از ۱۷ دی ماه ۱۳۹۰ که مقاله ای با عنوان «ما توبه‌ی درخشان، آنها و توبه‌ی نوری‌زاد» در این وبلاگ و برخی سایت ها منتشر کردم، تا امروز مطلب دیگری درباره حسین درخشان منتشر نکرده ام. برخی دوستان گاه پیگیر وضعیت او بوده و پرسیده اند: «آیا او هنوز زندان است»؟ در این سال ها سکوت و بی خبری رسانه ای درباره او و خویشتنداری خانواده اش، زمینه ای برای برخی ابهام ها و تردیدها در مورد سرنوشت او فراهم کرده بود. از وقتی که به ایران بازگشته ام، همچنان پیگیر وضعیت او بوده ام. بهانه انتشار این یادداشت اما، فرارسیدن 16 مارس 2013 مصادف با دهمین سالگرد کشته شدن «ریچل کوری» است. همان دختر آمریکایی مدافع فلسطینیان که اسراییلی‌ها با بولدوزر روی او رفتند و او را کشتند. می پرسید «حسین درخشان» چه ربطی به «ریچل کوری» دارد؟

حسین درخشان در این سال ها حتی در زندان هم در جهت عقاید و دیدگاه هایش فعال بوده است. یک رمان نوشته است درباره‌ی یک جوان ایرانی بزرگ‌شده‌ی اروپا که دنبال کشف هویت اش است و به ایران می‌آید و تحت تاثیر مظلومیت کشورش و حادثه‌ای که برای نامزد ضد صهیونیست اش در غزه می‌افتد، خود را فدای یکی از دانشمندان جوان اتمی ایران می‌کند و به شهادت می‌رسد. قصه را با الهام از سرگذشت «ریچل کوری» نوشته است. یک فیلمنامه هم بر اساس همین داستان نوشته‌ که در مرحله بازنویسی‌ آخر است. ضمنا متن نمایشنامه‌ی «نام من ریچل کوری است» به قلم آلن ریکمن و کاترین واینر را هم ترجمه کرده‌است. این نمایشنامه بر اساس نامه های «ریچل کوری» که از غزه برای مادرش در آمریکا ارسال شده، نوشته شده و در لندن و نیویورک به روی صحنه رفته است. اما عجیب این که در تهرانِ «ام القراء»، نه ترجمه این نمایشنامه به شکل مناسبی منتشر شده و نه خود نمایش روی صحنه رفته است! ترجمه حسین درخشان از این نمایشنامه هم در دهمین سالگرد قتل وحشیانه «ریچل کوری» به دست صهیونیست ها، هم اکنون در زندان اوین خاک می خورد. آدم واقعا می ماند که این مصیبت ها را به کجا ببرد و به که بگوید. ای کاش بجای ساختن فیلمهای میلیاریِ هیچ و پوچ و یا کارهای منفعلانه ای مثل شکایت از آرگو، در مورد «ریچل کوری» نمایشی به روی صحنه می رفت و یا فیلمی ساخته می شد.

این ها را نوشتم که بگویم در چند هفته اخیر وضعیت حسین درخشان در زندان قدری تغییر کرده است. برای اولین بار در این چهار سال به او اجازه استفاده از اینترنت داده اند. انتشار نامه او به رییس جمهور نیز نشانه ای بود از همین موضوع. به نظرم رسید اکنون که حسین درخشان پس از سال ها امکان دسترسی به اینترنت در زندان دارد، هرچند اجازه ارتباط برقرار کردن با کسی را ندارد، شاید بد نباشد هرکسی که می تواند در وبلاگ یا در صفحه شبکه اجتماعی خود، عیدانه ای برای او بنویسد. تا بداند که فراموش نشده است. شاید همین نوشته ها، او را به تداوم راهی که برگزیده است امیدوارتر کند. و شاید این نوشته ها، به مسئولین هم برسد و زمینه آزادی هر چه زودتر او را فراهم کند.

چندی قبل که او به مرخصی چند روزه ای آمده بود دیداری داشتیم. چهره اش تغییر کرده بود. موهایش ریخته و ریش هایش سفید شده بود. حرف های زیادی از ماجراهای این سال هایش زد. از جمله مطالبی که گفت این که:
«من با پای خودم به ایران برگشتم تا بتوانم خدمتی کنم... اپوزیسون و ضدانقلاب همه کار کردند و هر تهمتی از جمله جاسوسی برای اسراییل به من زدند که مرا بترسانند و نگذارند بیایم... متاسفانه برخی در داخل حرف آنها را باور کردند. در حالی که در کیفرخواست و حکم من اصلا حرفی از اتهام جاسوسی نیست. امیدوارم بعد از چهار سال و اندی زندان، اکنون به من این فرصت داده شود تا خدمتی کنم. عقل حکم می کند که فعالیت من با قلم و یا دوربین در بیرون زندان، برای جبران خطاهای گذشته‌ام بسیار موثرتر است تا پوسیدن روح و جسم من در گوشه‌ی زندان... اکنون همه امیدم به عفو آیت الله خامنه ای است».