اوایل که وارد گروه مطالعات فرهنگی دانشگاهمان شده بودم به دانشجویی برخوردم که در پاسخ به پرسش من درباره موضوع رساله دکترایش گفت: "آشغال"! درک اینکه چگونه کسی می تواند در رشته مطالعات فرهنگی رساله ای درباره آشغال بنویسد آنروزها برایم دشوار بود. می دانستم که مطالعات فرهنگی پیشگام در شالوده شکنی آن تفکیک رایج میان "هنر والا" (High Art) و "هنر پست" یا عامه پسند (popular) بوده است و برخلاف محافظه کارانی چون لیویس (Leavis) که فقط "هنر والا" را واجد ارزش مطالعه دانشگاهی می دانستند و یا مکتب فرانکفورتی ها که هنر عامه پسند را صرفا ابزاری برای فریب توده ها توسط نظام سرمایه داری مسلط بر جامعه تحلیل می کردند،  مطالعات فرهنگی و مکتب بیرمنگام پای مطالعه محصولات فرهنگی عامه پسند مثل سریالهای هر شبی تلویزیونی (Soap opera) را هم به دانشگاه باز کردند. اما گمان نمی کردم کار به آنجا رسیده باشد که رسما "آشغال" را نیز به عنوان موضوع در دامنه تحقیق خود بگنجانند و آنرا به عنوان یک "متن" مورد مطالعه قرار دهند!

 چندی قبل مقاله ای (1) می خواندم از رابرت استم (Robert Stam) نظریه پرداز صاحب نام سینمایی و استاد دانشگاه نیویورک که به شکل جالبی زمینه های اجتماعی ، فرهنگی و زیبایی شناختی "آشغال" یا "زباله" را شرح داده بود. به نظرم این مقاله او کمک می کند تا دریابیم چگونه با کمی تامل در موضوعات و مسایل به ظاهر "پیش پا افتاده" و "بی ارزش" نیز می توان دنیایی از مفاهیم و حقایق مغفول مانده را مشاهده کرد. اولین نکته که باید مد نظر قرار گیرد این است "زباله" یک پدیده و مسئله اجتماعی نسبتا نو ظهور در جوامع بشری است و شاید در تاریخ گذشته دور ، انسان اساسا با مفهومی به نام "آشغال" به معنایی که ما امروز با آن سرو کار داریم مواجه نبوده است. به عبارت دیگر "زباله" یا "آشغال" یک امر طبیعی نیست ، بلکه یک برساخته (Construct) تاریخی- اجتماعی است.  استم مقاله خود را در اصل به بهانه بازکاوی سبک موسوم به سینمای سوم (Third Cinema) که در دهه 1960 میلادی در آمریکای لاتین شکل گرفت و بعدها در کشورهای دیگر (عمدتا کشورهای موسوم به "جهان سوم") ادامه یافت، نوشته است. او در بخش پایانی این مقاله در تشریح مضامین و پی رنگهای فیلمهای برزیلی به نقش "زباله" در این آثار پرداخته و ابعاد جامعه شناختی و زیبایی شناختی آن را مورد بررسی قرار می دهد.

از نظر او "زباله" یک استعاره کامل پست مدرنیستی و پست کلنیالیستی است زیرا که طبیعتی متکثر، مرکب، پیوند یافته، از موطن/اصل جدا افتاده و فاقد سلسله مراتب دارد که در آن مرز میان فقیر و غنی، مرکز و حاشیه، صنعتی و سنتی، خصوصی و عمومی ، مانا و میرا ، ارگانیک و غیر ارگانیک ، ملی و بین المللی و محلی و جهانی فرو می ریزد. از نظر او زباله یک "متن" اجتماعی مخلوط، مرکب و به شکل رادیکالی فاقد هرگونه محور یا مرکز اصلی است. او تعبیر چارلز جنکز (Charles Jenks) درباره "دگرشهر" (Heteropolis) یا تعبیر ادوارد سوجا (Edward Soja) درباره "دگر شهر آرمانی" (Heterotopia) را دارای نسبت با مفهوم زباله می داند زیرا زباله دانی هر شهر جایی است که عناصر یا موقعیتهایی که در حال عادی غیر قابل جمع هستند در کنار هم قرار می گیرند. تعبیر دیوید هاروی (David Harvey) درباره فشردگی زمان و مکان (Time Space Compression) در عصر پست مدرن نیز درباره زباله مصداق پیدا می کند زیرا که محل خاطرات (memories) و اثرهای (traces) دفن شده است. با استفاده از اصطلاح میشل فوکو می توان گفت زباله خاصیت "دگر زمانی" (Heterochronic) دارد زیرا زمان را در فضای محدود یک مکان متمرکز می کند. استم اضافه می کند که از همین رو برخی باستان شناسی را نیز نوعی زباله شناسی پیشرفته می دانند! یک تپه زباله هم مانند یک تپه باستانی حاصل جسم یافتن زمان یا تاریخ در یک مکان است. از منظر زیبایی شناسی ذباله یک کولاژ تصادفی و یک حجم سورئال ناشی از رادیکالترین شیوه درکنار هم قرار دادن (Juxtaposition) اشیاء نامتجانس است.

 "زباله" از طرفی مانند مرگ و قضای حاجت (excrement) باعث می شود همه آدمها فارغ از طبقه و موقعیت اجتماعی شان در یک سطح قرار گیرند. از طرف دیگر  از منظر اجتماعی یک "افشاگر حقیقت" است. در پایین ترین مرحله اجتماع، در تحتانی ترین مرتبه بدن سیاسی جامعه، ذباله نمایانگر خروج و ظهور دوباره "سرکوب شده ها" (repressed) است. جایی که کاندوم های مصرف شده، نوارهای خونی، سرنگ های آلوده، و بچه های سقط شده را آنجا رها می کنند. ذباله آسایشگاه نهایی همه چیزهایی است که یک جامعه تولید کرده ولی آنها را سرکوب و پنهان می کند. در نمای آخر فیلم "فراموش شدگان" (Los Olvidados, 1950) ساخته لوییس بونوئل شاهد هستیم که جنازه قهرمان داستان - که یک لمپن است – بدون هرگونه تشریفات مرسوم به تپه زباله شهر مکزیکو سیتی پرتاب می شود. این صحنه در فیلم برزیلی/آمریکایی "بوسه زن عنکبوتی" (The Kiss of the SpiderWoman, 1985) نیز تکرار می شود آنجا که جنازه مولینا در انبوهی از زباله دفن می شود ولی صدای روی تصویر گزارش رسمی و دروغین مقامات درباره علت مرگ او را پخش می کند. زباله را می توان به نوعی "شناسنامه" یک جامعه و افراد آن نیز به حساب آورد. موقعیت اقتصادی و اجتماعی افراد را می توان با نگاه به میزان و نوع زباله ای که تولید می کنند دریافت. در زباله می توان مناسبات و روابط قدرت را نیز تشخیص داد: صاحبان ثروت و قدرت می توانند زباله های آلوده کننده خود را روانه محله هایی فقیر کنند.

 رابرت استم فیلمسازان برزیلی دهه 1960 که آثارشان با عنوان "زیرزمینی" شهرت یافت را نخستین هنرمندانی می داند که بطور رسمی از "زیبایی شناسی زباله" (Aesthetics of Garbage) سخن گفتند. مانیفست سینمایی این گروه فیلم "سارق محله بدنام" (Red Light Bandit, 1968) بود که در نمای آغازین آن چند نوجوان حلبی آباد نشین بر زباله های آتش گرفته می رقصند. اغلب این فیلمها در محله بدنام و فقیر سائوپولو مشهور به boca de lixo"" (دهان ذباله) ساخته شدند که نام آن به شکل متناقضی با نام محله بدنام ویژه اعیان و اشراف "boca de luxo" (دهان تجمل) قرابت داشت. بر همین اساس رگینا واتر (Regina Vater) هنرمند برزیلی در اواسط دهه 1970 نمایشگاه عکسی با عنوان "Luxo/Lixo" (تجمل/زباله) برپا کرد که تصاویری بود از تفاوت زباله های اشراف و فقرا در سائوپولو. بع تعبیر استم ، فیلمسازان زیرزمینی برزیل در آن سالها زباله را استعاره ای می دیدند که احساس به حاشیه رانده شدن، احساس دوام آوردن در اوج نیاز، احساس تبدیل شدن به انباشتگاه زائدات نظام فراملی سرمایه داری، و احساس مجبور شدن به بازیافت عناصر فرهنگ مسلط ((Dominantرا برایشان تداعی می کرد.

 رابرت استم در انتها به سه فیلم مستند نسبتا جدیدتر که مفهوم زباله را دستمایه کار خود قرار داده اند اشاره می کند که یکی از آنها توجه مرا جلب کرد. فیلم جزیره گلها (Isle of Flowers, 1989) ساخته ژورگه فورتادو (Jorge Fortado) زیبایی شناسی زباله را به عصر پست مدرن می آورد و به آن نه فقط به مثابه یک فرم بلکه یک مضمون سیاسی- اجتماعی می نگرد. بنا به نقل فیلمساز او این فیلم را به نیت نامه ای به یک ساکن کره مریخ که هیچ چیزی از زمین و زندگی فردی و اجتماعی آدمیان نمی داند ساخته است . نام فیلم برگرفته از یک مکان واقعی انباشت زباله در برزیل است. فیلم با روایت داستان "زندگی" یک گوجه فرنگی، از هنگام کشت در مزرعه تا ورود به یک خانواده بورژوا و سرانجام تبدیل شدن به زباله آغاز می شود و از این رهگذر به موضوعات دیگری چون "انسان"، "پول" و "خوک" و ارتباط این مقولات با یکدیگر می پردازد. گفتار متن این فیلم بطور کنایه آمیزی به هجو لحن پر تبختر و از موضع "دانای کل" فیلمهای مستند علمی - آموزشی پرداخته و نگرش پوزیتیویستی و عقلانیت ابزاری حاکم بر آنها را مورد مضحکه قرار می دهد، با جملات و عبارات زاید و فضل فروشانه ای چون: " ما هم اکنون در محله بلم نوو، شهر پورتو آلگره، استان ریو گرانده دو سل هستیم. بطور دقیقتر در تقاطع مدار سی درجه ، دوازده دقیقه و سی ثانیه جنوبی و نصف النهار چهل و یک درجه و یازده دقیقه و بیست و سه ثانیه غربی". یا توصیفات و طبقه بندی های مضحکی همچون : "خانم دونا آنته را مشاهده می فرمایید که یک پستاندار دوپای ماده مسیحی کاتولیک است!".  یا جملات توضیحی شبیه: "برای خرید گوجه فرنگی به پول نیاز دارید. پول در قرن هفتم قبل از میلاد مسیح اختراع شد. مسیح یک یهودی بود. یهودیان گونه ای از انسانها هستند..." و در حالیکه تماشاگر از این جملات به خنده افتاده است ناگهان با تصاویر تکان دهنده ای از آشویتز و هولوکاست مواجه می شود که طی آن جنازه ها همچون زباله روی هم می افتند. در جای دیگر گفتار متن فیلم می گوید: "انسانها به دلیل ساختار مغزی پیچیده تر خود و همچنین بخاطر داشتن انگشت شست از حیوانات برتری یافته و توانسته اند پیشرفت ها و تکامل شگفت انگیزی در زندگی خود ایجاد کنند." این جملات با تصاویری از انفجار اتمی هیروشیما همزمان می شود. بازی کولاژ گونه فیلم با انبوهی از تصاویر کهنه و نو، انیمیشن و مستند، آگهی های بازرگانی ، بریده های روزنامه و ... که خود به نوعی در مقام زباله های بصری قرار دارند نیز قابل تامل است. وجه طنزآمیز این فیلم همچون یک دام عمل می کند، مخاطب ابتدا با خنده آغاز می کند و عاقبت اگر به گریه هم نیافتد، لااقل به طور جدی به فکر فرو می رود. خصوصا آنگاه که در پایان فیلم شاهدیم که چرخه ناعادلانه پول و کالا سرنوشت بشر را بدانجا رسانده است که خوکها در مرتبه بالاتری از انسانها قرار می گیرند.

 اگر روایت استم از این فیلم شما را همچون من علاقمند تماشای آن نموده است می توانید آنرا در لینک زیر با زیر نویس انگلیسی تماشا کنید. دیگر نکته قابل توجه این که علی رغم شروع فیلم با عبارت "خدا وجود ندارد" ،  ژان کلود برنادت - منتقد و نویسنده معروف بلژیکی/فرانسوی (که در سال 2005 کتابی نیز درباره عباس کیارستمی تالیف نمود) آنرا یک فیلم مذهبی دانسته است. کنفدراسیون ملی کشیشهای برزیل نیز در سال 1990 جایزه دوم جشنواره سالانه خود را به این فیلم اختصاص داد.

 ttp://video.google.com/videoplay?docid=8708446201833554343&hl=en

 منابع: 

1-      Stam, Robert. (2003) Beyond Third Cinema, In Rethinking Third Cinema, Gunteratne, A. R. and W. Dissanayake, New York: Routledge.

 تا آنجا که می دانم کتاب مقدمه ای بر نظریه فیلم (Film Theory, An Introduction) اثر رابرت استم چند سال قبل به همت احسان نوروزی - که زمانی با او هم دانشکده بودم - توسط گروهی از مترجمان به فارسی برگردانده و در ایران منتشر شده است.