محمدرضا جلایی پور را تاکنون سه بار بیشتر از نزدیک ندیده ام. بار اول گمانم سال ٨٢ یا ٨٣ بود. در مقابل درب ورودی ساختمان مرکزی جدید سازمان سنجش. جایی در بیابانهای اطراف کرج! او طبعا مرا نمی شناخت اما من او را یکی دو سال قبل در یک برنامه تلویزیونی دیده بودم. آن سال که رتبه اول کنکور انسانی شده بود و از نقش توسل و دعا در موفقیتش می گفت.  آنروز اما با تیپی خیلی امروزی تر آمده بود. با یک پژو ۴٠۵ که صدای بلند آهنگش توجه مرا جلب کرد. با ویراژ قشنگی ماشین را کنار در اصلی ساختمان پارک کرد و وارد آن ساختمان بزرگ شد. به نظرم آنروز هر دو ما به عنوان رتبه اول های کنکور آمده بودیم از سازمان سنجش گواهی بگیریم تا بر اساس آیین نامه جدید از خدمت سربازی معاف شویم.

بار دوم سال ٨۵ بود گمانم, که آقای خاتمی آمده بود انگلیس دکترای افتخاری بگیرد. از ایشان جهت حضور و سخنرانی در کانون توحید لندن همزمان با جلسه سالانه انجمن اسلامی دانشجویان انگلستان دعوت شده بود. من هم به نمایندگی دانشجویان شهر ناتینگهام آنجا بودم. محمدرضا جلایی پور آنجا قرآن خواند و من شهادت می دهم که در عمرم قرآن خواندنی به آن زیبایی نشنیده بودم. مسحور کننده بود و بی مانند. بعد از سخنرانی آقای خاتمی بچه های انجمن لندن ایشان را به طبقه بالا بردند. سفارش جوجه کباب داده بودند برای ایشان و مهمانان خاص. برای ما که دانشجویان "شهرستانی" بودیم غذای درجه دو تهیه کرده بودند. بالاخره مسئول انجمن لندن از بالا پایین آمد و مقداری از جوجه کبابهای ته مانده سفره غذای آقای خاتمی و مهمانان ویژه را نزد ما آورد تا ما هم هر کدام یک تکه برداریم و ناکام نمانیم!

بار سوم دیدار ما در شهر برادفورد بود. گمانم سال ٨۶. جلایی پور عضو شورای مرکزی اتحادیه انجمنهای اسلامی اروپا شده بود و من مسئول انجمن ناتینگهام بودم. جلسه ای بود و صحبتهایی شد. آنجا فهمید که من رشته مطالعات فرهنگی می خوانم و خیلی ابراز لطف کرد. خصوصا با توجه به قرابت رشته من با رشته خودش که جامعه شناسی بود. در گفتگوهای خودمانی گفت که قصد دارد یک سفر چهل روزه به مکه یا مدینه داشته باشد و به اصطلاح یک «چله نشینی» کند. در دل گفتم خوشا به سعادتش. کاش ما هم می توانستیم همچنین آرزوهایی بکنیم!

بار چهارم امیدوار بودم که در پاریس او را ببینم. به مناسبت انتخابات شورای مرکزی اتحادیه. اما او با اینکه عضو دوره قبل بود در این انتخابات حاضر نشد. سعید رضوی فقیه که دبیر شورای قبل بود به همراه سید سراج الدین میردامادی عصو سابق دفتر تحکیم و کارمند فعلی رادیو زمانه، که نمی دانم چه کاره انجمن پاریس بود، آنجا حاضر بودند. میردامادی با حکم رضوی فقیه در مقام همه کاره نشست و خصوصا آژان و مامور انتظامات انتخاب شده بود. جالب اینکه او چندین نفر از  اعضای انجمنهای انگلیس را بخاطر ابراز نظر و صدور بیانیه انتقادی علیه شورای قبل از حضور در نشست محروم کرده بود و آنها را وادار کرده بود مثل اراذل و اوباش کنار دیوار بایستند تا همه مهمانانی که می خواهند وارد جلسه شوند آنها را تماشا کنند! با آغاز نشست معلوم شد که طیف شورای قبل در اقلیت مطلق قرار دارد. آخر شورای قبل عملکردش تقریبا نزدیک صفر بود. نه اردوی سالانه ای , نه همایش علمی. مهمترین اقدام این دوره صدور بیانیه ای بود که در آن با استناد به جنگ ایران و روس در دوره قاجار استدلال شده بود که ایران کلا باید انرژی هسته ای را ببوسد بگذارد کنار! البته بچه ها می گفتند آن بیانیه را هم مسعود بهنود نوشته است. الله اعلم! با این حال جلایی پور نزدیک های انتخابات ایثار کرد و همه فعالیتهای خودش در انجمن لندن را طی گزارشی به عنوان فعالیت اتحادیه اعلام کرد تا بلکه کارنامه این دوره خیلی هم خالی نباشد. ولی قاطبه اعضای اتحادیه از شورای قبل  ناراضی بودند. بخاطر همین دوستان تیم سابق تلاشها را برای بر هم زدن انتخابات آغاز کردند. رضوی فقیه به هر بهانه ای قهر می کرد و نشست را ترک می کرد و یک عده راه می افتادند می رفتند با کلی نازکشی و تمنا دوباره ایشان را می آوردند تا جلسه را ادامه بدهد. البته جلایی پور برخوردش دموکراتیک تر بود. او همچنان از لندن در تماس بود و برای طیف مورد حمایت خود امضا و رای غیابی جمع می کرد و فکس می کرد.

بالاخره انتخابات برگزار شد و کاندیداهای مورد حمایت رضوی فقیه و میردامادی شکست سنگینی خوردند. آنها هم تصمیم گرفتند انتخابات را زیر سوال ببرند و اصلا نشست را غیر قانونی بدانند. خلاصه از تن دادن به شکست دموکراتیک به طور رسمی خودداری کنند. البته بعد بطور غیر رسمی کوتاه آمدند و تحویل دادند. امروز که به صحنه انتخابات ریاست جمهوری نگاه می کنم این بازی برایم آشنا به نظر می رسد! 

در این مدت علی رغم اختلاف نظرهای سیاسی و فکری مان، ایمیلها و گاه کامنتهای بسیار محترمانه و مودبانه ای از جلایی پور دریافت می کردم. یکبار یکی از مطالب من با عنوان «بیم پست مارکسیسم، دام نئو لیبرالیسم» را خوانده بود و گویا خوشش آمده بود. پیشنهاد کرد واسطه شود تا مطالب من در مطبوعات و نشریات اصلاح طلب هم منتشر شود.  می گفت خوب است مخاطبان آن نشریات هم مطالب تو را هم بخوانند. یکبار هم که مطلبی تا حدی اغراق آلود درباره آقای خاتمی نوشته بود و به زعم خود ۴٠ دلیل و برهان قاطع بر ضرورت حضور مجدد ایشان در صحنه انتخابات ارائه کرده بود، من به او ایمیل زدم. تازه از سفر ایران برگشته بودم و به او گفتم به نظرم خاتمی هیچ شانسی برای پیروزی نخواهد داشت. گفتم بهتر است از الان روی یک چهره جوان و جدید و کاری سرمایه گذاری کنید. او البته نظر مرا قبول نداشت. می گفت اجماع روی چنین چهره ای امکان ندارد. اما بسیار متین و مودب پاسخ داد.

این مکاتبات خودمان را که یاد می آورم امیدوار می شوم به آینده. به آینده نسلی که همچون برخی اسلافشان در دعواهای سیاسی با نوعی احساس پدرکشتگی و کینه توزی با هم برخورد نمی کنند. به نظرم نسل های قبل باید از این نسل جدید یاد بگیرند عدم خشونت را.

نمی دانم در این اوضاع و احوال پر از فتنه و آشوب مطرح کردن درخواست آزادی محمدرضا جلایی پور می تواند جدی تلقی شود و گوش شنوایی داشته باشد یا به شوخی خواهد مانست. اما به حرمت آن سلام و علیکی که داشتیم و بخاطر آن صوت قرآن ملکوتی اش و به دلیل آن ادب و متانتش, از صمیم قلب خواهان آزادی او هستم. امیدوارم این برخوردها و بازداشتها، امثال او را از ادامه دادن آن منش و طریقت اخلاقی و مسالمت جویانه ای که در سیاست برگزیده بودند، پشیمان نکند. 

پ.ن: بد نیست به این مناسبت بار دیگر یادی بکنم از حسین درخشان که حدود هشت ماه است در بازداشت موقت به سر می برد، علی رغم نامه رییس جمهور به دادستان تهران. ایکاش او هم مثل رکسانا صابری ملکه زیبایی ایالت داکوتای شمالی شده بود، یا خبرنگار رادیو دولتی آمریکا بود، یا سندی محرمانه از مجمع تشخیص مصلحت نظام برداشته بود. لااقل ای کاش مدافع احمدی نژاد نشده بود. حتما تا حالا آزاد شده بود.