این نوشته بدون اطلاع نویسنده و ذکر منبع در مجله «خردنامه همشهری» (خرداد ۱۳۸۷)  به چاپ رسید.

خبر انتصاب یک زن ایرانی الاصل به مقام معاون آموزشی و فرهنگی وزارت خارجه آمریکا چندی قبل در رسانه ها منتشر شد. صرف نظر از تحلیل های سیاسی مختلفی که ممکن است پیرامون زمینه ها و پیامدهای چنین انتصابی آنهم در ماههای آخر دولت بوش طرح شود (با عنایت به پاره ای رویدادهای موازی نظیر آغوش گشودن برخی دستگاههای فرهنگی و علمی ایران برای چهره های مشهور به «میانجی گر» روابط ایران - آمریکا)، به نظرم مطالعه این انتصاب از منظر فرهنگی می تواند بستر مناسبی برای بررسی نقادانه مفاهیمی چون «ملیت»، «هویت ملی» و یا «فرهنگ ملی» باشد که معمولا در فضای هیجانی و پر غوغای «ملی گرایی» از ذهن و فکر انسانها پنهان می مانند. اساسا شاید بتوان گفت بنای «ملی گرایی» بر پرهیز دادن اذهان از ورود به حوزه چنین کاوشگری های انتقادی استوار باشد.

ابتدا در تکمیل خبر فوق بد نیست چند نکته را مرور کنیم. اول اینکه خانمی که به سمت مذکور منصوب شده اگرچه در دهه 70 میلادی برای تحصیل به آمریکا رفته اما در سال 1989 رسما به تابعیت این کشور درآمده است. به عبارت دیگر او کمتر از بیست سال پس از پذیرفته شدن به عنوان یک شهروند آمریکایی، توانسته است به سمت معاون وزیر خارجه این کشور دست یابد. نکته دوم مسئولیت ها و وظایفی است که در این سمت بر عهده او قرار دارد. معاونت آموزشی و فرهنگی وزارت امور خارجه آمریکا نه تنها مدیریت و نظارت کلی بر روابط علمی و مبادلات فرهنگی بین المللی این کشور را بر عهده دارد، بلکه از طریق رایزنی های فرهنگی این کشور در اقصی نقاط جهان، ماموریت نشر و گسترش «فرهنگ آمریکایی» در جهان و آشنا نمودن مردم دیگر کشورها با این فرهنگ را بر عهده دارد. در واقع بخشی از وظایف این معاونت شبیه همان وظایفی است که در ایران بر عهده «سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی» است.

شاید تصور شود که با توجه به «زحمات» هالیوود، شغل معاونت آموزشی و فرهنگی وزارت خارجه آمریکا نباید چندان کار سخت و دشواری باشد! اما مروری بر پایگاه اینترنتی  این معاونت نشان می دهد که عمکرد آن صرفا به ترویج فیلمهای «هالیوودی» و یا ترویج «مک دونالد» در جهان مربوط نمی شود. واقعیت این است که اگر چه در سالهای پس از جنگ دوم جهانی و با سقوط صنعت سینمای کشورهای اروپایی، دولت آمریکا از طریق نمایندگی های خود در سراسر جهان فعالانه در بازاریابی برای سینمای هالیوود (و به تبع آن برای محصولات تجاری آمریکایی) خدمات رایگان ارائه می کرده اند، امروزه دیگر شرکتهای غول آسای چند ملیتی نیازی به چنان حمایتهای مستقیمی ندارند. به همین دلیل در پایگاه اینترنتی معاونت مذکور مشاهده می کنیم که فیلمسازان «مستقل» و سینمای «هنری» این کشور نیز مورد حمایت قرار می گیرند و حتی فیلمسازی «منتقد» و «معنویتگرا» چون «گادفری رجیو» سازنده آثاری چون «زندگی بدون توازن» و «برکت» نیز توسط این معاونت در قالب طرحهایی چون «سفیران فرهنگ آمریکا» به کشورهای جهان اعزام شده و برای جوانان «جهان سوم» دوره های آموزش فیلمسازی برگزار می کنند.

اما مسئله اصلی این نوشتار این پرسش است: از این که دولت و ملت آمریکا می پذیرند که یک «خارجی» که کمتر از بیست سال از تابعیت آمریکایی او نمی گذرد، نه تنها به سمت معاون وزیر خارجه این کشور دست یابد بلکه مامور معرفی «فرهنگ آمریکایی» به جهان شود چه نتایجی در باب نسبت دیپلماسی ، ملیت و فرهنگ می توان گرفت؟ چرا نخبگان فرهنگی آمریکا و نمایندگان مجلس سنا که انتصاب این خانم ایرانی الاصل را تایید کرده اند هیچ اعتراض نکرده اند که مثلا او «آمریکایی الاصل» نیست و نمی تواند به شایستگی مامور معرفی «فرهنگ اصیل» آمریکایی در جهان شود؟ پاسخ این است که آن نخبگان و نمایندگان – که احتمالا اغلب آنها نیز یا مهاجر و یا از نسل مهاجرانند- احتمالا بر این باور هستند که این خانم علاوه بر اینکه تابعیت نظام سیاسی آمریکا را پذیرفته، بلکه با تطبیق دادن خود با شرایط فرهنگی و اجتماعی جامعه آمریکا و نشان دادن شایستگی و وفاداری اش توانسته مراتب رشد و ترقی را طی کند. بدین ترتیب او تا اندازه ای که «لازم» است بخشی از «ارزشهای فرهنگی» آمریکایی را پذیرفته و درونی کرده است. به عبارت دیگر آنها بجای آنکه «ملیت» را به مورادی چون خون و نژاد و محل تولد تقلیل دهند، بیشتر آنرا در قالب ترکیبی از «وفاداری سیاسی» و «همبستگی فرهنگی» تعریف کرده اند و لذا بالقوه این آمادگی را دارند که هر «غریبه» ای را که به آن نظام سیاسی ابراز وفاداری کند و «تا اندازه ای» نیز خود را با ارزشهای فرهنگی آن جامعه انطباق دهد به عنوان یک «آمریکایی تمام عیار» به رسمیت بشناسند.

کلیشه معروف «رویای آمریکایی» (American Dream) که براساس آن در آمریکا هرکس از هر قوم و نژاد و سرزمین می تواند با تلاش و کوشش فردی به مراتب موفقیت و پیشرفت نائل شود از همین رویکرد ناشی می شود و برخی آنرا عامل اصلی برتری یافتن آمریکا بر رقبای اروپایی اش – که نسبت به مهاجران محافظه کارتر هستند - قلمداد می کنند. تحقیقات نیز نشان می دهد درحالیکه حدود 70 درصد مسلمانان انگلستان بر این باور هستند که برای پیشرفت در جامعه انگلیس با موانع تبعیض آمیز مواجه هستند، در آمریکا تنها حدود 30 درصد مسلمانان چنین تصوری دارند. البته در دهه های اخیر با اعمال محدودیتهای شدیدتر در قبال مهاجرت این رؤیا در حال رنگ باختن است. ضمنا ناگفته نماند که این رؤیای ایدآل لزوما در عمل برای همگان محقق نمی شود و بسیاری از اقلیتهای قومی و نژادی در آمریکا همچنان با تبعیض های مریی و نامریی مختلف در روابط اجتماعی مواجه اند که فیلم «تصادف» (Crash) گوشه ای از این روابط را نشان می دهد.

اما اکنون بد نیست با این مقدمه نظری نیز به شرایط جامعه ایرانی در این خصوص داشته باشیم. فرض کنیم یک خانم آمریکایی سی سال پیش در آستانه انقلاب ایران به ایران آمده و تصمیم گرفته که تابعیت  ایران را بپذیرد. حتی فرض می کنیم او به دین اسلام هم گرویده و شیعه اثنی عشری هم شده باشد، یعنی بطور «حداکثری» ارزشهای فرهنگی غالب جامعه ما را نیز پذیرفته باشد. آیا امروز بعد از سی سال جامعه ما می پذیرد که چنین خانمی در ایران مثلا مدیر آموزش و پرورش یک شهر کوچک شود؟  اصلا چرا راه دور برویم. مهاجران افغان در کشور ما که بسیاری از آنها علاوه بر دین و مذهب و زبان حتی  آداب و رسوم فرهنگی شان نیز همانند ایرانی ها است و بعضا نزدیک سی سال است که در کشور ما زندگی می کنند چه اندازه امکان یافته اند که حتی در سطوح و مراتب پایین و یا متوسط جامعه رشد کنند؟ پرسش اینجا است که مشکلات و موانعی که در برابر پذیرفته شدن آنها به عنوان شهروند در جامعه ما قرار دارد و مانع هرگونه پیشرفت و ارتقاء منزلت اجتماعی آنها شده است بر چه پایه هایی استوار است؟ در اینجا می خواهم با مثال دیگری بحث را دنبال کنم.

در ناتینگهام یک دوست بسیار شریف «افغانی الاصل» دارم که راننده تاکسی است و داستان زندگی جالبی دارد. او نمونه کاملی از شهروندان فرا- وطن (Transnational) عصر جهانی شدن است. پس از اشغال افغانستان توسط شوروی سابق او به ایران مهاجرت کرده و هجده سال در تهران زندگی و کار کرده است. البته در ایران موفق به دریافت کارت اقامت شده و به نسبت دیگر افغانها (مشهور به مهاجرین «غیر قانونی») از حقوق اجتماعی برخوردار بوده است، یعنی خانواده اش برخوردار از حق تحصیل و بهداشت و درمان بوده اند و اگر مثلا ظلمی به آنها می شد می توانستند به کلانتری و دادگاه مرجعه کنند. اما مشکلات و فشار زندگی باعث می شود برای کاری دیگر به کویت برود و مدت شش سال نیز در آن کشور کار کند در حالیکه خانواده اش در ایران بوده اند و او سالی یک یا دو بار به دیدار آنها می آمده است. عاقبت خسته از این شرایط تصمیم به مهاجرتی بزرگتر  می گیرد و  همراه خانواده اش از طریق ترکیه عازم اروپا می شود. خودش نقل می کند که هنگامی که با قایق فاصله ترکیه تا یونان را با همسر و کودکان خردسالش طی می کرده با امواج سهمگین دریا مواجه شده اند و مرگ را جلوی چشم خویش می بینند. سرانجام او وارد انگلستان می شود با توجه به اوضاع افغانستان تحت سلطه طالبان موفق می شود به عنوان پناهنده در این کشور اجازه اقامت موقت بگیرد. پس از پنج سال زندگی و کار او و خانواده اش به عنوان شهروند انگلیس پذیرفته شده و از حقوق کامل اجتماعی برخوردار می شوند: یعنی علاوه بر حق تحصیل و بهداشت ودرمان، اگر او بیکار هم بشود با بیمه بیکاری و مقرری تامین اجتماعی می تواند مخارج زندگی اش را تامین کند. شاید گمان کنیم او به آرزوی بسیاری از ساکنان کشورهای «جهان سوم» دست یافته و اکنون شاد و خوشحال است. اما واقعیت چیز دیگری است.

برای خود من هم ابتدا باورکردنش دشوار بود اما بزرگترین آرزوی او اکنون یافتن راهی برای برگشت به ایران و زندگی در آنجا است. اکنون تنها دغدغه ذهن او تاثیر محیط فرهنگی و اجتماعی انگلستان بر چهار فرزند کودک و نوجوانش است. او جدا خود را سرزنش می کند که چرا «فریب شیطان را خورده» و به این سرزمین وارد شد.  روشن بگویم که قصد ندارم به سبک برنامه معروف «سراب» از این مثال استفاده تبلیغاتی کنم یا آنرا به همه مهاجران تعمیم دهم تا درس عبرتی برای «بینندگان عزیز»  بشود. خانواده های شریف و بعضا بسیار متدین هم در اینجا زیاد دیده ام که اگرچه مقیم شده اند اما زندگی های سالم و خوبی دارند. اما در راستای موضوع این نوشته نمی توانم این واقعیت را پنهان کنم که دلایل آن  دوست برای بازگشت به ایران تنها دلایل مذهبی و فرهنگی است. او فردی بسیار مقید است که بر خلاف من هر هفته در دعای کمیل و نماز جمعه شیعیان ناتینگهام شرکت می کند. در برگزاری مراسم عاشورا و تاسوعا و سایر مناسبتهای مذهبی هم فعال است. جالب اینکه تعلق خاطر زیادی هم به تهران و حال و هوای آن دارد. چندی پیش از من پرسید «بازی را دیدی؟». گفتم «کدام بازی؟» و حدس می زدم منظورش بازی منچستر یونایتد، چلسی و از این قبیل باشد.  گفت: «بازی استقلال – پیروزی» و من متعجب ماندم. از طرفی او و خانواده اش با خانواده های ایرانی در ارتباط اند و در مراسمی مانند «شب یلدا» و ... شرکت می کنند.

آنچه می خواهم به آن برسم این نکته است که وقتی او برای سفر به ایران و تقاضای اقامت مجدد در کشور ما با دفاتر نمایندگی ایران تماس گرفته است، به او گفته اند (قریب به این مضامین): از آنجا که شما اکنون یک «انگلیسی» هستید لذا طبق مقررات برای اقامت در ایران باید شرایطی داشته باشید. از جمله این شرایط آن است که دویست هزار پوند در حساب بانکی تان موجودی داشته باشید. پس از احراز این شرایط اولیه پرونده شما جهت ملاحظه به ایران فرستاده خواهد شد و پس از بررسی های مختلف نتیجه متعاقبا اعلام می شود. او هیچ امیدی ندارد که تا آخر عمرش هم بتواند چنین پولی بیاندوزد.

نوروز امسال در اردوی دانشجویان ایرانی مقیم انگلستان یکی از مقامات سفارت ایران در لندن حضور یافته بود. فرصت را مغتنم شمردم تا مشکل این دوست را با او در میان بگذارم، شاید با توجه به شرایط استثنایی اش (یک مهاجر افغانی که علی رغم هجده سال سابقه زندگی در ایران و داشتن گذرنامه انگلیسی همچنان  قصد بازگشت به ایران را دارد!) شاید در حق او لطفی بکنند. اما وقتی ویژگی های او را بیان کردم  مقام مذکور تقریبا محال بودن امکان بازگشت او به ایران را تایید کرد. ضمنا با چهره ای کاملا جدی و بی احساس – که البته برازنده یک دیپلمات است-  یک جمله کلیدی  گفت: «در روابط بین الملل برای ما اصل پاسپورت فرد است نه تقوای او». شاید این جمله در عالم دیپلماسی منطقی به نظر برسد چون هیچ متری برای سنجش تقوای افراد آنهم در صحنه بین المللی وجود ندارد. اما پرسش این است که آمریکایی ها چگونه «تقوای آمریکایی» آن خانم را تشخیص داده اند و علاوه بر «شهروندی» او را به دریافت یک سمت عالی رتبه نیز نائل کرده اند؟

اگر «تقوا» را مهمترین «ارزش» فرهنگی در اسلام بدانیم و نظام جمهوری اسلامی ایران را نیز یک نظام اسلامی بدانیم این پرسش مطرح می شود که چرا برخلاف دیگر دولتها، پذیرفتن ارزشهای فرهنگی و تابعیت سیاسی دولت جمهوری اسلامی موجب نمی شود افرادی که «ایرانی الاصل» نیستند بتوانند به عنوان «شهروند ایرانی» به رسمیت شناخته شوند؟ و اساسا جدا از بحث اسلام چرا شرایط و مراحل اعطای «شهروندی ایرانی» به افرادی از ملل دیگر چه قبل و چه بعد از انقلاب حتی از شرایط برخی کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی سخت تر بوده و هست؟   طبعا ریشه این مسئله را نمی توان در دین اسلام جستجو کرد چرا که در دستورات اسلامی هرگز نژاد و قومیت و تبار نمی تواند عاملی برای تبعیض میان انسانها در برخورداری از حقوق اجتماعی شان باشد، خصوصا وقتی این شهروندان مسلمان بوده و تابعیت حکومت اسلامی را پذیرفته باشند. از طرفی می دانیم که در حکومت اسلامی آرمانی، هر مسلمانی حق دارد در هر نقطه ای از سرزمین های اسلامی که بخواهد سکنی گزیند. حضور چهره های برجسته ای همچون سلمان فارسی و مقداد رومی و بلال حبشی در میان اصحاب نزدیک پیامبر اسلام را نیز شاید بتوان حضوری نمادین و معنادار قلمداد نمود که  یک جامعه جهان وطن (Cosmopolitan) و چندقومی (Multi-ethnic) اما عاری از امتیازها و تبعیض های قومی و نژادی را نوید می دهد. پس ریشه مشکلات فوق را نه در دین بلکه در حوزه فرهنگ و خصوصا در مفهوم «ملیت» باید جستجو کرد.

به راستی معنای «ایرانی الاصل» بودن چیست و با چه معیار و ملاکی می توان «ایرانی الاصل» بودن تشخیص داد و یا آنرا سنجید؟ بر اساس محل تولد؟ بر اساس زندگی در یک محدوده جغرافیایی؟ بر اساس قوم و نژاد؟ بر اساس زبان؟ بر اساس دین و مذهب است؟ بر اساس شناسنامه و گذرنامه؟ هرکدام از این ملاکها را مبنا بگیریم بسیاری از ایرانیان را از دایره «ایرانی الاصل» ها حذف کرده ایم و بسیاری «غیر ایرانیان» را در آن وارد کرده ایم. این مسئله در مورد دعواها بر سر میراث ادبی و فرهنگی هم مصداق دارد. به تعبیر دکتر حمید دباشی، ما سخت اصرار داریم که مولوی را «ایرانی» بدانیم، با اینکه او نه متولد در مرزهای کنونی ایران است و نه مدفون در آن و اساسا در مرز کنونی ایران زندگی نکرده است (1).  اگر حجت ما این باشد که موطن او زمانی بخشی از ایران بوده است پرسش اینجا است که پس چرا ما افغانها و اعرابی که آنها نیز سرزمینشان زمانی تحت حاکمیت ایران بوده را به عنوان ایرانی به رسمیت نمی شناسیم؟ چرا گاه بر سر شائبه «افغانی الاصل» بودن یا «عراقی الاصل» بودن برخی مقامات کارمان به نزاعهای سنگین سیاسی می کشد؟ اگر حجت ما این است که مولوی به فارسی شعر گفته است پس باید به اعراب هم حق دهیم که ابن سینا را عرب بدانند چون به عربی کتاب نوشته است. صرف نظر از اینکه اعراب هم – همچون مغولها و یونانیان - می توانند مدعی شوند که زمانی سرزمین فعلی ایران بخشی از کشور پهناور آنها بوده است.

به نظر می رسد ریشه بسیاری از این مشکلات را باید در تعاریف ذاتگرایانه (essentialist) از مفهوم «ایرانیت» جستجو کرد. «ایرانیت» از یک سو یک مفهوم حقوقی- سیاسی دارد که متر و معیار سنجش آن همان شناسنامه و گذرنامه است. اما از سوی دیگر «ایرانیت» یک مفهوم فرهنگی دارد که در واقع  از جنس گفتمان (Discourse) است. اشکال ما و بسیاری از ملل این است که ماهیت گفتمانی «ملیت» را به ذاتی فیزیکی مثل خون (خون ایرانی در رگهای ما است) و یا متافیزیکی (ما دارای روح ایرانی هستیم) تقلیل (یا ترفیع) می دهیم. نتیجه چنین تصوری این است که «ملیت» همچون خون و روح جنبه «ذاتی» برای انسان پیدا می کند و – لااقل به این سادگی - قابل تغییر و انتقال نیست.  درحالیکه روشن است اگر ما به «ایرانی بودن» خود افتخار می کنیم مسئله هیچ ربطی به خون، ژن و یا روح خاصی ندارد. ما به غنای فرهنگی انباشته ایرانیان در طول تاریخ افتخار می کنیم، به اخلاق و معرفت و علم و هنر و ادبیات و معماری شهرسازی و آداب و رسومی که همه از جنس فرهنگ و درنتیجه از جنس گفتمان است. البته که شایسته و پذیرفتنی نیست که ما به هرچه که در تاریخ ایران رخ داده افتخار کنیم ولو آنکه از جنس کشورگشایی و خونریزی و یا ظلم و تبعیض باشد. همان اندازه که به آتش کشیده شدن تخت جمشید زشت و شرآور است، به آتش کشیده شدن آتن نیز موجب افتخاری نیست.

فراموش نباید کرد که مفهوم «ملیت» و «شهروندی» اساسا مفاهیم متعلق به دوران جدید هستند که هویت انسان را در ذیل یک «دولت- ملت» تعریف می کنند و برای شهروندان هر «دولت- ملت» یک «هویت ملی» خاص فرض می کنند.  نکته مهم به تعبیر داگلاس کلنر این است که ملتها (Nations) محصول پروژه های ملی گرایی (Nationalisms) هستند و نه برعکس. شهروندان یک دولت- ملت در طی پروژه های سیاسی، آموزشی و فرهنگی ملی گرایانه است که نسبت به «ملیت» و «هویت ملی» خود تعلیم داده می شوند. به همین دلیل تصوری که ما امروز از «ایرانی بودن» خود داریم با تصور پنجاه یا صد سال پیش ساکنان این سرزمین از هویت خودشان متفاوت است. اساسا اگر قدری در زمان و مکان دور شویم به موقعیتهایی می رسیم که در آنها افراد ممکن است در خود هیچ تصوری از «هویت ملی» - به معنایی که ما امروزه از آن درک می کنیم - نداشته باشند.

برای روشن شدن این مسئله ذکر خاطره یکی از مردم شناسان ایرانی مقیم آمریکا مفید است. او می نویسد در یکی از سفرهای تحقیقی به یک روستای دورافتاده در ایران، هنگام خداحافظی از یکی از اهالی روستا به او می گوید: حتما دفعه دیگر که ایران آمدم باز سراغ شما می آیم. آن روستایی می پرسد: «ایران؟ کجا هست؟ به آبادی ما دور است یا نزدیک؟» (2). در واقع همه ما «ایرانی بودن» خود را در طی «برنامه» های خاصی در قالب نظام آموزشی، رسانه ها، دستگاههای دولتی و بطور خلاصه آنچه آلتوسر «دستگاههای ایدئولوژیک حکومتی» (Ideological State Apparatus) می نامد، یاد گرفته ایم، یا به عبارت بهتر «به ما یاد داده اند». در همه جای دنیا این برنامه ها را دولتها بر اساس اهداف و مقاصد خاصی - که مهمترین آنها ایجاد یکپارچگی ملی است - «طراحی» می کنند. در بسیاری کشورهای حتی وزارتخانه ای با عنوان «ملت سازی» (Nation-Building) وجود دارد که مامور تحقق و تداوم چنین برنامه هایی است تا بتواند شهروندانی از قومیت ها ، نژادها و زبانهای مختلف را در زیر چتر یک هویت مشترک ملی گرد هم آورد و به هم پیوند دهد و آنها را از ملتهای دیگر متمایز کند. بنددیکت اندرسون در کتاب پرآوازه اش Imagined Communities)) تحقق عینی این فرایند را در  اندونزی – معروف به کشور هزار جزیره - مورد مطالعه قرار داده است و نشان می دهد که طی چه فرآیندهایی افراد یک ملت که ممکن است هیچ وجه اشتراک قومی، مذهبی و حتی زبانی نداشته و لذا هیچ احساس متقابلی نسبت به هم ندارند به عنوان «هم وطن» پیوند خورده و دارای علائق و هویت مشترکی می شوند. پرسش اینجا است که اگر ما «ایرانی بودن» خود را یاد گرفته ایم چرا «دیگران» نیز نتوانند آنرا یاد بگیرند و به عنوان «ایرانی» پذیرفته شوند؟

در ایران پروژه مدرن «ملت سازی» از دوره پهلوی اول با کمک مستشرقان اروپایی و مشاوران تحصیل کرده فرنگ آغاز می شود، اگرچه مقدمات تئوریک و فرهنگی این پروژه در دوران مشروطه توسط روشنفکران و شاعران آشنا با مفهوم ملت و ملی گرایی آماده شده بود. اگرچه همین استفاده از واژه قرآنی «ملت» بجای مفهوم نیشن (Nation) خود بیانگر تفاوتهای اساسی میان «ملی گرایی» ایرانی و «ملی گرایی» اروپایی بود. تغییر نام کشور از «پارس/پرشیا» به «ایران» در دوره رضاشاه از دل همین پروژه رخ می دهد. برای آنکه به ایرانیان هویتی جدا و ممتاز از سایر اقوام موجود خاورمیانه بخشیده شود مسئله «نژاد آریا» مستمسک مناسبی تشخیص داده می شود: عقیده ای که صرف نظر از پیامدهای فاجعه بار آن در آلمان نازی، اساسا از نظر برخی متفکران و دانشمندان «افسانه ای» (The Aryan Myth) بیش نیست. فرضیه وجود «نژاد آریا» در اصل حاصل تعمیم یافتن برخی نظریه های زبان شناسی به نظریه های قوم شناسی بوده است. کارکرد این افسانه در ایران ایجاد یک «غرور ملی» بود (و همچنان هست) زیرا خیال ایرانیان را سرخوش از این دریافت می کرد که اگرچه آنها امروز در میان ملل «عقب مانده» خاورمیانه جای گرفته اند اما در اصل نژاد آنها از جنس اروپائیان است و چند هزار سال قبل بخاطر بدی آب و هوا مجبور شده اند به خاورمیانه مهاجرت کنند! (3) امروزه که به کمک تکنولوژی های تشخیص DNA می توانند تبارهای چندین هزارساله را نیز شناسایی کنند تا کنون کسی در تایید علمی «افسانه نژاد آریا» مطلبی منتشر نکرده است. اما این افسانه در روح و روان ایرانیان چنان تاثیری باقی گذاشته که حتی یک انقلاب اسلامی نیز نتوانسته است آثار آنرا از میان بردارد. آیا ریشه فرهنگی «دگرستیزی» و «دگرهراسی» و پرهیز از پذیرفتن «دیگران» در جمع «یکپارچه» و «ناب» ایرانیان اصیل متاثر از چنین افسانه هایی نیست؟

یکی از ویژگی های این پروژه های ملی گرایانه «مرکز محور» بودن آنها است. از آنجا که این پروژه ها معمولا در پایتخت طراحی می شوند، در آنها خواه ناخواه نوعی اصالت و برتری بخشیدن به «فرهنگ پایتخت» بر فرهنگ سایر مناطق و نواحی محسوس است. دوگانه تحقیر آمیز «تهران - شهرستانها»  و یا تهرانی- شهرستانی به تنهایی بیانگر این تبعیض در جایگاه فرهنگی یک شهر و ساکنان آن نسبت به سایر شهرها است. تحقیر شدن و به «حاشیه» رفتن فرهنگ، آداب، لهجه ها و گویشهای محلی در محیط هژمونیک «فرهنگ پایتخت» را باید بخشی از پروژه مدرن «ملت سازی» در عصر پهلوی و بلکه نتیجه ای از آن دانست که تا امروز هم آثار فرهنگی آن باقی است. سادگی است اگر حوادثی نظیر اعتراض و آشوب در برخی شهرهای آذربایجان در پی یک کاریکاتور توهین آمیز را صرفا واکنشی نامتناسب در برابر یک سهل انگاری کوچک بدانیم. آن واکنش در واقع پیامدی از دهه ها انباشت تحقیر فرهنگی است، اعتراضی است به نهادینه شدن برخوردهای تفرعن آمیز «مرکز» با «حاشیه» که اغلب در حاشیه امن «فرهنگ ملی» صورت گرفته است. مثال دیگر تفاوت نگرش «مرکزنشینان» و «حاشیه نشینان» به سیاستهایی نظیر «سفرهای استانی» و یا «انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی» است که آنها را نیز می توان از منظر چنین سابقه تقابل نابرابری میان «مرکز» و «حاشیه» مورد تحلیل و بررسی قرار داد.

جالب اینجا است که نژادگرایی حتی به برخی دستگاههای متولی فرهنگ اسلامی نیز نفوذ کرده است. یکی دو سال قبل یک روحانی شیعه «پاکستانی الاصل» که سالهای زیادی در قم زندگی و تحصیل کرده ولی هنوز به افتخار «ایرانیت» نائل نشده است، به دعوت شیعیان پاکستانی برای تبلیغ در دهه محرم به ناتینگهام آمده بود. او همانند بسیار از شیعیان «پاکستانی الاصل» - حتی آنهایی که خودشان و والدینشان گذرنامه انگلیسی دارند - آنقدر مواضع قاطع و محکمی در دفاع از ایران و سیاستهای جمهوری اسلامی داشت که باعث شد از او بپرسم آیا از سوی دستگاههایی حکومتی مثل سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در این قبیل سفرها از مبلغان دینی حمایت مالی می شود؟ سری تکان داد و گفت ما سراغ این سازمانها نمی رویم، عزت نفسمان خدشه دار می شود. علت را پرسیدم. گفت: آنها به روحانیون غیر ایرانی یک سوم روحانیون ایرانی حق الزحمه پرداخت می کنند. با خودم فکر کردم اگر دانشگاه ناتینگهام مثلا بابت یک ترم تدریس به من یک سوم مدرسان «انگلیسی الاصل» دستمزد می داد چه احساسی نسبت به دولت انگستان پیدا می کردم؟ بماند که بر اساس قوانین چنین رویه ای در انگلستان مصداق «تبعیض نژادی» محسوب شده و جرم است.

شاید هیچ فرهنگ و تمدنی به اندازه مدرنیته اروپایی به «نژاد» اصالت نبخشیده باشد. بسیاری از بزرگان اندیشه عهد روشنگری اروپا با مقیاسهای امروزی رسما نژاد پرست محسوب می شوند. در این میان حتی مارکس انقلابی و طرفدار «مستضعفان» هم استثنا نیست. در نگاه مارکس امپراطوری انگلستان هنگام ارتکاب جنایت و غارت در هندوستان «ابزار ناخودآگاه تاریخ» بوده است زیرا جامعه هند را از روابط روستایی/فئودالی به روابط صنعتی/سرمایه داری ارتقا بخشیده آنرا برای تحقق انقلاب کارگری مهیا کرده است. معمولا تصور ما این است که نظریه تکامل طبیعی داروین تنها اشکالش این است که نیاز به وجود خالق انسان و طبیعت را نفی می کند. اما پیامد فاجعه آمیز تر این فرضیه این بود که اروپاییان را به این نتیجه «علمی» رساند که علاوه بر اینکه انسان نمونه ای تکامل یافته از حیوان است، بلکه خود انسان نیز مراحل و درجات تکاملی دارد و «نژاد سفید» نوع اعلای گونه انسانی است و سایر نژادها در مراحل پست تر تکامل انسانی قرار دارند. نتیجه این بود که در نمایشگاههای «علمی» بزرگ قرن نوزدهم انسانهای بومی سرزمین های تازه کشف شده را همچون حیوانات در قفس کرده و برای مردم اروپا به نمایش می گذاشتند. پیدایش علم «مردم شناسی» محصول همین گونه تماشاها البته از نوع «میدانی» آن بود. در واقع نظریه تکامل طبیعی و همزاد آن نظریه تنارع بقا پشتوانه «علمی» محکمی بود که به استعمار کاملا مشروعیت می بخشید. امروزه اما تحقیقات ژنتیک نشان داده است که 99.7 ویژگی های DNA همه انسانها مشابه است و تنها آن سه دهم درصد اختلاف است که موجب تفاوت رنگ پوست و مو و شکل چهره و ابعاد بدن و ... می شود. اما بسیاری انسانها همچنان در جهان یافت می شوند که نژاد و یا ملیت خود را تافته ای جدا بافته و فضیلتی منحصر به فرد تلقی می کنند که «دیگران» از آن محرومند و به دلیل محرومیت از این فضیلت «طبیعی» است که از برخی حقوق محروم شوند: در جایی این حق «حق تحصیل است»، در جای دیگر «حق کار» و در جایی «حق حیات».

استادی انگلیسی در دپارتمان ما هست که در نظر و عمل از طرفداران حقوق مهاجران است. بر در اتاقش پوستر کوچکی نصب کرده با تصویر یک کودک مهاجر که تابلویی در دست دارد. بر آن تابلو نوشته است: «حقوق مهاجر، حقوق بشر است». چندی قبل او مقاله ای درباره فیلم تکان دهنده «ارواح» (Ghosts, 2006) ساخته نیک برومفیلد ارائه کرد. این فیلم به ماجرای 21 مهاجر چینی که در سال 2004 هنگام کار در سواحل انگلستان غرق شدند، می پردازد. این کارگرها - که بسیاری از آنها زن بودند - بطور غیر مستقیم  برای یکی از فروشگاههای زنجیره ای بزرگ انگلیس کار می کردند. آنها توسط قاچاقچیان انسان به امید کار به انگلستان آمده بودند و  مدارک شناسایی شان توسط صاحب کار از آنها اخذ شده بود که نتوانند ادعایی صنفی یا حقوقی کنند. آنها زبان انگلیسی بلد نبودند و دائما از طرف کارگران انگلیسی نیز - به دلیل کساد شدن  بازار کار - مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند و امکان مراجعه به پلیس را نداشتند. گفته می شود صدها هزار مهاجر «ثبت نشده » در انگلستان وجود دارد. پس از پایان مقاله دانشجویی از او پرسید فکر می کنید این مصائب بشری را پایانی باشد؟ مگر ممکن است زمانی فرا رسد که هر انسانی حق داشته باشد هر جای دنیا که بخواهد کار و یا زندگی کند؟ استاد پاسخ داد که آرمان بزرگی است اما ناممکن نیست. اشاره کرد که وقتی او دوستانش در دهه هفتاد و هشتاد میلادی  برای برچیده شدن تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی مبارزه می کرده اند، برافتادن آن رژیم را با توجه به حمایت های قاطع آمریکا و انگلیس کاملا غیر قابل تصور می دانسته اند. آن زمان مارگارت تاچر نلسون ماندلا را تروریست خطاب می کرد. امروز مجسمه نلسون ماندلا در باغ پارلمان انگلیس نصب شده است. چرا امید نداشته باشیم که آرمانهای دیگر هم امکان تحقق دارند؟

---------------------------------------

1، 2، 3) این سه نکته را از کتاب (2007) Iran, A People Interrupted نوشته‌ی حمید دباشی استاد دانشگاه کلمبیا وام گرفته ام.