چندی قبل یکی از بستگان یک «بسته‌ی فرهنگی» از ایران برایم فرستاد. این بسته شامل تعدادی مجله و نشریه فرهنگی و یکی دو فیلم جدید ایرانی بود که ندیده بودم.  حضور در «غربت» باعث می‌شود آدم - یا لااقل بعضی آدمها - به شکلی افراطی در  جستجوی اخبار «وطن» باشند و روزانه چند ساعت در پایگاههای متنوع اینترنتی و نسخه‌های آنلاین روزنامه ها و نشریات داخلی  وبگردی کنند. از این رو گاه در تماسهای تلفنی با دوستان و آشنایان، کاشف به عمل می آید که آنها که خارج هستند، بیشتر از آنهایی که داخل هستند، داخل هستند! اما رؤیت نسخه‌های کاغذی نشریات ایرانی واقعا حال دیگری دارد. ضمن اینکه همه‌ی آنچه در ایران روی کیوسکها می‌رود نیز در اینترنت موجود نیست. نشریات جدیدی هم هستند که پایگاه اینترنتی دارند ولی ما اینجا از آنها بی خبر بوده‌ایم.

ویژگی مشترک برخی از نشریاتی که در این بسته برای من ارسال شده بود، رویکرد مذهبی آنها بود. اگرچه به معنی خاصِ کلمه «نشریات مذهبی» نبودند، اما کاملا آشکار بود که دست اندرکاران این نشریات - یا لااقل بخش قابل توجهی از آنها - دارای گرایشهای مذهبی بوده و از نظر سیاسی نیز طرفدار آرمانهای نظام و انقلاب هستند. در این میان، دو نشریه هابیل و فتیان بیش از دیگران چشم مرا گرفتند که از قضا فهمیدم هر دو یک سردبیر دارند. از حسن تصادف هم، مرور این نشریات توسط من همزمان شد با دریافت کامنتی از همان سردبیر محترم در این وبلاگ، که مرا به خواندن نوشته‌ای از خود دعوت کرده بود. اگرچه توفیق آشنایی قبلی با این سردبیر را نداشتم، اما دریافتم که مدیر مسؤول «هابیل» و  چهره‌ی پشت صحنه‌ی «فتیان»، هر دو از رفقای قدیم من هستند و با این وجود بنده تاکنون از انتشار آنها غافل مانده بودم! با بررسی‌های بیشتر فهمیدم عوامل اصلی هر دو نشریه جوانهایی متولد سالهای آخر دهه پنجاه یا سالهای نخست دهه شصت هستند. یعنی نسل پرورش یافته در دوران انقلاب.

شکل و قالب و گرافیک این دو نشریه در همان نگاه اول بر ذوق و سلیقه و نوگرایی پدیدآورندگان دلالت می‌کرد و بر میل خواندن می افزود. باید اعتراف کنم که از خواندن این دو نشریه هم لذت بردم و هم به فکر رفتم. با اینکه طبعا با برخی تحلیلها و مطالب این نشریات موافق نبودم، اما سطح کیفی مطالب و پرداخت عمیق و حرفه‌ای به موضوعات در حدی بود که ستایش برمی‌انگیخت. حیرت من آنگاه افزون شد که متوجه شدم مجله هابیل به اصطلاح یک نشریه «شهرستانی» است و در اصفهان منتشر می‌شود. اگر من جای مسئولین شهر اصفهان بودم، این مجله را به فهرست میراث فرهنگی اصفهان اضافه می کردم. شاید اغراق‌آمیز به نظر برسد اگر بگویم به نظرم اهمیت فرهنگی آن کمتر از برخی پلها و عمارتهای تاریخی اصفهان نیست. خصوصا که این یکی، از جنس میراث تمدنهای (تاریخ مصرف) «گذشته» - اعم از هخامنشی یا صفوی - نیست که صرفا مناسب موزه‌ها و توریستها و سریالهای تاریخی باشد. میراثی نیست که با دیدن آن بر فقد «گذشته‌ای درخشان» حسرت بخوریم و بر آلام و ناکامی‌های امروزمان سرپوش بگذاریم و به عالم فخر بفروشیم که «من آنم که رستم یلی بود در سیستان»! این مجله میراثی است متعلق به «اینجا» و «اکنون» که ضمنا نویدبخش «فردایی» است. تفاوت این مجله و آن پل، مثل تفاوت «ماهواره‌ی امید» است و  «رصدخانه مراغه»: گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ 

نگاه کاوشگرانه و انتقادی در بسیاری از مطالب این دو نشریه مشهود بود. نگاهی تازه و با طراوت که از رویش نسلی جدید حکایت می‌کرد. نسلی که با ابزارهای جدید به بازاندیشی و تأمل در حوزه‌هایی همچون تاریخ و فرهنگ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و تشکلهای فرهنگی و مذهبی جامعه روی آورده بود. سابقه و صبغه پدیدآورندگان این نشریات به آنها اجازه داده بود که با شناختی «از درون» به بررسی و تحلیل موضوعات و نهادهایی بپردازند که معمولا در مطبوعات «جریان اصلی» یا مغفول می‌مانند و «بی‌اهمیت» تلقی می‌شوند و به حاشیه رانده می‌شوند، و یا به شکل سطحی و شعاری و مناسبتی به آنها پرداخته می‌شود.

یکی از مواردی که توجه مرا جلب کرد رویکرد جامعه شناختی و  مردم‌شناسانه به پدیده‌هایی مثل «هیأت‌های مذهبی» در مجله «فتیان» بود. روشن است که مطالعه‌ی آداب و رسوم و آیینهای مذهبی ما توسط مستشرقان امر جدیدی نیست و سابقه‌ای دیرینه و دامنه‌ا‌ی گسترده دارد. همین پارسال بود که در کنفرانسی در اسکاتلند با یک خانم محقق استرالیایی مواجه شدم که مقاله‌ای درباره «عبدالرضا هلالی» - مداح مشهور و «جوان پسند» - ارائه ‌کرد. این خانم حتی برای تحقیقش به ایران هم رفته و شخصا در مجلس هفتگی هلالی شرکت کرده بود تا «تجربه‌ی حضور» را دریابد و به «مشاهده‌ی مشارکت‌جویانه» بپردازد! 

اما اینگونه پژوهشها که از منظری «بیرونی» انجام می‌شود، اگرچه گاه به کشف و درک نکاتی منجر می‌شود که از چشم «درونی»ها به دور مانده است، اما معمولا با سوءتفاهمهایی نیز همراه است. در همان کنفرانس خانمی ایرانی که در سی سال گذشته مقیم آمریکا بوده است، مقاله‌ای درباره‌ی بازنمایی تصویر زن در پوسترهای انقلابی ارائه کرد و با اشاره به آرم و نوشته‌ی زیر یکی از پوستر ها گفت: «این پوستر توسط یکی از سازمانهای انقلابی به نام «همه با هم جهاد سازندگی» منتشر شده است»! خلاصه اینکه گاه نگاه محققان ایرانی هم می تواند «مستشرقانه» باشد. پژوهشهای مستشرقانه و کلا رویکرد مردم‌شناسی کلاسیک به جوامع و فرهنگهای دیگر، حتی در خود «غرب» هم از منظر اخلاقی و سیاسی به شدت مورد نقد قرار گرفته است. خصوصا وقتی که این پژوهشها مبتنی بر نگاهی از بالابه پایین باشد و پژوهشگر خود را سوژه‌ای «عاقل» و «آزاد» و «مختار» و «متمدن» فرض می‌کند و «دیگران» را ابژه هایی «عوام» و گرفتار «سنت» و «جهل» و «بی بهره از تمدن» می‌بیند. در این صورت کار «محقق» صرفا ثبت و ضبط آداب و عادات «عجیب و غریب» آن ابژه‌های «منفعل» و «بی فرهنگ» است، و هدف او نیز کسب اطلاعات لازم جهت «هدایت» و «تربیت» آنها - و در واقع رام کردن و سلطه پذیر کردن آنها - در چارچوب مناسبات و روابط قدرت حاکم (اعم از استعماری، ملی یا مذهبی) است.

اما آنچه در این دو نشریه می بینیم با این رویکرد به کلی متفاوت است. در این دو نشریه کسانی به مطالعه‌ی «هیأت» نشسته‌اند که خودشان «بچه هیأتی» هستند. نگاهشان، نگاه یک «غریبه» نیست. (البته گاهی رگه هایی از آن نوع نگاه «عاقل اندر سفیه» را نیز در مقالاتی مانند «دخیل بر پنجره‌ی عوام» (هابیل/شماره ٨)، یا در نوشته‌ی سردبیر محترم به بهانه‌ی فیلم «درباره الی...» می‌توانیم تشخیص دهیم که این موضوع نقدی جداگانه می‌طلبد). نویسندگان این دو نشریه نه تنها با ابزارهای تئوریک و متودولوژیک مطالعات اجتماعی و فرهنگی آشنا هستند، بلکه توانسته‌اند با حفظ حدی از «فاصله‌ی انتقادی» به ابژه‌ی مورد مطالعه بنگرند. درنتیجه نگاه‌شان یکسره توجیه‌کننده و تاییدگرانه نیست. در واقع این افراد موفق شده‌اند تا از «خود» فاصله گرفته و در موضع و جایگاه «دیگری» بیاندیشند و نقد کنند. آنهم در موضوعاتی که بدان تعلق عاطفی و شخصی دارند. این ظرفیت فکری و ذهنی کوچکی نیست، خصوصا برای نسلی که مذهبی و معتقد آرمانهای اسلام و انقلاب است. اگر به «نهضت تولید علم» و «جنبش نرم‌افزاری» و «کرسی‌های نظریه‌پردازی» قائل هستیم، از این رویکرد انتقادی که شرط تفکر است، گریزی نخواهیم داشت. اتفاقا برخی مطالب این دو نشریه را می‌توان مثال نقضی دانست بر القائات ایدئولوژیکی همچون نظریه «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» که از سوی برخی «سکولارهای ستیزه‌جو» طرح ‌شده است. 

پرونده‌ی «مجموعه‌ی فرهنگی عاشورائیان» در مجله فتیان (شماره ۴) نیز از همین جهت برای من فوق‌العاده بود. اصلا خود ابژه‌ی این پرونده - یعنی «مجموعه‌ی عاشورائیان» - پدیده‌ی شگفتی است، از نظر جامعه‌شناسی، مردم‌شناساسی و مطالعات فرهنگی. این مجموعه یک هیأت مذهبی است که با «حرکتی از درون» و توسط نیروهایی «بومی» مدرنیزه شده است. هیأتی که «چارت تشکیلاتی» پیچیده و «نشریه روزانه»‌ی مدرنی دارد. هیأتی که مکان جلسات آن «طراحی صحنه و دکور» دارد. هیأتی که خدمات فرهنگی «چند رسانه‌ای» ارائه می‌کند. می‌توانیم بگوییم که این مجموعه اساسا مفهوم «هیأت» را از جهتی دچار تغییر ماهوی کرده است، چرا که تا پیش از این، اصطلاح «کار هیأتی»  کنایه‌ای بود از «کار بی‌نظم و بی‌برنامه». کنایه‌ای بود از «بی عرضگی». در پرونده‌ی مجله‌ی فتیان، «مجموعه‌ی فرهنگی عاشورائیان» تنها ابژه‌ی منفعل و بی زبانی نیست که مورد مطالعه قرار گرفته باشد. بلکه سوژه‌ی فعالی است که یکی از مسؤولانش سخن ‌می‌گوید و روایت خود را - به موازات روایت  «پژوهشگران و تحلیلگران» مجله - به خواننده ارائه می کند. همین سوژه/ابژه «عاشورائیان» می‌تواند خوراک یک کتاب مفصل باشد به زبان فرنگی، مثلا با عنوان The Modernization of Hey'at in Post-revolutionary Iran. به نظرم این مجموعه جلوه‌ی تمام عیاری است از نوزایی و نوآوری، جسارت و خرق عادت، تلفیق و ترکیب، و سازماندهی و برنامه‌ریزی - یهنی همه‌ی آن ویژگی‌هایی که معمولا خاص «مدرنیته» پنداشته می شوند. اما این رخدادها در عمق منطقه‌ای از فرهنگ و جامعه‌ی ما رخ ‌داده ‌است که پیش از این در «کلان روایتهای» مسلط، در مطالعات مستشرقانه، و در تحلیل‌های ‌روشنفکرانه معمولا مهر «سنت و کهنگی» و «جمود و رکود» بر آنها می‌خورد.  به این نکته هم باید توجه داشت که نوآوری و جسارت در حوزه‌ی فرهنگ دینی و ایجاد تغییر در سنتها و قالبهایی مثل «هیأت مذهبی» کاری بسیار بسیار دشوارتر و حساسیت‌برانگیز‌تر از نوآوری و جسارت در عرصه‌های دیگر فرهنگی است.  

این تحولات - هم آن دو نشریه و هم این هیأت - تنها نمونه‌هایی هستند از دگرگونی گسترده و عمیقی که پس از انقلاب اسلامی در حوزه‌ی فرهنگ و خصوصا فرهنگ دینی رخ داده است. کمال‌گرایی ایدآلیستی و توقعات حداکثری از یکسو، و نشناختن ماهیت پیچیده و ساز و کار بغرنج فعالیت فرهنگی از سوی دیگر، باعث می‌شود  حتی برخی مسؤولین و دست‌اندرکاران و دلسوزان انقلاب اسلامی هم از درک و تحسین دستاوردهای فرهنگی-هنری این انقلاب غافل باشند و دائم از «نواقص» بنالند و بر «مصائب» روضه بخوانند. در بسیاری موارد نیز آنچه به عنوان «نواقص» و یا «مصائب» مورد تأکید قرار می‌گیرد اصولا در مقیاس کلان و در سلسله مراتب اولویتهای فرهنگی مردم یک جامعه، در مراتب بسیار پایین قرار می‌گیرد. اما چون برای برخی اصناف و گروههای اجتماعی پرنفوذ این موارد اهمیت فوق‌العاده دارند، دائما در ارزیابی وضعیت فرهنگی به آن شاخصها استناد می‌شود.

به نظر من نیروهای مذهبی و انقلابی جامعه‌ی ما اگر در عرصه‌ی هنر هیچ نداشتد جز سید مرتضی آوینی باز هم سرافراز بودند. اگر در سینما هیچ نداشتند جز ابراهیم حاتمی‌کیا و مجید مجیدی، باز هم می‌توانستند سرشان را بالا بگیرند. و بگذار از نسل جدید بگویم که شاهدان زنده‌ای هستند از تداوم این طریق. اگر در عرصه‌ی ادبیات هیچ نداشتیم جز رضا امیرخانی، باز دلیلی برای احساس غبن و خسران نبود. در عرصه‌ی علوم اجتماعی اگر هیچ جوان معتقد و مؤمنی پا به عرصه نگذاشته بود جز «محسن حسام مظاهری» - همان سردبیر دو نشریه فوق الذکر و صاحب وبلاگهای عدیده‌ای چون روستای فطرت آباد، رسانه شیعه، تاکسی نوشت و شهرنوشت (کثرالله امثاله!) - باز هم جای شکرگزاری و امیدواری بود. سرمقاله‌های این سردبیر متولد ١٣۶١، در مجله هابیل - صرف نظر از اینکه قضاوت ما درباره محتوای آنها چه باشد - به لحاظ غنا و اصالت پژوهش و استواری قلم، شاید در کمتر نشریه‌ی فرهنگی - اعم از مذهبی و غیر مذهبی - نظیر داشته باشد. علوم انسانی بومی و حتی «اسلامی» - آیا می‌تواند معنایی داشته باشد جز تولیدات فکری حال و آینده‌ی امثال مظاهری و دهها جوان نخبه‌ی مسلمان دیگر مانند او که فقط من می‌شناسم؟  فراموش نکنیم که قبل از انقلاب در مجموع چه تعداد متفکر دانشگاهی مسلمان مثل علی شریعتی و مرتضی مطهری داشتیم. اما همین چهره‌های انگشت شمار توانستند تحول بزرگی در فضای فکری جامعه ایجاد کنند. به نظرم در این عرصه بیش از اینکه نگران «کمیت»‌ها باشیم باید به «کیفیت» بیاندیشیم. و البته صبر ایوب هم نیاز است چون اندیشه‌ی نو را نمی‌توان سزارین کرد. اگر قصد ایجاد یک «تمدن جدید» در سر است، سی سال زمان زیادی نیست که اکنون نگران نرسیدن ثمرات نهایی باشیم. ضمنا اگر قدر و اهمیت داشته های «اکنون» و «اینجا» را نشناسیم، هرگز به قله‌های آرمانی «فردا» و «آنجا» نمی‌رسیم.

...

این مقدمه بسیار طولانی و بعضا پراکنده را گفتم تا به اصل مطلب برسم! با دیدن نشریاتی مثل «هابیل» و «فتیان» این پرسش برایم ایجاد شد که ریشه ها‌ی ظهور چنین پدیده‌هایی، با این کیفیت و ظرفیت، به کجا می‌رسد؟ راز فعالیت جوانهایی مسلمان، با این جسارت و قابلیت و اعتماد به نفس چیست؟ جویبارهای  خلاقیت و ابتکار آنها از کدام سرچشمه‌ها آب می‌خورد؟ طبعا پاسخهای مختلفی می‌توان به این پرسش داد. «دم مسیحایی امام خمینی و گفتمان الهام‌بخش آیت الله خامنه‌ای»، «آثار مستقیم و غیر مستقیم جنگی هشت ساله»، «الگوهایی فکری چون مطهری و بهشتی و شریعتی و آوینی»، «اسطوره‌هایی چون چمران و همت و باکری و بابایی و ردانی‌پور و خرازی» و .... اما اینجا می‌خواهم به یک عامل دیگر بپردازم که کمتر به آن توجه شده است. پاسخ خود را در سخن مسؤول «مجموعه‌ی فرهنگی عاشورائیان» یافتم که در گفتگو با «فتیان» درباره شروع فعالیت این مجموعه چنین گفته است:

«ما به دوم خرداد رسیده بودیم و به یک فضایی که دیگر همه چیز در ظاهر بسته شده بود و کار تمام شده به حساب می‌آمد. اما بعد دیدیم که دوباره آفتاب درآمد و هیچ اتفاقی نیافتاد و گذشت. بنده قایل هستم به این‌که دوم خرداد خیلی برکات داشت...الان هم حتی اعتقاد دارم که اگر فضای آن‌چنانی وجود داشته باشد، زمینه، حداقل برای مجموعه‌هایی که فعالیت فرهنگی- دینی دارند، بهتر است و آنها راحت‌تر کار می‌کنند.» (فتیان،شماره ۴، ص ٣٣). 

مشخص است که این فرد از نظر دیدگاه سیاسی «اصلاح‌طلب» نیست، اما چرا قایل به «برکات» دوم خرداد است؟ ماهیت این «برکات» چیست؟ تحلیل من - و نیز تجربه شخصی‌ام - این است که دوم خرداد دو پیامد مستقیم بر کار نیروهای مذهبی در عرصه فرهنگ، جامعه و سیاست داشت.  اولا، امید این نیروها را از دولت قطع کرد و اتکای آنها به دولت را از میان برداشت. این وابستگی  و اطمینان خاطر - و در واقع توهمی - که پس از انقلاب در میان نیروهای مذهبی نسبت به قابلیت و کارکرد فرهنگی دولت ایجاد شد، به گمان من نقشی مخدر و مخرب در فعالیتهای فرهنگی-مذهبی داشت. نه تنها بسیاری از حرکتهای فرهنگی خلاقانه، جلسات خودجوش محلی، و شبکه‌های ارتباطی موجود در فضای قبل از انقلاب را تعطیل کرد، بلکه باعث شد حتی خانواده‌ها هم مسؤولیت‌های فرهنگی خود را پایان یافته تلقی کنند و بچه‌های خود را به «آموزش و پرورش اسلامیزه شده» و «صدا و سیمای اسلامیزه شده» بسپارند. «دوم خرداد» زنگ بیداری از این خواب خرگوشی را به صدا درآورد، و البته که این بیداری برکاتی داشت.

پیامد دوم این واقعه اما، به نظر من مهمتر و تاثیرگذارتر بود. دوم خرداد باعث شد بسیاری از نیروها، گروهها و نهادهای مذهبی جامعه، رسما خود را در وضعیت «اقلیت» ببینند. به نظر من به رسمیت شناختن «در اقلیت بودگی»، برای این نیروها «برکات» زیادی داشت. برخلاف آنچه معمولا تصور می‌شود، موضع اقلیت لزوما موضع ضعف نیست: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیره». حزب الله لبنان مصداق بارزی است از «قدرت اقلیت». یهودیان آمریکا مصداق دیگری هستند از قدرت اقلیت. البته طبعا همه‌ی اقلیتها در همه‌ی جوامع از شرایط لازم برای ظهور و بروز اجتماعی برخوردار نیستند. اما معمولا گروهی که خود را در اقلیت می‌بیند همت و تلاش بیشتری پیشه می‌کند. سعی می‌کند جاذبه‌ی حداکثری داشته باشد. به مذاکره و گفتگو روی خوش نشان می‌دهد. به شباهتهای حداقلی قانع است و برای پذیرش «دیگری» شرط و شروط حداکثری نمی‌گذارد. اما آنکه سرمست اکثریت است به گزینش و طرد و دفع می‌پردازد، تا نیازی به تقسیم قدرت نداشته باشد. گروهی که در اقلیت است دائما خود-انتقادی می‌کند و برای بهبود وضع تشکیلاتی و رفع نواقص سازمانی از هیچ کوششی فروگذار نیست. چنین افرادی برای محافظت از یکدیگر و هم‌افزایی، پیوندهای خود را تقویت می‌کنند و شبکه‌های مختلف ارتباطی می‌آفرینند. اما آن گروهی که مغرور اکثریت است، کمتر عیب خود را می‌بیند و به بازسازی و نوسازی می‌اندیشد. کمتر نگران حفظ نیروها و ارتباط میان آنها است.  

به نظر من یکی از دلایل پیروزی‌های «اصولگرایان»، از انتخابات شوراهای دوم به بعد، ناشی از این بود که آنها در طی سالهای اصلاحات رسما «اقلیت» بودن خود را پذیرفتند و آنرا انکار نکردند. در مقابل یکی از دلایل شکستهای متوالی «اصلاح‌طلبان» این بوده است که آنها بعد از دوم خرداد هرگز حاضر نشدند خود را در «موضع اقلیت» ببینند. علت شکست آنها یا به گردن شورای نگهبان می‌افتاد، یا به عدم حضور «اکثریت خاموش» پای صندوقهای رای تقلیل می یافت، یا به اعمال نفوذ «حزب پادگانی» تعبیر می‌شد و قس علیهذا. خود اصلاح‌طلبان هیچ نقشی و سهمی در این شکستها نداشتند و هیچ مسؤولیتی در قبال آن نمی‌پذیرفتند. آنگاه هم که انتخاباتی پیش آمد که در آن نه می‌شد دلیل شکست را «رد صلاحیت‌‌های شورای نگهبان» معرفی کرد، و نه از عدم حضور «اکثریت خاموش» نالید، برای سلب مسؤولیت به دامن «افسانه‌ی تقلب» پناه بردند.

با این حال به نظرم «اصولگرایان»، حتی آنگاه که در انتخابات برنده می‌شوند، باید به ذهن بسپارند که از نظر فرهنگی در اقلیت هستند، هرچند بزرگترین اقلیت باشند. این درک، نه مایه ضعف و سستی، بلکه پشتوانه قدرت و ضامن بقا آنها خواهد بود. خصوصا با توجه به اینکه «جریان مذهبی» به لحاظ برخورداری از زیرساختهای فرهنگی و شبکه‌های ارتباطی و نهادهای ریشه‌دار تاریخی، نیرومندترین و سازمان یافته‌ترین اقلیت فرهنگی جامعه‌ی ایران است. یقینا همه‌ی ٢۴ میلیون رای دهنده به احمدی‌نژاد «حزب اللهی» - به معنای رایج ایرانی‌ش‌ - نبوده‌اند. برخوردهای برخی اصولگرایان منتقد دولت، نشان می‌دهد که گویا آنها از درک این نکته‌ی مهم عاجز مانده و یا حاضر به پذیرش آن نیستند. ‌اما احمدی‌نژاد این موضوع را خوب فهمیده است. او با اینکه خود یک «حزب‌اللهی» است اما نیک می‌داند که واژه «مردم» با واژه‌ی «امت حزب الله» مترادف نیست. برای همین است که او به برخی اعتراضها - که درواقع دغدغه‌ی بخشی کوچک اما پر سر و صدا از رای دهندگان به او است - چندان وقعی نمی‌نهد. برای همین است که او در این دوره حرفهای معناداری می‌زند که قبلا از کمتر سیاستمدار اصولگرایی شنیده‌ایم، مانند: «همه مردم شهروند درجه یک و در برابر قانون از حقوق مساوی برخوردارند.‌ نباید گروه‌ها و تبارها خود را درجه یک و بقیه را درجه دو بدانند و یا از نظام و مردم طلبکار باشند» (از سخنان رییس جمهور در مراسم تحلیف) یا «باید همه کمک کنیم تا زنجیرها و مقررات و ساز و کارهای تحمیلی و بی حاصل از دست و پای مردم باز شود ... تا فرصت رشد و پرواز پیدا کنند» (جلسه رای اعتماد به وزیران). و از همین روست که بر مسؤولیت دادن به زنان، علی رغم همه فشارها، اینگونه مقاومت می کند.


طبعا آن دسته از نیروهای مذهبی یا اصولگرایانی که خیال می‌کنند همه‌ی آن ٢۴ میلیون رای دهنده - یا اکثریت قابل توجهی از آنها - از نظر تیپ فرهنگی «اصولگرا» و یا «حزب اللهی» هستند، از بی اعتنایی احمدی‌نژاد به برخی خواسته‌های صنفی و گروهی خود عصبانی می‌شوند. اشتباه است اگر گمان کنیم که چون ٩٠ درصد جمعیت ایران شیعه‌ی اثنی عشری هستند، پس یک تیپ یکپارچه‌ی مذهبی - فرهنگی با نگرشها و رسوم و سلائق واحد در ایران از اکثریت مطلق برخوردار است. «حزب الله ایران» آنگاه قدرت پایدار خواهد داشت که اقلیت بودن خود را، همچون «حزب الله لبنان» به رسمیت بشناسد و با «دیگران» مطابق چنین پیش‌فرضی تعامل کند. قطعا در چنین صورتی کار فرهنگی برای اولی - که یک «اقلیت فرهنگی» در دل یک «اکثریت مذهبی» است - بسیار آسان‌تر خواهد بود تا برای دومی - که هم «اقلیت فرهنگی» است و هم «اقلیت مذهبی».