هفته گذشته برای شرکت در در کنفرانس بین الملی دگرگونی رسانه ای و نظریه علوم اجتماعی (Media change and social theory) که توسط مرکز پژوهشی CRESC و با همکاری دانشگاه منچستر و دانشگاه نیویورک از روز ۱۵ تا ۱۷ شهریور در دانشگاه آکسفورد انگلستان برگزار شد عازم این شهر شدم. گفتنی ها از مباحث فشرده این همایش که برخی از جامعه شناسان و رسانه شناسان صاحب نام را کنار هم نشانده بود بسیار است. حدود ۲۰۰ مقاله طی ۳ روز بطور همزمان در ۵ - ۶ سالن مختلف ارائه شد. البته مقاله استادان سرشناس در جلسات عمومی ارائه می شد. به اختصار به چند نکته اشاره می کنم.

یک نکته ظاهری اما قابل توجه برای من در همان لحظه ورود پوشش های کاملا غیر رسمی شرکت کنندگان بود. تنها یک استاد عرب تبار دانشگاه کمبریج کت و شلوار با کروات پوشیده بود که او هم پس از جلسه افتتاحیه تغییر هیات داد. من هم که به کت و شلوار "آلرژی" دارم  به حساب آبرو داری ملی ! (به عنوان تنها ایرانی شرکت کننده)  تنها نمونه کت و شلوارم را به همراه آورده بودم. پس از اینکه با عجله برای رسیدن به مراسم افتتاحیه و شنیدن سخنرانی کلیدی آن با همان هیبت "از راه رسیده" وارد سالن شدم ، با دیدن فضایی آکنده از تی شرت و شلوار لی و بلوزهای چروک (نه از آن چروک ها که مد بود، چروک واقعی !) و کت های رنگ و رو رفته دانستم که مجلس خودمانی است ! لذا آن یک دست کت و شلوارم در طول همایش از صندوق عقب ماشین بیرون نیامد! جالب بود ... شاید ۱۰ - ۲۰ سال پیش اگر بدون کت و شلوار وارد چنین همایش می شدی ممکن بود تصور کنند از پشت کوه آمده ای و اکنون اگر کت و شلوار پوشیده باشی ! به نظرم همین نکته ظاهری هم  نشانه نوعی تلاش  روشنفکران غربی برای فاصله گرفتن از مناسبات محافل رسمی شان است.

اما چرا با عجله وارد شدم ؟ به دو دلیل مهم: اول اینکه دیر رسیده بودم. دوم اینکه سخنران مراسم افتتاحیه پروفسور آنابل سربرنی بود که اهالی ارتباطات و مطالعات رسانه در ایران باید او را بشناسند. اما مهم تر از خودش موضوع مقاله اش بود : نقد و تحلیل نامه دکتر احمدی نژاد به جرج بوش و بازتابهای رسانه ای آن!در این مقاله که در حضور حدود ۳۰۰ پژوهشگر ، محقق و صاحب نظر علوم اجتماعی از سراسر دنیا ارائه شد ضمن تاکید بر شکل و محتوای این نامه و بازتابهای گسترده آن در سراسر جهان گفت: در حالیکه میلیونها نفر در اقصا نقاط عالم گیرنده این نامه بوده و درباره آن ابراز نظر کرده اند متاسفانه تنها کسی که به نظرمی رسد این نامه را نخوانده باشد گیرنده اصلی آن است! 

خانم سربرنی که یکی از صاحب نظران حوزه ارتباطات و رسانه معرفی شد با اشاره به تفاوت دیدگاههای اندیشمندانی چون دریدا ، لکان و ژیژک درباره نامه و اینکه آیا هر نامه لزوما باید گیرنده ای داشته باشد یا نه  گفت: احمدی نژاد بجای آنکه بوش را با عناوینی چون "جناب شیطان بزرگ ، رییس محترم سرزمین کفار" خطاب کند با لحنی مودبانه که در روابط ایران - آمریکا پس از انقلاب بی سابقه بود او را "جناب آقای رییس جمهور" نامید و دو بار نیز از واژه "عالی جناب" استفاده کرد. پروفسور سربرنی گفت : استنکاف بوش از پاسخ به این نامه نشان داد که وی اهل گفتگو نیست. این حرکت بوش در محافل مختلف دانشگاهی ، بیش از آنکه نمایش قدرت تلقی شود به صورت یک لجاجت کودکانه ارزیابی شد. او با کنایه ادامه داد: البته برخی معتقدند نامه ۱۸ صفحه ای احمدی نژاد بزرگترین حمله غیر مستقیم او به بوش بود، زیرا گفته می شود آخرین کتابی که بوش خوانده است بزبز قندی بوده ! (خنده و تشویق شدید حضار !)

پروفسور سربرنی با اشاره به سابقه تاریخی سنت نامه نگاری به صاحبان قدرت در فرهنگ اسلامی افزود : احمدی نژاد آگاهانه به جای دعوت بوش به اسلام بر بنیانهای مشترک ادیان ابراهیمی تاکید کرد که متاسفانه این دعوت در آمریکا با گوشهای ناشنوا مواجه شد. خانم سربرنی همچنین به بررسی بازتابهای این نامه در داخل آمریکا، ایران، کشورهای آسیایی و عربی پرداخت و نسبت این پدیده با مسئله جهانی شدن مورد تحلیل قرار داد.

مقاله او با تحسین بسیار مواجه شد. پروفسور استیوارت هوور استاد ارتباطات دانشگاه کلرادو که رییس مرکز دین و رسانه این دانشگاه است در اظهار نظری پس از پایان مقاله گفت: یک دلیل نگارش این نامه و عدم پاسخ به آن این است که اسلام قائل به استدلال و منطق در دفاع از دین است در حالیکه مسیحیت خود را بی نیاز از استدلال و اثبات عقلایی می داند. 

هنگامی که در فاصله پذیرایی به سراغ خانم سربرنی رفتم با دیدم اسم من روی کارت شناسایی کنفرانس ، مرا شناخت و گفت که خلاصه مقاله ام را در کتاب کنفرانس دیده اما هرچه در جمعیت دنبال یک چهره ایرانی گشته پیدا نکرده است! اشاره کردم که دیر رسیدم و از مقاله اش تشکر کردم. وقتی فهمید فارغ التحصیل سینما هستم دعوت کرد که گهگاه برای تدریس به دانشجویان فوق لیسانس مطالعات رسانه و سینما در دانشکده SOAS دانشگاه لندن به آنجا بروم. 

در این کنفرانس چهره های شاخصی چون تونی بنت، توبی میلر، فیلیپ شلزینگر، کارل ویلیامز و نیک کالدری حضور داشتند. اگر در یک کلام بخواهم به کلیدی ترین بحث ها یا دعواهای فکری که در این همایش آشکار شد اشاره کنم باید به اختلاف طرفداران نظریه Field Theory پیر بوردیو و نظریه Actor-Network Theory برونو لاتور اشاره کنم. طرفداران بوردیو ، لاتور را به محافظه کاری و از خاصیت انداختن نظریه علوم اجتماعی و تهی کردن آن از بار سیاسی متهم می کردند. در مقابل طرفداران لاتور ضمن تاکید بر مفید بودن نظریه او در توصیف نحوه عمل رسانه ها ، نظریه بوردیو را به تقسیم غیر واقعی عرصه تولید،  به دو بخش مجزای کاملا فرهنگی و کاملا اقتصادی و همچنین به ارزشگذاری صرف به هنر و فرهنگ والا و نگاه از بالا به پایین به فرهنگ عمومی و نادیده انگاشتن فرهنگ عامه معاصر (pop culture) متهم می کردند.   

مقاله من هم درباره بنیادها و پیامدهای تولید فرهنگی - رسانه ای در ایران پس از جنگ بود. در این مقاله با اشاره به مواضع فقهی ، سیاسی و فرهنگی  امام خمینی پیرامون رسانه هایی چون سینما و تلویزیون و همچنین فتوای ایشان در مسئله موسیقی پرداختم. به موارد خاص اما به نظرم بسیار مهمی نظیر اشاره تایید آمیز امام به فیلم گاو (به عنوان سرآغاز موج نوی سینمای ایران و اولین فیلم ایرانی که از یک جشنواره خارجی جایزه گرفت) و همچنین نظر تایید آمیز امام درباره سریال تلویزیونی پاییز صحرا در دهه شصت * به عنوان نقطه آغاز به رسمیت شناخته شدن سرگرمی (Entertainment) به عنوان یک ماموریت مشروع رسانه ملی در کنار آموزش (Education) اشاره کردم - که پیشتر با برداشت سطحی عده ای از جمله دیگر امام (صدا و سیما باید یک دانشگاه عمومی باشد) به عنوان تنها ماموریت این رسانه شناخته می شد. 

این لحظات را به عنوان بنیادها و زیربنای تحولات و دستاوردهای فرهنگی و رسانه ای در دهه دوم و سوم انقلاب نظیر شکوفایی سینمای ایران در صحنه جهانی و تحولات صدا و سیما در فاصله سالهای ۱۳۷۳-۱۳۸۳ بر شمردم. ضمن اینکه به نقش ورود ماهواره ها و همچنین انتخابات دوم خرداد در تسریع تحول رسانه ملی پرداختم. به سخت گیری های دولت هاشمی رفسنجانی به هرگونه انتقاد از دولت در رسانه ملی و استقبال دولت خاتمی از نقد شدن اشاره کردم گفتم زمانی صدا و سیما فقط تصویری ایدآل از ملت را نمایش می داد، اما اکنون به این نتیجه رسید که ملت را همانگونه که هست به رسمیت بشناسد. اشاره کردم که سیاست افزایش کمیت تولید فرهنگی طی ۱۰سال فوق در صدا و سیما به مشارکت گسترده تر هنرمندان با افکار مختلف انجامید که به تدریج به باز شدن فضا و کاهش سخت گیری ها منجر شد. از جمله به حضور بی سابقه چهره هایی مثل مهرجویی در تلویزیون و ساخته شدن فیلم مهمان مامان اشاره کردم. همچنین به موج معکوس تهاجم فرهنگی (Reverse invasion) و پخش شدن نسخه غیر قانونی سریالهای ایرانی از شبکه های لس آنجلسی اشاره کردم.

در پایان هم با انتقاد از تاثیر رسانه های غربی بر مطالعات دانشگاهی رسانه و فرهنگ گفتم : متاسفانه تنها چیزی که از تحولات رسانه ای و فرهنگی اخیر ایران در کتب دانشگاهی به چشم می خورد موضوع قانون ممنوعیت ماهواره است که این یکسو نگری مانع درک جامع نگر واقعیتهای فرهنگی ایران در محافل دانشگاهی غرب است.

بر خلاف انتظارم استقبال خوبی از مقاله ام شد. یک خانم استاد انگلیسی که پس از من مقاله ای در نقد خصوصی سازی تلویزیون در انگلستان ارائه کرد در میان سخن گفت: ای کاش دولت انگلیس هم مثل دولت ایران اینقدر برای تولید فرهنگی اهمیت قائل بود و هزینه می کرد !

 

* هیچ فکر کرده اید چرا این سریال که شاید اولین و آخرین سریال مورد تایید امام باشد دیگر از تلویزیون پخش نشده است ؟ حتی در نیمه شب از شبکه یک ؟