به دلیل پاره ای گرفتاری ها از جمله مواردی که در بند ۱ و ۵ این نوشتار بدان اشاره کرده ام، مدتی است فرصت نوشتن مطلبی تازه در این وبلاگ دست نمی داد. چندین موضوع بود که دلم می خواست درباره آنها بنویسم. چون مجال پرداخت جداگانه به آنها نیست ،  صرفا اشاره ای به هر موضوع نموده ، احیانا لینکی ارائه می کنم  و می گذرم. شاید به قول برخی دوستان همین اشاره ها و حاشیه ها  بیشتر مقبول افتد و مفید واقع شود. البته نمی دانم اینها واقعا حاشیه است یا متن؟ و اساسا مرز حاشیه و متن کجاست ؟...

۱- کار گردآوری اطلاعات جهت تکمیل مقاله ارسالی ام برای کنگره ملی علوم انسانی دستاوردهای جالبی به همراه داشت. به نمونه ای از این دست اطلاعات و آمار تامل برانگیز توجه کنید: ۴۵ درصد کل دانشجویان کشور در رشته های علوم انسانی تحصیل می کنند. تعداد دانش آموخته دکترا در این رشته ها سالانه حدود یکصد نفر بیش از رشته های فنی مهندسی و علوم پایه است. تعداد هیات علمی موجود در این رشته ها نیز حدود دو هزار نفر بیش از تعداد هیات علمی موجود در رشته های مهندسی و علوم پایه است. با این وجود در سال ۲۰۰۴ تعداد مقاله علمی بین المللی منتشر شده از ایران در رشته های علوم پایه ۱۸۷۹ عنوان بوده است ، از گروه مهندسی ۸۳۹ عنوان و از علوم انسانی تنها ۶۵ عنوان ! شایان ذکر است از این ۶۵ مقاله تعداد ۴۳ مقاله صرفا در رشته روانشناسی بوده است. یعنی رشته ای که در مرز علوم انسانی و تجربی قرار می گیرد. این آمار چه معنی می دهد؟ بد است؟ خوب است ؟ بی اهمیت است؟ این وضع چه نتایجی دارد؟ در مقاله ام سعی کردم به این قبیل سوال ها بپردازم.

 

۲- دوهفته نامه London Review of Books (LRB) یکی از مجلات معروف روشنفکری انگلستان است که عمدتا به معرفی و نقد کتابهای جدید در حوزه فرهنگ و اندیشه می پردازد. البته مقالات و یادداشتهای سیاسی و فرهنگی نیز در آن منتشر می شود. در این نشریه که گرایش نسبتا چپ دارد معمولا افرادی چون ژیژک و جیمیسون یادداشتها و نقدهایی  منتشر می کنند. البته آندسته از مطالب این افراد که بیشتر جنبه آکادمیک دارد در مجله  (NLR) New Left Review منتشر می شود. برای من حجم مطالبی که این دست مجلات درباره فرهنگ های غیر غربی خصوصا درباره حوزه فرهنگی شرق و اسلام منتشر می کنند بسیار قابل توجه است.NLR  حتی اخیرا نقد آثاری که به زبان غیر انگلیسی چاپ شده اند را نیز در دستور کار خود قرار داده است. کمتر شماره ای از این مجلات دیده ام که مطلبی درباره اسلام یا ایران یا خاورمیانه در آن نباشد. در شماره اخیرLRB  یک استاد فیزیک نظری انگلیسی مقاله ای درباره برنامه هسته ای ایران نوشته است. شرح علمی- فنی دقیق او درباره  برنامه هسته ایران برای من تازگی داشت. او در نتیجه گیری خود استدلال کرده بود که ایران عملا تا چند سال دیگر امکان تولید بمب اتم ندارد و لذا برنامه ایران هیچ تهدید فوری برای جهان نیست. تنها راه حل ماجرا را هم در پذیرفته شدن حق ایران در غنی سازی همراه با نظارت آژانس دانسته است. البته او در پایان با اشاره به بی منطقی نئوکانها در کاخ سفید ، احتمال حمله به تاسیسات ایران را منتفی ندانسته است.این مطلب را از اینجا بخوانید. 

۳ -  همین نشریه LRB چندی قبل نقدی از تری ایگلتون (Terry Eagleton) چاپ کرد. او از نظریه پردازان ادبی و فرهنگی انگلستان است که به گرایش مارکسیستی مشهور است. او در جوانی گرایش مسیحی داشته اما تحت تاثیر ریموند ویلیامز به نقد ادبی مارکسیستی رو می آورد. اما ظاهرا اخیرا دوباره گرایش تازه ای به الهیات و دین پیدا کرده است. نقد مورد اشاره من نیز گواهی بر این ادعا است. ایگلتون در این نوشته با لحن شدید اللحنی به محتوای یک کتاب جدید که بر ضد دین و خصوصا علیه خدا نوشته شده تاخته است. نام این کتاب توهم (دروغین) خدا (The God Delusion ) و نویسنده آن ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) است. شاید کتاب داوکینز را بتوان تازه ترین نمونه از حملات کلاسیک به دین از موضع تبختر آمیز عقل خودبنیاد و منطق عصر روشنگری اروپا دانست. ظاهرا همین موضع متکبرانه داوکینز است که ایگلتون را اینگونه علیه او شورانده است. استدلالهای ایگلتون مارکسیست و دفاع جانانه او از مذهب شگفت انگیز است. خواندن این نقد را به علاقمندان این مباحث توصیه می کنم.

۴-  به میمنت و مبارکی  و روشنی چشم همه عدالت طلبان جهان مرکز مطالعات عدالت اجتماعی و جهانی در دانشگاه ما افتتاح شد! ظاهرا مشابه چنین مرکز علمی که مختص موضوع عدالت باشد در جهان تنها یک نمونه وجود داشته است. این مرکز علاوه بر حمایت از تحقیقات در زمینه عدالت در سطح اجتماعی و جهانی ، یک دوره کارشناسی ارشد با عنوان "عدالت اجتماعی و جهانی" نیز راه اندازی نموده است. سخنران مراسم افتتاحیه این مرکز یکی از بازماندگان مشهور و وفادار جریان مارکسیسم، پروفسور دیوید هاروی (David Harvey) بود. به گمانم کتاب مشهور او در دهه هشتاد میلادی با عنوان پست مدرنیسم در ایران ترجمه شده است. این کتاب اکنون به یکی از متون کلاسیک در باب پست مدرنیسم مبدل شده است. اما موضوع سخنرانی او درباره نسبت ابرشهر و سرمایه داری  بود. او با بررسی تاریخی جالبی فرآیندهای مدرن توسعه شهرسازی و پیدایش ابرشهرهایی چون پاریس (در عصر ناپلئون) و نیویورک (پس از جنگ جهانی) را از منظر خاص خود مورد کاوش و تحلیل قرارداد و به پیامدهای سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی آن خصوصا در گسترش نابرابری ها و شکاف طبقاتی پرداخت. از نظر او امروزه شانگهای (چین) ابر شهر مورد عنایت نظام سرمایه داری جهانی است و توسعه بی مهار آن پیامدهای مهمی در جامعه چین و منطقه شرق آسیا به همراه خواهد داشت.

۵ - این ترم به پیشنهاد استاد راهنمایم برای تدریس یک درس با عنوان "جهانی شدن" در مقطع کارشناسی گروه نظریه انتقادی و مطالعات فرهنگی دانشگاهمان دعوت شدم. شنیده بودم که در برخی کشورها تدریس یک بخش اجباری دوره دکترا است. اول فکر می کردم قضیه مشابه برخی از این دوره ها است که دانشجو به عنوان دستیار در برخی جلسات تدریس حاضر شود. اما ظاهرا قضیه فرق می کرد و تدرس تمامی کلاسهای یک واحد درسی بر عهده من گذاشته شده بود. حتی از من خواسته شد شرح درس را هم خودم ارائه کنم چون این واحد برای نخستین بار و به درخواست خود دانشجویان در مقطع لیسانس ارائه می شد. کار سختی بود اما باعث شد مروری بر آنچه در یکسال گذشته خوانده بودم انجام دهم و گلچینی از متون و موضوعات جدید و مفید را انتخاب کنم. اینجا در ابتدای هر ترم برای هر واحد درسی در دوره لیسانس یا فوق لیسانس یک دفترچه راهنمای درس به دانشجو ارائه می شود. در این دفترچه محتوای درس بصورت دقیق با بیان موضوع تک تک جلسات، منابع مورد بحث ، متونی که در هر جلسه دانشجو باید مطالعه کند ، سایر متون و منابع پیشنهادی ، تمرین و پرسش ، توضیح درباره نحوه آزمون و ... ذکر شده است. تدوین این شرح درس بر عهده مدرس است، البته یک استاد ارشد نیز محتوای آن را بررسی می کند. به نظرم آمد این شیوه ی باز گذاشتن دست دانشجویان  در پیشنهاد موضوعات جدیدی که علاقمند به آموختن آن هستند و باز گذاشتن دست مدرس – حتی مدرس تازه کاری چون من – برای تعیین و طراحی شرح درس و پیشنهاد متون و منابع تازه برای آن نقش مهمی در حفظ طراوت و شادابی علمی محیط های دانشگاهی خصوصا در علوم انسانی دارد. یکی از آسیبهای این رشته ها در ایران بسنده کردن برخی اساتید به منابع قدیمی و تئوری های متروک و مطرود غربی است.

۶- انتشارات اینتلکت (Intellect publishing) یکی از انتشارات فعال در انگلستان در حوزه رسانه ، فرهنگ و سینما است که علاوه بر کتابهای فراوان ، تعداد زیادی از نشریات آکادمیک در این حوزه ها را نیز منتشر می کند. اخیرا این انتشارات کتابی چاپ کرده به نام سینماهای دگر (Cinemas of the Other) که مجموعه گفتگوهایی با سینماگران خاورمیانه و آسیای میانه است. بخش عمده ای از این کتاب هم به سینماگران ایرانی اختصاص یافته است. گردآورنده کتاب خانم گونول دانمز کالین ، یک منتقد فیلم اهل ترکیه است. البته ظاهرا به دلیل مشکل ترجمه در برخی موارد خطاهایی در متن کتاب بروز و آنرا دچار گنگی کرده است. گفتگوهای این کتاب در فاصله سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۴ در جشنواره های مختلف انجام شده اند. نقطه قوت این مجموعه لحاظ شدن افرادی چون رخشان بنی اعتماد ، بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی در کنار عباس کیارستمی ، مجید مجیدی ، محسن مخملباف و جعقر پناهی است. برخی حرفهایی که این افراد در گفتگوهایشان زده اند را تاکنون از آنها در ایران نشنیده بودم. قطعه ای از گفتگو با بیضایی که در سال ۱۳۸۳ انجام شده توجهم را جلب کرد. او با اشاره به مشکلاتش هنگام اکران فیلم سگ کشی می گوید:

- مشکل من با تهیه کننده فیلم نیست. با مافیای (سینمای) ایران است.

- منظورتان این است که مافیا صنعت سینما را کنترل می کند؟

- ... هر جا که پول هست مافیا حضور دارد. در سینما هم نفوذ قدرتمندی دارد. البته ریشه مافیای سینمای ایران به نظر من در وزارت اطلاعات است.

- آیا آنها در سینمای تجاری دخیل هستند؟

- نه فقط سینمای تجاری ، در همه چیز. برای هر چیز مشابه درست می کنند. شبه روشنفکر ، شبه مخالف ، شبه اپوزیسیون. ما اپوزیسیون واقعی داریم اما الان محسن مخملباف اپوزیسیون در (سینمای) ایران است. او نه مخالف است نه روشنفکر. یک مسلمان است. او یک شبه روشنفکر است که نماینده آن (مافیا) است. خارجی هایی که به او جایزه می دهند نمی توانند این شبه روشنفکری که وزارت اطلاعات پرورش داده است را تشخیص دهند. در حالیکه بسیاری از روشنفکران ایرانی از این جایزه ها محروم هستند،  نه امکانات دارند ، نه پول و نه حمایت می شوند... افرادی مثل واروژ کریم مسیحی ، یا سعید ابراهیمی فر سالها است نتوانسته اند فیلم بسازند. روشنفکران خارجی این مسایل را نمی بینند. فکر می کنند امثال مخملباف و دیگران روشنفکرانی علیه سنت هستند. حتما شنیده اید که (طالبان) مجسمه بودا را در افغانستان نابود کردند. در آن هنگام مخملباف گفت: مسلمانان مجسمه بودا را نابود نکردند ، این مجسمه خودش از شرم فرو ریخت. بخاطر آنچه در افعانستان رخ می دهد! واقعا که مسخره است ! (ص ۳۶).