تعجب می کنم از مصیبت خوانی برخی دوستانِ زانو بغل کرده. اصلا معتقد نیستم فاجعه ای رخ داده یا ثلمه ای به اسلام وارد شده. فکر می کنم برخی دوستانِ جوان اصولگرا تجربه ی «2 خرداد» را نداشته اند. من روز بعد از دو خرداد که به خیابان آمدم، احساس می کردم غریبه ای هستم در یک کشور بیگانه. حس تنفر و انتقام در فضای آن دوران موج می زد. شنبه شب که در شلوغی ترافیک تهران گیر کرده بودم و شادی مردمی که به خیابان ریخته بودند را تماشا کردم، چنین حسی نداشتم. احساس کردم همه مان در این 16 سال رشد کرده ایم. یاد گرفته ایم که باید در کنار «دیگرانی» زندگی کنیم که لزوما مثل ما نیستند و مثل ما فکر نمی کنند. شخصا بر این باورم که این رشد را بیش از همه مدیون «سید علی خامنه ای» هستیم. در تاریخ ایران هیچ کس به اندازه او در تثبیت ریشه های مردمسالاری در این سرزمین نقش نداشته است. هیچ ارباب قدرتی در ایران به اندازه او پای رأی مردم نایستاده است: حتی آن گاه که رأی مردم به کسی تعلق یافته که «مطلوب» او نبوده است، حتی آن گاه که «منتخبِ مردم» رو در روی او ایستاده است.

حادثه مهمی بود. دو روز قبل از انتخابات. مخاطب قرار گرفته شدنِ آنهایی که «موافق نظام جمهوری اسلامی نیستند»، توسط رهبر انقلاب. او بزرگوارانه، کسانی که «قهر» کرده بودند را «صدا» زد. کاملا محترمانه. «مخالف بودنِ» آنها را، بدون هیچ تحقیری، به رسمیت شناخت. ناباورانه برگشتند و به صاحب «صدا» نگریستند. با گوش خود شنیدند که به آنها یادآور شد که ایران کشور آنها هم هست. لحظه باشکوهی بود. گویی همین لحظه برای آنها کافی بود. گویی همه ی مطالبات و گلایه ها در این لحظه ی بی سابقه ی «دیدار» فراموش شد. گویی در آن لحظه توانستند در چشم های او «صدق» را ببینند. چشم هایی که می گفت: «اهل خیانت نیستیم». به گمانم همان لحظه، همان نگاه بود که کار را تمام کرد. تصمیم گرفتند که «اعتماد» کنند. نمی خواهم بگویم همه این 18 میلیون از آن «قهر کرده ها» بودند. اما بخشی از آن بودند.

براستی چرا رهبر چنین کرد؟ مگر نمی دانست آنها به چه کسی رای خواهند داد؟ افق دید او فراتر از سطحِ برنده و بازنده انتخابات است. انگار خواست یک بار برای همیشه به آن چشم های خیره، به جهان، به تاریخ نشان دهد که جمهوری اسلامی حتی به اندازه هفت دهم درصد نیز در آراء مردم دست نمی برد. گویی می خواست برای نسل های آتی روشن کند که راهِ تغییر، تنها و تنها از مسیر صندوق رای و از مسیر قانون می گذرد. تثبیت شدن این «باور» چقدر برای نظام قیمت دارد؟ کیست که بتواند برای این جلب «اعتماد» قیمتی بگذارد؟ قطعا صدبار بیشتر از برنده شدن این نامزد یا آن نامزد ارزش دارد. میلیاردها دلار اگر برای تبلیغ «جمهوری اسلامی» در سطح جهان هزینه کرده بودیم، چنین حاصلی نمی داشت. 

 وقتی دیدم حتی آقای «عباس عبدی» هم قدرِ نقشِ رهبری در خلق این رخداد بزرگ را شناخته است، امیدوار شدم که در آستانه دوران تازه ای هستیم. او گفته است:

«رفتار حکومت ... بسیار عاقلانه و درست بود. من شخصا معتقدم که رهبری نظام در این قضیه بیشترین نقش را داشت. وقتی حکومتی چهار سال تحت فشار تبلیغاتی درباره مسائلی نظیر کودتای انتخاباتی قرار دارد، اما در نهایت انتخاباتی را برگزار کند که بیش از 70 درصد مردم در آن شرکت کنند و بسیار آرام و قابل اعتماد برای همه طرف‌ها، این انتخابات برگزار شود، این یک پیروزی عظیم برای حکومت و کشور ایران و مصداق واقعی حماسه سیاسی است.» 

متاسفانه تاکنون «دیگران» پرهیز می کردند از بیان برخی حقایق درباره رهبر. «ما» هم تصویر و گفتار او را معمولا فقط برای مخاطب «حزب اللهی» بسته بندی و توزیع کرده ایم. شاید قدری دیر شده باشد. اما باید باب «خامنه ای شناسی برای مخالفان» را بگشاییم .به گمانم اگر رهبر را آن گونه که هست به مخالفان بشناسانیم، دیگر کسی برای «براندازی» تره هم خرد نخواهد کرد. می فهمند که با این رهبر می شود کار کرد. می فهمند که با این رهبر می شود زندگی کرد. ارزش و اهمیت این انتخابات در این بود که این حقیقت را به شکل انکار ناپذیری آشکار کرد. تنها بازنده این انتخابات کسانی هستند که آرزو داشتند مردم از نظام قطعِ امید کنند. و چه رسوا شکست خوردند.

و اما سخنی خطاب به جوانان اصولگرا. این انتخابات بیش از پیش نشان داد که احزاب و تشکل های اصولگرا نیازمند خانه تکانی اساسی هستند. و اینک فرصتی پیش آمده برای رویش های جدید. چند سال قبل در مقاله ای با عنوان «قدرتِ اقلیت» نوشتم که «دوم خرداد 76» دو پیامد مستقیم بر کار نیروهای مذهبی در عرصه فرهنگ، جامعه و سیاست داشت.  اولا، امید این نیروها را از دولت قطع کرد و اتکای آنها به دولت را از میان برداشت. این وابستگی  و اطمینان خاطر - و در واقع توهمی - که پس از انقلاب در میان نیروهای مذهبی نسبت به قابلیت و کارکرد فرهنگی دولت ایجاد شد، به گمان من نقشی مخدر و مخرب در فعالیتهای فرهنگی-اجتماعی آنها داشت. نه تنها بسیاری از حرکتهای فرهنگی خلاقانه، جلسات خودجوش محلی، و شبکه‌های ارتباطی موجود در فضای قبل از انقلاب را تعطیل کرد، بلکه باعث شد حتی خانواده‌ها هم مسؤولیت‌های فرهنگی خود را پایان یافته تلقی کنند و بچه‌های خود را به «آموزش و پرورش اسلامیزه» و «صدا و سیمای اسلامیزه» بسپارند. «دوم خرداد» زنگ بیداری از این خواب خرگوشی را به صدا درآورد، و البته که این بیداری برکاتی داشت.

پیامد دوم این واقعه اما، به نظر من مهمتر و تاثیرگذارتر بود. «دوم خرداد» باعث شد بسیاری از نیروها، گروهها و نهادهای مذهبی جامعه، رسما خود را در وضعیت «اقلیت» ببینند. به نظر من به رسمیت شناختن «در اقلیت بودگی»، برای این نیروها «برکات» زیادی داشت. برخلاف آنچه معمولا تصور می‌شود، موضع اقلیت لزوما موضع ضعف نیست: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیره». حزب الله لبنان مصداق بارزی است از «قدرت اقلیت». البته طبعا همه‌ی اقلیت ها در همه‌ی جوامع از شرایط لازم برای ظهور و بروز اجتماعی برخوردار نیستند. اما معمولا گروهی که خود را در اقلیت می‌بیند همت و تلاش بیشتری پیشه می‌کند. سعی می‌کند جاذبه‌ی حداکثری داشته باشد. به مذاکره و گفتگو روی خوش نشان می‌دهد. برای جذب و پذیرش، شرط و شروط حداکثری نمی‌گذارد. گروهی که در اقلیت است دائما خود- انتقادی می‌کند و برای بهبود وضع تشکیلاتی و رفع نواقص سازمانی از هیچ کوششی فروگذار نیست. چنین افرادی برای محافظت از یکدیگر و هم‌افزایی، پیوندهای خود را تقویت می‌کنند و شبکه‌های مختلف ارتباطی می‌آفرینند. اما آن گروهی که مغرور اکثریت است، کمتر عیب خود را می‌بیند و به بازسازی و نوسازی می‌اندیشد. کمتر نگران حفظ نیروها و ارتباط میان آنها است. 24 خرداد بار دیگر فرصتی برای بازاندیشی و نوسازی پیش روی ما قرار داده است. قدر این فرصت را بدانیم.