برای نوشتن "پاسخی" بر نوشته رامین در وبلاگ تردید داشتم. اول از آن رو که خود را در مقام پاسخ دادن به بسیاری از مطالب او نمی دیدم و بسیاری از نکات مورد اشاره او پرسشهای ذهنی من نیز هست. دوم به این دلیل که گمان می کنم یک اشکال موجود پیش پای جا افتادن فرهنگ نقد در جامعه ما، ضروری و فوری پنداشتن امر پاسخ به نقد است، گویی که اگر دیر کنی فاجعه ای رخ می دهد ! در تلویزیون این تلقی برقرار بوده و هست که اگر زمانی لازم شد نکته ای خلاف سیاستها پخش شود باید بلافاصله و قبل از برخاستن مخاطب از پای تلویزیون توضیحات لازم داده شود تا مبادا "اثر منفی" آن نکته در ذهن مخاطب بر جای مانده و او تا آخر عمر منحرف باقی بماند !

چنین پاسخهایی معمولا واکنشی و بالطبع شتابزده هستند و به جای روشن تر کردن موضوعات و شکوفایی افکار، فضا را تیره و غبار آلود می کند. سوم اینکه نوشته رامین اگرچه با یک پرسش تمام می شود اما از جنس ابراز نظر است و اجباری ندارد در برابر آن پاسخی ارائه شود. لذا صرفا چند نکته عرض کرده و می گذرم، با تشکر مجدد از رامین بابت وقت گذاشتن اش...

۱- نوشته رامین بصورت جزئی وارد موضوعات اقتصادی - سیاسی می شود که من بنا ندارم در این وبلاگ درگیر آنها شوم (به قول بهشاد شاید صلاحیت آنرا هم نداشته باشم )، اگرچه ممکن است از طریق مکاتبه برخی مباحث را به صورت شخصی با او دنبال کنم.

۲- به نظر من واژه پوپولیسم اکنون در ایران به عنوان یک حربه یا بر-چسب سیاسی علیه دولت احمدی نژاد به کار می رود. این مسئله البته هیچ اشکالی ندارد، احزاب سیاسی و طرفداران آنها معمولا علیه همدیگر از این قبیل بر چسبها استفاده می کنند. جریانها و طرفداران اقتصاد کاپیتالیستی لیبرال هم معمولا عموم مخالفان و منتقدان خود را پوپولیست می نامند. علت اینکه من نقدی بر مقاله فرهادپور نوشتم این بود که از او به عنوان یک روشنفکر - با آن علایق و سلایق مشهور ضد سرمایه داری اش - انتظار نداشتم با واژه و مفهوم پوپولیسم همچون سیاستمداران و سیاستبازان این چنین تقلیل گرایانه (reductionist) برخورد کند. 

۳- رامین نوشته است که من دریافتهای جهت دار از غرب دارم. این بیش از آنکه یک اتهام باشد یک واقعیت طبیعی است. به نظر من هر دریافت بینا- فرهنگی خواه ناخواه جهت دار است. من و هیچ فرد دیگری نمی تواند فارغ و منتزع از زبان و فرهنگ خود ، زبان و فرهنگ دیگری را بازیابد. اگر امروز بجای پروژه واحد و یکسان مدرنیزاسیون که در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی رایج بود سخن از تکثر مدرنیته ها به میان می آید (Featherstone, M. Lash, S. and Robertson, R.: Global Modernities, 1992, London: Sage) ناشی از درک همین نکته است.  من به انگلستان سفر کرده ام تا دانسته هایم را اصلاح و یا کامل کنم. فرار از تاریخ و جغرافیایی که در آن بزرگ شده ام نه ممکن است و نه مطلوب !

۴- به طور کلی نفس انقلاب مشروطه یک افتخار تاریخی برای ما ایرانیان است. اما همین انقلاب را که مطالعه میکنی تفاوتهای بسیار با انقلاب فرانسه را در آن باز می یابی که ناشی از تفاوتهای فرهنگی و تاریخی ما است. در انقلاب فرانسه نهاد دین و و سلسله مراتب روحانیت هم پیمان فئودالیسم و ضد انقلاب بود ، اما انقلاب مشروطه به گواهی همه مورخین - حتی مخالفان یا منکران دین - بدون همراهی و حمایت روحانیت - که به هر دلیلی در آن زمان طرفدار مشروطه بودند - امکان وقوع نداشت. این مسئله در نهضت ملی شدن نفت ، انقلاب اسلامی و حتی در دوم خرداد هم به نوعی آشکار است. به نظر من نادیدن این تفاوتها است که سرنوشت غمباری برای بسیاری از روشنفکران ایرانی  در صد سال اخیر رقم زده است.