحلیل من از اتفاقات رخ داده در شمارش و اعلان نتایج آرا مربوط می شود که در روزنامه اعتماد ملی (۳۰- ۰۴- ۸۸) چاپ شده است.» به عبارت دیگر تصریح کردهاید که این یادداشت به تحلیل «خودتان» از «اتفاقات رخ داده در شمارش آرا و اعلان نتایج آرا» باز میگردد. پس موضوع آن صرفا تحلیل اختلاف دو گروه درون حاکمیت نیست و یادداشت نتایج فراتری دارد. ضمن این که در متن یادداشتِ شما هم جملهی وجود دارد که به نظرم در این خصوص بسیار گویا است. نوشتهاید: «چالش موجود میان دو گروه از جناح حاکم نسبت به انتصاب معاون اول، انعکاسی است از واقعیت رخ داده در ۲۲ خرداد ماه». پس از نظر شما این چالش و نتیجه آن با «واقعیت رخ داده در ۲۲ خرداد» نسبتی دارد. برداشت من از این چند قرینه این است که شما در آن مقطع حدس زده بودید که آن معاون اول به سرعت و به زودی برکنار خواهد شد و این را هم نشانهای میدانستید از عدم صحت نتایج انتخابات. شاید آن زمان هنوز نسبت به نتایج شبهه داشتید. چون در انتهای یادداشت نوشتهاید «آینده در این باره قضاوت خواهد کرد» و خوب وقایع روزهای بعد «واقعیت رخ داده در ۲۲ خرداد» را به خوبی منعکس کرد. انتظار من به عنوان یک خواننده این بود که شما در یادداشت هفته بعد ارزیابی خود از این ماجرا را از طریق «نشانهشناسی قدرت» ارائه دهید. اما این انتظار برآورده نشد. در این انتظار میمانم که روزی تحلیل خود از سلامت انتخابات را، که فرمودهاید «با تحلیل رایج در جنبش سبز متفاوت است» به طور «رسمی و صریح» اعلام نمایید.
۷ – نوشتهاید «به احتمال فراوان مطالب گذشتهی من به این دلیل مورد پسند واقع نمیشد که از من تصویری پیشینی نزد شما وجود داشته. در مرحلهای نماز نخواندن، گفتوگو با باری روزن، اصلاح طلب و ... و شاید امروز این تصویر به هر علتی تغییر کرده است، لذا با حسن ظن بیشتری به نظراتم نگاه میکنید.» اگر منظورتان از این سخن این است که بگویید من تغییر کردهام، تلاشی جهت نفی آن نخواهم کرد. اما چه تغییری و در چه سطحی؟ قبلا توضیح دادم که در موضوع «نماز خواندن» منظور من به درستی منتقل نشده بود. صرف نظر از این مورد، یک احتمال دیگر هم میتوان داد و آن این که شما هم تغییر کردهاید. خودتان در نامهی نخست اشارهی سربستهای کرده بودید به مرور نوشتههای قدیمیتان در کتاب «انقلاب علیه تحقیر». قبول دارید که در آن دوران و زمانه، نگاه شما و موضع شما و حتی ادبیات شما، به هر دلیلی، متفاوت از امروز بود؟ شما آن زمان عضو شورای مرکزی حزب مشارکت بودید. حزبی که اکثریت مجلس را در اختیار داشت. این که امروز به هر دلیل جدایی و فاصلهای میان شما و آن جریان افتاده است، طبعا باعث شده مواضعتان هم قدری «متفاوت» باشد. و این «تفاوت» طبعا برای بنده جذاب است. همان طور که «متفاوت» بودن برخی نوشتههای من ممکن است برای شما جذاب بوده باشد.
در مورد اشارهی من به واکنش آن «جامعهشناس جنگطلب» هم همانطور که قبلا اشاره کردید میدان سیاست، مثل میدان جنگ است. رجز میخوانند، تشویق میکنند، هو میکنند. از جهاتی هم شبیه میدان فوتبال است. اگر در میدان فوتبال تماشاگران تیم رقیب شما را تشویق کنند، طبعا بدون نیاز به هرگونه بحث فلسفی درباره حق و باطل، متوجه میشوید که یک جای کارتان عیب دارد. اگر تماشاگران خودی شما را تشویق کنند مشخص است که کار خودتان را درست انجام دادهاید. البته در سیاست، [همیشه] دوست و دشمن به اندازهی فوتبال از یکدیگر متمایز نیستند و گاهی تشخیص آن ها از یکدیگر دشوار است. شما حق دارید که در مورد میزان نزدیکی و یا دوری موضع من و [موضع] آن جامعهشناسِ جنگ طلبِ حقوقبگیرِ دولتِ آمریکا با خودتان هر قضاوتی داشته باشد. اما من تردیدی ندارم که به شما بسیار نزدیکتر هستم تا به او. دلیل خشم او از نوشتهی شما برای من قابل درک است. قبول دارم مخالفت دشمنان و یا موافقت دوستان لزوما و همیشه معیاری برای تشخیص حق و باطل نیست. ولی معمولا یک نشانهی معنادار است.
در انتها اگر جسارت نباشد، اجازه دهید من هم از موضع برادر کوچکتر توصیهای به شما داشته باشم. چرا که شما را در موقعیتی تقریبا استثنایی برای انجام یک امر مهم و مغفول و بر زمین مانده می دانم.
جناب آقای عبدی!
مرور خاطرات گذشته بار مسؤولیتی بر دوش ما قرار میدهد. مسؤولیتی خطیر و ضروری که لازمهی تداوم طریق در مسیر «آینده» است. پیشتر اشاره کردم که شما به گفته ی خودتان یک بار در «روزنامه سلام» در خصوص اهمیت این مسؤولیت سخن گفته بودید. این مسؤولیت، مسؤولیت «نقد گذشته خویش» است. مسؤولیتی که معمولا اهل سیاست به دلیل ملاحظات گوناگون از آن شانه خالی میکنند. فقدان نقد گذشته پیامدهای منفی زیادی دارد. اما پیامدی که غالبا مرا رنج میدهد، اثر آن بر نسل جوان امروز و فردا است. نسلی که از وضع گذشته و شرایط نسلهای قبل و مسیری که طی شده، و علل ناکامیها و مشکلات و نواقصی که پیش آمده بی اطلاع باشد، طبعا در معرض یأس و بدبینی و سیاه اندیشی است و بعید نیست در دام امثال آن «جامعه شناس جنگ طلب» بیفتند. بگذارید این را هم صریح بگویم که من، معتقدم که انتخابات «دوم خرداد» برکات زیادی برای کشور داشت و «انقلاب را تا مدتها بیمه کرد» و کمک کرد که برخی آفات و نواقص، خصوصا در آداب حکمرانی دولتمردان و نحوهی تعامل آنها با مردم، آشکار شده و اقداماتی برای اصلاح و تغییر امور انجام شود. و البته معتقدم این فرایند اصلاحی پس از «سوم تیر» و انتخاب رییس جمهوری «از جنس مردم» به مراتب با قوت و قدرت بیشتری پیش رفت. اما فقدان «نقد» اصلاحات، خصوصا توسط خود اصلاحطلبان، باعث شده که حتی دستاوردهای اصلاحات هم رفتهرفته به فراموشی سپرده شده و یا بی ارزش قلمداد شود. اگر نقد اصلاحات به موقع انجام شده بود و درسهای لازم از علل شکست اصلاحات گرفته میشد، شاید «جنبش سبز» دچار چنین سرنوشتی نمیشد و بر کشور ما و منافع ملی، آن همه آسیب و زیان وارد نمی آمد. شما در همان مقالهی «مسؤولیت اپوزیسیون» به نکات جالبی در این خصوص اشاره کرده بودید. از جمله اشاره به این طنز تلخ که امروز خواستههای جنبش سبز، چیزهایی است که قبل از به وجود آمدن این جنبش وجود داشت! به راستی آیا چرایی و علل به وجود آمدن این دور باطل و این سیاستورزی عبث شایستهی نقد نیست؟ آیا میتوان همهی ناکامی ها و مشکلات را به حاکمیت و برخورد نیروهای امنیتی و بگیر و ببند و زندان تقلیل داد؟ آیا اصلاح طلبان و سران جنبش سبز هیچ خطا و اشکالی نداشتند؟ بگذارید با خاطرهای دیگر از همان جلسهی دانشجویی که در شیراز با شما داشتیم، یک نمونه از این نقدها را از موضع یک «اصلاح طلب منصف فرضی» عرض کنم و این نامه را خاتمه دهم.
در آن برنامه، دوستم آقای سید احسان قاضیزاده، که مجری جلسه بود، از شما پرسید «شما چه نقشی برای ولی فقیه در اصلاحات قائل هستید؟». پاسختان بسیار «رندانه» بود. گفتید: «هر کس بر اساس وزن و نفوذی که در جامعه دارد میتواند در اصلاحات نقش ایفا کند.» بسیاری از ما طبعا آن روز فهمیدیم که منظور شما از این جمله چه بود. آن روزها دوستان شما سرمستِ ۲۰ میلیون رأی آقای خاتمی و مغرور فتح مجلس ششم بودند. آن قدر اعتماد به نفسشان بالا بود که حتی دلیلی نمیدیدند که استراتژی «فتح سنگر به سنگر قدرت» را مخفی کنند. بیش از آن که بیندیشند با قدرت به دست آمده از فتح دو - سه سنگر اول چه بکنند، در اندیشهی فتوحات بعدی بودند. اصلا به نظر میرسید کار را تمام شده میدانستند. با چند آزمایش «دینسنجی» و پیمایش «نگرشسنجی» به این جمعبندی رسیده بودند که «علما» و «روحانیت» دیگر از گروههای مرجع مردم نیستند و «هنرپیشهها» و «ورزشکاران» و «روزنامهنگاران» جای آنها را گرفتهاند. طبعا برای «دیگران» هیچ «وزنی» قائل نبودند. آن گاه که رهبر انقلاب، برخلاف بسیاری از روحانیون و سیاسیون دیگر که «اصلاحات» را جز «افساد» نمیدانستند، رسما «اصلاحات» را به رسمیت شناختند و حتی بر ضرورت آن تأکید کردند، برای دوستان شما چندان اهمیتی نداشت. آنگاه که در برابر پیشنهاد ابطال انتخابات دوم خرداد و پیشنهاد سرنگونی دولت و پیشنهاد ابطال انتخابات مجلس ششم و خیلی از پیشنهادهای دیگر «مخالفت» کردند، شاید دوستان شما اینها را تفسیر به «ضعف» میکردند.
وقتی رهبر انقلاب «اصلاحات» را به عنوان «مبارزه با فقر و فساد و تبعیض» پذیرفتند، دوستان شما بی اعتنایی و حتی مخالفت کردند. حاضر نبودند در هیچ «پروژهی مشترکی» مشارکت کنند. آن قدر خود را «عین حق» میدانستند که نمی خواستند حتی در یک «لانگ شات» با «دیگری» دیده شوند. درست است که مبارزه با «فقر و فساد» اصلا مسئلهی اصلاحات نبود. خصوصا «اصلاحات»ی که در ائتلاف با «بنگاه تجاری – سیاسی رفسنجان» به قدرت رسیده بود و پستهای کلیدی کابینه را در عوضِ «خدمات دریافتی» به بنگاه مذکور واگذار کرده بود. اما آیا این که شخص اول مملکت رسما پذیرفته بود که در کشور ما «تبعیض» وجود دارد ارزش نداشت تا دوستان شما را وارد «مذاکره» در راستای یک «پروژه ی مشترک» کند؟ دست کم برای تبیین و تعریف «تبعیض» و ابعاد آن و پیدا کردن راهحلهایی برای کاستن آن؟ مگر شعار «حقوق بشر» غیر از شعار «رفع تبعیض» است؟ چرا اصلاحطلبان لااقل بر پایهی همین محور حاضر به «تعامل» نشدند؟ آیا احساس نمیکردند که در مقابل قدرت علمای سنتی حوزهی قم، در زمینه رفع برخی تبعیضها – مثلا میان زن و مرد و مسلمان و غیر مسلمان و شیعه و سنی - نیازمند چنین «تعاملی» هستند؟ مگر اساس سیاستورزی مدرن مبتنی بر «مذاکره» و «تعامل» نیست؟ چرا اصلاح طلبان که در دنیا شعار «گفت و گوی تمدنها» می دادند، در داخل کشور خود را بی نیاز از «مذاکره» و «تعامل» میدیدند؟
مشکل این بود که دوستان شما در حالی که میگفتند «ایران برای همه ایرانیان» ولی در عمل یک بخش بسیار تأثیرگذار جامعه، و یکی از ریشهدارترین و فراگیرترین نهادهای آن را نادیده میگرفتند. میگفتند که اصلاحطلب هستند، اما راه و روشی که انتخاب کرده بودند «اصلاح طلبانه» نبود. اگر اصلاحطلب بودند قاعدتا باید الگوی انگلستان و ژاپن را پیشرو قرار میدادند. البته در نظر، «مغز متفکر اصلاحات» گاه تاکید می کرد که «مشروطه خواه» است. اما در تبلیغات انتخابات مجلس ششم همان جناب مغز متفکر در ورزشگاه شهید شیرودی گفت که «خانه ملت» نیازمند «خانه تکانی» است و تلویحا رقبای خود را به «زباله» تشبیه کرد. در عمل آرایش سیاسیشان چنان بود که بیشتر الگوی «فرانسه» را تداعی می کرد. گاه رفتار به حدی تند و افراطی بود که به نظر می رسید «گیوتین»ها را هم آماده کردهاند. فراموش کرده بودند که در انقلاب فرانسه، «نهاد دین» همواره متحد سلطنت و مخالف تغییر و بیاعتبار در میان مردم بود. ولی در ایران هیچ کدام از نهضتهای صد سالِ اخیر، بدون همراهی و حمایت «روحانیت»، امکان پیروزی نداشت.
بگذریم... مجددا تاکید می کنم که نقد و نظر فوق را از موضع یک «اصول گرا» بیان نکردم. طبعا دلیلی وجود ندارد که یک «اصول گرا» غم و غصهای به خاطر شکست «اصلاحات» و شکست «جنبش سبز» داشته باشد. نقدهای شخص من به «اصلاحات» و «جنبش سبز» نیز اساسا از جنس دیگری است. این موارد را سعی کردم با ادبیات و ادلهای از جنس «اصلاحطلبی» بیان کنم تا نمونه و مثالی باشد از آن نقدهایی که به نظرم در این شرایط و زمانه لازم است. ممکن است شما این موارد خاصی که مطرح شد را قبول نداشته باشید. ممکن است بیان چنین مواردی، در حالی که برخی دوستانتان در زندان هستند را «نامردی» بدانید. ولی به نظرم عدم بیان این نقدها هم «نامردی» در حق نسل جوانِ اصلاح طلب است که امثال شما باید برای «آینده» به فکر آنها باشید. این است معنای آن عبارت «اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات» که آن «مغز متفکر» خیلی زود حقیقتش را فهمید و گفت. لذا بعید میدانم ضرورت چنین نقدهایی را منکر شوید. و بعید می دانم منکر این حقیقت باشید که «فقدان ظرفیت برای به رسمیت شناختن دیگری» و «عدم آمادگی برای مذاکره و تعامل با دیگری» عارضههایی در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما هستند که چپ و راست و سکولار و مذهبی و اصلاح طلب و اصولگرا، علیرغم همهی ادعاها و ژستهایی که ممکن است وجود داشته باشد، تقریبا به یک اندازه گرفتار آن بوده و هستند. شما که از قیود ملاحظات حزبی و جناحی رهاتر هستید، شما که گرفتار میز و کرسی و بنز نیستید، شما که از درون و از نزدیک شاهد دو تجربهی «اصلاحات» و «جنبش سبز» بوده اید، و شما که در نقد اجتماعی و سیاسی تجربه و تبحر دارید، در موقعیت و فرصتی استثنایی برای چنین «نقدی» هستید.
شاید بیان برخی مطالب از سوی من، با توجه به این که امکان پاسخ برای شما ممکن است مقدور نباشد، اخلاقا درست نباشد. البته به گمانم شما طی سالها تجربهی روزنامهنگاری، مهارتهای لازم برای بیان حرف های خود تحت هر شرایطی را پیدا کردهاید. این حرفها هم مدتها در دلم مانده بود و این فرصتِ پیش آمده برای «گفت و گو با دیگری»، هم فرصت کمیابی بود. دوستان شما چون همواره خود را در موضع «اکثریت مطلق» و ما را در موضع اقلیت ناچیز ده - پانزده درصدی دیدهاند، کمتر به ما و حرف ما اعتنایی کردهاند. اکنون که کسی از شما پیدا شده که «اهل گوش دادن» باشد، حیف دیدم که ناگفتههایم را بازگو نکنم.
اگر در این نوشته «کنایه» یا «اشاره»ای بود که حمل بر «بی ادبی» شد، امیدوارم با بزرگواری خود ببخشید. اگرچه سعی کردم «نمک و ادویه» این نامه از حد مجاز فراتر نرود.
با احترام و آرزوی توفیق،
شهاب اسفندیاری
۱۱ اسفند ۱۳۹۰
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام جناب آقای اسفندیاری
من سعی می کنم تا چند روز آینده پاسخ مختصری بدهم هر چند این تبادل نامه ها بیش از آن که به گفتگو نزدیک شود از آن دور شده است.
با احترام عبدی
[۱۲ اسفند ۱۳۹۰]
---------------------------------------------------------------------------------------------
جناب آقای اسفندیاری
باسلام
همانطور که نوشتم پاسخ شما را زودتر تهیه کرده بودم اما به دلیل آن که قادر به تایپ مطالب بلند نیستم و از این نظر وابسته به اولاد هستم! لذا در تایپ و در نتیجه ارسال آن تاخیر شد.
با احترام عبدی
[۱۸ اسفند ۱۳۹۰]
بسمهتعالی
جناب آقای اسفندیاری
با سلام و احترام
از لطف و گمان نیک شما نسبت به خودم ]سپاسگزارم[. همانطور که در پاسخ اولیه و کوتاه خود پس از دریافت نامه اخیر شما نوشتم، این نامهنگاری از هدف اولیهای که مورد نظرم بود دورشدهاست، لذا تصمیم داشتم که پاسخ کوتاه و تشکرآمیزی تقدیم و زحمت مجددی برای شما با اینهمه اشتغالات که در ایمیل فرموده بودید فراهم نکنم. اشتغالاتی که حتی یکی از آنها را من ندارم که خوشبختانه یا بدبختانه نمیتوانم داشتهباشم. ولی در ادامه به ذهنم رسید که یک بار دیگر هدف خود را از نوشتن نامه اول برای شما شرح دهم شاید در نحوه نگاه شما به موضوع تغییری حاصل شود.
آقای اسفندیاری
همانطور که نوشتهاید وبلاگ شما خواننده چندانی ندارد، و نوشتن یک مطلب علیه بنده در این وبلاگ اهمیتی برایم ندارد که حتی زحمت پاسخگویی به آن را به خود بدهم. وقتی که در نشریات و رسانههای آنچنانی انواع و اقسام توهینها و اتهامات را علیه من زدهاند و کوچکترین توجهی به آن نکردهام، پس دلیلی نداشت که درباره مطلب شما بخواهم تا این حد درازنویسی کنم. پس چرا نوشتم؟ اول این که از نظر بنده تیراژ اهمیتی ندارد، لذا اگر وبلاگ شما هزار برابر این که هست خواننده میداشت قدر و منزلت آن برای من بیشتر نمیشد، همچنان که الان هم به دلیل کمی خواننده این قدر و منزلت اصلاً کم نیست. دوم و دلیل اصلی این که برای من شخص نویسنده مهم است، و اگر نویسنده را صادق و باوجدان یافتم، حتما برای اصلاح تصور غلط او نسبت به خودم اقدام خواهم کرد، حتی اگر این تصور را فقط نزد یک تن بازگو کرده باشد. بنابر این بدون این که شما را بشناسم فقط از روی اثر قلم شما، چنین فکر کردم که اگر بتوانم تاثیری مثبت در یک زمینه خاص بگذارم، به وظیفه انسانی و اسلامی خود عمل کردهام، (وظیفهای که انجام آن را از دیگران هم، نسبت به خود انتظار دارم) در غیر این صورت اتهامی که در وبلاگ شما علیه من نوشته شده است در این فضای پر اتهام مثل دانه گندمی در سیلوست. به همین دلیل فقط به همان موضوع پرداختم و به سایر وجوه شخصیتی و فکری شما نپرداختم، چرا که به موضوع مورد نظرم ربطی پیدا نمیکرد. بنابراین هدفم فقط این بود که برای شما تشریح کنم که ایراد اتهام به دیگران آن هم فقط براساس حافظه (هرچند حافظه قوی باشد) کاری غلط است و بیش از آنکه به دیگران لطمه بزند، به اتهام زننده لطمه میزند و اگر این فرد واجد ویژگیهایی باشد که بالقوه آینده نویدبخشی در انتظارش باشد، چه بهتر که با تغییر برخی رفتارها، فعلیت بخشیدن این آینده را تضعیف نکند.
مشکل اینجاست که من این مطلب را فقط برای اطلاع شما نوشتم ولی نمیدانم چرا اصرار به انتشار آن داشتید (هرچند همانطور که نوشتهام انتشار آن از نظر من بلااشکال است و شما هر طور اقدام کنید مورد قبول است) ولی این اصرار شما تا حدی به معنای آن است که درکی سیاسی از نوشتهام داشتید که در این صورت اطلاع دیگران از مفاد نامهها از اهمیت برخوردار [میکند] و در نتیجه متناسب با این نگاه پاسخ مرا دادهاید، و در جایجای نوشته شما تاثیر این نگاه پیداست، و چنان در پاسخدادن عجلهدارید که گویی در یک متن چند صفحهای میخواهید همزمان چندین مطلب را بنویسید و مسائل پیرامون آن را حل کنید و چنان نوشتهاید که گویی دیگر فرصتی برای طرح این مسائل نیست. درحالی که شما حق دارید و می توانید هرگاه اراده کنید از طریق تارنمای خود یا سایتهای نزدیک به افکارتان هرچیزی را که میخواهید درباره اصلاحات، و سروش و تقلب یا سلامت انتخابات ۸۸ و ... بنویسید، من هم کما بیش این گونه مطالب را میخوانم، ولی موضوع میان ما فقط یک چیز سادهبود. این که شما نوشتهاید :
«در جریان انتخابات مجلس ششم هنگامی که صادق زیباکلام طی مقاله ای از حملات مطبوعات اصلاح طلب به هاشمی رفسنجانی انتقاد کرد عباس عبدی در یادداشتی که در روزنامه صبح امروز به مدیر مسوولی سعید حجاریان منتشر شد او را به "پفیوزیسم سیاسی" متهم کرد. تا آنجا که به خاطر دارم این یادداشت در یکی از کتب حاوی مجموعه مقالات عبدی نیز چاپ شده است: عبدی عباس، انقلاب علیه تحقیر، ۱۳۷۹، تهران: انتشارات ذکر.»
من هم این ادعای شما را رد کردم، از اینجا بهبعد وظیفه شماست که سند بیاورید. شما به نامههای زیباکلام و یک کامنت ذیل آن استناد کردید، من هم در پاسخ همان کامنت، آن ادعا را رد کرده بودم، ضمن این که برای شما توضیح دادم که در ذکر نام روزنامه و انتشار مطلب در کتاب دچار اشتباه شدهاید، و این را قرینهای گرفتم که به بخش دیگر حافظهتان درباره این اتهام اتکا نکنید، اگرهم اتکا میکنید، مشکلی نیست، درهرحال مدرک ارائه کنید. و حتی برای شما توضیح دادم که آقای زیباکلام خودشان تعیین مصداق کردهاند، در پاسخ نوشتهاید که بعید است، درحالیکه در بند ۳ نامهام برای شما متن ایشان را در تایید ادعای خودم آوردهام که بخوانید (نامه من به آقای زیباکلام و پاسخ و تعیین مصداق ایشان که دوست دارد خود را مصداق مطالبی بداند که ربطی به ایشان نداشته است) ولی شما بجای توجه به آن یا رد آن، حالات انتزاعی مختلف را بررسی کردهاید که موضوع بحث نیست. شما اتهام زدهاید (براساس حافظه) و منهم تکذیب کردهام. یا بپذیرید یا مستند حرف بزنید تا من عذرخواهیکنم. بنابر این تا هنگام نتیجهگیری از این موضوع پرداختن به سایر بحثها بیهوده و اضافی است. ولی برای آن که بدانید چقدر بیاحتیاط و باعجله قضاوت میکنید، کافیست بگویم نوشتهاید که:
«واضح است که صرف کامنت یک فرد ناشناس در وبلاگ شما برای بنده سند و حجت نمیشود که در مورد نام روزنامه به قطعیت برسم. ضمن این که این فرد نیز ادعای خود را مستند به مطلب آقای زیباکلام کرده بود ولی در آن مطلب اساسا نام روزنامهای ذکر نشده بود. لذا دلیلی نداشت من نظر این کامنتگذار در مورد نام روزنامه را به حافظهی خودم ترجیح بدهم. اما این که شما با استناد به این کامنت با قاطعیت فرمودهاید که «در این مورد{نام روزنامه}آشکارا دچار نسیان شدهاید» این شبهه را برایم ایجاد کرد که نکند آن کامنت را خود شما نوشته بودید؟! به هر حال ظاهرا شما از نام روزنامهای که آن مطلب در آن چاپ شده مطلع هستید. در نتیجه احتمالا باید از خود آن مطلب هم مطلع باشید».
درحالی که آن کامنت و پاسخ بنده بهشرح زیر است :
«آقای عبدی ! جواب جدید آقای زیباکلام را دیدید؟ اگر کسی در موردی خاص برداشتی احمقانه داشته باشد به کلی احمق تلقی نمی شود . آقای زیباکلام تحلیل متن را به سود احمق بودن و فرصت طلب بودن و ... و متهم کردن خود به کار برده و بعد نشسته است به تحلیل روانشناسی جامعه شناسی تاریخی متهم کردن در ایران که هم پر از پرگویی های البته بدیهی است و هم بی ربط به مطلب. تنها محملی که توانسته بر روی آن مانور دهد و به نظرم شما به راحتی این فرصت را در اختیارش گذاشتید ، موضوع عدم اقرار به اشتباه بود و در پایان تنها لذتی که من از این مقاله بردم و باعث شد تا خریدن اعتماد برای این مقاله برایم قابل تحمل باشد ، اشاره او به این بود که شما یک بار او را در عصر آزادگان به پفیوزیسم سیاسی متهم کرده اید ! من چون آن مقاله را مایلم نظرتان را در مورد این مقاله ایشان بدانم . اصلا جوابشان را می دهید؟
..............................................................
عبدی:
چون دیدم ربطی به پاسخ من ندارد دقیق نخواندم و متوجه این نکته آخر هم نشدم.اما چون من در مورد افراد چنین تعبیری را بکار نمی برم شاید ایشان خودشان تعیین مصداق کرده است. پاسخ و نوشته ایشان را پس از انتشار تقدیم می کنم.
http://www.ayande.ir/1387/04/post_552.html
حال چگونه است که شما نام روزنامه را در این کامنت به وضوح ندیدهاید؟ قطعا تعمدی نداشتهاید ولی وقتی مطلب باعجله خوانده شود و تا این حد خطا در آن باشد، اطمینان پیدا کنید که درباره نقل مطالب گذشته با تکیه بر حافظه باید با احتیاط بیشتری عمل کنید. و جالبتر این که به سرعت نتیجهگیری کردهاید که احتمالا خودم آن کامنت را نوشتهام!! بنابراین با خواندن این حد از سوء ظن بهتر است که همه این حرفها را کنار بگذارم. شما برای آن چه که علیه من نوشتهاید، یا سند ارائه کنید تا من عذر خواهی کنم یا بهنحو لازم آنرا اصلاح کنید. البته اگرهم این کار را نکردید ازنظر من هیچ اشکالی ندارد. اگر پس از این صدها مطلب مشابه هم علیه من بنویسید، اگر هم آنها را خواندم دیگر اصراری به اصلاح آن نخواهم داشت، زیرا خواسته من برای اصلاح، فقط و فقط برای این است که آقای اسفندیاری با ارزشتر از آن است که چنین خطاهایی را مرتکب شود.
متاسفانه دیگر انگیزه کافی برای پاسخ به سایر مطالب شما وجود ندارد، و امیدوارم که آن را حمل بر بیاحترامی نکنید، ولی چون بههیچ وجه قصد محاجه سیاسی با شما را نداشتم، اکنون هم چنینکاری را انجام نمیدهم، ولی اگر مساله فوق برای شما روشن و مورد پذیرش واقع شد، بفرمایید تا با حوصله کافی نقد مفصلتری به سایر مطالب گفته شده در نامهتان تقدیمکنم زیرا به نظر من اساس این مشکلات در عدم تمایزی است که میان امر علمی و سیاسی گذاشته میشود.
با احترام
عباس عبدی
۹۰/۱۲/۱۴
---------------------------------------------------------------------------------------------
جناب آقای عبدی
با سلام و ادب
ضمن عرض تبریک عید نوروز و آرزوی سالی همراه با سلامتی و شادکامی برای شما و خانواده محترم
پاسخ نامهی آخر شما ضمیمه است. ببخشید که به علت مشغله ها باز هم با تاخیر پاسخ شما را می دهم.
با احترام
اسفندیاری
[۲۹ اسفند ۱۳۹۰]
بسم الله
جناب آقای عبدی
با سلام و ادب
مجددا از لطف شما تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم که پاسخ نامه آخر شما را به دلیل همان مشغلههایی که اشاره فرمودید با تأخیر میدهم. در این ساعات آخر سال ۱۳۹۰ گفتم این کار باقی مانده را به انجام برسانم و به سال جدید موکول نکنم. ضمن این که قصد تصدیع زیاد هم نداشتم و غرض تنها تشکر بود از توجه و حسن ظن شما، و چند کلامی جهت خاتمهی بحث دربارهی موضوعی که موجب آغاز این نامه نگاریها شد.
از این که نامه قبلیام توقع شما را از «پاسخ» برآورده نکرده و انگیزهی ادامه گفتگو را نیز از میان برده متأسفم. خصوصا که برای بنده گفتگو تنها «وسیله» نیست و به جهاتی «هدف» هم محسوب میشود. تمایل من به انتشار این مکاتبات هم، صرف نظر از درخواست شما جهت توضیح یا اصلاح از سوی بنده دربارهی آن «اتهام»، به این بازمیگشت که «گفتگو» را، در حد همین وبلاگ کمخوانندهی ناچیز، تمرین و تکریم کنم. درست است که بنده و شما فرصت انتشار جداگانهی دیدگاههایمان را داریم. اما در محنت و رنج «دیالوگ» برکات و فوایدی نهفته است که معمولا در آسایش «مونولوگ» حاصل نمیشود.
البته شاید از ابتدای گشوده شدن بحث هم من باید این نکته را مد نظر قرار میدادم که بین بنده و شما، علاوه بر اختلاف دیدگاه سیاسی، یک فاصلهی نسلی هم هست که «لا یسدها شیء». جوانی شما و جوانی ما در شرایط تاریخی کاملا متفاوتی طی شده است. طبعا روحیهها و انتظارات ما نیز متفاوت است. ضمن این که برخی مفاهیم نیز برای ما معانی متفاوتی دارند. برای نسل شما - با توجه به زمینهی تاریخی شرایط انقلاب و جنگ – شاید «اقرار به اشتباه» تداعیگر معنایی منفی خاصی مثل «ضعف»، «عقب نشینی» و حتی «خیانت» باشد. ولی نسل ما را از «اقرار به اشتباه» باکی نیست. چه بسا که شهامت «اقرار به اشتباه» را هم ارزش بدانیم و ستایش کنیم.
جناب آقای عبدی!
در نامهی آخر مجددا نقل قول بنده را ذکر کردهاید و چند بار تأکید کردهاید که من به شما «اتهام» زدهام و گفتهاید که شما «تکذیب» کردهاید و از من خواستهاید که سند بیاورم. اما باز هم روشن نفرمودهاید که من دقیقا چه «اتهامی» به شما زدهام و شما دقیقا چه چیزی را تکذیب کردهاید؟ باز هم «اصل موضوع» (که به نظر من استفاده یا عدم استفاده از آن «صفت مذکور» است) در ابهام مانده است. همان طور که در سایت «آینده» نیز به آن کامنتگذار پاسخی پوشیده و سربسته دادهاید.
من اصراری ندارم که شما در این زمینه روشنگری کنید. در حال حاضر هم به آرشیو یا اسنادی درسترسی ندارم. لذا برای خاتمهی این بحث و به احترام این فرصتی که برای نامهنگاری با یک جوان گمنام گذاشتید، خیال شما را آسوده میکنم. در برابر این «پایداری» و «ایستادگی» و «استقامت» شما سر «تسلیم» فرود میآورم و صریح و آشکار به تمامی گزینههای احتمالی خطا و اشتباه خود اعتراف کنم:
- اگر انتشار آن یادداشت در کتاب «انقلاب علیه تحقیر» را تکذیب میکنید، من با این که دسترسی به آن کتاب ندارم که خودم بررسی کنم، اما به سخن شما اعتماد میکنم و بار دیگر از این که به اشتباه مدعی شدم آن یادداشت علاوه بر روزنامه، در کتاب مجموعه مقالات شما هم چاپ شده، عذرخواهی میکنم.
- اگر انتشار آن یادداشت در روزنامه «صبح امروز» را تکذیب میکنید و تأکید دارید که آن یادداشت در روزنامه «عصر آزادگان» منتشر شده، باز هم بنده به سخن شما اعتماد میکنم و به اشتباه خود اذعان میکنم و از شما و جناب آقای حجاریان – مدیر مسؤول محترم صبح امروز - عذرخواهی میکنم. (البته عجیب است که شما مجددا بنده را به دلیل عدم توجه به ذکر نام روزنامه توسط یک کامنتگذار ناشناس، مورد انتقاد قرار دادهاید و عدم توجه مرا به شتاب و عجله نسبت دادهاید. همان طور که در نامهی قبل عرض کردم من این کامنت را خوانده بودم و نام روزنامه را هم در آن دیده بودم. ولی چون این کامنتگذار ناشناس سندی بر ادعای خود دربارهی نام روزنامه ذکر نکرده بود، و حافظهی بنده نیز به نام روزنامه دیگری گواهی میداد، دلیلی نداشت در این مورد به سخن این کامنتگذار اعتماد کنم. به زبان اهل منطق، ترجیح دادن حافظهی این کامنتگذار ناشناس به حافظهی خودم «ترجیح بلامرجح» میشد. در مورد گمان نادرست من درباره نویسندهی واقعی آن کامنت هم عذرخواهی میکنم. همانطور که گفتم اصرار شما بر صحت نظر آن کامنتگذار درباره نام روزنامه موجب این برداشت شد.)
- اگر سخن شما این است که در آن یادداشت اسمی از آقای زیباکلام نبردهاید و برای «صفت مذکور» مصداقی مشخصی تعیین نکردهاید، و در نتیجه اعتراض شما این است که از جملهی بنده چنین برداشت شده که شما اسم از ایشان بردهاید و شخص ایشان را به آن «صفت مذکور» متصف کردهاید، بنده از شما عذرخواهی میکنم و با اعتماد به سخن شما، تصحیح میکنم که در یادداشت شما مستقیما «صفت مذکور» به شخص آقای زیباکلام نسبت داده نشده است. در عین حال به خودم و دیگر خوانندگان آن یادداشت حق میدهم که با خواندن نوشتهی شما فهمیدهباشیم که مصداق آن «صفت مذکور» کیست و نیز حق میدهم که این فهم و درک خود را بیان کرده باشیم یا نوشتهباشیم. و البته قبول دارم که در این صورت باید ادبیات آن پینوشت را به گونهای اصلاح کنم که مشخص شود شما غیر مستقیم و بدون اسم آن «صفت مذکور» را درباره فردی که بر اساس شواهد و قرائن نام او «صادق زیباکلام» است، به کار بردهاید.)
- اگر هم سخن شما این است که اساسا یادداشتی به قلم شما که حاوی آن «صفت مذکور» باشد، وجود خارجی نداشته و اساسا ادعای وجود چنین واژهی ناپسندی در نوشتهای از شما کذب محض است، بنده به خاطر انتساب این واژه و تعبیر [از]شما و جناب آقای زیباکلام عذرخواهی میکنم.
امیدوارم هیچ فرض و احتمالی را از قلم نیانداخته باشم. با وجود ابهامی که باقی ماند، به گمانم در این نامهها نشانهها و قرائنی هست که خوانندگان را به نزدیکی حقیقت رهنمون کند.
در پایان از این که شما را وارد گفتگویی کردم که شاید در ابتدا تمایلی به ورود به آن نداشتید هم عذرخواهی میکنم. همان طور که در ابتدا اشاره کردم ایمیل نخست شما خاطراتی را برایم زنده کرد که خواهناخواه بر قلم جاری شد و باعث شد بحث فراتر از موضوع اول برود. پاسخ تفصیلی شما هم مرا تشویق به ادامه بحث کرد. به هر حال امیدوارم این گفتگو در همین اندازه هم برای ما و برای خوانندگانش مفید بوده باشد.
با آرزوی توفیق
شهاب اسفندیاری
۲۹ اسفند ۱۳۹۰
---------------------------------------------------------------------------------------------
جناب آقای اسفندیاری
با سلام
من هم متقابلا سال نو را به شما و خانواده محترم تبریک میگویم . امیدوارم سالی که پیشرو دارید برای شما با کامیابی های بیشتری همراه باشد.
در باره هدف؛ و نه فقط وسیله بودن گفتگو با شما موافقم مشروط بر این که نافی ابزاری بودن آن نشود. هر چند شکاف نسلی امر واضحی است که انکار ناپذیر است ولی بنده در گفتگوهای میان فردی چنین مسالهای را معیار قرار نمیدهم چون در غیر این صورت گفتگو بلاموضوع خواهد شد.
باید خداوند را شاکر باشید که شما را از نسلی قرار داد که به سهولت به اشتباهات خود اقرار می کنید ولی در میان همنسلی های من هم هستند افرادی که چنین هستند و همه مثل من نیستند که مرغشان یک پا داشته باشد. از جمله آقای دکتر زیبا کلام از این دسته هستند که حتی مسئولیت اشتباهات نکرده خود را هم به گردن میگیرند و بطور معمول از سوی افراد نسل جدید با همذاتپنداری مواجه شده و تشویق میشوند.
من دعایی دارم که در بسیاری موارد به صورت تکیه کلام درآمده و آن که خداوند آخر و عاقبت مرا ختم به خیر گرداند و چشم امیدم به آمین کسانی است که نزد خداوند از قرب و منزلت بیشتری برخوردارند.
با احترام مجدد
عباس عبدی
[۱ فروردین ۱۳۹۱]
پيام هاي خوانندگان () link شهاب اسفندیاری -پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
مقالهی زیر را، که نسخهی به روز شده و بازنویسی شدهای است از یک مقالهی قدیمیتر، به درخواست دوست گرامی جناب «سجاد صفار هرندی» برای «کتاب ماه علوم اجتماعی» نوشتم. اگر چه ایشان - و گویا گردانندگان مجله نیز - چندان با مضمون این مقاله موافق نبودند، ولی به هر حال مقاله در شمارهی اخیر «کتاب ماه علوم اجتماعی» (۴۶-۴۷، ۱۵۲ پیاپی، دی و بهمن ۱۳۹۰، ص ۱۰۶) منتشر شد. پایگاه اطلاعرسانی «علوم اجتماعی» نیز این مقاله را بازنشر کرد (لینک).
..............
پیش درآمد
از چند سال قبل تاکنون موضوع ملاک قرار گرفتن انتشار مقاله در نشریات بین المللی توسط وزارت علوم جهت ارتقای علمی اساتید علوم انسانی مباحث مختلفی در فضای دانشگاهی و رسانهای برانگیخته است. طیف متنوع چهرهها و رسانههایی که در مخالف با رسمیت یافتن چنین ملاکی در صحنه حاضر شدند قابل است. از دکتر رضا داوری (۱) و دکتر مهدی گلشنی (۲) تا دکتر نعمتالله فاضلی (۳) و مهندس عباس جاسبی (۴). از روزنامه کیهان (۵) و خبرگزاری مهر (۶) تا برخی وبلاگنویسهای اصلاحطلب (۷). نگارنده ضمن احترام به همه اعضای ائتلاف مذکور و ملاحظات و دغدغههای ارزشمندشان، تلاش میکنم از دیدگاهی دیگر به این بحث نگریسته و ضمن طرح پرسشها و خرده نقدهایی بر پارهای مواضع موجود، به اختصار درآمدی بگشایم بر طرح موضعی که ممکن است در صورت تکمیل و اصلاح به شکلگیری مبنای متفاوتی برای یک «سیاست علمی» در این موضوع بیانجامد (۸). ذکر این توضیح را ضروری میدانم که بحث اصلی مقالهی پیشرو، داوری پیرامون ارزش یا معیار انتشار مقالات در مجلات فهرست ISI نیست. مسئلهی اصلی این مقاله، تأکید بر ارزش و بلکه ضرورتِ نوشتنِ مقالات و کتب علوم انسانی و اجتماعی توسط اساتید و پژوهشگران ایرانی به «زبانِ علمیِ زمان» است (۹).
* * *
درآمد
با گذشت چندین سال از طرح موضوع «نهضت تولید علم» و «جنبش نرم افزاری» توسط رهبر انقلاب، امروزه شاهد به ثمر رسیدن تمرکز بر چنین سیاستی در سطوح عالی حکومتی هستیم. در آن سالهای تنشآلودی که حضرت آیتالله خامنهای این «گفتمان» و «دستور کار» را در جامعه مطرح کردند، کمتر سیاستمدار و روشنفکر و روزنامهنگاری – اعم از اصلاحطلب و اصولگرا - دغدغهی «علم» داشت. آن زمان مجادلات پوچ و بیحاصل و فرسایشی بر سر موضوعاتی همچون «تقدم یا تأخر توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی» زینتبخش هر محفل و مجلس و رسانهای بود. سالها گذشت و آبها از آسیاب افتاد و گرد و خاکها فرونشست و حباب «کف»ها ترکید و آنچه «نفع» به حال مردم داشت باقی ماند. امروزه به برکت آن گفتمان و دستورکار در بسیاری از شاخههای علمی – خصوصا علوم پایه، علوم پزشکی و علوم فنی – مهندسی – شاهد شکوفایی و نوزایی علمی هستیم. بنا به اعلام نهادهای مهم علمی همچون فرهنگستان علوم بریتانیا و برخی مجلات علمی معتبر همچون «نیچر»، از نظر تعداد مقالات علمی منتشر شده، ایران طی دو سال متوالی (۲۰۱۰ و ۲۰۱۱) بالاترین میزان رشد علمی در میان کشورهای مختلف جهان را داشته است (۱۰). اما در علوم انسانی و اجتماعی متاسفانه هنوز شاهد اتفاق خاصی نبودهایم. با این که در چند سال اخیر به یمن فرصت «جشنوارهی فارابی» این سعادت را داشتهایم که از زبان عالیترین مقامات کشور بشنویم که «علوم انسانی مهمترین علوم است» (۱۱)، اما به نظر میرسد علوم انسانی و اجتماعی در فرآیند کلی تحول و پیشرفت جامعه به جایگاه مطلوب نرسیدهاند. موفقیتهای علمی ایران تقریبا در غیات هرگونه ایفای نقش از جانب علوم انسانی و اجتماعی رخ داده است و در واقع این علوم سهمی در رشد علمی سالهای اخیر کشور نداشتهاند. در حالی که این وضعیت از سوی برخی ممکن است مایهی «تاسف» و حتی «شرمساری» باشد، عدهای نیز هستند که اساسا این وضعیت را «نامطلوب» ندانسته و چه بسا از آن «رضایت» هم داشته باشند. بعضا مباحثی مطرح میشود که گویی انتشار مقالات علمی در سطح بینالمللی در حوزههای فنی و پزشکی و علوم پایه یک «ارزش» است، ولی در حوزه علوم انسانی و خصوصا علوم اجتماعی، یک «ضد ارزش»، و یا نهایتا با اغماض، کاری «بی ارزش» است. به راستی آیا انتشار مقاله و کتاب به «زبان علمی زمان» امری است خوب (ارزش)، بد (بیارزش) یا زشت (ضد ارزش)؟ نویسنده بر این باور است که ارزش و ضرورت داشتن نوشته شدن مقالات و کتب در رشتههای علوم انسانی و اجتماعی توسط اندیشمندان و پژوهشگران حوزوی و دانشگاهی به «زبان علمی زمان»، از مقولاتی است که صرفِ «تصور» آن موجب «تصدیق» خواهد شد. اما به دلیل برخی شرایط و فضاها، متاسفانه «تصور» این مقوله قدری دشوار است و لذا ناگزیر از بیان برخی ادله و تشریح برخی بینهها هستیم.
۱) وضع موجود
اگر به آمار آموزش عالی که همه ساله توسط «وزارت علوم، تحقیقات و فناوری» ارائه می شود نظری بیافکنیم، سهم قابل توجه علوم انسانی و اجتماعی در برخی شاخصها کاملاً چشمگیر است. حدود نیمی از کل دانشجویان کشور را دانشجویان علوم انسانی و اجتماعی تشکیل میدهند. تعداد اعضای هیأت علمی مشغول به کار در رشته های علوم انسانی و اجتماعی نیز به اندازه ی چشمگیری بیش از تعداد هیات علمی مشغول به کار در رشته های فنی مهندسی، پزشکی و یا علوم پایه است. تعداد دانش آموختگان مقطع دکترا در گروه رشتههای علوم انسانی نیز بسیار فراتر از دانشجویان دکترا در دیگر گروهها است(۱۲). اما اگر به آمار تعداد مقالات منتشر شده در نشریات بین المللی نگاه کنیم ، با شرایط کاملا متفاوتی مواجه می شویم. آمار مقالات منتشر شده در نشریات بین المللی در رشتههای علوم انسانی و علوم اجتماعی به شکل فاحشی پایینتر از تعداد مقالات منتشر شده در علوم پایه، علوم فنی – مهندسی و علوم پزشکی است. به عنوان مثال در سال ۲۰۰۴ به ازای هر ۱۰۰ نفر عضو هیات علمی در گروه علوم پایه شاغل در دانشگاههای ایران، ۴۴ مقاله در مجلات علمی جهان منتشر شده بود. در علوم انسانی و اجتماعی به ازای هر ۱۰۰ نفر هیات علمی تنها یک مقاله در مجلات علمی بینالمللی منتشر شده است. بماند که حدود دو سوم کل مقالات علوم انسانی و اجتماعی در این سال نیز صرفا حاصل کار اساتید و پژوهشگران رشته «روانشناسی» بوده است.
۲) تحلیل وضع موجود
برخی ممکن است با تعریف خاصی که از علم دارند اساساً با نفس این قبیل قیاسهای کمی درباره علم مخالف بوده و یا آنرا واجد اهمیت و شایسته تأمل ندانند. روشن است که اگر مقصود از علم نوعی معرفت غیراکتسابی و الهام شده به قلب عالِم از ماوراء باشد، شأن و مرتبه چنین علمی فراتر از آن است که در چنین مقیاسهای کمی قابل ارزشیابی و بررسی باشد. اما گاه مشاهده می شود که این ویژگی «علم قدسی» به علوم انسانی و اجتماعی نیز تعمیم داده می شود. گاهی این علوم نیز «تافته ای جدا بافته» تلقی میشوند که نباید از چنان مقیاسهای کمی برای سنجش تولیدات علمی آنها استفاده کرد.
بدیهی است که ممکن اساتید دانشمند و «باسوادی» وجود داشته باشند که مقالات و یا کتابهای چندانی – چه در داخل و چه در خارج - منتشر نکرده باشد. اما باید پذیرفت که استادی که تعداد مقالات زیادی در مجلات معتبر منتشر کرده باشد و تعداد کتابهای زیادی از او توسط ناشران معتبر منتشر شده باشد را نمیتوان «بی سواد» تلقی کرد. به هر حال یک پرسش این است که اگر معیار تعداد مقالات و آثار منتشر شده و یا معیار دقیقتر و جدیدتر «تعداد ارجاعها به آثار» را کنار بگذاریم یا نادیده بگیریم ، کدام معیار قابل قبول دیگری را میتوان به جای آنها برگزید؟ نفی ارزیابی کمّی در علوم انسانی و اجتماعی عملاً به نفی مطلق ارزیابی خواهد انجامید. خصوصاً که ارزیابی کیفی در علوم انسانی همواره به دلیل اختلاف نظرگاهها و تفاوترویکردها میتواند محل مناقشه باشد.
اما واکنش محتمل دیگر نسبت به آمارهای ابتدای این مقاله این است که بر خلاف گروه اول «امکان» و یا «مطلوبیت» ارزیابی کمّی تولید علوم انسانی و اجتماعی را نفی نکنیم اما «معیار سنجش» در این آمارها را مورد انتقاد قرار دهیم. از این نظرگاه «تعداد مقاله منتشر شده در نشریات بین المللی» محک مناسبی برای سنجش تولید علوم انسانی در ایران نیست. زیرا بخش عمده مقالات پژوهشگران علوم انسانی در نشریات معتبر داخلی و یا در قالب کتابهای فارسی منتشر میشود و این آمار است که می تواند بیانگر فعالیت «واقعی» پژوهشگران علوم انسانی ایران باشد. بر اصل این استدلال اشکال چندانی وارد نیست. قطعاً تعداد مقالات منتشر شده در نشریات معتبر خارجی بیانگر «کل» فعالیت و تمام حاصل کار پژوهشگران علوم انسانی ایران نیست. اصرار بر انتشار مقاله صرفا در مجلات فهرست ISI هم منطقی نیست. بهترین دانشگاهها و دانشکدههای علوم انسانی و علوم اجتماعی جهان مانند LSE و SOAS نیز همواره به این که در رتبهبندی دانشگاهها به مقالات در فهرست ISI امتیاز فراوان داده میشود شاکی هستند (۱۳). استدلال این دانشگاهها این است که بسیاری از محققان علوم انسانی و اجتماعی – برخلاف علوم تجربی – حاصل کار خود را در قالب کتاب منتشر میکنند. ضمن این که بسیاری از مجلههای معتبر حوزههای علوم انسانی در فهرست ISI نیستند و اصلا نخواستهاند که باشند.
هیچکس منکر این ضرورت نیست که اساتید و و فضلا و پژوهشگران ایرانی علوم انسانی و اجتماعی باید بخش قابل توجهی از آثار و مقالاتشان به زبان فارسی باشد. اما پرسش این است که چرا این اساتید و فضلا و پژوهشگران اساسا به «زبان علمی زمان» – اعم از مجلات فهرست ISI و غیر آن – نمینویسند؟ طبعا یک دلیل این است که بسیاری از آنها به «زبان علمی زمان» احاطه ندارند. این که چرا اساتید و پژوهشگرانی زیادی در علوم انسانی و اجتماعی نداریم که مسلط به «زبان علمی زمان» باشند، دلایل مختلف و ریشههای گوناگونی دارد: «اعتبارِ اجتماعی نازل علوم انسانی و اجتماعی»، «کماقبالی دانش آموزان ممتاز به این رشتهها»، «جذاب نبودن و به روز نبودن متون درسی رشتههای علوم انسانی در دبیرستان و دانشگاه»، «کم توجهی به مسئلهی زبان در نظام آموزشی»، « تحقیر ترجمه»، «سایهی سنگین علوم تجربی بر ساختار وزارت علوم» و در نهایت «تعصب و غیرت زعمای فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی» که هرگونه تدریس و تحصیل و پژوهش در داخل مرزهای ایران به «زبان علمی زمان» را در حکم «محاربه با امام زمان (عج)» میدانند!
اما جالب این است که برخی اساتید و روشنفکران تحصیل کردهی «فرنگ» همچون عبدالکریم سروش هم حتی یک مقاله یا کتاب به «زبان علمی زمان» ندارند. بیآنکه قصد جسارت به شخص خاصی مد نظر باشد، باید این احتمال را هم در نظر داشت که یک دلیل پرهیز از نوشتن به «زبان علمی زمان»، احتمال خطر «رو شدن دستها» است. نوشتن به «زبان علمی زمان» نه تنها ممکن است باعث آشکار شدن برخی «رونویسیها» شود، بلکه پرده از «بد فهمی»ها و «نا فهمی»ها هم خواهد کشید. ضمن این که نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری طبعا کار سختی است. و نوشتن مقالات تخصصی در رشتههای علوم انسانی و اجتماعی بسیار بسیار سختتر. شاید بتوان گفت که ۷۰ درصد از زحمت تحصیل در رشتههای علوم انسانی و اجتماعی در خارج از کشور ناشی از دشواری نوشتن به «زبان تخصصی» این رشتهها است.
همانطور که در ابتدا اشاره شد به نظر میرسد نگرشهایی هم هستند که اساسا در وضع موجود مشکلی نمیبیند که بخواهد در جستجوی علتی برای آن باشد. در زیر سه رویکرد به مسئلهی انتشار مقالات و کتب علوم اجتماعی و انسانی به «زبان علمی زمان» بررسی شده است. بدیهی است که این دستهبندی ادعای جامعیت ندارد و ممکن است شامل همه نظرات و مواضع در این خصوص نباشد.
۲-۱) زشت (ضد ارزش انگاری):
از نظر برخی اصولاً نوشتن مقالات علوم انسانی و اجتماعی به زبان «بیگانه» نه تنها واجد ارزشی نیست، بلکه به خودی خود یک «ضد ارزش» محسوب میشود. نزد صاحبان این دیدگاه اساساً دلیلی وجود ندارد که یک استاد یا محقق در زمینه علوم انسانی و اجتماعی بخواهد به «زبان خارجی» مطلب بنوسید زیرا «نوشتن به زبان بیگانه» در واقع چیزی نیست جز «نوشتن برای بیگانه» و «نوشتن برای بیگانه» هم عملا «خدمت به بیگانه» است، اگر «جاسوسی برای بیگانه» نباشد. بر این رویکرد چند اشکال وارد است.
اولا تعابیری مانند «زبان بیگانه» ، «زبان خارجی» و «زبان اجنبی» به دلایل مشخصی در شرایط تاریخی و سیاسی ما فی نفسه دارای بار منفی شدهاند. این بار منفی ناشی از سابقهی ذهنی منفی نسبت به حضور غالباً اشغالگرانه و استعمارگرانه بیگانگان در سرزمین ما است و طبعاً ربطی به ذات آن زبانها ندارد. اگر به هر زبانی به مثابهی دریچهای به سوی معرفت و آگاهی بنگریم ، همانگونه که بسیاری از حکما و علما در گذشته و حال چنین نگریستهاند ، دلیلی برای آنکه بر یک زبان به طور ذاتی بار منفی حمل شود وجود نخواهد داشت. درست است که زبان نسبت وثیقی با فرهنگ دارد و در هر فرهنگی ممکن است ویژگیهای مثبت و منفی وجود داشته باشد که آشنایی با زبان بعضا ملازم با اطلاع از آنها است. اما آیا این واقعیت که در زبان عربی اشعاری از دورهی جاهلیت با مضامین مبتذل وجود دارد، دلیل میشود که باب آموزش و تحصیل به زبان عربی مسدود شود؟ چه بسا اتفاقا برای آشنایی با فرهنگ و ادبیات و اصطلاحات رایج در صدر اسلام، مطالعه آن اشعار مبتذل برای طلاب لازم هم باشد.
ثانیا «جاسوسی برای بیگانه» وقتی مصداق پیدا میکند که موضوع و محتوا درباره اطلاعات طبقهبندی شده باشد. ضمن اینکه با توجه به رشد فناوریهای ارتباطی و اطلاعاتی و دسترسی بسیار آسان «دولتهای متخاصم» به مترجم و محقق و کارشناس ملل و فرهنگها و زبانها – اعم از بومی و غیر بومی- اگر بنا بر سوء استفاده باشد دیگر چندان تفاوتی بین انتشار آثار و مقالات در داخل و خارج، یا به زبان فارسی و غیر فارسی وجود ندارد.
ثالثا به همان اندازه که احتمال دارد «بیگانگان» از نتایج تحقیق و یا فعالیت یک پژوهشگر در رشته های علوم پایه و یا علوم مهندسی سوء استفاده کنند، احتمال سوء استفاده آنها از نتایج پژوهشهای علوم انسانی و اجتماعی نیز وجود دارد. طبعاً مراجع و نهادهایی هم موظف به نظارت بر چنین مواردی هستند. اما بدون شک به این بهانه نمی توان باب تحقیق، پژوهش و تولید علمی را مسدود نمود و راه ورود آثار و آراء اصحاب علوم انسانی و اجتماعی ایران به مجامع علمی و دانشگاهی جهان را بست. به اصطلاح عامیانه «به خاطر یک بینماز که در مسجد را نمیبندند» (۱۴).
۲-۲) بد (بیارزش انگاری)
در رویکرد دوم، نگارش آثار و مقالات علوم انسانی و اجتماعی به «زبان علمی زمان» تلاشی غیر ضروری و اقدامی «بیهوده» و «بی ارزش» تلقی میشود. یکی از دلایلی که در دفاع از این رویکرد اقامه میشود این است که ناشران خارجی و داوران مجلات بینالمللی از نظر جهانبینی و نگرش فرهنگی و هویتی تفاوتهای بنیادینی با «ما» دارند و لذا دیدگاهها و مقالاتی که مبتنی بر نوع نگاهِ «اصیلِ» شرقی، دینی، اسلامی و یا ایرانی باشد را نمیپسندند. آنها بیشتر طالب نگاهی «از بیرون» همچون نگاه مستشرقان غربی هستند تا نگاه همدلانهای از درون. نگارنده قصد ندارد این موضع را یکسره ناموجه و بی پایه تلقی کند. ارتباط و تعامل برخی محافل علمی و مراکز پژوهشی جهان با «طبقه فرا ملی ثروت – قدرت» (به تعبیر لزلی اسکلر)، موضوع قابل انکاری نیست. با این وجود چند اشکال بر کلیت این دیدگاه وارد است که برخی از آنها از این قرار است:
اولا «اصیل» بودن یک نوع نگاه و یا جهانبینی– اگر فعلاً چنین اصطلاحی را بدون امّا و اگر بپذیریم – لزوما به موقعیت جغرافیایی صاحب آن نگاه و جهانبینی ارتباط ندارد. درست است که «جغرافیا» و «محیط» بر «دانش» و «معرفت» اثرگذار است. اما انسانهایی هم هستند که میتوانند بر «جبر محیط» فائق آیند. لذا ممکن است یک استاد ایرانی در جمهوری اسلامی ایران دیدگاهی «غیر اصیل» داشته باشد و یک استاد غیر- ایرانی در آمریکا یک نگاه «اصیل» داشته باشد. اصولا تفکیک بین «ما» و «آنها» در حوزهی علوم انسانی و اجتماعی تفکیک دقیق و روشنی نیست. نه «ما» یک تودهی همگن و یکپارچه هستیم و نه «آنها» فاقد تکثر و تفاوت هستند. چه بسیار اندیشمندان مستقل و منتقد نظام حاکم سرمایهداری در محافل دانشگاهی غرب که مواضع آنها در بسیاری از موضوعات سیاسی و اجتماعی حتی با دیدگاههای رسمی نظام جمهوری اسلامی نیز قرابت دارد. به عنوان پس از حملهی وحشیانه رژیم صهیونیستی به «لبنان» در سال ۲۰۰۶، نمایندگان اعضای اتحادیه اساتید و مدرسان دانشگاههای انگلیس در کنگره سراسری خود با رایی قاطع تحریم علمی «اسراییل» و قطع هرگونه همکاری با دانشگاههای «اسراییلی» را تصویب کردند (۱۵). شایان ذکر است که در موارد مشابه مانند حملهی رژیم صهیونیستی به غزه، نهادهای مشابه ایرانی مانند «انجمن جامعه شناسی ایران» حتی از صدور یک اطلاعیه هم پرهیز نمودند (۱۶). و این در حالی است که گرایشهای ضداستعماری و ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی در میان اساتید علوم انسانی و علوم اجتماعی در دانشگاههای اروپایی و آمریکایی معمولا بسیار شدید و غلیظتر است (۱۷). اساسا به دلیل همین فاصله گرفتن دانشگاهها و مراکز علمی از سیاستها و مواضع حکومتها در اروپا و آمریکا است که بازار تینک تنکها (Think Tank) رونق گرفته است. بسیاری از این موسسات به اصطلاح پژوهشی توسط احزاب، چهره های سابق دولتی، و یا سرمایهداران مشهور راه اندازی شدهاند و اهداف ایدئولوژیک و سیاسی مشخصی در خدمت صاحبان خود دارند.
اما اشتباه است که فضا و روابط دانشگاهی در این کشورها را بطور مطلق با فضای حاکم بر مناسبات سیاسی دولتهایشان یکی بدانیم. به ویژه اینکه در طی دهههای اخیر نقدهای بنیادین متفکران پستمدرن و فمینیست و پستکلنیالیست بر خود شیفتگی و نژادپرستی و مردسالاری و اروپا- محوری علوم انسانی کلاسیک، عملاً منجر به گشوده شدن هرچه بیشتر باب ارتباط دانشگاههای «غربی» با دانشمندان و متفکران «دیگر» شده است. امروزه در کشورهای غربی گردانندگان کنفرانس ها ، سردبیران نشریات و گردآوران کتب مجموعه مقالات، گردآوردن دیدگاههای متفاوت از اندیشمندان نقاط مختلف جهان را مایه مباهات و نقطه قوت کار پژوهشی خود محسوب می کنند. چرا پژوهشگران ایرانی نباید از این فرصتها برای بیان اندیشهها و دیدگاههای خود استفاده کنند؟
ثانیا در اینکه ناشران معروف و داوران نشریات بین المللی دارای جهانبینیها و دیدگاههای خاص خود هستند شکی نیست. حتی این ادعا که برخی شرکتهای عظیم انتشاراتی متعلق به سرمایهدارانی هستند که گرایشهای سیاسی مشخصی دارند هم عاری از حقیقت نیست. اما ناشرین کوچک و مستقل و منتقد هم هستند که اتفاقا در پی صداها و هویتها و حرفهای متفاوت هستند.
دستهی دیگری از قائلین به «بی ارزشی» انتشار مقالات در مجلات خارجی بر این نکته تاکید میکنند که برخی «اساتید» با رونویسی و جعل و با بیگار گرفتن از دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا، تعداد آثار و مقالات خود به «زبان علمی زمان» را افزایش میدهند. پاسخ به این دسته این است که: اولا، جعل و رونویسی و بیگار گرفتن از دانشجویان در انتشار آثار و مقالات علمی، لزوما ربطی به «زبان» مورد استفاده ندارد. مگر در مقالات و کتبی که به فارسی نوشته و منتشر میشود جعل و رونویسی و بیگار گرفتن از دانشجو دیده نمیشود؟ ثانیا، امروزه عواقب جعل و رونویسی مقالات به «زبان علمی زمان» بسیار بیشتر از قبل شده و امکان شناسایی و ردگیری چنین اقداماتی نیز با استفاده از نرمافزارهای جدید به شدت افزایش یافته است. رسوایی برخی «اساتید» ایرانی در سطح بینالمللی در سالهای اخیر شاهدی بر این موضوع است. استفاده از نرمافزارهای تشخیص «رونویسی علمی» حتی به سطح مقالات درسی دانشجویان کارشناسی رسیده است. زمانی که در دانشگاه ناتینگهام در تدریس برخی درسها مشارکت داشتم، شاهد بودم که دانشجویان موظف هستند نسخه الکترونیکی مقالات درسی خود را قبل از تحویل، در یک سامانهی رایانهای «آپلود» کنند تا مشخص شود چند درصد از متن آنها عینا برگرفته از کتابها و مقالات دیگران و یا متون موجود در شبکه اینترنت و بانکهای عمده اطلاعاتی است. عملا هرچه پیش میرویم امکان چنین جعلها و تقلبهایی کمتر میشود. و اما درباره آن دانشجویانی که ناعادلانه به بیگار گرفته میشوند، دستکم میتوان امیدوار بود که در اثر این «توفیق اجباری»، در آینده شاهد نسل جدیدی از اساتید باشیم که خود مسلط به «زبان علمی زمان» شدهاند و نیازی به ارتکاب چنین اعمالی ندارند.
۳-۲) خوب (ارزش انگاری)
نویسنده به دلایلی - که برخی از آنها در زیر آمده است - خواهد کوشید به تبیین و دفاع از این رویکرد بپردازد.
۳-۲-۱) اگر کسی قائل به این باشد که «ما» حرفی برای گفتن و هویتی برای بازنمایی کردن و میراثی برای کشف و استخراج و پالایش و انتقال - جهت مصرف داخلی و خارجی - داریم بدیهی است که برای انجام این مسؤولیت خطیر و ضروری، استفاده از قویترین ابزارها و بهترین فناوریها و فراگیرترین رسانهها، از جمله «زبان علمی زمان»، را تایید کند. درست است که برخی متفکرین متأخر گفتهاند که زبان ابزاری برای بیان اندیشه و فرهنگ نیست، بلکه زبان همان اندیشه و فرهنگ است. اتفاقا به همین دلیل است که باید «زبان زمان» و «زبان علمی زمان» را نیک فرا گرفت. اگر ما حرفی برای گفتن داریم باید به «اندیشه» و «فرهنگ» مخاطبمان هم وقوف داشته باشیم و گرنه تیر در تاریکی انداختهایم و چه بسا بجای خدمت خسارت به بار آوریم. کتابی که در مورد امام علی (ع) برای «امت حزب الله» در ایران نوشته میشود، قطعا متفاوت است با کتابی که برای جوان مسیحی اروپایی نوشته میشود. اگر برای معرفی اسلام در «غرب»، بدون توجه به سابقهی تاریخی و بار معنایی و انضمامی برخی واژهها و اصطلاحات دینی و مذهبی در زبانهای لاتین، از ادبیات و گفتمانی استفاده کنیم که ریشه در مسیحیت قرون وسطی دارد، طبعا به بیراهه رفتهایم. حتی واژهی سادهای مثل Religion برای یک مخاطب اروپایی و امریکایی بار معنایی خاصی دارد که استفاده از آن بجای واژهی «دین» بدون عوارض نیست. چندی قبل که به همراه یک مبلغ شیعه آرژانتینی سفری به آمریکای لاتین داشتم برایم جالب بود که او هرجا میخواست از اسلام سخن بگوید میگفت «El Islam no es una religión» (اسلام یک «دین» نیست!). پرسیدم چرا چنین میگویی؟ گفت به دلیل سابقه تاریخی استعمار و همراهی اصحاب کلیسا با استعمارگران و ارائهی مفهوم غیر سیاسی و غیر اجتماعی از «دین» توسط سران کلیسا که عملا موجب توجیه جنایتهای مستعمرین و محدود شدن دین به ساحت شخصی و خصوصی میشد، در آمریکای لاتین واژهی اسپانیایی religión معنایی کاملا متضاد و مغایر با مفهوم «دین» در ادبیات اسلامی یافته است. و به همین دلیل من همواره تأکید میکنم که اسلام یک religión نیست بلکه یک «شیوه زندگی» و یک «برنامه برای زندگی» است.
طبعا وضعیت آرمانی آن است که متفکرین مسلمان آنقدر بر «زبان علمی زمان» مسلط شوند که برای بیان سخن و مقصود خود و نیز برای انتقال معارف اسلامی، بجای تکیه بر گفتمان و ادبیات مسیحی و یهودی در زبانهای لاتین، گفتمان و ادبیات نوین و متفاوتی در این زبانها بیافرینند. چرا باید تازهترین رساله پژوهشی و دانشگاهی درباره حضرت فاطمه زهرا (س) که به زبان علمی زمان نوشته شده و با استفاده از منابع اهل سنت و شیعه شخصیت ممتاز و فضایل خاصه آن حضرت را اثبات میکند، توسط یک طلبه کاتولیک آمریکایی در رم نوشته شده باشد، و نه یک طلبه شیعه ایرانی در قم؟ (۱۸) این که متفکرین و علمای ما گمان کنند که نیازی به نوشتن به «زبان علمی زمان» نیست و از طریق همین ترجمههای معمول میتوان آثار و آراء خود را به جهان عرضه کرد، خیال خام است. اینجانب شخصا برخی از این ترجمهها را دیدهام که در بهترین حالت برای «مخاطب بیگانه» آثاری «بی ربط» و «پرت و پلا» به نظر میرسند و در بدترین حالت، به دلیل بازتولید همان ادبیات قرون وسطایی، «ضد تبلیغ» محسوب میشوند.
۳-۲-۲) ارقام بسیار اندک مقالات بینالمللی ایران در رشتههای علوم انسانی و اجتماعی یک عامل رشد نامتوازن تولید علمی کشور و باعث پایین نگاه داشته شدن شاخص های کل تولید علم ایران است. اگر میزان تولید علم ما امروز از کشوری مانند ترکیه پایینتر است، بیشک نقش و تأثیر نسبت تعداد مقالات علوم انسانی و اجتماعی منتشر شده از این دو کشور را نمیتوان نادیده گرفت.
۳-۲-۳) وضعیت علوم انسانی و اجتماعی در هر جامعهای را میتوان یکی از نشانهها و نمادهای وضع عمومی اندیشه و تفکر در آن جامعه ارزیابی کرد. واقعا آمار اندک تولید علوم انسانی و اجتماعی به «زبان علمی روز» در ایران، برای ناظران و شاهدان بیرونی اوضاع ایران چه پیامی در بر خواهد داشت؟ اگر ما داعیه تاریخ و فرهنگ و تمدن و اندیشه و میراث غنی داریم، چرا در یکی از اصلیترین عرصههای گفتگو و تبادل علمی و فکری و فرهنگی به کلی غائب هستیم؟ به راستی میان آن آرمانهای عام و پیامهای جهانی انقلاب اسلامی و این آمار اندک تولید علوم انسانی و اجتماعی در سطح جهان چه نسبتی میتوان برقرار کرد؟
۳-۲-۴) همانطور که پیش تر اشاره شد غیبت متفکران و اندیشمندان ایرانی در عرصه گفتو گوی جهانی اصحاب علوم انسانی و اجتماعی، زمینهساز بروز و تداوم بسیاری از سوءتفاهمها در حوزه فکر و اندیشه است. یکی از اساتید ایرانی علوم انسانی که تجربه تدریس و پژوهش در دانشگاههای داخل و خارج از کشور را دارد چند سال قبل در یک سخنرانی پیرامون موانع رشد علوم انسانی در ایران گفت: «بیش از ۸۰ درصد ترجمههای حوزه علوم انسانی ترجمههای مغلوط و نادرست و گمراهکننده است» (۱۹). حتی اگر درصدی از این ارزیابی را هم آمیخته به اغراق ببینیم، باز هم جای نگرانی جدی وجود دارد. این وضعیت، ضرورت مطالعهی متون اصلی و حتی ضرورت تدریس برخی دروس به زبان اصلی در ایران را بیش از پیش نمایان میسازد.
۳-۲-۵) وقوع انقلاب اسلامی ناظران و متفکران بسیاری – از میشل فوکو تا رولاند رابرتسون - را واداشت تا در برزخ میان عصر مدرن و پستمدرن به واکاوی این رویداد عظیم پرداخته، و در آینه آن به نقد وضع دنیای معاصر بپردازند. پرسش اینجا است که چرا نباید روایتهای متفکران و اندیشمندان داخل کشور حداقل در مدخل «انقلاب اسلامی» با روایتهای بیرونی همآوردی کند؟ از پیامدهای عدم حضور اندیشمندان ایرانی در میدانهای جهانی علوم انسانی و اجتماعی، از دست رفتن امکان و فرصت محک خوردن نظریهها و تحلیلهای اندیشمندان خارجی درباره فرهنگ و جامعه ایران و نیز درباره دین اسلام و خصوصا مذهب تشیع است. پوشیده نیست که توجه به چنین موضوعاتی پس از انقلاب اسلامی در محافل علمی و دانشگاهی جهان بسیار بیشتر شده است. اما فقدان منابعی به «زبان علمی زمان» که توسط اساتید و فضلا و پژوهشگران ایرانی داخل کشور منتشر شده باشند، باعث شده این میدان یکسره در اختیار پژوهشگران «خارجی» و یا پژوهشگران ایرانی مقیم خارج از کشور قرار گیرد. اگر رسانههای «غربی» تصویر مغشوش و ذهنیت نادرستی از ایران ارائه میدهند، تا حدود زیادی میتوان انگیزهها و نگرشهای سیاسی دولتها و سرمایهداران مالک آنها را در این موضوع دخیل دانست. اما هنگامی که در منابع دانشگاهی علوم انسانی با تحلیل های یکسویه ، ناقص و حتی اطلاعات نادرست درباره دین اسلام، انقلاب اسلامی، جامعه ایران و فرهنگ و هنر ایرانی مواجه میشویم، به نظر میرسد کاستیها و کمکاری اساتید و فضلای ایران در این زمینه بیتأثیر نباشد.
شایان ذکر است که برخی قوانین و مقررات موجود در «وزارت علوم، تحقیقات و فناوری» در خصوص دانشجویان بورسیه ایرانی در خارج از کشور در این زمینه نقش مهمی ایفا کرده است. بر اساس این مقررات دانشجویان ایرانی حق تحقیق و نگارش رساله در موضوعات «مرتبط با ایران» را ندارند. به عبارت دیگر یک دانشجوی بورسیه دولت میتواند رساله دربارهی «شکسپیر» بنویسد، اما دربارهی «حافظ» مجاز نیست بنویسد. میتواند در مورد «نیوتن» تحقیق کند، اما در مورد «خواجه نصیرالدین طوسی» اجازهی تحقیق ندارد. میتواند در مورد «استیون اسپلبرگ» رساله بنویسد اما در مورد «ابراهیم حاتمیکیا» نباید مطلبی بنویسد. در مورد سیاست خارجی «هنری کیسنجر» اگر رساله بنویسند بعید است دچار مشکل شود، اما اگر موضوع رسالهاش در مورد سیاست خارجی «امام خمینی» باشد ممکن است مدرک دکترایش مورد تأیید وزارت علوم قرار نگیرد! (۲۰). و نتیجه درخشان چنین سیاستی هم این است که امروز، سی سال پس از انقلاب اسلامی هرچه در کتابخانههای دانشگاههای جهان بگردید، دو یا سه کتاب دانشگاهی هم شاید نتوانید پیدا کنید که در مورد انقلاب اسلامی یا امام خمینی، به انصاف، سخن گفته باشند. هر چه هست به قلم «دشمن» است و به قلم «مخالف» و به قلم «بیگانه». و این یکی از بزرگترین ظلمهایی است که جمهوری اسلامی در حق خود کرده است.
مؤخره
اگر این نویسنده صاحب فتوا بود، بر هر جوانِ مسلمانِ مستعد و مستطیع که دانشجوی علوم انسانی و اجتماعی است، «واجب» میدانست که «زبان علمی زمان» را به غایتِ کمال بیاموزد و بکوشد تا به هر وسیلهی مشروع و مقدور، در بهترین دانشگاههای جهان ادامه تحصیل دهد و در شناختن و برساختن و بازنمایی آن فرهنگ و هویت و میراثی که ارزشمند و گرانسنگاش میشمارد، عالیترین رسالهها و مقالهها را به جهانیان ارائه کنند و در گشودن گره از فروبستگیهای کارِ ایران و جهان، جامعترین و دقیقترین نظریهها را ارائه دهند. و مگر میشود کسی بی اطلاع از طرحهای «کهنه» در صدد در انداختن طرحی نو درآید؟ و مگر میشود کسی بدون احاطه بر نظریههای «موجود»، به دنبال ارائه نظریههای «مطلوب» باشد؟ و راستی آیا شگفت نیست که ما امروز برای اثبات اهمیت و ضرورت خواندن و نوشتن به «زبان علمی روز» باید برای دانشگاهیان خود قسم بخوریم و آیه بیاوریم، در حالی که پنج دهه قبل، آن هم در شهر قم، بزرگمردی روشنضمیر و آیندهنگری «بهشتی» صفت، برای طلاب حوزوی کلاس آموزش زبان برپا کرده بود و آموختن «زبان علمی روز» را بخشی از تحصیلات حوزوی میدانست؟
پی نوشتها:
۱) داوری اردکانی، رضا (۱۳۸۶)، « توهم توسعه علمی از طریق افزایش تعداد مقالات در فهرست ISI»، روزنامه ایران، شماره ۳۷۰۹، ۲۱ مرداد ۱۳۸۶.
۲) گلشنی، مهدی و اکبر حیدری (۱۳۸۵)، «تحلیلی بر رشد مقالات ایران در مجلات تحت پوشش آی اس آی (ISI): چه باید کرد؟»، مجله پژوهشگران، شماره ۸ و ۹. همچنین نگاه کنید به: ارکانزاده یزدی، سعید (۱۳۸۵)، « رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی: ISI برای پیشرفت علوم انسانی ما یک مانع است»، روزنامه شرق، شماره ۷۸۲، ۲۳ خرداد ۱۳۸۵، ص ۳۰.
۳) فاضلی، نعمتالله (۱۳۸۶)، «چالش های علوم انسانی در ایران»، فصلنامه علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی، شماره ۳۱. باز نشر شده در: http://www.farhangshenasi.ir/persian/node/184.
۴) جاسبی، عباس (۱۳۹۰) « مقاله ISI، معیار یا نیازمند معیار؟»، روزنامه آفرینش، ۱۴ آبان ۱۳۹۰، ص ۱.
۵) جلالی، پریسا (۱۳۸۹)، «نگاهی به چالش اعتباربخشی به مقالات ایران در مجلات علمی جهانی:
رد پای صهیونیزم در رده بندی علمی»، روزنامه کیهان، شماره ۱۹۸۷۰، ۳ اسفند ۱۳۸۹، ص ۵.
۶) بینا (۱۳۸۶)، « ISI عاملی برای توسعه یا عامل توسعه!»، خبرگزاری مهر، ۲۵ دی ۱۳۸۶. http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=621796.
۷) توحیدلو، سمیه (۱۳۸۸)، « آقایان بیایید در علم میان بر نزنید. لطفا!»، وبلاگ بر ساحل سلامت، http://smto.ir/?p=385.
۸) نوشتهی حاضر نسخه بازنگری و بازنویسی شدهای است از یک مقالهای بلندتر که نویسنده به «نخستین کنگره علوم انسانی» (تهران، اسفند ١٣٨۵) ارائه کرد. متن آن مقاله در کتاب مجموعه مقالات کنگره و نیز در وبسایت مقالات کنگره (http://shmotoun.ihcs.ac.ir/PDF/kongere/5/4.pdf) قابل دسترس است.
۹) مراد از «زﺑﺎن علمی زمان» در اﻳﻦ ﻣﻘﺎﻟـﻪ، با توجه ﺑـه وضعیت کنونی دنیای علم، طبعا «زبان انگلیسی» است. شکی نیست که امروزه بخش اعظم تولید علمی جهان به یک زبان، یعنی «زﺑﺎن اﻧﮕﻠﻴﺴﻲ»، انجام میشود. ریشههای تاریخی و استعماری و دلایل سیاسی و اقتصادی این وضعیت هرچه باشد، روشن است که نمیتوانیم این واقعیت را ﻧﺎدﻳﺪه بگیریم و ﻳـﺎ از آن روی ﺑﺮﮔﺮداﻧـیم. اﻳـﻦ وضعیت اﻟﺒﺘﻪ وضعیتی ازلی نبوده است و لزوما وضعیتی اﺑﺪی هم نخواهد بود. ﻫﻤﺎنﮔﻮﻧـﻪ ﻛـﻪ در ﮔﺬﺷـﺘﻪ زﺑﺎنهای دﻳﮕـﺮی از ﭼﻨـﻴﻦ ﻣﻮﻗﻌﻴﺘﻲ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮده اﻧﺪ، در آﻳﻨﺪه ﻧﻴﺰ ممکن است ﺷﺎﻫﺪ وﺿﻌﻴﺖ دﻳﮕﺮی ﺑﺎﺷﻴﻢ.
۱۰) امینی، محمد (۱۳۹۰)، «انجمن سلطنتی بریتانیا: ایران در مقام اول رشد علمی جهان»، وبسایت بیبیسی فارسی، ۱۲ فروردین ۱۳۹۰، http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/04/110401_l32_iran_sci_rank.shtml. همچنین نک: بینا (۱۳۹۰) «وضعیت ایران در میان چهل کشور برتر تولید علم چیست؟»، وبسایت خبر آنلاین، ۳ دی ۱۳۹۰، .http://www.khabaronline.ir/detail/190908
۱۱) بینا (۱۳۹۰) « تلاش برای اجرای عدالت و مبارزه با ظلم راه رسیدن به جامعه سعادتمند است»، پایگاه اطلاعرسانی دولت، ۷ آبان ۱۳۹۰، http://www.dolat.ir/TextVersion/Detail/?Id=207892&Serv=12.
۱۲) «آمار آموزش عالی در ایران»، وبسایت موسسه پژوهش و برنامه ریزی در آموزش عالی، وزارت علوم تحقیقات و فناوری. http://www.irphe.ir/FA/Statistics/Gozide.aspx.
۱۳) ممکن است برخی «دغدغهمندان» و «دستاندرکاران» اشکال کنند که در حال حاضر بخش قابل توجهی از اصحاب و اساتید علوم انسانی گرایش سیاسی مخالف دولت دارند. این البته واقعیتی است. اما ریشه آن به یک برنامهریزی سازمانیافته در سالهای دور بازمی گردد. آن وزیری که در دوران وزارتاش دسته دسته به اعضای دفتر تحکیم و جهاددانشگاهی و سایر تشکلهای «همسو» بورس اعطا مینمود و وزراء و وکلا و استانداران و فرماندارانی که در «دولت وقت» بیکار شده بود را به خارج اعزام میکرد، خوب میدانست که برای چه فصلی دانه میکارد. این جمع قرار بود در مواقع لازم بیانیه ۴۰ امضایی و ۵۰ امضایی بدهد و با ادبیاتی به اصطلاح علمی «مردهباد» و «زنده باد» بگوید. و البته طبیعی است که با چنین جنس بورسیههایی وضعیت انتشار مقاله به «زبان علمی زمان» در رشتههای علوم انسانی آماری در حدود یک مقاله در سال به ازای هر صد نفر هیات علمی داشته باشد. دولت امروز هم با استفاده از تمهیداتی به فکر آینده است و میخواهد «جبران مافات» نموده و «تعادل» را در نسبت میان اساتید با گرایشهای مختلف برقرار کند. اما جدا از این یارکشیها و کادرسازیهای تشکیلاتی، که البته لازم و ضروری است اما در شرایط آرمانی باید در جایی دیگر و به شکلی دیگر انجام شود، باید به نیازهای اساسی و بلندمدت علوم انسانی و اجتماعی در چشماندازی وسیعتر هم اندیشید. با توجه به وضع کنونی علوم انسانی در ایران – که به اعتقاد بسیاری مبتلا به ضعف و رخوت و انجماد در قرون ماضی است و به نظر حقیر «غربیتر از غرب» هم است، برای دگرگونی وضع موجود یک راه بیشتر وجود ندارد. جهت ثبت در تاریخ عرض کنم که کلیات این راه را در شهریور یا مهر ۱۳۸۹ با دو بزرگوار – جناب آقای سید مرتضی نبوی و جناب آقای محمدحسین صفارهرندی - در میان گذاشتم. به گمان من اگر از میان صدها میلیون دلاری که در این سالها صرف مبارزه با تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی و جنگنرم شده است، تنها ۱۰ میلیون دلار به این امر اختصاص مییافت که ۱۰۰ دانشجو و یا طلبهی نخبه، مستعد و اهل علم شناسایی شده و در چارچوب یک برنامهی کلاننگر و مبتنی بر نیازسنجی جهت تحصیل در رشتههای مختلف علوم انسانی و اجتماعی به بهترین دانشگاههای جهان فرستاده شوند، آنگاه میشد امیدوار بود که در آیندهای نه چندان دور این جمع – یا دست کم بخشی از آنها – بتوانند منشأ تحولاتی در این علوم شده و از برخی کارهای فروبسته گرهگشایی کنند. بر این باورم که نه تنها آیندهی علوم انسانی در ایران، و «بومی شدن» و «اسلامی شدن» آنها، بلکه آیندهی «جمهوری اسلامی ایران»، ضرورت چنین سرمایهگذاری را ایجاب میکند. اگر چنین شود، شاید دیگر در «جنگ نرم» نیازی به استفاده از «جسم سخت» نباشد. ضمنا این سرمایهگذاری، علاوه بر برکات علمی و فرهنگی، حتی از نظر «اقتصادی» هم مقرون به صرفه است. اگر در این یکصد نفر چند حقوقدان ورزیدهی تراز جهانی تربیت شود، دیگر نیازی نخواهد بود که دولت ایران به وکلای «خارجی» ساعتی پنج هزار پوند پرداخت کند تا در پروندههای چند میلیون دلاری، که ماهها و بعضا سالها به طول میانجامند، از حقوق ملت ایران دفاع کنند.
۱۴) نک: اطلاعیه SOAS (دانشکده مطالعات شرق و آفریقا، دانشگاه لندن) در انتقاد از رتبهبندی دانشگاههای جهان توسط موسسه Times: http://www.soas.ac.uk/news/newsitem46930.html.
۱۵) نک:
'Lecturers vote for boycott of Israeli universities', The Guardian, 31 May 2007. Meike, James (2007)
http://www.guardian.co.uk/uk/2007/may/31/highereducation.israel. شایان ذکر است که پس از این رای دولت انگلستان و لابی صهیونیستها در این کشور این اتحادیه را تحت فشار قرارداده و با اشاره به این که «علم از سیاست جدا است» و «آزادی علم از حقوق بشر است» تهدید کردند که این مصوبه «خلاف حقوق بشر» است و در صورت عدم لغو آن اتحادیه مذکور با شکایت حقوقی مواجه خواهد شد. سران اتحادیه نهایتا ناچار شدند اعلام کنند که مصوبه به دلیل تعارض با قوانین کشور لغو شده است.
۱۶) نک: باقرپور شیرازی، امیررضا (۱۳۸۷) «انجمن جامعه شناسی ایران و ماجرای غزه!»، وبلاگ نویسنده، ۲۵ دی ۱۳۸۷، http://bagherpourshirazi.com/content/view/72/78/. همینطور نک: باقرپور شیرازی، امیررضا (۱۳۸۸) « برخورد دوگانه جامعه شناسان با غزه و میرحسین موسوی!» وبلاگ نویسنده، ۱۲ خرداد ۱۳۸۸. http://bagherpourshirazi.com/content/view/105/78/.
۱۷) در این موضوع چندی قبل سخنی در جمعی دانشجویی ارائه کردم که بعدها بدون اطلاع اینجانب و با ویرایشی نه چندان مطلوب در یک نشریه منتشر شد. نک: اسفندیاری، شهاب (۱۳۸۹) «علوم انسانی ما: غربیتر از غرب»، مجله زمانه، سال ۹، شماره ۲، آبان ۱۳۸۹.
۱۸) نک: Clohessy, Christopher (2009) Fatima, Daughter of Muhammad, New Jersey: Gorgias Press.
۱۹) ﭘﺎﻳﺎ، ﻋﻠﻲ (۱۳۸۳) «ﻣﻮاﻧﻊ رﺷﺪ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ در اﻳﺮان»، ﻧﺎﻣﻪ آﻣﻮزش ﻋﺎﻟﻲ، سال دوم، شماره ۷.
۲۰) پیشتر بر اساس تجربهیشخصی خود مطلبی در این خصوص نوشتهام. نک: اسفندیاری، شهاب (۱۳۸۵) «پیامدهای فاجعهآمیز هوشمندیِ بیش از اندازه»، وبلاگ نقد فرهنگ، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵، http://shbesf.persianblog.ir/post/7.
پيام هاي خوانندگان () link شهاب اسفندیاری -یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
این یادداشت در تاریخ ۱۸ بهمن ۱۳۹۰در پایگاه خبری تحلیلی الف منتشر شد. پایگاهها و وبلاگهای: العالم فارسی، رویش، پیشانی، قطره، خبر فارسی، پاتوق کتاب و افسران جنگ نرم نیز آن را بازتاب دادند.
................
چند سال قبل که یکی از دوستان نسخهای از دوماهنامه «هابیل» را برایم فرستاد و اولین بار با این نشریه آشنا شدم، شور و شوقی وصف ناشدنی پیدا کردم. به چندین جهت:
- اول این که جمعی از جوانان متدین و دارای سابقه فعالیت مذهبی و تشکیلاتی، دور هم جمع شده بودند و بدون هیچ گونه حمایت دولتی یک مجلهی وزین فکری و فرهنگی را بنیان گذاشته بودند.
- دوم این که در بین شورای تحریریه این مجله هم طلبه بود و هم دانشجو. به عبارت دیگر این مجله مصداق عینی و زیبایی بود از کوشش در جهت وحدت حوزه و دانشگاه و تشریک مساعی این دو نهاد در راستای اهداف انقلاب اسلامی.
- سوم این که این مجله دغدغهی جدی «انقلاب اسلامی» و «دفاع مقدس» داشت. از سر تفنن و یا شعار منتشر نمیشد. «مسئله محور» بود و به دنبال شناخت گرهها و واکاوی مشکلات و تحلیل نیازها و تلاش جهت گشودن راههای نو و درمان زخمهای کهنه بود. برخلاف ده ها و صدها نشریه و مجلهی بی خاصیت دیگر که بعضا حتی از بودجههای کلان دولتی هم بهره مند هستند، «هابیل» از معدود نشریاتی بود که ندای مکرر و اصرار مؤکد رهبر انقلاب مبنی بر ضرورت «تولید فکر» را در عمل لبیک گفته بود. اهل نظر می دانند که تاکید شخص اول یک مملکت بر ضرورت «تولید فکر» تا چه اندازه سیاستی «انقلابی» است. چنین سیاستی هیچ نسبتی با محافظهکاریهای مرسوم صاحبان قدرت ندارد. چرا که حمایت از «تولید فکر» یعنی حمایت از تولید «فکر نو». بازنویسی و تکرار افکار موجود که اسمش «تولید فکر» نیست. «تولید فکر» یعنی «تولید فکر نو» و «تولید فکر نو» هم یعنی «تولید فکر متفاوت». حمایت مؤکد رهبر انقلاب از «تولید فکر»، در واقع حمایت ایشان از «نوگرایی» و «تفاوت» است. و «هابیل» در عین «وفاداری» نوگرا بود و متفاوت. شکیل بود و عمیق.
و البته بدیهی است که «متفاوت» بودن با «معارض» بودن و «معاند» بودن یکی نیست. آن «مطبوعاتی» که صاحبان خودشان با ادبیاتی نظامی از آنها به عنوان «توپخانه اصلاحات» یاد میکردند و بنا بود پروژهی «فتح سنگر به سنگر قدرت» را، با استفاده از کاغذ و یارانهی دولتی، هم راستا با پروژهی «رژیم چینج» نومحافظهکراران جنایتکار آمریکایی به مرحله اجرا درآورند، طبعا مسئلهشان «تولید فکر» نبود. آن «سیاستمداران»ی که ادبیات و آرایش نظامی در کار مطبوعاتیشان پیش گرفتند، طبعا باید پیشبینی پاسخی «متناسب» را هم میکردند.
- چهارم این که «هابیل» از معدود مجلات جدی فکری و فرهنگی بود که در تهران منتشر نمیشد. هابیل «شهرستانی» بود و در «مرکز» واقع نبود. هرچند که شهر محل نشر آن، یعنی اصفهان، را هم شاید نتوان «حاشیه» دانست!
در همان ابتدای آشنایی با «هابیل» مطلبی نوشتم با عنوان «قدرت اقلیت» که در آن انتشار مجلاتی همچون «هابیل» توسط نسل سوم انقلاب اسلامی را از منظر اجتماعی و فرهنگی تحلیل کردم. ضمنا نوشتم که به نظر من «هابیل» شایستگی آن دارد که در زمرهی «میراث فرهنگی اصفهان» ثبت شود. خصوصا که این میراث از جنس میراث «گذشته» و «مرده» نیست که صرفا مناسب موزهها و توریستها و سریالهای تاریخی باشد. میراثی نیست که با دیدن آن بر فقدان «گذشتهای درخشان» حسرت بخوریم و بر آلام و ناکامیها سرپوش بگذاریم و به دنیا فخر بفروشیم. میراثی است متعلق به «اینجا» و «اکنون» که نویدبخش «فردایی» است روشن. میراثی است که نشان می دهد ما «زنده ایم». نشان می دهد که ما «می اندیشیم». از همین روست که به باور من توقیف «هابیل» نوعی «خودزنی» است. «قتل هابیل» باید برای مسؤولین، بیش از آسیب دیدن فلان «منار» یا فرسایش فلان «دروازه» یا ترک برداشتن فلان «گنبد» موجب رنج و ملال باشد. اما شگفت که «هابیل» کاملا «بی سرو صدا» به قتل رسید.
روشن است که این ستایشها به این معنی نیست که نویسنده با هرآنچه در «هابیل» منتشر شده موافق باشد و یا با گردانندگان آن اختلاف نظری نداشته باشد. از قضا همین چندی بیش نقدی نسبتا تند بر یکی از مقالات سردبیر «هابیل» با عنوان «علوم انسانی قمی» نوشتم که البته ایشان بسیار مثبت برخورد کردند. «هابیل» شاید مستحق «نقد» بود اما مستوجب «قتل» نبود. و اگر جای «نقد و نظر» در «دو ماهنامه» هم نباشد پس کجاست؟
در روزگاری که در رسانههای عمومی متعلق به بیت المال و تحت نظر ولی فقیه، افرادی در لوای «بازخوانی تاریخ» و «بیان مباحث تئوریک» به رهبر معظم انقلاب طعنهی سیاسی میزنند و در کمال شگفتی با حمایت برخی «اصولگرایان» هم مواجه میشوند، توقیف شدن یک دو ماهنامه فکری و فرهنگی که با مرارت بسیار توسط جمعی «بچه مذهبی» و «بچه هیأتی» منتشر می شد، حقیقتا طنز تلخی است. خصوصا که این دو ماهنامه بدون هیچگونه تذکر و اخطار و به طور کاملا ناگهانی توقیف شد. آن هم به علت مطالبی که بعضا ۱۶ ماه قبل در آن منتشر شده بود. این که با کمال تأسف یکی از مقالات بنده با عنوان «فرهنگ علمایی و سیاست حجاب در ایران» نیز مستمسک توقیف «هابیل» شده است، طبعا مسؤولیت بنده در دفاع از آن را دوچندان میکند. شایان ذکر است که این مقاله در همایش دوسالانهی علوم انسانی (تهران، شهریور ۱۳۸۹) که توسط وزارت علوم، تحقیقات و فناوری برگزار شد ارائه شد و در کتاب مجموعه مقالات همایش نیز به چاپ رسید.
در زمانه ای که علی رغم همه ادعای دشمنان در خصوص فقدان آزادی، به حمدالله عناصر و نیروهای اصلاحطلب و سکولار و حتی افراد بسیار فعال در فتنه و افراد دارای سابقه محکومیت قضایی، فصلنامهها و ماهنامهها و روزنامههای خود را همچنان منتشر می کنند، توقیف شدن یکی از معدود مجلات فکری نسل انقلاب چه معنایی دارد؟ سردبیر «هابیل» دردمندانه برایم نوشته است:
«هرچه باشد ما که روزنامه اطلاعات یا ایران یا 9 دی یا سایت خبرآنلاین و... نیستیم […] ما حتی شرق و شهروند امروز هم نیستیم. برای همین بستن هابیل هزینه ای برای حضرات ندارد. همین است که دو هفته میگذرد اما دریغ از یک تلفن، یک پیامک از حضرات سیاستمدار و عدالتخواه که همین اخیر برای فیلتر یک وبلاگ هم لابی میکردند. اما حالا سایتشان هم حتا خبر کوتاه توقیف را سانسور میکند. اینست برادر. همانطور که پیشتر گفتید و نوشتید ما در اقلیتایم. هرچه هم که دیگران یا خودمان گاهی گمان کنیم که اکثریتی داریم. و این روزها عمیقا این احساس اقلیت بودن ـ که همسایه "دیگر"بودگی است ـ را تجربه میکنیم.»
از وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب آقای دکتر حسینی - که در دورانی توفیق آشنایی و همکاری با ایشان را داشتم – میخواهم که با دمی مسیحایی «هابیل» را جانی دوباره بخشند و اجازه ندهند خون این «جوان ناکام» در اثر سعایتِ حسودان و «بولتنسازی» بخیلانی از جنس «قابیل»، بر زمین ریخته شود. از دوستان دوران دانشجویی، جناب آقای سید احسان قاضیزاده (مدیرکل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی استان تهران) و جناب آقای مجتبی سلطانی (مشاور محترم امور جوانان) نیز، که دسترسی به جناب وزیر دارند، میخواهم که در دفاع از مظلومیت «هابیل» قدمی بردارند.
------------------------------------
پینوشت:
۱- در آخرینشمارهی «هابیل» نقدی دیگر بر مقالهی «فرهنگ علمایی...» منتشر شده است که متن آن را اینجا در وبلاگ خود هم قرار دادهام.
۲- خوانندگان سایت الف کامنتهای جالبی در ذیل مطلب قرار دادهاند. از جمله «محمدجواد» نوشته است:
«این سوگنامه و کار الف به نظر من شبیه به مرده پرستی است! ما همیشه مراسم ختم و سوگواری برگزاری می کنیم. ببخشید هابیل 5 سال است که منتشر می شده دریغ از یک خط خبر؟! شما حتی خبر یک خطی توقیف هابیل را کار نکردید. گذاشتید مطمئن شوید هابیل مرده بعد سوگنامه منتشر می کنید! سوگنامه را می خواهیم چکار؟ دلمان به اندازه کافی خون هست»
حرف درستی است. ولی همان طور که اشاره شد بنده چند سال قبل از توقیف در ستایس از «هابیل» نوشتم. «فرهاد» هم به نقل از یک «عضو هیات نظارت بر مطبوعات» خبر جالبی داده است:
«دیشب یکی از اعضای هیات نظارت بر مطبوعات را دیدم. از هابیل که پرسیدم یادش نمی آمد. هر چی می گفتم یک نشریه تو همچین قطع و موضوع دفاع مقدس یادش نیامد! وقتی گفتم اصفهان. گفت آره یه نشریه محلی!! بود که دوستان می گفتند مطالب خلاف عفت داشته! تعطیلش کردیم! من مونده بودم هاج و واج! گفتم خسته نباشید!»
پيام هاي خوانندگان () link شهاب اسفندیاری -شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
