ترم قبل بر حسب تمایل شخصی به اتفاق چند نفر از همدوره ای های دوره دکترا ، در یکی از کلاسهای فوق لیسانس دانشگاه ناتینگهام با  عنوان جالب " سنت نقد " ( Tradition of critique) شرکت کردم. این کلاس برای دانشجویان گروه ما  (نظریه انتقادی و مطالعات فرهنگی ) اجباری وبرای سایر دانشجویان علوم انسانی اختیاری بود. کلاس در واقع از ۱۲ سمینار توسط ۱۲ استاد مختلف تشکیل می شد و هر سمینار به یک اندیشمند بزرگ مدرن اختصاص داشت: از کانت تا گادامر. در هر جلسه استاد حدود یک ساعت درباره زندگی و افکار و آثار آن اندیشمند صحبت می کرد و سپس نقد های اساسی مطرح شده بر نظرات او را نیز بیان می کرد. پس از این ، کلاس بصورت بحث آزاد و گفتگو درباره موضوعات مطرح شده ادامه می یافت . جالب این بود که این سمینارها فقط به فیلسوفان اختصاص نداشت ; ماکس وبر ، فروید و حتی کلود لوی استراوس هم در  فهرست آن گنجانده شده بود.

نکته جالبی که در اواسط این دوره رخ داد ، این بود که بعد از ۷ - ۸ جلسه یکی از دانشجویان در بحث آزاد شروع کرد به نوعی انتقاد از کلیت این سمینار ها. با احساس خاصی گفت : ما هر هفته می آییم اینجا تا از افکار بزرگان و نام آوران تفکر مدرن آشنا بشویم ، ولی عملا شما هر هفته به ما می آموزید که اندیشه های آن متفکر توسط متفکر بعدی یا متفکران امروزی کاملا زیر و رو شده و زیر سوال رفته است و دیگر اعتباری ندارد. اگر وضع بزرگان اندیشه مدرن این است پس دیگر برای ما چه باقی می ماند ؟ وقتی هیچ نظریه یا اندیشه ای نمی تواند برای ما ملاک باشد پس زندگی فردی و اجتماعی را بر چه اساسی می توان بنا کرد ؟ حقیقت کجا است ؟ و .... برخی نیز سخنان او را تایید کردند.

استاد مربوطه که مردی میان سال و جا افتاده بود انگار با حرفهای این دانشجو زبان دلش باز شد. گفت من هم در دهه ۱۹۶۰ از دانشجو های فعال بودم و به مارکسیسم باور داشتم . اما وضعیت غیر انسانی و دیکتاتورگونه حکومت شوروی سابق من را ناامید کرد. با فروپاشی شوروی هم که دیگر گویی جز نظام   سرمایه داری هیچ سرنوشت دیگری برای بشر قابل تصور نیست. او با حسرت ادامه داد :  امروز تنها چیزی که مرا به زندگی امیدوار نگه داشته پسر ۴ ساله ای است که دارم !

استاد محترم در ادامه گفت : امروز اساسا فضا به گونه ای است که دنبال معنای زندگی گشتن یک چیز عجیب و غریب تلقی می شود و اگر زیاد دنبال معنای زندگی بگردید ممکن است شما را به روانپزشکی معرفی کنند. آنچه مهم است فقط سبک های زندگی (lifestyles) است  که آنهم با مصرف زدگی (consumerism) اقناع و اشباع می شود و دیگر هیچ !

جالب این بود که استاد در ادامه اعلام کرد که مدتی به دنبال منابع اسلامی رفته تا بفهمد حرف حساب اسلام چیست ، اما با خواندن برخی متون اسلامگرایان  - یا بقول خودش Islamicists - به این نتیجه رسیده که حرفهای آنان هم شبیه همان حرفهای کمونیسم و لنینیسم است ! این نکته را که شنیدم ضرورت و کارکرد گروههای افراطی اسلامگرا برای تمدن غرب بیشتر برایم روشن شد !

نکته دیگر این سمینارها این بود که تقریبا هیچ کدام از سخنرانان و اساتید به نظرات اندیشمندی که او را معرفی می کرد باور یا حتی شیفتگی خاصی نداشت. تنها استثناء ، استادی بود که هگل را تدریس می کرد و به نحو عجیبی به او ایمان داشت ! همین باعث شد برخی از دانشجویان نظرات هگل را به دلیل تاثیر غیر مستقیم آن بر پیدایش فاشیسم در آلمان به شدت مورد انتقاد قرار دهند.

 

دو نتیجه گیری عجولانه از خاطره فوق :

۱- اگر مسوولین ذیربط متفکران جهان را جمع نموده و به یک تور ۱۰ روزه خاورمیانه ببرند و آنها را از  نزدیک با واقعیتها آشنا کنند ، همه آنها اسلام آورده و به شدت به مبارزه با استکبار خواهند پرداخت!

۲- الحمدالله که غرب در ضلالت فکری و یاس فلسفی فرو رفته است . ما که وضع خودمان خوب است ، بقیه را هم انشاءالله امام زمان (عج) تشریف می آورند هدایت می کنند!