۱) تصور رایجی در کشور ما جاری است مبنی بر اینکه در عالم "غرب" اساسا دیگر چیزی به نام خانواده معنا و مفهومی ندارد. این تصور تا آنجا غالب است که بخش قابل توجهی از سخنان رییس جمهور در اجلاس اخیر سازمان ملل نیز به این موضوع اختصاص داشت. ایشان در سخنان خود به شدت از حملات سازمان یافته به نهاد خانواده و نابودی آن در "غرب" انتقاد کردند. این تصور رایج طبیعتا ذهن همه ما را کم و بیش تحت تاثیر خود قرار داده است. از این رو گاه در مواجهه با آنچه در برخی کشورهای اروپایی مشاهده می کنیم به شدت تعجب می کنیم.

۲) همه ساله در آغاز سال تحصیلی جدید دانشگاه ناتینگهام، همچون بسیاری از دانشگاهها، هفته اول به آشنا نمودن دانشجویان جدید با محیط دانشگاه اختصاص دارد. در یک روز بخصوص همه دانشجویان جدید وارد محیط دانشگاه شده و در خوابگاههای خود مستقر می شوند. سال اولی که من از نزدیک شاهد این روز بخصوص بودم واقعا برایم حیرت انگیز بود. فضای سبز دانشگاه ما - که منطقه وسیعی را شامل می شود - و پارکینگهای اطراف خوابگاهها پر شده بود از صدها ماشین. دقت که می کردی در هر ماشین پدر و مادر - یا یکی از آنها - به همراه جوانی که معلوم بود دانشجو است و یک یا دو تن از خواهران و برادران کوچکترش را می توانستی تشخیص بدهی که برای بدرقه دانشجو از شهرهای مختلف انگلستان به ناتینگهام آمده بودند. والدین معمولا پس از کمک به فرزندانشان جهت انتقال وسایل به خوابگاه تا مدتی همراه او می ماندند و عاقبت نیز با درآغوش کشیدن های مفصل و احساسی - بعضا همراه با گریه - با آنها خداحافظی می کردند! دیدن این جمعیت انبوه به شدت با آن تصویر ذهنی پیشین در تضاد بود. در ایران عزیز نیز که نهاد خانواده از نظر ما قرص و محکم پا برجا است چنین صحنه هایی را در دانشگاهها نمی بینیم. اصلا دانشجوهای ما کسر شان خود می دانند پدر و مادرشان روز اول دانشگاه دنبالشان بیایند !

۳) شبکه چهار تلویزیون انگلستان امسال ۲۵ سالگی خود را جشن می گیرد. این شبکه از آغاز با هدف پوشش دادن آن دسته از طبقات و گروههای اجتماعی تاسیس شد که در شبکه های بی بی سی و  آی تی وی معمولا بازنمایی نمی شوند. طبقات محروم ، اقلیتهای قومی و نژادی ، خرده فرهنگها ، گروههای مذهبی غیر مسیحی ، اقلیتهای جنسیتی و از همه مهمتر نسل جوان جدید به عنوان مخاطب هدف این شبکه تعیین شده بودند. حتی اخبار سیاسی این شبکه نیز نسبت به دو شبکه دیگر به نسبت مستقل تر از مواضع رسمی دولت است. مهمتر اینکه شبکه های بی بی سی و آی تی وی از زمان تاسیس خود تا حدود ده سال قبل  عمدتا آینه بازنماینده طبقات متوسط و مرفه جامعه انگلستان بودند. شبکه چهار تاثیرات عمیقی بر فرهنگ و جامعه انگلستان به جا گذاشته است که از جمله آنها درک بیشتر مشکلات طبقات محروم و اقلیتها توسط دولت، رقیق تر شدن نسبی احساسات نژادپرستانه و افزایش تسامح و مدارا نسبت به اقلیتها در سطح جامعه است. در عین حال این شبکه در برنامه ها و سریالهای خود به زندگی طبقات پایین جامعه و مسایلی چون آسیبهای اجتماعی ، بزهکاری، جرم و جنایت ، فحشا و ...نیز به شکل صریح تری می پردازد. برخی سریالهای شبکه چهار نظیر Shameless و Skins با بی پروایی و صراحت تکان دهنده و آزاردهنده و گاه تهوع آور واقعیتهای بسیار تلخ و سیاه جامعه را بازنمایی می کنند. در این سریالها بحران ها و گسست های عمیق فرهنگی – اجتماعی، روابط انسانی افسارگسیخته و فاقد هرگونه مبنای اخلاقی - حتی از نوع عرفی و  سکولار آن - و آنچه ما "نابودی نهاد خانواده" می نامیم به وضوح قابل مشاهده است. اکنون سوال اینجا است که واقعیت کدام یک از این دو  است؟   

۴) بر خلاف تصور ما نه "غرب" یک کل واحد و یکپارچه است و نه در سراسر آن جغرافیایی که ما "غرب"می نامیم نگرش واحد و یکسانی به جایگاه خانواده وجود دارد. طبقات متوسط و مرفه در جوامع غربی که به طور سنتی طرفدار احزاب دست راستی هستند آداب و رسوم و فرهنگ خاص خود را دارند که این فرهنگ به ویژه در انگلستان تا امروز هم بطور جدی پا برجا است. این ویژگی های فرهنگی- طبقاتی از مسایل ریز - مانند نوع واژه ای که برای مثلا توالت استفاده می شود (افراد این طبقه از واژه lavatory بجای toilet یا Loo استفاده می کنند) یا اینکه مثلا آیا باید ابتدا چای در فنجان ریخته شود و شیر بر روی آن یا بالعکس! – شروع می شود و تا مسایل مهمتری نظیر جایگاه نهاد خانواده ادامه دارد.  احزاب و گروههای دست راستی (نظیر حزب محافظه کار انگلیس و حزب جمهوریخواه آمریکا) که نمایندگان سنتی این طبقات هستند به طور جدی طرفدار اهمیت و اصالت نهاد خانواده هستند. چند روز پیش دیوید کامرون رهبر حزب محافظه کار در سخنرانی کنگره سالانه این حزب بخش مهمی از سخنان خود را به اهمیت جایگاه و نقش تعیین کننده نهاد خانواده در حفظ سلامت جامعه و سیاستهای حزب در راستای تشویق ازدواج و تداوم زندگی خانوادگی اختصاص داد.

۵) از سوی دیگر جریانهای چپ و احزابی که کم بیش تحت تاثیر دیدگاههای مارکسیستی هستند خانواده را در واقع از ارکان اصلی نظام سرمایه داری و از بنیادهای طبقه بورژوا می دانند. از دید آنها کارکرد اصلی نهاد خانواده تضمین تداوم منافع طبقه بورژوا است. طبعا نقدهای آنها بر شواهدی تاریخی – البته عمدتا محدود به نمونه هایی از جوامع اروپایی -  مبتنی است. لذا آنهایی که در غرب شعار عدالت و دفاع از طبقات محروم می دهند میانه چندان خوشی با نهاد خانواده ندارند. اما منتقدان سرسخت دیگر نهاد خانواده در جوامع غربی فمنیست ها هستند. از نظر فمنیستها نهاد خانواده یک نهاد طبیعی نیست بلکه یک نهاد اجتماعی است. انسانها صرفا بر حسب طبیعت خود ازدواج نمی کنند، جامعه است که به مفاهیمی چون ازدواج و خانواده شکل می دهد. ضمن اینکه به باور آنها ساختار درونی این نهاد و تقسیم کار در آن را مردان تعیین کرده اند و این طراحی بگونه ای است که زنان نه تنها تحت امر و در سلطه مردان هستند و از این بابت مورد ظلم و استثمار واقع می شوند، بلکه اساسا هویت و فردیت آنها نیز در نسبت با مردان تعریف می شود. جریانهای چپ و جریانهای فمنیست – صرف نظر از تنوع و تکثر درونی شان و تعارض دیدگاههای طیف های مختلف آنها – در جوامع غربی معمولا جزو گروههای پیشرو و روشنفکر جامعه محسوب می شوند که خصوصا نسبت به مظاهر ظلم ، استثمار و  جنگ به شدت واکنش نشان می دهند. این جریانها از مخالفان پرشور سیاستهای جنگ طلبانه دولت آمریکا و به خصوص از دشمنان اصلی جرج بوش هستند. در واقع این گروهها که از منظر سیاست بین الملل نظراتشان با مواضع رسمی دولت جمهوری اسلامی قرابت بسیار دارد در موضوع نهاد خانواده دیدگاه کاملا متفاوتی دارند. 

۶) چندی پیش در گزارشی از رادیو بی.بی.سی چهار - که شبکه ای بسیار پربار و آموزنده است - شنیدم که بر اساس آمار از هر 10 بزرگسال انگلیسی 7 نفر دست کم یکبار ازدواج را تجربه نموده اند. این آمار بسیار بیشتر از آنچیزی بود که انتظار داشتم. البته باید اضافه کرد که میانگین دوام ازدواج ظاهرا زیر 10 سال است. با این همه باید درنظر داشت که ازدواج اساسا یک مفهوم و سنت مذهبی است و در کشورهای غربی افرادی که اعتقاد مذهبی ندارند دلیلی برای ازدواج سنتی نمی بینند. اما نباید تصور شود این افراد لزوما آدمهای بی قید و بند و هرهری مسلک هستند و  مثلا هر چند صباحی حسب نیاز با فردی ارتباط دارند. واقعیت این است که بسیاری از آنها از معادل مدنی و غیر مذهبی ازدواج یعنی زوجیت مدنی (civil partnership) استفاده می کنند که در قوانین کشورهای غربی به رسمیت شناخته شده است. گاه عمر این نوع پیوندهای زناشویی از ازدواج هم بیشتر است. یکی از دانشجویان همدوره ای من اخیرا پس از 12 سال زندگی مشترک با پارتنر (partner) خود از او جدا شد. در این مدت آنها با هم در یک خانه زندگی می کردند و خرج زندگی را نیز مشترکا تامین می کردند و  همه چیز زندگی شان مثل یک زن و شوهر بود. حتی از نظر اخلاق عرفی نیز وقتی فردی چنین رابطه زوجیتی برقرار می کند خود را مقید به وفاداری به شریک زندگی خود نموده است. بسیاری از این زوجها صاحب فرزند می شوند و فرزندان خود را مشترکا تربیت می کنند. اما یک تفاوت عمده این نوع زندگی مشترک با نهاد خانواده این است که براساس تعریف اولی لازم نیست دو طرف از دو جنس متفاوت (زن/مرد) باشند. دولت انگلستان شاید در زمره نخستین دولتهایی بود که قانون زوجیت مدنی را شامل حال دو همجنس نیز نمود. بدین ترتیب دو مرد یا دو زن نیز می توانند پارتنر محسوب شده و از همه حقوق و حمایتهای دولتی که شامل خانواده ها – به معنای سنتی آن - می شود  برخوردار شوند. اخیرا دولت انگلیس در اقدامی جنجالی مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست را موظف نمود درصورت تقاضای زوجهای همجنس "صاحب صلاحیت"کودکان این مراکز را به عنوان فرزندخواندگی در اختیار این زوجها قرار دهد. در اعتراض به این اقدام برخی کلیساهای انگلستان اعلام کردند مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست وابسته به خود را تعطیل می کنند تا مجبور به تبعیت از این قانون نشوند.  

۷) نمی توان انکار کرد که همزمان با افول معنا و اعتبار مذهب مسیحیت در جوامع اروپایی نهاد خانواده و مفهوم ازدواج همچون بسیاری از مفاهیم اخلاقی دیگر دستخوش دگرگونی های بسیار شد تا بدانجا که نظریه پردازی چون گیدنز انقلاب جنسیتی – واژگونی نظام و روابط سنتی زناشویی - را از پیامدهای مستقیم مدرنیته و  از ویژگی های آن می داند.  با این حال وضع موجود جوامع اروپایی با آنچه که ما از دور تصور می کنیم - که گویی آنجا سنگ روی سنگ بند نمی شود - بسیار فاصله دارد. شاید اگر آن تصویر ذهنی ما واقعیت داشت بنابر سنتهای الهی اساسا جوامع اروپایی امکان استواری و بقا تا همین حد امروزشان را هم نمی یافتند. اگر رسانه ها در این کشورها آسیبهای اجتماعی و بحران های اخلاقی و سایر عوارض ناشی از دگرگونی نهاد خانواده در سطوح مختلف جامعه به خصوص در میان طبقات پایین جامعه را پررنگ منعکس می کنند، بخشی از هدف آنها نیز نشان دادن دردها برای به تامل واداشتن اندیشمندان و تصمیم گیرندگانی است که باید به چاره جویی برای این مشکلات بپردازند.

۸) اما نکته مهم اینجاست که هم فرایند مدرنیته و هم نقدهای مارکسیستها و فمنیستها عمدتا ناظر بر شرایط تاریخی، فرهنگی و اجتماعی حاکم در برخی کشورهای اروپایی بوده است و آنگاه تحولات انجام شده در این جوامع و عوارض ناشی از آن به سادگی به عنوان سرنوشت محتوم همه عالم بشری قلمداد شده است. بزرگان اندیشه عصر روشنگری اروپا عمدتا نگرشهای نژادپرستانه و اروپا-محوری داشتند و نهایتا نیز بدنبال برخی کشفیات علمی و نظریه هایی چون نظریه تکامل طبیعی داروین رسما به این نتیجه رسیدند که خودشان نوع تکامل یافته انسان هستند و ملل دیگر – که از نظر آنها به مراتب در مراحلی پست تر قرار داشتند – نیز باید به هر وسیله ممکن – حتی استعمار و برده داری - به آستانه رشد و تکامل انسانی و اجتماعی برسند. به قول آرجن آپادورایی (Arjun Appadurai) نظریه پرداز معروف هندی تبار (۱)، راهی که اروپایی ها طی کرده بودند از نظر آنها راه حق (true)، راه خیر (good) و راه غیر قابل اجتناب (inevitable) بود. اما اکنون دیگر این ادعا چندان اعتباری ندارد و باید منتظر ماند و دید که فرآیند مدرنیته در جوامع غیر اروپایی به چه پیامدهایی می انجامد. از همین رو است که متفکرانی چون مایک فدراستون (Mike Featherstone) با انتقاد شدید از گیدنز پیشنهاد می دهند که بهتر است بجای مدرنیته از "مدرنیته ها" (Modernities) سخن بگوییم(۲). اکنون شاید پرسشی که درخور تحقیق باشد این باشد که با توجه به تفاوتهایی که میان دین اسلام و مسیحیت در ارتباط با حقوق زن و مرد (اهم از حقوق جنسی، اجتماعی ، اقتصادی و ...) در نهاد خانواده وجود دارد ، تاثیر فرایندهای مدنیته بر نهاد خانواده در جوامع اسلامی و جوامع مسیحی چه شباهتها و تفاوتهایی با هم دارد. البته این سوال نباید ما را از تفاوتهای ملی ، قومی ، فرهنگی و طبقاتی که در زیرمجموعه هر یک از این دو نوع جوامع وجود دارد و طبیعتا بر چنین تحقیقی اثرگذار است غافل کند.

پی نوشت:

1- .Appadurai, A. Modernity at Large (1996) Minnesota: University of Minnesota Press

Featherstone, M. Undoing Culture, (1995), London: Sage. - 2