این نوشته بدون اطلاع نویسنده در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ در روزنامه آینده نو منتشر شد.

اخیرا دو مطلب ظاهرا بی ارتباط از دو نفر از صاحب نامان حوزه اندیشه در ایران خواندم . خواندن آنها بار دیگر توجه مرا به نکته ای جلب کرد که مدتی بود ذهنم را مشغول خود کرده بود. ابتدا از ان دو مطلب بگویم که ظاهرا مخاطبان زیادی هم بین علاقمندان مباحث فکری یافته اند. اولی گفتگوی دکتر جواد طباطبایی با روزنامه اعتماد ملی بود و دیگری سخنرانی دکتر یوسف اباذری در انجمن حکمت و فلسفه که متن آنرا روزنامه آینده نو منتشر کرده بود. البته این دو متن یک وجه اشتراک مهم داشتند و آن نقد "عرفان زدگی" یا "فربه شدن عرفان" در حوزه اندیشه و حتی متن اجتماع ما بود. اما آنچه خواندن این دو متن را برای من لذت بخش تر می نمود ، پیراسته بودن (نسبی) این متنها از سیاست زدگی رایج در حوزه های فکری طی سالیان اخیر بود. این سیاست زدگی موجب شده بود برخی اندیشمندان بر اساس پاره ای "مصالح" از بیان برخی مطالب و دیدگاههای خود خود صرف نظر کنند. فرجام چنین صرف نظر کردن هایی این می شد که تصویری یکپارچه و متحد از جریان روشنفکری به نمایش در می آمد و تفاوت دیدگاهها به حسب "مصلحت " پوشیده می ماند. 

ناگفته پیدا است که چنین مصلحت اندیشی هایی اساسا کار سیاستمدار است و نه اندیشمند، و البته که هر اندیشمندی می تواند برای خود شان روشنفکر هم قائل باشد و در چنین صورتی طبعا دغدغه سیاسی هم خواهد داشت و لذا ممکن است گهگاه چنین مصلحت اندیشی های بنماید. همانگونه که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری شاهد بودیم اندیشمندانی که سالها حتی از ابراز نظر سیاسی پرهیز داشتند - از راست ترین لیبرال ها تا چپ ترین مارکسیستها - در یک لحظه تاریخی هم پیمان شدند و بر حسب مصلحت رسما و علنا از حجه الاسلام هاشمی رفسنجانی حمایت کردند. چنین تصمیم گیری هایی حق هر اندیشمندی است. اما گاه دامنه چنین مصلحت اندیشی هایی تا بدانجا پیش می رود که اساس و بنیان فعالیت هر اندیشمند و روشنفکر - که همان کشف و بیان حقیقت است - را خدشه دار می کند. به نظرم همین خدشه های مدام است که اندیشمندی چون جواد طباطبایی را صراحتا به بیان مقدم بودن کار علمی بر کار روشنفکری واداشته است. او مدتها پیش از این نیز - البته پس از آنکه برخی نشانه های افول ستاره اقبال جریان دوم خرداد و پروژه روشنفکری دینی هویدا شده بود - نقد خود بر اندیشه روشنفکرانی چون دکتر سروش را در گفتگو با همشهری ماه طرح کرده بود. البته آن نقد از نقد عملکرد سیاسی و فردی سروش نیز مبرا نبود. برخلاف نقد پیراسته اباذری که صرفا مبتی بر آراء دکتر سروش و سرچشمه های فکری اوست.

اما در مجموع به گمانم ضرر و زیانی که نسل جوان بطور خاص و عرصه اندیشه بطور عام از چنین مصلحت اندیشی های اندیشمندان می بینند بیش از منافع سیاسی احتمالی چنین مصلحت اندیشی هایی است. یک عاقبت وخیم چنین مصلحت اندیشی هایی رومانتسیزه شدن عرصه اندیشه، بروز نگرشهای "صفر و یک" یا "سیاه و سپید" مطلق انگارانه و در نهایت پدیده بت وارگی (fetishism) متفکران است. مسئولین فرهنگی نظام جمهوری اسلامی نیز اگر متوجه باشند و اجازت دهند قطعا در این فضا خودشان نیز بیشتر بهره مند می شوند تا در فضای انسدادی که موجب شود افرادی با دیدگاههایی به غایت متفاوت به خاطر یک محور مشترک - یعنی آزادی بیان اندیشه - همه تفاوتها و اختلافات خود را کنار گذاشته و تصویری از یک توده یکدست بی چهره را به نمایش بگذارند. به همین متن گفتگوی طباطبایی اگر بنگریم نقد او بر آجودانی ، ملکیان ، سروش و تجلیل او از حکومت شیعی آل بویه و علامه نائینی و ... آیا تعارضی با دیدگاههای رسمی یا رایج دارد؟ آیا همین اندازه کافی نیست که نقد او بر جلال آل احمد و شریعتی و شیخ فضل الله نوری قابل تحمل باشد ؟

آیا تاسف انگیز  نیست که برخی اندیشمندان و مترجمان ما از ترجمه آثار متفکران پست مدرن پرهیز کنند با این استدلال که مطالب آنها ممکن است به نفع جمهوری اسلامی در نقد غرب باشد ؟!  آیا غم انگیز نیست که بسیاری دانشجویان در ایران حتی واژه پست کلنیالیسم (post colonialism) تا کنون به گوش آنها نخورده است ؟ من مدتی است که اندکی با دامنه ی بحثها و نقد هایی که متفکران پست مارکسیست ، پست مدرنیست ، پست کلنیالیست ، پست استراکچرالیست ، (پست ) فمنیست و ... آشنا شده ام. به قول یکی از استادان دانشگاهمان همه این "پست" ها به نوعی از مارکسیسم ریشه گرفته اند یا به تعبیر دریدا اشباح مارکس هستند، در حالیکه بعضا در ایران تصور می شود اندیشه مارکس تمام شده و مرده است!  نقد مارکس بر نظام و فرهنگ سرمایه داری هنوز سرمنشا نقد ها و جریانهای فکری تازه ای است که  البته در نقد خود مارکس را هم بی نصیب نگذاشته اند! در چنین فضایی بود که قدری منطق بزرگانی چون آیت الله مطهری و دکتر بهشتی را دریافتم که نه تنها بر "امکان"  بلکه بر "ضرورت" فعالیت و تدریس استادان مارکسیست حتی در دانشکده الهیات تاکید داشتند. شهید مطهری در کتاب پیرامون انقلاب اسلامی می گوید:

 "یگانه دانشکده ای که صلاحیت دارد یک کرسی را اختصاص‏ بدهد به مارکسیسم همین دانشکده الهیات است ولی نه اینکه مارکسیسم را یک استاد مسلمان تدریس کند ، بلکه استادی که واقعا مارکسیسم را شناخته‏ باشد و به آن مومن باشد ، و مخصوصا به خدا اعتقاد نداشته باشد میباید به‏ هر قیمتی شده از چنان فردی دعوت کرد ...نباید اینگونه فکر کرد که چون اینجا دانشکده الهیات است ، نباید در آن‏ مارکسیسم تدریس بشود خیر مارکسیسم باید تدریس شود ، آنهم توسط استادی‏ که معتقد به مارکسیسم است فقط باید جلو دروغ و حقه بازی را گرفت یعنی‏ دیگر یک مارکسیست نباید تمسک به آیه قرآن بکند و بگوید فلان آیه قرآن‏ اشاره به فلان اصل مارکسیسم است " ص ۱۳-۱۴   

افسوس که شبه نظامیان مارکسیست با ترورهای خود امکان بروز چنین فضایی را سلب کردند. به نظرم این بزرگترین خیانت آنها در حق ملت بود. همه جای دنیا هرگاه گروههایی به ترور روی می آورند ایدئولوگها یا متفکرینی که احتمال تاثیر گذاری بر آن گروهها دارند در مضیقه و فشار قرار می گیرند. در ایتالیا متفکر بزرگی چون آنتونیو نگری تا سال ۲۰۰۳ به جرم براندازی محکوم به زندان بود زیرا ۳۰ سال قبل بریگاردهای سرخ ایتالیا به افکار او متمایل بودند و ضمنا ترور هایی انجام می دادند. در انگلستان امروز incitement یعنی بیان سخنی که احتمال تحریک کردن فردی به انجام عملیات تروریستی داشته باشد رسما جرم است.

به گمان من اگر پیش از انقلاب متفکرینی همچون مطهری و شریعتی به عنوان "اندیشمندان دینی" مجال ظهور و بروز یافتند یک علت مهم به نظر من این بوده است که آنها از نقدهای متقابل متفکرین مارکسیست و متفکرین لیبرالیست بهره می جستند و آنگاه تلاش می نمودند با بهره گیری از متون دینی در آن میانه فضایی برای تبیین اندیشه ای متمایز ایجاد کنند. اگر چنین رویارویی هایی امکان بروز نداشته باشند و عرصه اندیشه صرفا به دو جبهه دینی/غیردینی یا دینی/ضد دینی تقلیل پیدا کند ، آیا اندیشه دینی سود خواهد کرد یا زیان ؟ یا اینکه ... شاید فرض بر این است که در حوزه علمیه ما چونان امام رضایی وجود دارد که نقد دیدگاه هر مذهب و فرقه و ظایفه و نحله و یا پاسخ پرسشهای آنان را به زبان خودشان و با استناد به کتب خودشان ارائه نماید !