در روز هفتم ژوییه ۲۰۰۵ چندین بمب بطور همزمان در چند نقطه شهر لندن منفجر شد. این حادثه تروریستی بدنبال حملات 11/9 به حادثه 7/7 مشهور شد. پلیس طراح و عامل اصلی این بمب گذاری را فردی به نام محمد صدیق خان اعلام کرد. جوانی اهل شهر لیدز که اجدادش سالها قبل به انگلستان مهاجرت کرده بودند. وقتی شبکه الجزیره تصاویر او را در حال بیان انگیزه اش از این عملیات پخش کرد که او طی آن شدیدا به دولت انگلیس حمله می کرد، بیش از محتوای سخنانش لهجه اش برای مردم انگلیس تکان دهنده بود. او با لهجه غلیظ یورکشایری صحبت می کرد و اگر تصویر نبود این صدا با صدای یک جوان انگلیسی هیچ تفاوتی نداشت. این 'تروریست' با الگوی همیشگی 'تروریستهای عرب-مسلمان' تفاوت داشت. او از 'بیرون' نیامده بود، از درون بود. 'دیگری' نبود ، از 'خود' بود. با اینهمه پلیس انگلستان با اشاره به سفر او به پاکستان و افغانستان و حضورش در پایگاههای القاعده واژه جدیدی برای توضیح این پدیده بکار برد: فرآیند رادیکال شدن (Radicalization). از این پس بیان سخنانی که ممکن است منجر به تحریک به انجام عملیات تروریستی شود نیز به جرم تازه ای تبدیل شد با عنوان 'برانگیختن' (Incitement). نگهداری کتابها ، جزوات و نوارهایی که چنین مطالبی دربرداشته باشند نیز مشمول این جرم می شد.

اما یکی از جنجالی ترین لوایح دولت انگلیس پس از این حادثه لایحه ای بود که به پلیس اجازه می داد هر فرد مورد سوءظن را تا ۹۰ روز بدون هیچ دلیل و مدرک و یا اتهام مشخصی در بازداشت قرار دهد. پیش از این پلیس تنها به مدت ۱۴ روز از چنین حقی برخوردار بود. احزاب مخالف دولت و بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان ارائه این لایحه را سوء استفاده دولت از فضای روانی پس از بمبگذاری ها برای محدود کردن آزادی های عمومی می دانستند. روزنامه زرد (Tabloid) معروف و پر تیراژ انگلیس سان (Sun) که متعلق به امپراطوری خبری رابرت مرداخ است و از آغاز حامی و متحد نزدیک تونی بلر بوده و هست ، در آن ایام با چاپ عکس دلخراشی از یکی از مجروحان آن حادثه در صفحه اول خود تیتر زد: به تونی بگو کارش درست است (Tell Tony he is right). (ضمنا این همان روزنامه ای است که به تحریک دولت با پرداخت چند صد هزار دلار به آن ملوان زن انگلیسی یک مصاحبه جنجالی با تیترهای کذایی همچون 'فکر می کردم می خواهند به من تجاوز کنند' ! ترتیب داد که در عمل رسوایی دیگری برای دولت بلر بوجود آورد).

فردای آنروز فردی که تصویرش در صفحه اول سان چاپ شده بود نامه ای برای روزنامه گاردین (روزنامه نسبتا چپگرا و مورد اقبال دانشگاهیان) نوشت که با این تیتر در صفحه اول آن روزنامه چاپ شد: نظر تونی را به من نسبت داده اند ! (ُThey have given me some one elses voice; Tony's voice). این فرد کسی نبود جز پروفسور جان تولاچ (John Tulloch) استاد مطالعات رسانه دانشگاه برونل ! او همچون اغلب دانشگاهیان در غرب ، از مخالفان سرسخت جنگ عراق و اقدامات جدید دولت بلر در محدود کردن آزادی های عمومی بود. در روز حادثه او در چند متری محمد صدیق خان در مترو نشسته بود و تنها وجود یک کیف سامسونت در کنارش از وارد شدن جراحات شدید به قفسه سینه و مرگ او جلوگیری کرده بود. با این همه همانطور که در تصویر مشهورش - که به شمایل و نماد آن واقعه تبدیل شد - آشکار است او به شدت مجروح شد و تا مدتی توانایی شنوایی و سخن گفتن را نیز از دست داده بود.

اما همه آن دردها و جراحات تغییری در نگاه او نسبت به پروژه 'جنگ علیه ترور' ایجاد نکرده بود. چند ماه بعد که توانایی جسمی خود را تا حدی به دست آورد ، بی بی سی مصاحبه ای با او انجام داد. در یکی از سوالها خبرنگار از او پرسید آیا از اینکه قربانی چنین حادثه ای شده اید خشمگین هستید؟ او پاسخ داد بله. اما خشم من در درجه اول متوجه اقدامات خودسرانه و غیر قانونی دولتهای است که با جنگ افروزی و یکجانبه گری به چنین خشونتهایی دامن می زنند. محمد صدیق خان در نوار ویدئویی اش به صراحت از مشارکت دولت بلر در جنگ عراق انتقاد کرده بود و مردم انگلستان را مسئول اقدامات این دولت دانسته بود.

اما جالبتر اینکه در سالگرد 7/7 شبکه تلویزیونی آی تی وی انگلیس از پروفسور تولاچ دعوت کرد تا شخصا به عنوان گزارشگر به محل زندگی محمد صدیق خان برود و یک گزارش ۳ دقیقه ای برای بخش اصلی اخبار شبانگاهی این شبکه تهیه کند. علت دعوت از چنین شخصیتی برای تهیه این گزارش این بود که هم محلی ها و دوستان سابق محمد صدیق خان به علت ترس و بی اعتمادی به رسانه هایی که طی سال گذشته از او چهره ای دیو مانند و شیطانی ساخته بودند حاضر به گفتگو با هیچ خبرنگاری نبودند. وجهه روشنفکرانه و ضد دولت جان تولاچ تنها عاملی بود که ممکن بود به آنها اطمینان خاطر دهد که پیام و سخنشان مسخ و تحریف نشده و یا مورد سوءاستفاده قرار نمی گیرد. جان تولاچ در این سفر با چهره دیگری از محمد صدیق خان آشنا می شود. به قول خودش بجای تصویر Bomber Khan با تصویری از Citizen Khan آشنا می شود. او در می یابد که محمد صدیق خان در یک مدرسه در محله ای  فقیر نشین و بسیار محروم در شهر لیدز به عنوان کمک معلم به کار مشغول بوده است. همکارانش از او به عنوان معملی سخت کوش و مهربان یاد می کنند که خصوصا در آموزش به کودکانی که دچار کند ذهنی یا مشکلات درسی هستند کوشا بوده است. با تحقیق از شورای محل معلوم می شود محمد صدیق خان در طرح محلی مقابله با آسیبها و ناهنجاری های اجتماعی همکاری شایان توجه و موثری داشته است. جان تولاچ عکسی از محمد صدیق خان را به عنوان نماد این وجه ناشناخته شخصیت او انتخاب کرده بود: عکسی از او در مدرسه با چهره ای در حال فکر و با قلمی در دست در حال گوش دادن به حرفهای یک دانش آموز.

در این برنامه بسیار کوتاه جان تولاچ همچنین با چند دانشجوی مسلمان که همگی در انگلستان بزرگ شده بودند و هم محل محمد صدیق خان بودند گفتگو کرد و به آنها اجازه داد حرفهایشان را مطرح کنند. دغدغه اصلی آنها نادیده ماندن افکار و اعتقادات دینی آنها در جامعه انگلستان و ذهنیت ها و تصورات غلط ایجاد شده نسبت به آنها بود که در عمل آنها را به حاشیه جامعه می راند. در حالیکه به عنوان شهروند انگلیس انتظار داشتند از حقوق برابر با دیگران برخوردار می بودند. با آنکه هیچ کدامشان عمل محمد صدیق خان را تایید نمی کردند اما با اشاره به همبستگی دینی مسلمانان اقدامات دولت انگلیس (یعنی دولت خودشان) علیه مسلمانان عراق و یا طرفداری این دولت از اسراییل را اقدام علیه خودشان می دانستند. در واقع جان تولاچ در این برنامه ریشه واقعی تروریسم را 'واکنش' به اقدامات دولتهای غربی در سطح جهان می دانست نه یک 'کنش' ایجابی بر اساس یک طرح و ایدئولوژی مبتنی بر جهانگشایی و نابودی تمدن غرب و یا صدور اسلام، آنگونه که سیاستمداران و رسانه های غربی ادعا می کنند. از نظر بسیاری از روشنفکران غربی ایجاد یک دشمن نامریی و دائمی به نام تروریسم و راه انداختن جنگی نامحدود علیه آن بهانه خوبی برای حکومتهایی است که می خواهند در عصر انفجار ارتباطات کنترل خود بر ابعاد مختلف جامعه را گسترش بخشند. تنها در شرایط جنگ است که 'دلیل موجهی' برای تعطیلی و یا محدود شدن آزادی و دموکراسی بدست می آید. این نکته ای است که آنتونیو نگری و مایکل هاردت نیز در کتاب Multitude مفصل بدان پرداخته اند.

***

آنچه نوشتم خلاصه ای بود از مطالبی که پروفسور تولاچ شخصا در سفری که چندی پیش به دانشگاه ناتینگهام داشت طی یک کنفرانس دانشجویی بیان کرد. حضور در این کنفرانس و آشنایی با شخصیت جالب او واقعا برایم ارزشمند بود. او اخیرا کتابی با عنوان یک روز در ژوییه (One day in July) چاپ کرد است که مشتمل بر خاطرات او در طی این مدت است. او کتاب خود را با یک نامه به پایان برده است: نامه ای به محمد صدیق خان ! در این نامه خطاب به او می گوید که اکنون من با چند تصویر از تو مواجهم نه یک تصویر. می دانم که تو اهل شنیدن بودی. می خواهم باب گفتگو را با تو را باز کنم. و شاید با هزاران محمد صدیق خان دیگر که واجد ارزش برای گفتگو شناخته نشده اند.... با این نامه جان تولاچ نگاه تحقیر آمیر تاریخی تمدن غرب نسبت به 'دیگران' را به چالش می کشد و با یک نامه نگاری به شدت نا متعارف ، ضرورت شناخت متقابل و محترمانه را مورد تاکید قرار می دهد. اما آیا تمدن غرب با تمامیت خود ظرفیت و آمادگی گشودن چنین باب گفتگویی با 'دیگران' را دارد؟ اگر چه 'جهانی شدن' تا اندازه ای به این گفتگو عینیت بخشیده است اما پرسش اینجا است که این واقعه در صورت تحقق کامل چه پیامدهایی به همراه خواهد داشت؟