اشاره:

چندی قبل یکی از دوستان که ظاهرا دست اندرکار انجام یک «تحقیق» برای یکی از سازمانهای فرهنگی بود پرسشنامه مطولی برای نگارنده فرستاد و از من خواست در مصاحبه ای شرکت کنم. با دیدن پرسشهای طاقت فرسای او عذر خواهی کردم و گفتم پاسخ دادن به این سوالها از عهده بنده – و احتمالا هیچ انسان غیر مجهز به علم غیبی - بر نمی آید. باز اصرار کرد که هراندازه مقدور است پاسخ دهم. نهایتا بطور «سرپایی» به برخی سوالها جوابهایی دادم که درخواست این دوست را هم زمین نگذاشته باشم. ظاهرا موضوع «جوانان» محور این مصاحبه بوده است و بنده نیز صرفا به عنوان یک «جوان» به سوالها پاسخ دادم و لاغیر.

 

 

 *    *     *

 

1- مفهوم دفاع از حقوق ملی چیست؟ چگونه می توان نسل جوان را نسبت به آن حساس و متعصب کرد؟

تعریف آکادمیک این مفهوم را باید از حقوقدانها پرسید. اما آنچه من از این تعبیر می فهمم یعنی دفاع از هر آنچه که مردم یک جامعه متعلق به خود دانسته و برای تداوم حیات جمعی خود حفظ آن را ضروری بدانند. البته مشروط بر آنکه به حیطه حقوق سایر ملل خدشه ای وارد نکنند. تجربه تاریخ معاصر نشان می دهد که جوانان ما معمولا نسبت به دفاع از حقوق ملی حساس تر و متعصب تر از «عقلا» و «فضلا» و «روشنفکران» بوده و هستند. نمونه بارز آن را در دفاع مقدس و بحث انرژی هسته ای می توان دید. لذا به نظرم باید بپرسید چگونه «سالمندان» و «محافظه کاران» را باید نسبت دفاع از حقوق ملی حساس و متعصب کرد.

2- جمهوری اسلامی ایران در طول سه دهه گذشته چقدر در ایجاد برابری و برادری موفق بوده‌است؟ چرا؟

در دهه نخست انقلاب در این زمینه موفقیتهای زیادی بدست آمد که ناشی از گفتمان تازه ای بود که انقلاب در جامعه حاکم کرد. اما در دهه دوم با مبنا قرار گرفتن نظریه های نئولیبرال اقتصادی اساسا مفهوم برابری و برادری در گفتمان مسلط جامعه به ضد ارزش تبدیل شد.  در این دوران نسل انقلاب و جنگ به مسابقه ثروت اندوزی و «مانور تجمل» تشویق و تحریک شد. افسانه های جدیدی مبنی بر اینکه «اصل رشد اقتصادی است، عدالت خود به خود حاصل آید» در جامعه نشر شد. ضمنا برای مقابله با هر گونه اعتراضی نیز مقدار قابل توجهی «باتوم» از کشورهای پیشرفته خریداری و وارد شد. در این دوران شاهد ظهور طبقه جدیدی از «اشراف سجاده نشین» و «زر اندوزان تسبیح به دست» بودیم. من البته هیچ مشکلی با کسب ثروت و تولید ثروت ندارم مشروط بر آنکه لااقل تلاش شود فرصتهای برابری برای کسب و تولید ثروت در جامعه فراهم شود. نه آنکه منابع و امکانات صرفا در اختیار عهدو عیال و اقوام و خویشان و وابستگان حزبی و گروهی باشد و بخش قابل توجهی از مردم محتاج نان شب باشند. عجیب تر این بود که مسئولانی که خود تا چند سال قبل ژیان هم نمی توانستند سوار شوند اکنون مثلا در مقام مدیریت شهر تهران بدون شرم و حیا اعلام می کردند که زندگی در تهران باید آن اندازه گران باشد که برخی طبقات نتوانند  در این شهر زندگی کنند. ظاهرا بنا شده بود تهران شهر اختصاصی ثروتمندان بشود. روشن بود که شعار برابری و برادری اینجا جای خود را به «نوعی نژاد پرستی جدید» داده بود. در دوران اصلاحات هم سخن گفتن از فقر اساسا ضد ارزش بود و به معنای «ضدیت با آزادی» و «مخالفت با توسعه سیاسی» تلقی می شد.

در همان سالها خانم رخشان بنی اعتماد فیلم زیبای «زیر پوست شهر» را ساخت و هشدار تلخی داد که همه مشکلات جامعه را نباید به روزنامه و جامعه مدنی و دموکراسی تقلیل داد. اما سرمستان تئوری «فتح سنگر به سنگر قدرت» گوششان شنوای این حرفها نبود. در نگاه «نازی آباد» نشینان سابق که تازه به «دوران» رسیده بودند، فقرا اکنون دیگر موجودیتی جز در مفهوم «لمپنها» نداشتند. بر «نخبگان فرهیخته» فرض بود تا با اتحادی یکپارچه اجازه ندهند «ارتش لمپنها» در خیابانها راه افتاده و بزم و عیش گروهی و طبقاتی آنها منقص کنند. برای من خیلی جالب است که در دوران اصلاحات فیلمهایی مانند «دایره» و «طلای سرخ» که مضامین تلخی درباره فقر و فحشا و شکاف طبقاتی داشتند توقیف می شدند و صدای کسی هم بلند نمی شد اما در مقابل فیلمی مثل «زندان زنان» با آن سمبلیسم سیاسی آشکارش مجوز اکران می گرفت.

مشکل این بود «نخبگان فرهیخته» ما در دفاتر روزنامه های باصطلاح مستقلی که با ارز و کاغذ و تبلیغات دولتی در شمال شهر راه انداخته بودند گپ می زدند و نسکافه می خوردند و اصلا موضوع فقر برایشان مسئله نبود. اما جمعیت خاموش فقرا که شانزده سال به حاشیه رانده شده و به طور سیستماتیک «تحقیر» شده بود سرانجام بجای آنکه واکنشی از جنس «لمپنیسم» از خود نشان دهد به شیوه  ای کاملا «متمدنانه» و «دموکراتیک» وارد انتخاباتی شد که فرصتی برای ابراز وجود به آنها می داد. این «به حاشیه رانده شدگان» که در سالیان دراز  حتی حق «مخاطب قرار گرفته شدن» از سوی مسئولین دولتی را هم از دست داده بودند – چه رسد به حق مسکن و زندگی شرافتمندانه و کار و تعیین محل زندگی و ... -  در آن انتخابات از یکی از معدود حقوق با قیمانده خود – یعنی حق رای – استفاده کردند و با انتخاب خود پرده از نابرابری ها برداشته و شکاف اجتماعی عطیمی که سالها دولتمردان و «نخبگان فرهیخته» از کنار آن با بی تفاوتی عبور کرده بودند را بر ملا کرد.

5- چگونه می‌توان جهت پیوند و نزدیکی بیشتر جوانان ما با جوانان سایر ملت‌های مسلمان گام برداشت؟

مهمترین راه به نظر من از طریق سفر است. متاسفانه علی رغم توصیه های مکرر قرآنی مبنی بر اهمیت سفر، در برنامه ریزی های فرهنگی کمتر به این موضوع توجه می شود. بی اطلاعی از وضع سایر ملل خصوصا ملل مسلمان و بی ارتباطی جوانان ما با جوانان سایر ملل به نظرم عوارض فرهنگی زیادی دارد. «نژاد پرستی ایرانی» و «افسانه نژاد آریا» هم در این میان بی تاثیر نیست و یکی از راههای عبور از این وضعیت تشویق سفر و دوستی و اختلاط با سایر ملل است. چنین ارتباطهایی علاوه بر اینکه باعث می شود توهم «برتری نژادی» در ما از میان رود بلکه با درک وضعیت دیگران و مطلع شدن از آنچه در دور و اطراف ما می گذرد بیشتر متوجه نقاط قوت و ضعف خود می شویم. یکی از هنرهای «نخبگان فرهیخته» جامعه ما این است که معمولا جامعه ما را با یک بهشت رویایی موهوم به نام «غرب» مقایسه می کنند و بر مصائب ما روضه می خوانند. این روضه خوانی ها دو خاصیت دارد: هم مسری است و هم فلج کننده است. از طرف دیگر هم کسانی هستند که معتقدند اتفاقا بهشت همین مملکت خودمان است و آنجایی که به آن «غرب» می گویند جهنم فساد و انحطاط است. من گمان می کنم حتی اگر مسئولان هر سال اردو بگذارند و برگزیدگانی از جوانان ما را به آن جایی که به آن «غرب» می گویند بفرستند، و اینها مثلا با جوانان مسلمانی که در کشورهای اروپایی زندگی می کنند جلسه بگذارند و گفتگو کنند نتیجه این می شود که لااقل این جوانان نگاه منصفانه تری نسبت به جامعه خود و سایر جوامع پیدا می کنند و اعتبار این دوتایی ساختگی «بهشت/جهنم» که سالها است در گوش آنها خوانده می شود فرو می ریزد. لااقل می فهمند که در «غرب»، هم شهری مثل ناپل هست ذباله های آن چند ماه جمع نمی شود و مافیا در روز روشن آنجا دسته دسته آدم می کشد، و هم خیابانی مثل شانزه لیزه که می گویند جدول های کنار خیابانش از طلا است!  

 

7- سایر کشورها در تحقق و دستیابی به طلب و پویایی علمی بی‌وقفه چگونه عمل کرده‌اند؟

به نظر من یکی از دلایلی که کشورهای «پیشرفته» توانسته اند پویایی علمی در جوانانشان ایجاد کنند این است که انواع و اقسام المپیادهای علمی ندارند و اگر هم دارند مختص یک عده خاص است و اصلا در بوق و کرنا نمی کنند. اینگونه نیست که طیف عظیمی از جوانان خود را درگیر چنین مسابقات فرساینده و عمدتا مبتی بر محفوظات کنند که معمولا حاصلی جز چند مدال برای تفاخر خانواده و مدرسه و مسوولین ذیربط ندارد. بنده در این چند سالی که در انگلستان زندگی کرده ام یکبار ندیده ام تلویزیون و یا رادیو جوانان انگلیسی که در المپیادهای علمی رتبه کسب کرده باشند را نشان دهد. حتی عکس رتبه های اول  آزمون دانشگاههایشان را هم  در روزنامه چاپ نمی کنند. در عوض از کلاس اول دبستان تا دوره دکترا مهمترین عامل در ارزشیابی دانش آموز و دانشجو را خلاقیت و نوآوری می دانند و همه تلاش نظام آموزشی مصروف این است که زمینه خلاقیت  را در دانش آموز فراهم کنند. به یک کودک کلاس اول یاد می دهند که با چسباندن چند کاغذ به هم و کشیدن یک نقاشی در هر صفحه و نوشتن یک جمله در زیر آن می تواند یک کتاب بنویسد. کتاب نوشتن برای ما معمولا یک کار عظیم تلقی می شود که فقط اساتید دانشگاه از عهده آن بر می آیند. اما اینها به یک کودک هفت ساله این اعتماد به نفس را می دهند که خودش  نویسنده یک کتاب باشد. در دانشگاه هم برخلاف ما که معمولا حجم اطلاعات دانشجو را ملاک ارزیابی او می دانیم اینها تمرکزشان درنمره دادن بیشتر بر قدرت تحلیل و توانایی نقد و قابلیت ارائه حرف جدید است.

 

8- چرا پرداختن به خدمت و فداکاری برای مردم و کار و تلاش مخلصانه اکنون برای جامعه ضرورت دارد؟

البته خدمت و فداکاری برای مردم صرفا «اکنون» ضرورت ندارد بلکه همیشه ضرورت داشته و خواهد داشت. اما به نظر من تشخیص موضوع خدمت و فداکاری در حوزه مسئولیت های دولتی با پروردگار عالم است. تفاوت می کند با صحنه جنگ که شخص فداکار و ایثارگر را می توان از جان نثاری اش شناخت. در حوزه مسئولیت دولتی به هر حال بحث قدرت  و ثروت مطرح است. مشکل این است که گاه با آدمهایی برخورد می کنیم که «ثروتمند تر» شدن خود و خانواده خود را هم خدمت به جامعه می دانند! واقعا ممکن است این افراد به نیت قربتا الی الله و جهت خدمت به جامعه ثروتمند شده باشند. اما متاسفانه تا روز قیامت حقیقت امر بر ما روشن نمی شود. افراد دیگری هم هستند که ماشاءالله انسان به کارنامه درخشان آنها که نگاه می کند می بیند از صبح انقلاب همواره در سمتهای مختلف از بخشدار و فرماندار و استاندار و وزیر بوده و بطور شدید مشغول خدمت بوده اند. به گونه ای که حتی فرصت نکرده اند یک روز هم به جبهه سرکشی کنند. الان هم به میزان خدمات خود در سطح وزارت قانع نیستند و می خواهند کاندیدای ریاست جمهوری بشوند تا دامنه خدمتشان بیشتر و بیشتر شود. در چنین شرایطی تشخیص خدمتکار واقعی کمی مشکل می شود. یک ویژگی جالب که در برخی کشورهای دیگر دیده ام این است که به همه مسئولیتهای دولتی از صدر تا ذیل عنوان «شغل» اطلاق می شود. ریاست جمهوری آمریکا و نخست وزیری انگلیس در وهله اول برای صاحب آن و برای مردم یک شغل است. شغلی که شرح اختیارات و وظایف مشخص دارد، حقوق و مزایای آن هم روشن است و در برابر آن از مسئول انتظار پاسخگویی می رود. شاید برخی مسئولان دولتی ما کسر شأن خود بدانند که مسئولیت خدمت در نظام جمهوری اسلامی را «شغل» تلقی کنند. در حالیکه در فرهنگ اسلامی نفس کار برای کسب معاش هم فضیلت است. ظاهرا از پیامبر اسلام (ص) نقل شده است که «الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله». البته برخی مسئولین هم واقعا با نیت خالص به کار خود به عنوان خدمت می نگرند. اما مشکل این است که خدمت و ایثار ، معمولا به کارهایی گفته می شود که انسان داوطلبانه و بدون مزد و منت انجام می دهد. هیچ گاه نمی توان از کسی که ایثار کرده است پرس و جو کنیم که چرا شما کم ایثار کردی یا زیاد ایثار کردی یا اصلا برای چه این ایثار را کردی؟! وقتی مقابل کسی که ایثار می کند یا خدمت می کند قرار می گیریم ما تنها می توانیم سرمان را پایین بیاندازیم و شرمنده و سپاسگذار باشیم. متاسفانه برخی مسئولین هم به این جهت از گفتمان خدمت و ایثار خیلی خوششان می آید. حتی اگر از آنها بپرسی چرا به دنبال مدرک جعلی رفته ای و یا فلان سوء استفاده را کرده ای از سوابق ایثار و خدمت خود سخن می گویند. البته در بیشتر موارد منظورشان از ایثار و خدمت داشتن انبوهی از پستهای دولتی  است! به نظر من کسب ثروت و قدرت – که در جای خود می تواند کاملا مشروع و محترم باشد – را نباید در ادبیات خدمت و ایثار پنهان کرد. تاریخ درباره خدمتکاران و ایثارگران واقعی قضاوت خواهد کرد. اما امروز همانطور که از یک کارگر و یک کارمند انتظار می رود در برابر شغلش و دستمزدی که می گیرد پاسخگو باشد، مسئولین هم باید همینگونه باشند و بجای آنکه بابت شغل خود منتی بر سر ما بگذارند پاسخگوی عملکرد خود باشند.

 

11-مقابله با فقر و فساد و تبعیض با چه موانعی روبرو بوده و برای رفع این موانع چه باید کرد؟

همانطور که قبلا اشاره کردم مهمترین مانع، به رسمیت شناخته نشدن «فقر، فساد و تبعیض» به عنوان «مسئله» است. بسیاری دولتها اساسا طرح موضوع فقر و فساد و تبعیض را به نوعی زیر سوال بردن دولت خود و یا سیاستهای خود می دانستند و گاه با منتقدان برخورد امنیتی می کردند. حتی شنیده ام که در برخی دولتهای اهل کار و سازندگی پخش برنامه هایی در رادیو درباره ساده زیستی مسئولان از نگاه امام علی (ع) با واکنش دولتمردان مواجه می شده است که این اقدام را زیر سوال بردن دولت می دانستند.

یک طرف مشکل هم این است که «نخبگان فرهیخته» و «روشنفکران» و روزنامه نگاران ما بجای آنکه مثل بسیاری از روشنفکران و روزنامه نگاران جهان به فکر درد و رنج مردمی باشند که صدایشان در حاکمیت شنیده نمی شود و تصویرشان دیده نمی شود، تنها به فکر درد و رنج طبقه و گروه خود هستند. از نظر آنها اینکه میلیونها نفر برای تامین مایحتاج اولیه زندگی و باصطلاح شام شب خود دچار مشکل هستند اهمیتش از بسته شدن یک مجله هنری کمتر است. من نمی خواهم از بسته شدن مجله ای دفاع کنم، می خواهم بر تفاوت ماهوی رنج و اندوه ناشی از بسته شدن یک مجله هنری و رنج و اندوه ناشی از گرسنگی و فقر تاکید کنم. آنوقت کافی است شما یک تحقیق ساده بکنید و  تفاوت معنادار حجم خبر و گزارشهایی که در سالهای قبل درباره این دو موضوع در مطبوعات داشته ایم را بررسی کنید.

 

14-یکی از راه های مبارزه با آسیب‌ها و موانع بیرونی انقلاب، ایستادگی قاطع در مقابل بیگانگان و در مقابل نفوذ دشمن و شجاعت در برابر دشمن است، این مسئله چگونه و از چه راه هایی امکان پذیر است؟

این سوال است یا جواب؟

 

15-مقام معظم رهبری ضعف‌های فکری و تئوریک، آسان‌گیری و آسان‌پنداری، گریز از چالش، راحت‌طلبی، عادات و تربیت‌های مذموم تاریخی و خرافی، بدفهمیدن دستورات دین، مصرف‌گرایی و اسراف، خشم و شهوت بی‌مهار و تربیت نشده را از موانع و آسیب های پیش روی انقلاب در برهه کنونی دانسته اند، برای رفع این موانع و آسیب ها چه راهکارهایی را پیشنهاد می دهید؟

خدا وکیلی بنی بشری پیدا می شود که بتواند به این سوال پاسخ بدهد؟

 

18- ...

------------------------

پ. ن. ١: هرگونه بازنشر این متن در رسانه های دیگر منوط به کسب اجازه نویسنده است. 

پ.ن.٢ : با توجه به برخی کامنتها لازم دانستم تاکید کنم که خدای ناکرده قصد جسارتی به آن دوست عزیز در کار نبود. عنوان نوشته هم بیشتر به جوابها بر می گشت تا سوالها. امیدوارم کنایه های من این دوست را  - که حتما آشنا با زبان و قلم نیشدار من بوده - نرنجانده باشد.