مشاهدات انتقادی یک مسافر فر(ه)نگ
خانه وبلاگ
نویسنده
از همین قلم
لینک ها
ايميل
دربارهی نویسنده
با عباس عبدی از خاطرات و فراموشی
خوب، بد ، زشت: دربارهي نوشتن به زبان علمی زمان
«فرهنگ علمایی» و سیاست حجاب در ایران
تأملی در معناي «ایرانی الاصل» و فضيلت آن
خدمات متقابل اسلام و فمنیسم
مرتضی و ما ... و کیارستمی
از كرخه تا ... بيوتن
«دا»خوانی در ناتینگهام
خامنهای خمینی «دیگری» است
پایان دوران آقازادهها
شالودهشكني افسانهی تقلب
تجربه تدریس در انگلستان
بیم پستمارکسیسم یا دام نئوليبراليسم؟
خانواده و فرآیندهای مدرنيته
جامعهشناسی آشغال
قدرت اقلیت
روان زخم، خاطره، هویت
سینمای ایران آن سوی مرزها: يك روايت ناگفته
پرسشی از مخالفان توافق وین
خواندنی
تضاد سنت و مدرنیته حرف مفت است
شبکهی اجتماعی پژوهشگران ارتباطات
آرشیو آنلاینی از مستندهای سیاسی و اجتماعی
آموزش شکنجه به بازجویان در ارتش انگلیس
گزارش کامل نظرسنجی موسسه بروکینز در کشورهای عربی
معماری «پست مدرن» ساختمان جدید سفارت ایران
گزارش عملکرد سال ۲۰۰۹ سینمای انگلستان
مورد عجیب صادق خرازی
واکنشها به ساخت مسجدی نزدیک محل برجهای دو قلو
تبارها و وصلتها در جمهوری اسلامی
نقد تفصیلی یک پژوهشگر آمریکایی بر «افسانهی تقلب»
سینما در کشورهای مسلمان: شمارهي ویژهی ژورنال Third Text
نقدی بر پیشنویس سند راهبردی جدید بیبیسی
عدالت برای حسین درخشان
نوشته های پیشین
ما و توبهی «درخشان»، آنها و توبهی «نوریزاد»
مرثیهای بر قتل «هابیل »
دربارهی شیعیان هاوانا
تاوان دموكراسي بيش از اندازه
عزاداری، دین و فرهنگ
«مسئلهی فقر» یا «مسئلهی ثروت»؟
«بخوان و بسوزان» : كمدي سياه جامعهی آمريكا
نكاتي براي بازجوي حسين درخشان
براي آزادي محمدرضا جلاييپور
تاريخ پدرسالاري و فرهنگ پسركشي: آغازي بر يك پايان
نسبت فرهنگي سروش و مايلي كهن
فوايد «تمدن غرب»: مثال رواندا
دربارهی ابعاد اخلاقي و امنيتي اينترنت
يك مصاحبهی بي سر و ته!
داستان داوود و جالوت: دربارهي «پرس تیوی»
سیاست فرهنگی و ناراضیسازی
در استقبال نقد
وضعیت فوقالعاده
بحثي درباره مهاجرت
دربارهي توليد علوم انساني
سیاحت «شرق» / سفرنامهي چين
آويني و مسئلهي سينماي ملي
دربارهي فيلم دريدا
تروريسم و گفتگو
از کنفرانس آکسفورد تا کنگرهي تهران !
اولين كنگرهي علوم انسانی
گزارش کنفرانس آکسفورد
ساحت انديشه در منزل حيرت
چرا ادوارد سعيد ايراني نداريم ؟
تهاجم فرهنگي معكوس ؟
پوپوليسم به مثابه ی چماق
آمريكا را چه كسي كشف كرد؟
چند حاشيه، چند لينك
موج نو، سينماي نو
برکات آزادی بیان اندیشه
ماشین و فرهنگ
مسئله مليت يک فيلم
پيامدهای فاجعه آميز "هوشمندی " بيش از اندازه !
ترجمه و كپي رايت
جهاني شدن و سينماي ملي
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
Theory, Culture and Society
New Formations
Public Culture
International Journal of Cultural Policy
Media and Cultural Politics
Sight & Sound
Cultural studies web
New Left Review
Screen
UNESCO
دفتر پژوهشهاي فرهنگي
پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات
Jan Nederveen Pieterse
Joseph Straubhaar
Thomas Elsaesser
ELLA SHOHAT
MITSUHIRO YOSHIMOTO
Robert Stam
Ihab Hassan
Michael Hardt
Antonio Negri
John Tomlinson
Mike Featherstone
David Held
Andrew Higson
Lúcia Nagib
Immanuel Wallerstein
Arif Dirlik
Stuart Hall
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعیِ
Media, Communication and Cultural Studies Associat
مركز مطالعات و تحقیقات هنری
Yale Global Online
Global Transformations
Forum on Globalization
Society Cinema/Media Studies
دانشنامه جهان اسلام
گروه (دپارتمان) ما
Slavoj Žižek
Roland Robertson
Arjun Appadurai
Zygmunt Bauman
Fredric Jameson
Joseph E. Stiglitz
John Gray
Hamid Dabashi
Yahya R. Kamalipour
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

این نوشته در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۵ در روزنامه رسالت نیز منتشر شد. جناب مراد فرهادپور در تاريخ ۳/۲/۱۳۸۵ در روزنامه شرق مطلبی با عنوان پوپوليسم اقتصادی نگاشته اند که از چند جهت قابل توجه است. در نگاه نخست، ورود ايشان به عنوان يک مترجم آرام و بی هياهو از عالم فرهنگ و انديشه انتقادی به ساحت سياست روز و مباحث ريز اقتصادی به خودی خود جالب توجه است. اگرچه برخی گرايشهای انديشه انتقادی متمايل به روانکاوی (Phsycoanalysism) ، در نقد متن قائل به تحليل انگيزه و زيرمتن (context) های فردی - اجتماعی صاحب متن هستند ، نگارنده چنين قصدی ندارد و بر اين باوراست که اهميتی ندارد بدانيم چرا جناب فرهادپور در اين شرايط زمانی برای ورود صريح به حوزه سياست و اقتصاد برانگيخته شده اند. پيوستن ايشان به صف طويل منتقدان کاهش نرخ بهره که عمده آنان را طرفداران اصل مقدس ! اقتصاد آزاد (اين اصطلاح از جناب فرهادپور است) تشکيل می دهند نيز جالب توجه است. ايشان نه تنها به عنوان فردی مطلع از نقد های بنيادينی که ادعاهای فراتاريخی و جهانشمول ايدئولوژی ها و نظريه های انسانی را بی اعتبار کرده است، بلکه به عنوان علاقمند مکتب فرانکفورت و وجهه ی ضد سرمايه داری آن ، قطعا شباهت چندانی به افرادی که پيش از ايشان در آن صف طويل ايستاده اند ، ندارد. نگارنده اساسا شناخت و تمايلی به مباحث ريز اقتصادی که جناب فرهادپور با دقت و قطعيت يک رياضيدان بدان پرداخته و استنتاج نموده اند را ندارد. به همين نيز دليل دليلی برای دفاع از سياست کنونی دولت نمی بيند. اما با شواهدی که در اين نوشتار خواهد آمد قصد دارد به نقد ديدگاهی بپردازد که گمان می کند و اينگونه القاء کرده است که در عالم هيچ اقتصاددانی کاهش نرخ بهره را به کشورهای در حال توسعه توصيه نمی کند. ظاهرا فرمانی آسمانی صادر شده است که : "روشنفکران ايرانی به پا خيزيد که اصول کلی و جهانشمول اقتصاد در آستانه پايمال شدن است! ". نگارنده ضمن تاکيد مجدد بر ناآشنايی خود با علم اقتصاد فقط برای ابراز ترديدی کوچک نسبت به اين بديهی انگاری و مسلم پنداری برخی نظريه های اقتصادی ، در پايان اين نقد ، خواننده محترم را به يک مورد ناقض اين اجماع فرضی ارجاع می دهم. از قضا اين ناقض آن اصول مقدس ، معاون سابق بانک جهانی ، عضو شورای اقتصاد آمريکا در دوره ی کلينتون و برنده ی جايزه نوبل اقتصاد بوده است ! درباره استدلالهای اقتصادی جناب فرهادپور فقط به دو نکته اکتفا می کنم : الف - ) به نظر می رسد تعيين اينکه آيا کاهش نرخ بهره بانکی موجب فقير شدن طبقه ی متوسط می شود يا نه به اين آسانی که ايشان صغرا و کبرا چيده اند ،نباشد. احتمال معقول می رود شرايط ديگری نيز در اين مورد موثر باشد. ب -) فرض بنيادين ايشان مبنی بر اينکه هدف غايی و اساسی دولت از کاهش نرخ بهره ، بهبود وضع کشاورزان مناطق محروم است چندان مستند به نظر نمی رسد. انتخاب مثال کشاورز روستايی توسط ايشان ظاهرا بيشتر در خدمت تسهيل استدلال و رسیدن بی زحمت به نتيجه ی مورد نظر ايشان است ، نه اشاره به امری واقع در عالم خارج! اما انگيزه اصلی نگارنده از اين نقد نقد ، آشکار نمودن برخی تناقض های روش شناختی (Methodologic) و تعارض های ايشان در استدلال است. اين رويکرد را در چند موضوع مورد بحث مقاله ی ايشان دنبال خواهم کرد. ۱) ايشان پوپوليسم را به دليل "ارائه تصويری از جامعه به مثابه ی يک کليت ارگانيک يکدست [و فاقد] هيچ گونه تعارض، ستيز، يا تضادی در آن" مورد نقد قرار داده اند. اما در اولين نگاه به مقاله ايشان متوجه می شويم که ايشان شخصا با مقوله ی "پوپوليسم" همينگونه برخورد کرده اند. به عبارت ديگر نگاه ايشان به پوپوليسم ، نگاهی پوپوليستی است. ايشان نه تنها فرض کرده اند که پوپوليسم يک کليت يکدست و فاقد تعارض است، بلکه تلاش کرده اند نوع خاصی از پوپوليسم محقق شده در برخی جوامع ديگر را عينا در جامعه امروز ايران بازتوليد يا مدل سازی نمايند. البته اين بازتوليد به ايشان برچسب و در واقع چماقی ميدهد که کار نقد يک سياست اقتصادی دولت را يکسره سهل و آسان می کند ! اما با همان معياری که ايشان دولتمردان منتخبی چون احمدی نژاد و چاوز را پوپوليست می خوانند می توان بوش و بلر را نيز پوپوليست ناميد. اساسا مشخص نيست اين برچسب های عاريتی منتزع از زير متن (context) اوليه به چه کار يک روشنفکر می آيد ؟ جز گريز از دشواری نقد با اتکا به زيرمتن محلی (local context) ؟ مگر بازی ديو و دلبر و استفاده عاريتی از واژه راست افراطی (Extreme right) و قياس احمدی نژاد با ژان ماری لوپن در انتخابات ۳ تير ، مفيد فايده ای بود که اکنون استفاده از برچسب پوپوليسم و قياس احمدی نژاد با چاوز و کاسترو فايده ای در بر داشته باشد ؟ ۲) اساسا نظريه پوپوليسم همچون شکل کلاسيک نظريه امپرياليسم فرهنگی (در آراء هربرت شيلر) (۱) مبتنی است بر فرض اوليه ای که عامه ی مردم را افرادی نا آگاه ، منفعل ، بی تميز و ضعيف می پندارد. اگر برای مردم آگاهی ، کنش فعال ، قدرت تشخيص و توانايی انتخاب قايل باشيم ديگر بحث از پوپوليسم بی معنا است. هرچقدر هم سياستمداران از روشهای پوپوليستی استفاده کنند ، مردم انتخاب خود را خواهند کرد. البته بماند که همين موضوع هم محل تامل است و بايد ديد که با معيارهای چناب فرهادپور تبليغات انتخاباتی کدام کانديدا پوپوليستی تر و يا احساساتی تر بود. قطعا جناب فرهادپور از مشاهدات تحقيقی امثال ديويد مورلی (۲) و نقد های سنگين جان تاملينسون (۳) بر نظريه امپرياليسم فرهنگی آگاهی دارند. اين نقدها را ميتوان به سادگی به نظريه پوپوليسم هم تعميم داد. ۳) با وجود اينکه ايشان با به کارگيری واژه های کنايه آميزی نظير "اصل مقدس [اقتصاد آزاد]" و "گناه کبيره [ی دخالت دولت در اقتصاد]" تلويحا موضع منفی خود را درباره ی مطلق انگاری الگوهای اقتصادی غربی ابراز کرده اند ، اما در جايی از مقاله با استناد به همان مقدسات اقتصاد ليبرال و احکام کشاورزی مدرن! آورده اند: "دستيابی به رونق اقتصادی از طريق کشاورزی در جهان امروز عملا به معنای کاستن از اشتغال است." البته استناد ايشان نيز فاقد مرجع و صرفا بازگويی مشهورات است. صرف نظر از اينکه امروزه برخی نظريه پردازان بر امکان ناپذيری انفکاک کامل اقتصاد از سياست استدلال کرده اند و نشان داده اند که اقتصاد سرمايه داری حتی در عصر طلايی ميانه ی قرن نوزدهم انگلستان نيز با دخالت مستقيم دولت شکل گرفت و تداوم آن نيز متکی به قدرت دولت بود. چاپ جديد (۲۰۰۴) کتاب "جهانی شدن" تاليف فرانک لچنر و جان بالی (۴)، همچنين کتاب جديد (۲۰۰۵) مايکل هاردت و آنتونيو نگری (۵) با عنوان Mulltitude مطالب و شواهد جالب توجهی در اين خصوص دارد. ۴ - ) از مترجمی آشنا با فرهنگ امروز و انديشه انتقادی بيان يک اظهار نظر و تحليل مطلق انگاشته و و عام پنداشته، آنهم از موضع دانای کلی که مردمان را همچون مارکسيستهای کلاسيک دچار آگاهی کاذب (false consciousness) می داند بسيار بعيد و حيرت انگيز است. آيا اين جمله واقعا نوشته ی مراد فرهادپور است : "پيروزی احمدی نژاد ... نتيجه انتخاب آگاهانه ی انبوه محرومان فراموش شده نبود، بلکه در حقيقت بخش قابل توجهی از همين طبقه متوسط بود که به واسطه ی دستکاری های قانونی و فرا قانونی در فرآيند انتخابات، فضای مبهم سياسی يا تبليغاتی و واکنش منفی يا احساسی به کانديدای رقيب با چرخش ناگهانی سرنوشت انتخابات را رقم زد. " اين قبيل تحليل ها شايد از اهالی حرفه ای کوی سياست - که معمولا برای شکست های خود به دنبال توجيه های بيرون از خودشان هستند - چندان عجيب نباشد. اما آيا جناب فرهادپور متوجه بوده اند که با اين جمله : ۱-۴ ) "انبوه محرومان فراموش شده" را يک طبقه ی يکدست (همگن) و بی تکثر فرض کرده و ضمنا خود را نيز سخنگوی انحصاری آنان تلقی کرده اند ! ۲-۴) "انبوه محرومان فراموش شده" را متهم به ناآگاهی و يا حداقل عدم انتخاب آگاهانه نموده و بدينوسيله بر آنها توهين روا داشته اند. ۳-۴) "طبقه متوسط " را يک طبقه ی يکدست (همگن) و بی تکثر فرض کرده و ضمنا بر طبقه متوسط جامعه ايران همان شرايط طبقه متوسط جهانشمول را تحميل کرده و مجددا خود را با حفظ سمت ، سخنگوی انحصاری طبقه متوسط ايران تلقی کرده اند ! ۴-۴) رای "طبقه متوسط ايران " را بدون هيچ استدلالی (شايد برای ايشان بديهی باشد!) از جنس واکنش (re-action) و نه کنش (action) ارزيابی نموده و طبعا مهر "انفعال" بر آن کوبيده اند ، سپس همين واکنش منفعلانه را نيز از نوع منفی و احساسی و ناگهانی تلقی کرده اند. بدين ترتيب ايشان نه تنها "انبوه محرومان فراموش شده" ، بلکه "طبقه متوسط ايران " را نيز فاقد آگاهی و عقلانيت کافی برای تصميم گيری به حساب آورده اند. ضمن اينکه آنگونه که پيدا است از انواع دستکاری های انجام شده در انتخابات نيز اطلاع کافی دارند. شايد بد نباشد ايشان هرچه زودتر اين "اطلاعات ارزشمند" خود را به جناب آقای خاتمی رييس جمهور سابق و دولتمردان ايشان که مسوول برگزاری انتخابات بوده و صحت آنرا تاييد نمودند ، برسانند و آنان را نيز از ناآگاهی و ضلالت نجات دهند ! ۵ـ۴) آيا به نظر جناب فرهادپور اقدام برخی روشنفکران ايرانی در انتخابات که بسيج وار به حمايت از رقيب احمدی نژاد پرداختند ، نيز يک واکنش انفعالی، احساساتی و ناگهانی بود ؟ اگر نه چرا و اگر آری پس تفکيک دوگانه ی روشنفکر - عوام هم ظاهرا همچون بسياری تفکيک های دوگانه ی ديگر بايد فاقد اعتباری شده باشد ! ۵ -) در جای ديگری جناب فرهادپور از موضع دانای کل به جايگاه "علام الغيوب و الاسرار" عروج کرده و با پرسشی از دولت - که بی شباهت به پرسش خداوند از انسان در روز الست نيست - می نويسند : آيا اصولا کاهش شکاف ميان فقر و ثروت دغدغه حقيقی اين دولت است؟ ايشان البته بر خلاف خداوند منتظر پاسخ انسان (در مورد ايشان دولت) نمی مانند و خود پاسخ می دهند: "اگر چنين است چرا دولت قبل از فراهم آوردن وام ارزان برای کشاورزان ... فکری به حال حقوق عقب افتاده هزاران معلم و کارگری نمی کنند که روی خط فقر يا زير آن دست و پا می زنند تا از گرسنگی نمیرند ...". ۱-۵) اساسا آگاهی از "دغدغه حقيقی اين دولت " ،يا هر دولت ديگر و يا اساسا هر سوژه (Subject) ديگری چگونه ممکن است؟ و ايشان چگونه بدان آگاهی يافته اند ؟ ۲-۵) با وجود استدلالهای مفصلی که ابتدا با استناد به اجماع نظر "اکثريت قريب به اتفاق اقتصاددانها" ! در مورد مضرات صرف بودجه نفتی برای امور جاری و مصرفی آورده اند ، در اينجا با يک "چرخش ناگهانی " که به نظر می رسد قدری "احساساتی" است ، با ندايی که طبق معيارهای خودشان از جنس پوپوليستی است ، دولت را به استفاده از پول نفت برای پرداخت حقوق فرا می خوانند ! ياد مقاله زيگغريد کراکائر با عنوان "دختر يچه های فروشنده به سينما می روند" (۶) افتادم که در آن کراکائر با نگاهی تحقير آميز به مخاطب ، به بررسی آثار "ضد سوسياليستی" سينما بر آنچه که او توده های عوام می پندارد (در شکل نمادين دختر بچه های دستفروش) پرداخته است. نقل است که آدورنو (اين چهره محبوب جناب فرهادپور ) وقتی مطلب را خواند گفت : دختر بچه فروشنده واقعی در اين متن خود کراکائر است ! ۳-۵) ايشان ظاهرا اين بار نيز با حفظ سمت ! سخنگوی هزاران معلم و کارگری هستند که ممکن است از گرسنگی بمیرند. اما سوال اينجاست که ايشان و همغکران ايشان - حداقل در حوزه سياست و اقتصاد - چرا در طی اين همه سال کمی زودتر به فکر اين موکلان خود نيافتادند و دم بر نياوردند و اجازه دادند کار بدينجا بکشد ؟! ۴-۵) گفته می شود که دولت با همان پول نفت در حال بازپرداخت بدهی های سال های گذشته ی برخی بازنشستگان (احتمالا از طبقه معلمان و کارگران ) است. نظر جناب فرهادپور درباره اين اقدام دولت چيست ؟ ۶ـ) در پايان بر اساس آنچه ابتدا آوردم چند سطر از کتاب جهانی شدن و نارضايتی ها از آن (Globalization and its Discontents) (۷) چاپ ۲۰۰۲ اثر جوزف استيگليتز (۸)را ترجمه و ذکر می کنم. ظاهرا اين کتاب در ايران ترجمه و چاپ شده که متاسفانه دسترسی به نام مترجم و متن ترجمه ندارم. همانطو که ذکر شد استيگليتز معاون سابق بانک جهانی ، عضو شورای اقتصاد آمريکا در دوره ی کلينتون و برنده ی جايزه نوبل اقتصاد بوده است . اميدوارم نظرات او فارغ از ارزشيابی درباره اين گزاره ها و ارزشيابی سياست دولت کنونی صرفا يک لرزش کوچک در بنيان مرصوص ! و اجماع مطلقی ! که گفته می شود در ايران بر ضد کاهش نرخ بهره بانکی شکل گرفته است وارد نمايد . برخی از ديدگاههای استيگليتز از اين قرار است : "موسسات مالی بين المللی برای تحميل يک ايدئولوژی خاص - که من آنرا بنيادگرايی بازار نام می نهم - تلاش می کنند که از نظر من هم الگوی بدی برای سياست است و هم الگوی نامناسبی برای اقتصاد (ص ۲۰۰) " "شرکت دولتی فولاد کره جنوبی در ميان برترين شرکتهای هم رديف خود در جهان است که حتی از رقبای آمريکايی خود در بخش خصوصی - که اکنون برای بقا نيازمند يارانه دولت آمريکا هستند - عملکرد بهتری داشته است. در اين کشور بازار مالی به شدت توسط دولت ساماندهی و کنترل می شد و تحقيقات من نشان می دهد همين کنترل باعث رشد اقتصادی کره شد. از همان زمانی که کشورهای جنوب شرق آسيا تحت فشار صندوق بين المللی پول و خزانه داری دولت آمريکا ، کنترل بازار را ترک کردند ، مشکلات آنها شروع شد. (ص ۲۰۱)" "صندوق بين المللی پول دولتهايی که از نظر امکان جلب سرمايه گذاری شرايط خوبی ندارند را تشويق می کند تا بهره های بانکی را بالا ببرند. افزايش بهره بانکی معمولا با نگاهی تک بعدی به مسئله تورم انجام می شود. اما بهره بانکی بالا به معنی عدم ايجاد شغل جديد و صنايع جديد داخلی است. آزادسازی تجارت بجای آنکه کارگران را از کارهای کم بازده به کارهای پر بازده سوق دهد ، آنها را از کارهای کم بازده به بيکاری سوق می دهد. بجای رشد اقتصادی ، فقر را گسترش می دهد. البته کار بدينجا ختم نمی شود: اين آزادسازی ناعادلانه تجارت علاده بر اين کشورهای فقير را مجبور به رقابت با محصولات کشاورزی آمريکايی و اروپايی می کند. کالاهايی که شديدا وابسته به يارانه های دولتی هستند. (ص ۲۰۴)" Schiller, Herbert I.; Communication and Cultural Domination, 1976 -۱
Morley D., Brunsdon, C : The Nationwide Television Studies. Routledge,1999 -۲
John Tomlinson ; Cultural Imperialism: A Critical Introduction, 1991 -۳
F. j. Lechner and J. Boli (eds), The Globalization reader, Second edition 2004 -۴
M. Hardt and A. Negri; Multitude:War and Democracy in the Age of Empire, 2004 -۵
Sigfried Kracauer,‘The Little Shop Girls Go to the Movies’: 1927 -۶
Globalization and Its Discontents, 2002 -۷
h
ttp://www2.gsb.columbia.edu/faculty/jstiglitz/index.cfm -۸
"صندوق بين المللی پول و خزانه داری آمريکا در شرايطی به تحميل يکجانبه ی خواسته های خود به ديگر کشورها می پردازند که در خود آمريکا از چنين قدرتی برخوردار نيستند و پيشنهادات آنها که معمولا به دنبال سود بيشتر هستند ، در شورای اقتصاد آمريکا با حضور وزير صنايع، وزير کار ، ديوان عالی آمريکا و ... بررسی شده و در بسياری موارد تصويب نمی شود. (ص ۲۰۴)"
شهاب اسفندياری
(دانشجوی دکترای نظريه انتقادی و مطالعات فرهنگی
دانشگاه ناتينگهام انگلستان)
پی نوشتها :
پيام هاي خوانندگان () link شهاب اسفندیاری -دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥