این نوشته در تاریخ ۴ شهریور ۱۳۸۶ در روزنامه بانی فیلم نیز منتشر شد. نسخه دیگری از آن نیز با اندکی تلخیص و ویرایش با عنوان "زنده باد آوینی، زنده باد نقد"در تاریخ ٢١ فروردین ١٣٨٧ در سایت الف منتشر شد.

در شماره اخیر مجله دنیای تصویر نوشته ای از حسین معززی نیا - منتقد فیلم و مستند ساز – درباره شخصیت شهید سید مرتضی آوینی به چاپ رسید. بنا به اعلام نویسنده هدف آن نوشته این بوده است که نشان دهد شهید آوینی چه نبود. معززی نیا که از همکاران آوینی در مجله سوره بود و بعد ها با دختر آن مرحوم ازدواج کرد در این مطلب کوشش می کند تا به اصلاح به شالوده شکنی ((Deconstruction  یک تصویر رسمی از آن شهید در تبلیغات سیاسی و پاره ای از مراسم دولتی بپردازد. اگرچه ظاهرا انگیزه او از این اقدام پاره ای از حوادث و مناسبت های اخیر است ، اما قلم دردمندانه و تا حدی خشمگین او حکایت از ماجرای دامنه داری می کند که به ماههای آخر عمر آن شهید نیز باز می گردد. با توجه به شناختی که از روحیه آرام و متین معززی نیا دارم این نوشته او برای من پرسش های دیگری ایجاد کرد. اینکه معززی نیا راضی شده است یک "ناسزای" مطرح شده از زبان آوینی در یک جمع دو نفره را در چنین سطح عمومی علنی کند – حتی اگر به شدت بر تاثیر حرکت شالوده شکنانه او بیافزاید و بعدی جسورانه بدان بخشد -  به گمان من با روح اصلی مطلب او در تضاد است. خصوصا آنگاه که چند سطر پایین تر مشاهده می کنیم او به شدت از اشاره "نامناسب" فردی به سابقه قبل از انقلاب آوینی برآشفته می شود و با ادبیات تهدید آمیزی می نویسد: "چنین رفتاری با یک شهید محترم و معتبر، در هر جامعه دیگری می‌توانست موجب بروز اعتراض‌های جدی شود و خیلی‌ها چنین اهانتی را تاب نیاورند."

 

به نظر من این بی تابی جناب معززی نیا بنیاد آن متن را به تناقض های جدی دچار نموده است. او از یک سو می خواهد یک تصویر یا مجسمه به زعم او "کاذب" و "غیر اصیل" از آوینی را بشکند، از سوی دیگر سخت در تلاش است تا تصویر خاص و مطلوب نظر خود را به عنوان تصویر "واقعی" آوینی به ثبت برساند و در این میان گویی برای خود نقشی چون نگهبان و پاسدار آن تصویر ثابت و راستین قائل است. به نظر من چنین رویکردی خود به واقع نوعی تقلیل دادن شهید آوینی به یک شیء موزه ای است که صرفا باید مراقب بود مورد سوء استفاده واقع نشود. با این روش در واقع همان بعد اندیشه و تفکر آوینی که معززی نیا در نوشته خود به شدت نگران فراموش شدن آن است مورد غفلت قرار می گیرد. چرا که اگر بخواهیم اندیشه مرتضی آوینی را مورد بازشناسی قرار دهیم نه با یک تصویر ثابت و همگن و کاملا همسو ، بلکه با مجموعه ای از تصاویر از او مواجه خواهیم بود که محکوم به تاریخیت (Historicity) و همچنین مقام های مختلف فکر و ذهن اوست. نگاهی گذرا به مجموعه آثار آوینی نشان می دهد که این تصاویر لزوما در انطباق و هماهنگی کامل با هم نیستند. مرتضی آوینی انسانی جستجو گر و حقیقت جویی همواره در حرکت بود و حوزه اندیشه اش نیز ابعاد مختلفی داشت. او نیز چون هر انسانی از اندیشه های دیگران تاثیراتی پذیرفته بود. بدین ترتیب ممکن است در هر دوره ای و در هر مقامی از او تصویری در ذهن دوستان و اطرافیان و منتقدانش شکل گرفته باشد. آوینی سال 57 با آوینی سال 68 متفاوت است و این هر دو با آوینی سال 72 تفاوتهایی دارند. ضمن این که هر یک از راویان یا منتقدان آوینی نیز طبعا دیدگاهها و نگرشهای خاص خودشان را دارند و لذا حتی تصویر آنها از مثلا آوینی سال  68  نیز تصویر یکسانی نیست. اینکه معززی نیا با فرض یک روند تکامل طبیعی، به آن تصاویر شخصی اش از روزهای آخر زندگی آن مرحوم "اصالت" و "برتری" می بخشد همان اندازه معنادار/بی معنا است که دیگرانی بگویند آوینی این اواخر دچار "انحرافاتی" شده بود و "بزرگان" دست او را گرفتند و او را دوباره بر "صراط مستقیم" (تولید سری جدید روایت فتح) مستقر نمودند ! هیچ دلیلی وجود ندارد که آثار آخر عمر یک اندیشمند یا هنرمند را لزوما عالی ترین و کامل ترین آثار او بیانگاریم.

 

از منظر اخلاقی نیز دست یازیدن به حرفهای خصوصی یک اندیشمند برای رسوا نمودن مخالفان سابق او همان اندازه قبیح است که سوء استفاده آن مخالفان سابق از چهره یک شهید برای اثبات افکار و توجیه اعمال خود. همه ما در شرایطی خشمگین می شویم و ممکن است واژه های ناشایستی بر زبان آوریم. اینکه آوینی از روزنامه یا نویسنده یا کاریکاتوریستی که به هر دلیلی – ولو خام و بی پایه و بی منطق- مطلبی علیه او چاپ کرده عصبانی شده و در خلوت ناسزایی گفته باشد مطلب مهمی نیست. اینکه در یک جمع کوچک مخالفانش را به حیوانات و حشرات و ... تشبیه کند نیز مشکلی ندارد.  اما امیدوارم معززی نیا متوجه باشد که استفاده ابزاری او از این تعابیر خصوصی در حوزه عمومی و در ساحت اندیشه تا چه اندازه آوینی را در موضع شخصیتی غیر منطقی و اقتدارگرا  قرار داده است که مخالفانش را دون انسان می پنداشته است ! از جهت دیگر این حرکت معززی نیا کاملا شبیه اقدام آن مدیر سابق یک دستگاه فرهنگی است که برای توجیه بی مهری اش به آوینی و روایت فتح، عکسهای خصوصی آوینی پیش از انقلاب را نزد یک مقام عالی رتبه برده بود.  همانطور که این اقدام نتیجه عکس داده بود و ظاهرا آن مقام با دیدن آن عکسها "ارادتش" نسبت به آوینی دو چندان شده بود , به نظرم "افشاگری" معززی نیا نیز نتایجی جز آنکه او در نظر داشته است به همراه خواهد داشت. واقعا این "افشاگری" با آن "افشاگری" چقدر تفاوت ماهیت دارد؟

 

صرف نظر از جنبه اخلاقی این قبیل اقدامات، به نظر من فروکاستن شخصیت آوینی به هر یک از ابعاد فکری و دوره های تطور اندیشه اش و تلاش جهت منجمد نمودن این شخصیت و تثبیت آن در شکل و شمایلی مطلوب نظر فرد یا گروه خاصی – صرف نظر از دوری و نزدیکی شان به آوینی – در حقیقت نوعی رفتن به استقبال مرگ اندیشه آوینی است. نکته مورد تاکید من در این نوشتار این است که تنها راه پرهیز از منجمد شدن و مصادره شدن تصویر شهید آوینی توسط طیف ها و گروههای مختلف , نقد جدی و مستمر اندیشه و آثار اوست. امری که مخالفان (سابق) و نزدیکان او به دلیل اشتراک و توافق نانوشته شان در  فرآیند انجماد و موزه ای نمودن شخصیت او ، به یک اندازه در آن نقش داشته اند. حتی شاید بتوان گفت نقش موسساتی که بستگان و نزدیکان او در اداره آن  نقش موثری داشته و دارند در بت وارگی (Fetishization) شخصیت آوینی کمتر از دیگر نهاد های رسمی نبوده است. اگر می خواهیم اندیشه شهید آوینی زنده و زایا باقی بماند باید به استقبال نقد همه جانبه آثار او برویم. اگر دغدغه دوستان آوینی صرفا این باشد که به زعم خود تصویری "زیباتر" و یا "اصیل تر" از او را تثبیت و قاب بندی نموده و از آن به دقت در قفسه های موزه ای محافظت کنند طبعا آنها نیز به گونه ای سد را ثمربخشی و تداوم اندیشه آوینی شده اند. شگفت اینجا است که معززی نیا حتی مجاز نمی داند کسی آوینی را "روشنفکر" بداند زیرا به زعم او آوینی با کاربرد این واژه مشکل داشته است! گویی قرار است تنها کسانی درباره آوینی سخن بگویند که لفظ به لفظ دیدگاههای او را یکسره قبول داشته باشند!

 

برای اینکه زمینه ها و ضرورت های نقد آثار شهید آوینی را بیشتر روشن کنم چند مثال می زنم. یکی از بحث انگیز ترین آثار شهید آوینی در باره سینما، مقاله او در سمینار بررسی سینمای بعد از انقلاب (به گمانم سال ۱۳۷۰ یا ۱۳۷۱) است. صرف نظر از فضای آن جلسه و برخورد شگفت و بعضا غیر اخلاقی که در آن جلسه با او شد، یک جمله کلیدی از آن مقاله در اذهان بسیاری از سینماگران و منتقدان ایرانی ماندگار شده است. تابستان گذشته که برای تحقیق رساله ام درباره "جهانی شدن و سینمای ملی" با عباس کیارستمی و مجید مجیدی جداگانه گفتگو کردم، از عمق این اثرگذاری تعجب کردم. آوینی در آن مقاله می گوید: "مردم جهان فورد را می ستایند چون به شدت آمریکایی است، کوروساوا را می ستایند چون به شدت ژاپنی است..." و نتیجه می گیرد که برای جهانی شدن باید "به شدت" محلی یا بومی یا ملی بود. بدون اینکه بخواهم لزوما با نتیجه گیری او مخالف باشم در اینجا چند پرسش انتقادی طرح می کنم صرفا با این امید که روشن شود مسئله مورد بحث آوینی به این سادگی و سر راستی که او مطرح کرده نیست.

 

اول اینکه می توان پرسید مراد او از "مردم جهان" کدام مردم است؟ مردمی از کدام طبقه اقتصادی و نژاد و دین و جنسیت و سطح تحصیلات و ملیت؟ به عنوان مثال آیا سرخپوستان هم فورد را می ستایند؟ طبعا همه آن گروهها نگاه واحدی به آثار فورد ندارند چه رسد به اینکه نگاه ستایشگری داشته باشند.

 

ثانیا معیار "به شدت آمریکایی" یا "به شدت ژاپنی" بودن چیست؟ اساسا معیار ملی بودن یک فیلم چیست؟ ملیت سازندگان یا ملیت سرمایه گذار؟ لوکیشن فیلم یا داستان فیلم ؟ محتوای فیلم یا سبک و ژانر فیلم؟ ملیت بازیگران فیلم ؟ نشانه های و نماد های ملی در فیلم ؟ یا .... ضمنا چگونه می توان فهمید که مثلا آیا کوروساوا "ژاپنی تر" است یا اوزو ؟ می دانیم که همین بحث اخیر یکی از پردامنه ترین بحث های نظریه پردازان سینمایی درباره سینمای ژاپن بوده و هست. برخی کوروساوا را بخاطر الگو برداری از سبک کلاسیک هالیوود و اقتباس از متون نمایشی غربی تحت تاثیر غرب می دانند و مثلا اوزو را نمونه اصیل فیلمساز ژاپنی می دانند. خب پرسش اینجا است که چرا به تعبیر آوینی "مردم جهان" اوزو را نمی ستایند ؟ در مقابل اخیرا مقاله  جدیدی درباره اوزو می خواندم که در آن نویسنده با شواهدی نشان می داد که او تا چه اندازه از نظر فرم و محتوای آثارش  متاثر از فیلمها و فرهنگ غربی بوده است. یعنی دقیقا نقطه نظری در مقابل بسیاری از جمله دیوید بوردول که سالها قبل در کتابی به ستایش از سبک و فضاهای خاص به اصطلاح ژاپنی اش اوزو پرداخت.  اما ژاپنی دانستن اوزو مشکلاتی دیگری هم دارد. او در فیلم "خواهران و برادران خانواده تودا" (۱۹۴۱) تا آن اندازه "ژاپنی" است که تلویحا تصویر همدلانه و تاییدگرانه ای از تهاجم نظامی ژاپن به چین و اشغال آن کشور - که با ارتکاب جنایتهای فراوانی همراه بوده است - ارائه می دهد. این در حالی است که اوزو شخصا در آن جنگ حضور داشته و نمی توانسته از جنایاتی از قبیل جنایت شهر نانکینگ بی خبر باشد. آیا می توان در اینجا اوزو را بخاطر اینکه "به شدت ژاپنی" است مورد ستایش قرار دهیم ؟ 

 

اما درباره جان فورد مسئله دیگری نیز در ارتباط با هویت ملی مطرح است. نکته این است که فورد اساسا از پدر و مادری ایرلندی زاده شده است که در آمریکا اقامت گزیده بودند. حال پرسش اینجا است که آیا فیلمهای فورد باید "به شدت ایرلندی" باشد تا جهانی شوند یا "به شدت آمریکایی" ؟ اگر آمریکایی بودن - یعنی ایرلندی نبودن – نقطه قوت فیلمهای فورد است پس اصالت بخشیدن به هویت ملی و آنرا پیش شرط جهانی شدن فیلمساز دانستن چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا اگر یک ایرانی مقیم آمریکا فیلمی "به شدت آمریکایی" بسازد ، او و فیلمش به همان اندازه برای ما (برای آوینی) قابل تحسین خواهند بود که مثلا جان فورد و فیلمهای او هست ؟ این مثال درباره هیچکاک نیز صدق می کند. خصوصا با توجه به عنایت ویژه شهید آوینی به آثار او که در قالب چاپ کتابی "عظیم الجثه" درباره او توسط حوزه هنری نمایان گشت. (البته اشکال منتقدان سنتی آوینی به این کتاب این بود که حوزه هنری کتابی "به این بزرگی" حتی درباره امام خمینی (ره) هم چاپ نکرده بود چرا هیچکاک ؟! این هم البته به جای خودش سوالی است و حتی اگر آنرا سوال بدی بدانیم طبعا نمی توانیم پاسخ آنرا با واژه های ناشایستی بدهیم که معززی نیا نثار مخالفان آنزمان آوینی کرده است.)  اما منظور اینکه همه می دانیم هیچکاک اصالتا انگلیسی بود و به آمریکا مهاجرت کرد. سوال اینجا است که آیا "مردم جهان" (یا در واقع شهید آوینی) هیچکاک را می ستایند چون به شدت آمریکایی است و از هویت "اصیل" انگلیسی خود فاصله گرفته است؟

 

به نظر می رسد این نواقص در دیدگاه آوینی و خصوصا برخی همکاران منتقدش که اصرار داشتند از مفهوم "سینمای ملی" در برابر "سینمای اسلامی" دفاع کنند و حتی آوینی را نیز مخالف مفهوم سینمای اسلامی بدانند ناشی از نوع تلقی ذاتگرایانه ((Essentialist، همگن (Homogeneous) و جهانشمول (Universal) آنها از مفهوم ملت و ملیت است. چنین تلقی هایی از اواسط دهه هشتاد میلادی با انتشار آثار و تحقیقات مورخان و نظریه پردازانی چون اریک هابزباوم، ارنست گلنر و خصوصا بندیکت اندرسون پیرامون پروژه های مدرن "اختراع سنت" (Invention of tradition) ، "ملت سازی" (Nation Building) و "تولید هویت ملی" (Production of national identity) دیگر از اعتبار چندانی برخوردار نیست. در حوزه مطالعات سینمایی نیز این تحولات منجر به ظهور نگرشهای تازه ای در باب مفهوم "سینمای ملی" گردید که در آثار افرادی چون آندرو هیگسون، استفن کرافتس، فیلیپ روزن و دیوید ویلمن منعکس گشت و نگرشهای کلاسیک نسبت به مفهوم ظاهرا بدیهی "سینمای ملی" را با چالشهای تازه ای مواجه ساخت. با نگاهی به آثار این نظریه پردازان به خوبی می توان فهمید که مفهوم "سینمای ملی" نیز همان اندازه می تواند ایدئولوژیک باشد که مفهوم "سینمای اسلامی" و اساسا فرایند تاریخی شکل گیری مفهومی مانند "هویت ملی" با الگوگیری مستقیم از "هویت دینی" برای قداست بخشی و القای مفهوم جاودانگی و ایجاد تلقی مبدا و مقصد مشترک برای اعضای "ملت" همراه بوده است. تجربه برخی ادوار تاریخ سینما (در کشورهایی چون فرانسه ، مصر، ایرلند، کره جنوبی، و برخی کشورهای آمریکای لاتین) نیز نشان می دهد که در بسیاری موارد به بهانه "ملی گرایی" عرصه هنر با محدودیت های فراوانی مواجه شده است. لذا پیش فرض "رهایی بخش" بودن مطلق مفهوم "سینمای ملی" فرض صحیحی نیست. و اساسا اگر به تعبیر آوینی و دوستان سینما ظرفی نیست که هر مظروفی از جمله اسلام در آن بگنجد، چگونه است که این سینما می تواند ظرف "هویت ملی" بشود؟

 

اینجا مایلم ماجرای جالبی در همین ارتباط از بهروز افخمی را بازگو کنم. افخمی که از دوستان شهید آوینی بود نیز همواره تصویر مطلوب نظر خود از آوینی را در مصاحبه ها و سخنرانی هایش ارائه کرده است و البته که با استفاده بهینه از آن تصویر دیگرانی را مورد حمله قرار داده است. افخمی بواسطه دوستی با آوینی از اعتبار خاصی نیز در موسسه روایت فتح برخوردار شد و به عضویت هیات مدیره آن درآمد و ساخت سریالی درباره امام خمینی (ره) به او سپرده شد. سریالی که سالها از آغاز پروژه آن می گذرد و ظاهرا یکی از دلایل طولانی شدن تولید آن این بوده که بنا به نظر کارگردان ، عوامل در انتظار بوده اند تا بازیگر خردسال آن چند سال بزرگتر شود تا قسمت های بعدی فیلمبرداری شود ! (بعید می دانم اسپیلبرگ هم از موهبت چنین گشاده دستی هایی در تولید برخوردار باشد !) اما در مقابل این برکات ، آوینی بابت دوستی با افخمی هزینه های سنگینی پرداخته است. نوشتن مطلبی در مجله سوره در ستایش فیلمی متوسط  و "هیچکاکی " مانند عروس برای آوینی تاوان زیادی به همراه داشت که بخشی از آن در همان سمینار سینمای پس از انقلاب آشکار شد. بعد ها آوینی در نوشته ای پیرامون آن سمینار تلویحا از اینکه نام آن نقدش بر عروس را "نمونه ای از سینمای مطلوب" گذاشته بود ابراز پشیمانی کرد. این در حالی است که در آن ایام آوینی و سایر همکاران سینمایی سوره  قاطبه  فیلمهای سینمای ایران را به دلایلی از جمله "ایرانی نبودن" به شدت مورد انتقاد قرار می دادند. نکته ای که می خواهم بگویم درباره فیلم "دلشدگان" مرحوم حاتمی است. فیلمی که برخی آنرا "ایرانی ترین" فیلم تاریخ سینمای ایران نامیده اند و اخیرا نیز نحوه پخش آن از تلویزیون حامی "سینمای ملی" به شدت مورد اعتراض علاقمندان فیلم قرار گرفت.

 

چندی پیش بهروز افخمی جایی مطلبی نوشته بود درباره دیدن دوباره "دلشدگان" از طریق شبکه های لس آنجلسی و اینکه چقدر فیلم به دلش نشسته است و چقدر از "آیرانی" بودن آن مشعوف شده است و قس علیهذا. این حادثه به خاطرش آورده بود که چند سال قبل که از قضا او داور جشنواره فیلم فجر بوده و فیلم دلشدگان نیز در زمره فیلمهای بخش مسابقه بوده است، به شدت علیه این فیلم موضع گرفته و با اعطای جایزه به آن مخالفت کرده است. پرسش اینجا است که اینجا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا افخمی تغییر کرده است یا اینکه زمانه به مفهوم "ایرانی بودن" معنای دیگری بخشیده است؟ آیا "ایرانی بودن" می تواند در زمانهای مختلف و برای افراد مختلف معانی مختلفی داشته باشد؟ آیا نسبتی میان این معانی با موقعیت و موضع فرد در جامعه و در روابط قدرت برقرار است؟  شهید آوینی پس از دیدن فیلم "زندگی و دیگر هیچ" کیارستمی نقدی به شدت کوبنده و کاملا "محتواگرا" با عنوان "زندگی سگی" در مجله سوره منتشر کرد. من این فیلم را ندیده ام و جزو ارادتمندان کیارستمی و آثارش هم نیستم - اگرچه جستجوگری, سخاوتمندی و فروتنی او را احترام برانگیز می دانم. ضمنا میدانم که "دیگرانی" چون دکتر حمید دباشی که فرسنگها با آوینی فاصله دارد و از دانشگاه کلمبیا در مقام معرفی و ستایش سینمای ایران بر آمده است، نیز مشابه نقد کوبنده آوینی و بلکه بی رحمانه تر از آنرا درباره فیلم "باد ما را خواهد برد" کیارستمی نوشته و کسی هم اعتراضی نکرده است. اما اعتراف افخمی این سوال را برایم ایجاد کرده است که آیا اگر آوینی امروز زنده بود و بار دیگر آن فیلم را می دید باز هم همانگونه درباره اش قضاوت می کرد؟

 

اما در  پایان این را هم بگویم که نویسنده این سطور و مدعی کنونی ضرورت نقد افکار و آثار شهید آوینی کسی است که خود روزگاری شیفته بت خودساخته اش از شهید آوینی بود. بتی سراپا عرفانی و ملکوتی که امکان نداشت هرگز چنان واژه هایی که معززی نیا و افخمی بدو نسبت داده اند را به کار برده باشدد ! همین شیفتگی مسیر زندگی ام  را به کلی تغییر داد و اگرچه در ابتدا به دلایلی صرفا به زمینه های عرفانی آثار او جذب شده بودم، اما این جذبه عاقبت مرا نیز "آلوده" ی سینما نمود و باعث شد یک "بچه درسخوان و سربراه" در برابر موج سرزنش های جامعه دکتر و مهندس پسند ، و عتابهای مؤمنین نگران دین و ایمانش، رشته ای "آبرومند" را رها کند و از دانشکده سینما سر در بیاورد. یادم هست در آن ایام دبیرستان آنقدر در نوشته های آوینی غرق شده بودم که لحن نثر او آشکارا به نوشته های آن دوره ام سرایت کرده بود. امروزه نیک می دانم که مثل من بسیارند. جوانانی که اگر شهادت آوینی نبود هرگز گذارشان به حوزه فرهنگ و هنر نمی افتاد. با وجود بنیادهای اساسی و مهمی چون ندای "ما با سینما مخالف نیستیم " ، تمجید از فیلم "گاو" ، فتوای جواز موسیقی و  ... که امام خمینی (ره) پی ریخته بود، گویی ریخته شدن خون پاک یک شهید لازم بود تا این سوغات فرنگ در منزلگه فرهنگ و تاریخی دیگر حقیقتا مشروعیت یابد. شاید بتوان گفت که این بزرگترین برکت خون آوینی برای انقلاب اسلامی بود. به گمان من تنها و تنها با ورود همین نسل جدید - که نگارنده کوچکترین آنها است - به حوزه فرهنگ و هنر و طی طریق و رشد طبیعی آنها است که انقلاب اسلامی می تواند نویدبخش  آینده ای در عرصه فرهنگ و هنر باشد.

 

فردریک جیمسون نظریه پرداز فرهنگی پرآوازه آمریکایی که گرایش (پست) مارکسیستی داشته و از علاقمندان جدی سینمای ایران هم هست، چند سال قبل در مقاله ای با عنوان "نکاتی در باب جهانی شدن به مثابه یک مقوله فلسفی" می گوید: امروزه تنها بنیاد گرایی دینی است که توان و اراده ای برای ایستادن دربرابر فرهنگ مصرفگرایانه نظام سرمایه داری (Consumerism) و فرایند آمریکایی شدن (Americanization) نشان میدهد. البته او ادامه می دهد باید منتظر بیانیم و ببینیم که آیا این مقاومتها صرفا به نفی و پرهیز و ممانعت محدود می شود و یا اینکه ثمرات مثبت و ایجابی نیز به همراه خواهد داشت. صرف نظر از برچسب بنیادگرایی که البته به نظر او ماهیتی پست مدرن و نه ارتجاعی  دارد، بدون تعارف می توان حدس زد که او هنگام نوشتن این جملات انقلاب اسلامی را در نظر داشته است. اگرچه با نگاهی به سینمای پس از انقلاب می توان نمونه های درخشانی از این رویش های اثباتی و ایجابی مشاهده کرد، اما به گمان من هنوز تا فصل ثمردهی و خوشه چینی کوشش بسیار لازم است. به رغم ادعاهای شتابزده و انکارهای ناباورانه ، بی تردید سالهایی طول خواهد کشید و چندین و چند آوینی و دهها هنرمند باید بیایند و بروند تا بتوان افق های روشنی از شکوفایی و اعتلای فرهنگی و هنری عصر نوین ایران را به کمال مشاهده کرد. آوینی راهی را طی می کرد که باید مجدانه ادامه یابد نه آنکه با اتکا و اکتفا به او متوقف شود. تداوم این راه نیز جز با نقد آوینی ممکن نیست. هزار باده ناخورده در رگ تاک است.