چندی قبل از سوی دپارتمان مطالعات اسلامی و خاورمیانه دانشگاه ادینبورگ (اسکاتلند) جهت شرکت در یک کارگاه علمی (Workshop) دعوت شدم. عنوان اصلی  این کارگاه Trauma, Memory, Identity (روان زخم ، خاطره ، هویت) بود و در روزهای ۲۲ و ۲۳ فوریه ۲۰۰۸ در شهر زیبای ادینبورگ برگزار شد. واژه Trauma  - که شاید ترکیب «روان زخم» مناسب ترین معادل فارسی آن باشد - معنای گسترده و سابقه دیرینه ای در ادبیات فرهنگی و دانشگاهی اروپایی دارد. بطور خلاصه این اصطلاح برای توصیف ضربه های عاطفی، لطمات روانی، آسیبهای روحی و ... بکار می رود که معمولا در پی حوادث تلخ و ناگوار فردی یا اجتماعی بر روح و روان انسان ها وارد می شوند. شاید فروید نخستین کسی بود که سکه این واژه را در اندیشه مدرن ضرب نمود و از آن در بسط نظریه های روانکاوانه اش بهره جست. حوادثی چون جنگ دوم جهانی و خصوصا واقعه هولوکاست در رواج یافتن این اصطلاح در دوران معاصر نقش ویژه داشته است. به گفته یکی از حاضران این نشست امروزه مفهوم Trauma با هولوکاست چنان پیوند خورده است که حتی در جستجوی اینترنتی واژه Trauma با انبوهی از مطالب درباره هولوکاست مواجه می شوید! گویی در جهان فاجعه دیگری رخ نداده و «روان زخم» دیگری وجود ندارد. روشن است که مطالعات و پژوهشهای گسترده ای که پیرامون اثر «روان زخم» ها در ادبیات و آثار هنری پس از جنگ اروپا صورت گرفته است در این موضوع (پیوند خوردن مفهوم روان زخم و هولوکاست) نقش بسیار مهمی ایفا کرده است. اهمیت «روان زخم» ها در این است که آنها طی فرآیندهایی به «خاطره» تبدیل شده و یادآوری و بازنمایی این خاطرات نقش مهمی در شکل دهی به هویت  انسان  دارد.

با وجود جنگها و حوادث خونین مختلفی که در دوران معاصر در خاورمیانه رخ داده است،  درباره تاثیر «روان زخم»ها در شکل گیری خاطره ها و هویت های فردی و اجتماعی مردم خاورمیانه کمتر تحقیق و پژوهش جدی صورت گرفته است. هدف کارگاه ادینبورگ هم در واقع فراهم آوردن زمینه آشنایی محققانی بود که بطور پراکنده در این موضوعات کار پژوهشی انجام داده اند تا دامنه تحقیق در این حوزه گسترده تر شود. پژوهشگرانی از کشورهای آمریکا، انگلستان، آلمان، ایران، لبنان و ... در این کارگاه به بررسی چگونگی بازنمایی «روان زخم»های در آثار ادبی و تصویری تولید شده در خاورمیانه پرداختند. در این کارگاه علمی که با حمایت انجمن مطالعات خاورمیانه بریتانیا (BRISMES) برگزار شد دکتر پدرام خسرونژاد مردم شناس و استادیار دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند به معرفی شخصیت شهید آوینی قبل و بعد از انقلاب و تحلیل ساختار و محتوای مستندهای روایت فتح پرداخت و با اشاره به تفاوت این آثار با سبک های رایج «تبلیغات جنگ/War Propaganda» ، قطعاتی از مجموعه روایت فتح را به نمایش درآورد. من هم طی مقاله ای که در واقع یکی از مطالعه های موردی رساله ام بود به بررسی تطبیقی آثار ابراهیم حاتمی کیا به خصوص فیلمهای «دیده بان»، «از کرخه تا راین» و «آژانس شیشه ای» پرداختم. البته هدف اصلی من مطالعه تاثیر فرآیندهای «جهانی شدن» بر نحوه ارائه و بازنمایی هویت در آثار حاتمی کیا بود اما ناگفته پیدا است که مفهوم «روان زخم» نیز در ارتباط با برخی از فیلمهای حاتمی کیا به خصوصا «از کرخه تا راین» ، «آژانس شیشه ای» و «به نام پدر» در قالب شخصیتهایی که حامل زخم های ترمیم نشده دوران جنگ هستند قابل تحلیل است و می توان  نقش مهم این زخم ها در شکل دهی به هویتهای فردی و اجتماعی را نیز مورد مطالعه قرار داد. البته در این میان به این نکته نیز باید توجه کرد که مفهوم جنگ برای برخی ایرانیان خصوصا رزمندگان جنگ شامل دو صفحه سپید و سیاه بود. شاید این جنگ تنها جنگی باشد که با پایان یافتن آن رزمندگانی نسبت به فضا و حال و هوای حاکم بر جبهه ها  حس نوستالژیک داشته باشند. بدیهی است که آنها شیفته جنگ آوری و ویرانی و کشتار نبوده و نیستند اما جنبه های دیگری از فضای جنگ برای آنها خاطراتی باقی گذاشته که از جنس خاطرات آزاردهنده رایج درباره جنگها نیست. اما واقعیت این است  که بسیاری از رزمندگان این نوع خاطرات را همراه با خاطرات تلخ و ناگوار ناشی از «روان زخم» های جنگ به همراه دارند و لذا لزوما این دو نوع خاطرات و یا دو زاویه دید نسبت به جنگ را نباید در تضاد یا تعارض با هم دید و یا صرفا برای یکی از آنها اعتبار و ارزش قائل شد و نسبت به حذف دیگری اقدام نمود.

دکتر کریستین گروبر پژوهشگر و استادیار دانشگاه ایندیانا آمریکا نیز در مقاله مفصل خود به تحلیل شکلی و محتوایی نقاشی های دیواری در تهران و روند تحول آنها در سالهای اخیر پرداخت. ارتباط این نقاشی ها با مفاهیمی چون شهادت، دفاع مقدس، مقاومت در برابر آمریکا، و نقش زنان و کودکان در جنگ از موضوعات مورد توجه او بود. یکی از ویژگی های جالب کارگاهها که معمولا در کنفرانسها و همایشهای بزرگ امکان انجام آن نیست، انتخاب یک نفر به عنوان منتقد/واکنشگر (Respondent) جهت ارائه نظر پس از هر مقاله است. این فرد متن مقاله را پیشتر خوانده و پس از ارائه شدن آن درباره آن نظر می دهد یا پرسشهایی مطرح می کند. البته دیگران هم فرصت طرح سوال یا ابراز نظر دارند و در واقع در این نشستها امکان «چکش کاری» مقاله ها بیشتر است. شاید به همین دلیل اسم آنرا کارگاه گذاشته اند! من هم به عنوان Respondent خانم گروبر انتخاب شده بودم که نکاتی درباره مقاله نسبتا موشکافانه اش مطرح کردم. از جمله به یک افسانه کهنه رسانه های آمریکایی اشاره کردم که در مقاله او نیز به آن اشاره شده بود. بر اساس این افسانه در دوران جنگ نیروهای ایرانی بر گردن کودکان نه ساله کلیدهای پلاستیکی به عنوان «کلید بهشت» آویزان می کردند و آنها را روی مین می فرستاند. این افسانه نخستین بار در دوران جنگ توسط برخی خبرنگاران خارجی تولید شد که از روی غرض و یا بدفهمی با ترکیب پلاک رزمنده ها و کتاب «مفاتیح الجنان/ کلیدهای بهشت» توانستند افسانه «کلید پلاستیکی بهشت» را اختراع کنند! این افسانه رسانه ای کاربردهای ویژه ای داشت: اولا بی رحمی، سنگدلی و خشونت ایرانیان را به نمایش می گذاشت. ثانیا هویت، عقل ، اراده، اختیار، انتخاب، و در واقع عاملیت (Agency) شخصیت رزمنده را – کاملا همراستا با نگرشهای استعمارگرانه(Colonialist) و شرق شناسانه (Orientalist)– نادیده گرفته و آنرا به طفلی نابالغ، منفعل، بی اراده و فاقد قدرت درک تقلیل می داد. ثالثا جنگ ایران – عراق را به گونه ای تصویر می کرد که گویا اغلب قریب به اتفاق چند صد هزار شهید ایرانی به واسطه انداختن خود روی مین جان خود را از دست داده اند. طبیعتا در این صورت کشته شدن این افراد دیگر هیچ ربطی به هواپیماهای میراژ فرانسوی، سلاح های شیمیایی آلمانی، موشکهای روسی، دلارهای عربی، ناوهای آمریکایی و حتی تجاوزگری و جنایت پیشگی صدام نداشت. این افراد گول کلید های پلاستیکی را خورده و از اشتیاق شهادت خود را روی مین انداخته اند!

متاسفانه گاه در تبلیغات نهادهای رسمی و متولیان فرهنگ دفاع مقدس هم بدون توجه به عوارض بیرونی از چنین تصاویری برای ترسیم عظمت و شهامت رزمندگان  جنگ استفاده می شود. غافل از اینکه حتی همین چند ماه پیش تعدادی تیزر  تبلیغاتی به سفارش شورای روابط خارجی این کشور علیه ایران تولید و از شبکه های داخلی آمریکا  پخش شد که در آن با تکرار  داستان کودک نه ساله و کلید پلاستیکی پرسیده می شد: «اگر آنهایی که کودکان نه ساله را روی مین فرستادند به بمب اتم دست یابند سرنوشت صلح در جهان چگونه خواهد شد؟». جالب اینکه در فیلم انیمیشن پرسپولیس که سال گذشته به نمایش درآمد نیز این افسانه عینا بازتولید می شود. البته خانم گروبر که فارسی را به خوبی سخن می گفت خود مفصل درباره تبلیغات نادرست رسانه های آمریکایی درباره ایران صحبت کرد و اشاره کرد که منظورش از بررسی تصویر بزرگ شهید فهمیده در خیابان انقلاب تهران تایید یا تعمیم آن افسانه مشهور نبود. از قضا به بازدیدش از موزه شهدا اشاره کرد و به معنای نمادین قرار داشتن این موزه در مقابل سفارت سابق آمریکا و مفهوم آن نقاشی های دیواری اطراف سفارت و .... من هم گفتم اگر ما به عنوان پژوهشگر برای آن انسانهایی که در جنگ کشته شدند نیز «عاملیت/Agency» (و در نتیجه حق بیان) قائل باشیم یکی از منابع ارزشمند مطالعاتی، وصیت نامه های آنها است. به نظرم این متن ها چون محصول خود آن افراد است نه تنها بازنماینده شخصیت آنها به عنوان مولف/آفریننده/راوی (و در نتیجه کنشگر و فعال) است بلکه بی واسطه تر از هر محصول ادبی و تصویری می تواند منبعی برای مطالعه شخصیت آنها باشد. البته طبعا این منبع را نیز نباید تنها منبع مطالعاتی و یا لزوما «اصیل ترین/ Most authentic» منابع پنداشت اما مطلقا نادیده انگاشتن این متون نیز در چنین مطالعاتی روا نیست.

دکتر کامران رستگار استاد دانشگاه ادینبورگ و دبیر این همایش علمی نیز در مقاله خود به بررسی آثار مای مصری (Mai Masri) فیلمساز زن لبنانی پرداخت و به این پرسش پرداخت که آیا می توان به تفاوتی نظری میان شاهد بودن (Witnessing) و یادآوردن (Remembering) قائل بود؟ جالب اینکه مای مصری با وجودیکه ظاهرا گرایشهای مذهبی ندارد سال گذشته مستندی با عنوان « ۳۳ روز» درباره جنگ سال ۲۰۰۶ میان اسرائیل و حزب الله ساخته که - از سوی مخالفان - به جانبداری از حزب الله متهم شده است. از میان دیگر موضوعات مقاله های ارائه شده در این همایش می توان به مواردی چون «بررسی تحولات در موزه ملی لبنان در دوره جنگ داخلی و در سالهای اخیر»، «بررسی تاثیر تبعید بر شعر و ادبیات فلسطینی و عراقی»، «تحلیل روند تحول پوسترهای سیاسی در لبنان در دو دهه اخیر»، «نقش طبقه اجتماعی در تولید و بازنمایی خاطرات جمعی» ، «بررسی نحوه بازنمایی شهر بیروت در رمانهای الیاس خوری» و ... اشاره کرد. همچنین فیلم مستند «بهشت زهرا» (1385) ساخته زیبای مهرداد تمدن در این همایش به نمایش درآمد. این فیلم درباره تعدادی ازمادران شهدا است که با وجود گذشته بیش از بیست سال از شهادت فرزندانشان هر هفته در بهشت زهرا حضور یافته و با پختن غذای نذری، شست و شوی قبور، خواندن دعا و... دوستی صمیمانه و گاه سرشار از نشاطی بین خود برقرار کرده اند. این فیلم به زبانی ساده و بی پیرایش آمیختگی و در واقع یگانگی دنیا و آخرت در فرهنگ اسلامی - که ظاهرا تفاوت آشکاری با دوگانه این جهان/آن جهان در فرهنگ مسیحی دارد - را به نمایش می گذاشت. نکته دیگر درباره این فیلم این بود که به طور غیر مستقیم نشان می داد لااقل برخی از مردم ایران همچنان با شهدایشان زندگی می کنند. در واقع علی رغم تاسیس موزه شهدا ، شهدا لزوما به اشیاء موزه ای و خاطرات تاریخی تقلیل نیافته اند. اگر به یاد داشته باشیم در دیالوگهای میان حاج کاظم و سلحشور در آژانس شیشه ای، حاج کاظم به شدت از اینکه امثال او به اشیاء موزه ای تبدیل شوند حساسیت داشت. این نکته قابل تاملی است وقتی بدانیم اساسا موزه ها نه فقط برای حفظ میراث گذشته، بلکه برای بازتولید و بازنمایی یک هویت جمعی - معمولا هویت ملی - که کارکردی امروزی دارد، ساخته شده و می شوند. 

یکی از پرسشهایی که در جمع بندی همایش مطرح شد این بود که آیا مفهوم «روان زخم/Trauma» و تاثیر آن در خلق خاطرات و هویت های فردی و اجتماعی را همچون مفهوم ملت و هویت ملی باید مفهومی مدرن یا مختص عصر مدرن دانست؟ مثلا آیا نقش واقعه کربلا در شکل دهی و تمایز بخشی به هویت شیعی در 14 قرن گذشته را نیز می توان در چارچوب مفهوم «روان زخم» تحلیل و طبقه بندی نمود؟