خانه وبلاگ
نویسنده
آخرین نوشتهها
لینک ها
نوشته هاي يك علاقمند به مطالعات انتقادي فرهنگ و سياست معاصر
ايميل
دربارهی نویسنده
آثار، مقالات، کنفرانسها و...
چشماندازی در مه
«مسئلهی فقر» یا «مسئلهی ثروت»؟
او مستوجب این عقوبت نبود
با «روحالله» از تهران تا ناتینگهام
پایان دوران آقازادهها
مردم میفهمند
نسل آوینی، نقد آوینی
خامنهای خمینی «دیگری» است
جذب حداکثری به شیوهی بی بی سی
از كرخه تا ... بيوتن
قدرت اقلیت
خواندنی
ماجرای «مشاور جوان» وزیر خارجه انگلیس
نقدِ مجلهی نیواستیتمن بر فیلم «رونوشت برابر اصل»
واکنشها به انحلال شورای فیلم بریتانیا
نقد دیگری بر «پایان دوران آقازادهها»
سرلشگر فیروزآبادی: جهاني شدن يك جريان مقدسي است
گزارش کامل نظرسنجی موسسه بروکینز در کشورهای عربی
معماری «پست مدرن» ساختمان جدید سفارت ایران
گزارش عملکرد سال ۲۰۰۹ سینمای انگلستان
مورد عجیب صادق خرازی
واکنشها به ساخت مسجدی نزدیک محل برجهای دو قلو
تبارها و وصلتها در جمهوری اسلامی
نقد تفصیلی یک پژوهشگر آمریکایی بر «افسانهی تقلب»
آیتالله خامنهای: تضاد سنت و مدرنیته تضادی قلابی و دروغین است
سینما در کشورهای مسلمان: شمارهي ویژهی ژورنال Third Text
نقدی بر پیشنویس سند راهبردی جدید بیبیسی
عدالت برای حسین درخشان
نوشته های پیشین
«بخوان و بسوزان» : كمدي سياه جامعهی آمريكا
براي آزادي محمدرضا جلاييپور
شالودهشكني افسانهی تقلب
تاريخ پدرسالاري و فرهنگ پسركشي: آغازي بر يك پايان
يك رويداد مهم در انتخابات دهم
نسبت فرهنگي سروش و مايلي كهن
فوايد «تمدن غرب»: مثال رواندا
دربارهی ابعاد اخلاقي و امنيتي اينترنت
يك مصاحبهی بي سر و ته!
تاوان دموكراسي بيش از اندازه (راه)
نكاتي براي بازجوي حسين درخشان
دربارهي Press Tv (راه)
تأملی در معناي «ایرانی الاصل» و فضيلت آن (خردنامه)
در استقبال نقد
روان زخم، خاطره، هویت
وضعیت فوقالعاده (ایران)
بحثي درباره مهاجرت
جامعهشناسی آشغال
تجربه تدریس در انگلستان
بیم پست مارکسیسم، دام نئوليبراليسم (ايران)
دربارهي توليد علوم انساني (سايت الف)
سیاحت «شرق» / سفرنامهي چين
آويني و سينماي ملي (بانی فیلم)
نهاد خانواده و مدرنيته
دربارهي فيلم دريدا
تروريسم و گفتگو
از کنفرانس آکسفورد تا کنگرهي تهران !
اولين كنگرهي علوم انسانی
گزارش کنفرانس آکسفورد
ساحت انديشه در منزل حيرت
چرا ادوارد سعيد ايراني نداريم ؟
يك روايت ناگفته (روزنامه شرق)
تهاجم فرهنگي معكوس ؟
پوپوليسم به مثابه ی چماق (رسالت)
آمريكا را چه كسي كشف كرد؟
چند حاشيه، چند لينك
موج نو، سينماي نو
برکات آزادی بیان اندیشه (آينده نو)
ماشین و فرهنگ
مسئله مليت يک فيلم
پيامدهای فاجعه آميز "هوشمندی " بيش از اندازه !
ترجمه و كپي رايت
جهاني شدن و سينماي ملي
آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
Theory, Culture and Society
New Formations
Public Culture
International Journal of Cultural Policy
Media and Cultural Politics
Sight & Sound
Cultural studies web
New Left Review
Screen
UNESCO
دفتر پژوهشهاي فرهنگي
پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات
Jan Nederveen Pieterse
Joseph Straubhaar
Thomas Elsaesser
ELLA SHOHAT
MITSUHIRO YOSHIMOTO
Robert Stam
Ihab Hassan
Michael Hardt
Antonio Negri
John Tomlinson
Mike Featherstone
David Held
Andrew Higson
Lúcia Nagib
Immanuel Wallerstein
Arif Dirlik
Stuart Hall
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعیِ
Media, Communication and Cultural Studies Associat
مركز مطالعات و تحقیقات هنری
Yale Global Online
Global Transformations
Forum on Globalization
Society Cinema/Media Studies
دانشنامه جهان اسلام
گروه (دپارتمان) ما
Slavoj Žižek
Roland Robertson
Arjun Appadurai
Zygmunt Bauman
Fredric Jameson
Joseph E. Stiglitz
John Gray
Hamid Dabashi
Yahya R. Kamalipour
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

باز هم سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی فرا رسید. باز هم دور همایشها و سخنرانیها. باز هم زمانهی رقابتها و چالشها جهت ارائهی «تصویر مطلوب» از آوینی. فصل تلاش عدهای برای اثبات اینکه آوینی چقدر «روشنفکر» بود، و کوشش عدهای دیگر برای نشان دادن اینکه آوینی چقدر «حزباللهی» بود. در کل موسم تلاش همگانی است جهت اثبات اینکه آوینی چقدر عین خود ما بود. حتی آنگاه که گفتگویی در این باب صورت میگیرد، بحث صرفا حول این محور است که آوینی «اینگونه» بود یا «آنگونه» بود. کسی در نقد «اینگونگی» یا «آنگونگی» آوینی چیزی نمیگوید.
١) نسل آوینی
من خود را کوچکترین عضو یک «باهمستان تصوری» (Imagined Community) [١]میدانم که شاید بتوان آنرا «نسل آوینی» خواند. کسانی که شاید آوینی را تا پیش از شهادتاش نمیشناختند اما شخصیت و آثار او تأثیر بزرگی بر آنها گذاشته و چه بسا مسیر زندگی آنها را تغییر داده است. به نظرم وقت آن است که علاوه بر همنسلان آوینی، «نسل آوینی» هم دربارهی او سخن بگویند. ندیدهام جایی در آن همایشها و سخنرانیها مجالی به این نسل داده شده باشد تا از تجربهی آشناییاش با آوینی سخن بگوید. چه رسد به آنکه مطالعات انسانشناسانه و مردمنگارانهای دربارهی آنها انجام شود [٢]. سخن گفتن این نسل حتی اگر «حدیث نفس» هم باشد برای شناخت دامنه و عمق تأثیر شخصیت آوینی لازم است. خصوصا آنکه در میان «نسل آوینی»، هم آن «بچه حزب اللهی» پر شور جنوب شهری جا دارد، و هم پژوهشگری که در دانشگاهی در «قلب اروپا» یک آرشیو کتاب و فیلم و تصویر از دفاع مقدس به نام «مجموعهی آوینی» راهاندازی میکند.
اگر شهادت آوینی نبود خیلی بعید بود مثلا جوانی از یک خانوادهی مذهبی با دیپلم ریاضی - فیزیکی با معدل ١٩.۵٧، کارش به جایی برسد که نه تنها لیسانس و فوقلیسانس سینما بگیرد، بلکه برای ادامهی تحصیل به آن سوی دنیا برود و رسالهی دکترایی با موضوع سینما بنویسد. البته اینکه چنین تأثیرگذاریهایی در آن دنیا به عنوان «حسنات» سید مرتضی آوینی حساب میشود یا «سیئات» او، مسئلهای است که تنها خداوند متعال از آن آگاه است! ولی به هرحال حق آوینی بر گردن «نسل آوینی» امری نیست که قابل کتمان باشد و وقت آن است که این نسل سخن بگوید: هم تأثیر آوینی بر خود را روایت کند، و هم باب «نقد آوینی» را بگشایند. بابی که گویا همنسلان آوینی - علیرغم همهی اختلاف نظرشان - متفق هستند که نباید مفتوح شود.
بندهی نوعی البته تقریبا از اول دبیرستان (سال ١٣٧١) تصمیم خود برای ادامه تحصیل در رشتههای علوم انسانی را گرفته بودم. دبیرستان ما در اصفهان یکی از بهترینها بود و طبعا همه دانشآموزان آن یا قرار بود دکتر بشوند و یا مهندس. یک روز دبیر علوم اجتماعیمان - که مرد شریف و فهیم و خوشفکری بود - سر کلاس یک سؤال پرسید. گفت: «شما بچههای باهوش و درسخوان که همهتان میخواهید یا پزشک شوید یا مهندس، هیچ فکر کردهاید چه کسانی قرار است در این مملکت اقتصاددان و جامعهشناس و صاحبنظر سیاسی و فرهنگی بشوند»؟ بعد از مکثی خودش جواب داد: «معلوم است دیگر. آنهایی که نمرهی لازم برای پزشکی و مهندسی را نمیآورند! آن وقت نگویید چرا وضع فرهنگ و اقتصاد و جامعهمان درست نمیشود ها!» اولین جرقه را در خرمن ما همان دبیر انداخت [٣]. با همین سوال سادهاش. البته سالها طول کشید که بفهمم چه کلاهی سرمان رفته است. چون بعدها دیدم که اتفاقا ادارهی جامعه و سیاست و فرهنگ و اقتصاد هم در تیول مهندسان و پزشکان - و حتی دامپزشکان - است. و چه بسا پارهای از مشکلات موجود هم ریشه در برخی نگاههای مهندسی و پزشکی و دامپزشکی به عالم جامعه و سیاست و فرهنگ داشته باشد! [۴].
اما سال ١٣٧٢ - یعنی سال شهادت آوینی - برای من سال «تولدی دیگر» بود. و جالب اینکه نقطهی آغاز تحولات روحی و فکری دورهی نوجوانیام در نوروز ١٣٧٢ بود - یعنی مقارن با ایام شهادت آوینی - بی آنکه شهادت آوینی و شخصیت او تأثیر خاصی بر من گذاشته باشد. تا هفت - هشت ماه بعد هم تقریبا هیچ شناختی از آوینی نداشتم. اولین بار که نوشتهای از او خواندم در پاییز ١٣٧٢ بود، در اوج دگرگونیها و تردیدها و سرگشتگیها. آن نوشته - که نامهی آوینی به ابراهیم حاتمیکیا دربارهی فیلم «از کرخه تا راین» بود- در آن حال و روزی که داشتم اثر فوقالعادهای بر من داشت. گویی که اصلا مخاطباش را خودم میدیدم. «از کرخه تا راین» که اکران شد شبی با خانواده به تماشای فیلم رفتیم. صبح روز بعد، با اینکه مدسهمان ضوابط بسیار سفت و سختی داشت، بی اطلاع خانواده به مدرسه نرفتم و دوباره به سینما رفتم تا یک بار دیگر فیلم را ببینم، البته در تنهایی. اولین بار بود که تنها به سینما میرفتم. آنهم بدون اطلاع خانواده و با فرار از مدرسه! اما مگر میشد «از کرخه تا راین» را در تنهایی نبینی؟
و اینگونه بود که «سینما» برایم جدی شد. شاید همانطور که برای هزاران جوان از «نسل آوینی» جدی شد. آن دوران تقریبا هرچه که از آوینی منتشر میشد را میگرفتم و میخواندم. گاهی آنقدر میخواندم که بسیاری از جملات هر متن را از حفظ میشدم. اصلا قلم به دست شدن من هم از همان ایام بود و تا مدتها نثری شبیه به نثر آوینی پیدا کرده بودم. مقالاتی در نقد «ماهیت شیطانی» علم جدید و «هیولای تکنولوژی» مینوشتم و در آن دبیرستانی که شعارش «دین و علم» بود و مدیر بسیار متدیناش شاگرد دکتر حسابی بود، در مراسم عمومی میخواندم. در همان مدرسه، که «تواشیح» تنها هنر مجاز آن بود، یک تئاتر نوشته و کارگردانی کردم و مهمتر اینکه در آن از موسیقی هم استفاده کردم. اولین بار بود که در آن مدرسه در برنامهای عمومی موسیقی پخش میشد و یادم است که مسؤول انجمن اسلامی دبیرستان به خاطر این «سد شکنی» مرا مورد مؤاخذه قرار داد.
تصمیم برای ادامهی تحصیل در رشتهی سینما در جو خانوادگی ما و خصوصا در محیط آن مدرسهی خاص، کار دشواری بود. یک دبیر دینی معروف و با سوابق مبارزاتی داشتیم که یکبار مرا کنار کشید و درگوشی به من گفت: «عالم هنر مانند یک لولهی فاضلابی است که بسیار سخت است انسان وارد آن شود و پاک بیرون بیاید!» یادم است یکی از داییهایم که مهندس است و بسیار هم اهل فرهنگ و هنر، یک ساعت با من بحث میکرد که: «حیف این استعداد تو است! تو میتوانی یک مهندس خوب بشوی و در کنارش به فرهنگ و هنر هم بپردازی. چرا می خواهی بروی رشتهی هنر؟». یکی از بستگان دیگر که خود مسؤولیتی فرهنگی داشت از توطئههای جریانهای روشنفکری غربزده برای جذب هنرمندان و استعدادهای جوان مذهبی میگفت و اینکه آنها در دانشکدههای هنری به شیوههای مختلفی از جمله به وسیلهی پول و شهرت و زن! این جوانان را به دام میاندازند. یادم است اوایل که به دانشکدهی سینما رفته بودم تا مدتها مراقبت این طرف و آن طرف خود بودم ولی خوشبختانه - و یا متاسفانه! - کسی برای جذب ما نیامد!
در آن مواجهههای دشوار در خانواده و مدرسه، شخصیت شهید آوینی برای ما تنها یک اسطوره و الگوی الهامبخش نبود، بلکه تصویر او قاطعترین برهان و آشکارترین حجت ما، در برابر مخالفان ورود به عرصهی هنر و سینما بود. با این حال باز هم به جهت «تقیه» - و نیز رو کم کنی! - من مجبور شدم دورهی دبیرستان را تا پیشدانشگاهی در رشته ریاضی - فیزیک ادامه دهم، آنهم با نمرات ممتاز در حد شاگرد اول یا دوم. ما چون اولین دورهی نظام جدید بودیم، این سعادت را داشتیم که برای گذراندن واحد «تاریخ ایران» - که مربوط به رشتهی علوم انسانی بود - به صورت مهمان به مدرسهی دیگری برویم. یادم است که سه نفر بودیم که این درس را بجای «زیستشناسی» - که اصلا دوست نداشتیم - انتخاب کردیم. چقدر احساس غرور میکردیم که در وقت مدرسه میتوانیم برویم بیرون و در مدرسهای دیگر «دو واحد» بگذرانیم، درست مثل دانشجوهای دانشگاه! اما آن مدرسهای که رشتهی علوم انسانی داشت بر خلاف مدرسهی «الیت» و «پاستوریزهی» خودمان، یک مدرسهی درجه سه بود که اغلب دانشآموزان آن را یا افرادی از طبقات فقیر و محروم تشکیل میدانند و یا مردانی تنومند و بزرگسال با سابقهی درخشان چندین سال رفوزهگی و نشانههای چاقو خوردگی! جایگاه علوم انسانی در جامعه را با نگاه به وضع همین دبیرستان میتوانستیم بفهمیم.
سال کنکور که فرا رسید در هر دو رشتهی ریاضی و هنر امتحان دادم تا کارنامهی کنکور ریاضی را برای مقابله با نگاههای تحقیرآمیز و جهت کوباندن مشت محکم بر دهن ملامتگران نگه دارم. اما سپر بلایم در نهایت یک عکس سه در چهار سیاه و سفید بود که در یک روز گرم شهریور ١٣٧۵ بر صفحهی اول روزنامهها منتشر شد و نه تنها ما را از برخی سرزنشها نجات داد، بلکه برخی ملامتگران را هم به تشویقکنندگان مبدل ساخت. از آن سال تاکنون در خانوادهی ما ١٠ - ١۵ نفر جوان دیگر هم رشتههای مختلف علوم انسانی و هنر را انتخاب کردند که برخی از آنها هماکنون در داخل و یا خارج از کشور در مقطع دکترا مشغول به تحصیل هستند.
از دیگر خاطرات من با آوینی به فروردین ١٣٧٨ باز میگردد. در آن سال «جامعهی اسلامی دانشجویان دانشگاه هنر» به مناسب سالگرد شهادت آوینی همایشی با عنوان «چشمانداز هنر در دههی سوم انقلاب» برگزار کرد. قصدمان این بود که به جای خاطرهگوییهای از آوینی، بیشتر به آینده بیاندیشیم. من دبیر این همایش بودم، البته نه مثل دبیرهای معمول که تنها نامهنگاری و هماهنگی میکنند. شبها هم تا دیر هنگام دور دانشگاه هنر و دانشگاه تهران پوسترها و اوزالیدهای همایش را میچسباندیم. آنچه مایهی تعجب بسیاری گردید این بود که سخنران افتتاحیه همایش ما دکتر عطاء الله مهاجرانی وزیر وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود. البته دکتر رضا داوری رییس فرهنگستان علوم هم سخنرانی کرد. یادم هست که برخی دوستان موسسهی روایت فتح - و از جمله برادر شهید آوینی که آن زمان مدیر گروه روایت فتح بود - از اینکه ما مهاجرانی را دعوت کرده بودیم تعجب کرده بودند. البته مخالفتی هم نکردند و گفتند چه بهتر که شهید آوینی چهرهای فراجناحی باشد. ولی خوب، هیچ کدام در مراسم افتتاحیه حضور نیافتند. البته دختر شهید آوینی - که آن زمان دانشجوی دانشگاه هنر بود - در مراسم افتتاحیه حضور یافت و به تنهایی جایی در انتهای سالن نشست.
ماجرای دعوت ما از دکتر مهاجرانی هم حکایت جالبی داشت. واقعیت این بود که ما دکتر علی لاریجانی - رییس وقت صدا و سیما - را به عنوان سخنران افتتاحیه در نظر گرفته بودیم. از مدتها قبل هم دعوتنامهای را به دفتر ایشان ارسال کرده بودیم و ضمنا به وسیلهی واسطههای مورد اعتماد ایشان نیز تضمینهای لازم جهت برگزاری یک برنامهی آبرومندانه را داده بودیم. اما جهت اینکه متهم به وابستگی جناحی نشویم یک دعوتنامه هم برای دکتر مهاجرانی به دفتر ایشان فکس کردیم. البته در دل تقریبا مطمئن بودیم که ایشان هرگز دعوت ما را نخواهد پذیرفت! اما با وجود پیگیریهای مکرر، دفتر دکتر لاریجانی پاسخ روشنی مبنی بر حضور یا عدم حضور ایشان در همایش به ما نمیداد و دائم امروز و فردا میکرد. فضای زمانه، فضای پس از دوم خرداد بود و جو دانشگاهها چنان بود که برخی سیاستمداران از حضور در آن پرهیز داشتند. خصوصا که صدا و سیما هم در آن ایام چندان در اوج محبوبیت نبود!
با همهی پیگیریها و واسطهها، دفتر دکتر لاریجانی در نهایت پاسخی به ما نداد [۵]. اما در کمال تعجب و علیرغم عدم پیگیری ما، از دفتر وزیر ارشاد تماس گرفتند و اعلام کردند که دکتر مهاجرانی در همایش حضور خواهد یافت [۶]. ما هم نامردی نکردیم و همایش را با حضور وزیر ارشاد برگزار کردیم. اتفاقا او هم حرفهای نسبتا خوبی زد. حتی یکی دو بار هم حین صحبت با اشاره به مباحثی که من به عنوان دبیر همایش در افتتاحیه در باب وضعیت هنر و چشمانداز پیشرو مطرح کرده بودم گفت: «همانطور که آقای اسفندیاری فرمودند...»! طبعا آن زمان برای یک دانشجوی یکلاقبای سال سوم کارشناسی، مهم بود که وزیر فرهنگ مملکت به سخنان او رفرنس بدهد!
اگرچه در این نوشته دیگر مجالی برای «نقد آوینی» نیست، اما بد نیست اشارهای به یک موضوع بکنم، در حد سرفصلی برای مطالعات آتی. دو سال پیش هم در یادداشتی با عنوان «زنده باد آوینی، زنده باد نقد» اشاره کرده بودم که زنده ماندن راه آوینی از طریق نقد او میسر است، و نه صرفا برگزاری بزرگداشت و مراسم تجلیل او. در این عرصه هم به نظرم «نسل آوینی» که به نحوی مدیون او هستند باید پیشگام شوند. موضوعی که اینجا میخواهم بدان اشاره کنم نگاه آوینی به آثار عباس کیارستمی است.
٢) نقد آوینی
شاید بیرحمانهترین نقد فیلمی که به قلم سید مرتضی آوینی در ایام سردبیری سوره نوشته شده باشد، نقد فیلم «زندگی و دیگر هیچ» عباس کیارستمی است. عنوان این نقد که «زندگی سگی» انتخاب شده بود، به خوبی گویای مضمون بسیار تند آن است. و عجیب که لحن آوینی در این نوشته حتی از لحن او در نقد نوبت عاشقی و شبهای زایندهرود محسن مخملباف هم شدیدتر است. وقتی نقد خشمگینانهی آوینی بر فیلم کیارستمی را در کنار نقد تغزلی و ستایشگرانهی او بر «قصههای مجید» میگذاریم کنتراست بسیار شدیدی مشاهده میشود. انگار نه انگار که این دومی را کیومرث پوراحمد - یعنی دستیار کیارستمی در فیلم «خانهی دوست کجاست؟» - ساخته است. پرسش این است که آیا واقعا تفاوت نگاه و سبک کیارستمی و پوراحمد به اندازهی تفاوت این دو نقد آوینی است؟ اگر بنا باشد از آن دست تفسیرها داشته باشیم آیا نمیتوان گفت که آن قسمت از قصههای مجید که جهانبخش سلطانی در نقش یک راننده دائما به مجید یادآورد میشود که «مقصد همین جا است» نیز از مضمونی شبیه «زندگی و دیگر هیچ» برخوردار است؟
ممکن است گفته شود «زندگی و دیگر هیچ» مثلا با چشمی به جشنوارههای خارجی ساخته شده و یا نگاهش به زندگی و مرگ با نگاه آوینی فاصله دارد. اما حتی نگاه آوینی به آثار قبلی کیارستمی - مانند «خانهی دوست کجا است؟» و «مشق شب» هم بسیار منفی تر از نقد او بر «قصههای مجید» است. باز ممکن است گفته شود که ایراد آوینی به آثار کیارستمی این بود که جای آنها در تلویزیون است و نه در سینما. اما نقد آوینی بر کیارستمی - همانطور که خودش هم اذعان میکند - کاملا یک «نقد مضمون» است و تنها به نامتناسب بودن مدیومی که کیارستمی برای ساخت آثارش استفاده میکرد باز نمیگردد. آوینی نه تنها در این نقد، کل فیلم را به چند صحنه تقلیل میدهد تا اثبات کند که کیارستمی تنها به ابعاد «حیوانی» زندگی توجه کرده، بلکه با ارائهی تفسیری خاص از یک دیالوگ فیلم، او را متهم میکند که زلزله را «مکافات» مردمی معرفی کرده که «مرتکب» انقلاب اسلامی شدند. جدا از بار سنگین این اتهام و عواقبی که در آن سالها میتوانست برای شخصی مانند کیارستمی داشته باشد، پرسش این است که اگر از نظر آوینی نگاه کیارستمی تنها معطوف به ابعاد مادی و به اصطلاح «حیوانی» زندگی است، چطور ممکن است او در پس یک حادثهی طبیعی دست تقدیر یک نیروی ماوراء طبیعی را ببیند؟
ظاهرا نفس اینکه آثار کیارستمی مورد استقبال جشنوارهها و منتقدان خارجی بود در نگاه آوینی امری مذموم بود. آوینی درک خاصی از مفهوم «سینمای ملی» داشت که پیشتر در مطلبی با عنوان «آوینی و سینمای ملی» اشارهای انتقادی به آن کردهام. واقعیت این است که بسیاری از فیلمسازان در تاریخ سینما بودهاند که در کشور خودشان با بیمهری منتقدان و حتی جشنوارهها مواجه بوده و به اصطلاح توسط منتقدان و یا جشنوارههای خارجی «کشف» شدهاند. این موضوع مختص کشورهای «جهان سوم» هم نیست. به قول توماس السائسر (Thomas Elsaesser) استاد و پژوهشگر سینمای اروپا [٧] امثال «ویم وندرس» و «ورنر هرتسوک» هم تنها زمانی در آلمان شناخته شده و مقام و منزلت یافتند که آثارشان در جشنوارههای «خارجی» جایزه گرفت و فیلمهایشان توسط کمپانیهای آمریکایی در آلمان اکران شد. یک نمونهی دیگر که به بحث اخیر مرتبط است «آلفرد هیچکاک» است که برخی از آثار او مورد عنایت شهید آوینی قرار داشت. حقیقت این است که تا پیش از توجه و تجلیل منتقدان فرانسوی مجلهی کایهدو سینما، هیچ منتقد یا نظریه پردازی در عالم سینما هیچکاک را به عنوان یک «هنرمند» به حساب نمیآورد. او صرفا یک فیلمساز تجاری وابسته به سینمای جریان اصلی محسوب میشد که در ساخت فیلمهایی پرتعلیق مهارت داشت. حتی در مراسم اسکار هم عنایتی به او نشده بود. از نظر سیاسی نیز فیلمهای او در فضای روشنفکری زمانهاش، فیلمهایی محافظهکارانه و مدافع وضع موجود نظام سرمایهداری تلقی میشد. فرانسوا تروفوی فرانسوی و دوستانش بودند که موقعیت و مقام هیچکاک را به سطح یک «استاد» ارتقا داده و او را به جایگاهی رساندند که دربارهی او بحث تئوریک صورت گیرد و «کتاب» نوشته شود. حتی شاید بتوان گفت که شیفتگی برخی منتقدان ایرانی نسبت به هیچکاک نیز در اصل متأثر از ستایشها و تجلیلهای منتقدان فرانسوی بود. پرسش این است که چرا «کشف» شدن هیچکاک توسط فرانسویها از نظر آوینی اشکالی ندارد اما «کشف» شدن شدن کیارستمی توسط فرانسویها یک جرم است؟
سه سال قبل که برای تحقیق رسالهام دربارهی جهانی شدن و سینما گفتگویی کوتاه با کیارستمی داشتم از شنیدن برخی از حرفها توسط او بسیار متعجب شدم. در واقع او را بسیار «ملیتر» و «بومیتر» از آنی یافتم که تا آن موقع دربارهاش خوانده بودم. بسیار بر تعلق شخصی و وابستگیاش به سرزمین خود سخن گفت. حتی جملهی معروفی بر زبان آورد که پیشتر مضمون آنرا در نوشتههای آوینی هم خوانده بودم. کیارستمی گفت: «برای اینکه جهانی شوی باید ابتدا محلی باشی. باید جایی ریشه داشته باشی.» اینکه این سخن درست است یا نه و اصلا «جهانی بودن» و «محلی بودن» چه معنایی دارد بحث دیگری بود. مهم این بود که میدیدم آوینی و کیارستمی هر دو سخت به این سخن باور دارند. دقیقا بر خلاف مخملباف که خود را «فیلمساز بدون مرز» میداند و در مصاحبههایش نه تنها علیه حکومت ایران، بلکه علیه جامعه، فرهنگ و مردم ایران نیز بسیار سخن گفته است. و جالب اینکه مخملباف در مقابل تحقیر ایران و ایرانیان، به شکلی رومانتیک به تمجید و ستایش از «سه خاک» فرانسه، هند و افغانستان پرداخته است [٨]. شیوه و محل زندگی مخلمباف و کیارستمی در این سالها نیز این دو نوع نگرش را به خوبی نشان میدهد. اینکه مخملباف «سکس و فلسفه» و «فریاد مورچگان» میسازد و کیارستمی به حافظ و سعدی و تعزیه میپردازد به اندازهی کافی گویا است.
نامهی تند و توهین آمیزی که اخیرا بهمن قبادی خطاب به عباس کیارستمی نوشت و منتشر کرد، به نظر من به خوبی نشان میدهد که در این سالها برخی منتقدان و مسؤولین فرهنگی دربارهی کیارستمی قضاوت درستی نداشتهاند. قبادی در آن نامه «افشا» میکند که کیارستمی به فیلمسازانی که در سودای جوایز جشنوارههای خارجی تصویر سیاه اغراق آلودی از وطن ارائه کرده و بذر یأس و ناامیدی در دل جوانان میپاشند، شدیدا اعتراض کرده است. بماند که در همهی این سالها بسیاری از عناصر سیاسی و فرهنگی اپوزیسیون خارج از کشور، کیارستمی را با شدیدترین الفاظ و اتهامات مورد حمله قرار داده و اساسا او را عامل و مبلغ جمهوری اسلامی معرفی کردهاند. ماجرای درگیری پرویز صیاد با او در جریان جشنوارهای در آمریکا معروف است. در یکی از اولین کتابهای انگلیسی زبان دربارهی «سینمای نوین ایران» [٩] مقالهای از یک خانم ایرانی وجود دارد که در آن ضمن انتقاد شدید از «همراهی کیارستمی با سیاستهای حکومت اسلامی از طریق حذف زن در فیلمهایش»، ادعا میشود که اصلا جایزهی نخل طلای جشنواره کن حاصل مذاکره و رایزنی علی اکبر ولایتی - وزیر خارجهی وقت ایران - با ژیل ژاکوب - مدیر جشنواره کن - بوده است!
صرفنظر از نظر برخی دیدگاههای مشترک، بر این باورم که از جهت اخلاقی نیز شخصیت کیارستمی و آوینی شباهتهایی به هم دارند. روزی که برای گفتگو نزد کیارستمی رفتم، در یکی از کارگاههای فیلمسازیاش به حالتی بسیار صمیمانه و بیتکلف در حال آموزش فیلمسازی به گروهی از جوانان در فضای باز بود. انگار نه انگار که او پرآوازهترین هنرمند ایرانی در سطح جهان است. نکتهای که توجه مرا به خود جلب کرد این بود که در پایان کلاس - که ظاهرا اخرین جلسه بود خودش یک اسکناس از جیبش دراورد و از از بچهها هم خواست مقداری پول روی هم بگذارند تا برای باغبانی که در آن فضای سبز مشغول به کار بود و این گروه را طی چند هفته تحمل کرده بود، یک جعبه شیرینی بخرند. کیارستمی حتی با من - که «غریبه»ای بیش نبودم - هم بسیار متواضعانه و دوستانه برخورد کرد. بعدها در گفتگویی که با مجید مجیدی داشتم، او نیز تعریف میکرد که کیارستمی یکبار داور جشنوارهای بوده که مجیدی فیلمی در آن داشته است. میگفت با اینکه سابقهی دوستی چندانی نداشتیم، کیارستمی بی هیچ ملاحظهای در حضور فیلمسازان دیگر و خبرنگاران به من نزدیک میشد و مرا گرم تحویل میگرفت و نهایتا هم از آن جشنواره جایزه گرفتم. اما در مقابل، مخملباف با وجود سابقهی دوستی و اینکه من در فیلم بایکوت او بازی کرده بودم، در یکی از جشنوارهها که داور بود، اصلا به روی خودش هم نیاورد که مرا میشناسد و هیچ جایزهای هم آنجا به من تعلق نگرفت .
چندی قبل در کتابخانهی دانشگاهمان به کتاب جالبی برخوردم که به سه زبان انگلیسی، فرانسوی و فارسی بود. کتاب شامل دو مقاله از «ژان لوک نانسی» (Jean Luc Nancy) فیلسوف معاصر فرانسوی دربارهی آثار کیارستمی بود به همراه متن گفتگویی میان او و کیارستمی [١٠]. در مقام و مرتبه ژان لوک نانسی همین بس که ژاک دریدا (Jack Derrida) فیلسوف پرآوازهی فرانسوی کتابی دارد با عنوان On Touching Jean Luc Nancy که ظاهرا در تحلیل و بررسی اندیشههای نانسی است. آنچه در این کتاب توجه مرا به خود جلب کرد پرسش ژان لوک نانسی از کیارستمی درباره تأثیر احتمالی آیات سورهی زلزال بر نگاه او در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» بود. کیارستمی که از این پرسش تعجب کرده بود از نانسی دربارهی آشناییاش با قرآن پرسیده بود و نانسی نیز توضیح داده بود که مدتی است دربارهی «توحید» تحقیق میکند و بدین جهت مطالعاتی نیز در مورد قرآن داشته است. نانسی ادامه داده بود که هنگام دیدن فیلم به یاد سورهی زلزال افتاده است. آنگاه کیارستمی شروع کرده بود به خواندن سورهی زلزال از حفظ و اینبار نوبت نانسی بود که تعجب کند. از کیارستمی میپرسد: شما همهی قرآن را از حفظ هستید؟ کیارستمی پاسخ منفی میدهد و می گوید سالها پیش بر آیات این سوره که بسیار تصویری هستند، تأملاتی داشته است. اما ادامه میدهد که در هنگام ساخت «زندگی و دیگر هیچ» به طور خودآگاه به آن سوره فکر نکرده است...
وقتی این صفحات را میخواندم با خود فکر کردم که اگر فیلسوفی در این سطح، دو کلمه حرف دربارهی برخی فیلمسازان ما زده بود، آن فیلمساز احتمالا زمین و زمان را از خبر آن پر میکرد. اما با وجود گذشت چند سال از انتشار آن کتاب شاید هنوز بسیاری در ایران از وجود آن هم خبر نداشته باشند. حالا فیلسوفاش بماند. در ماجرای درخواست کاخ سفید برای نمایش خصوصی فیلم «سفر قندهار» برای خانوادهی بوش- که درست چند هفته پس از بمباران وحشیانهی آمریکا در افغانستان اتفاق افتاد - محسن مخملباف در وبسایت شخصی خود با افتخار به جهانیان اعلام کرد که جرج بوش خواهان تماشای فیلم «سفر قندهار» شدهاست و این خبر به سرعت در رسانههای جهان بازتاب پیدا کرد [١١].
طبعا نمیتوان صرفا به دلیل حفظ بودن آیاتی از قرآن دربارهی همهی ابعاد فکری و یا شخصیت کسی قضاوتی داشت، اما با خواندن آن گفتگو از خود پرسیدم چند تا از «فیلمسازان ارزشی» ما سورهی زلزال را از حفظ هستند؟ و به این فکر کردم که چقدر کیارستمی میتوانسته با انعکاس این مصاحبهاش در داخل نزد مقامات و مسؤولین کسب آبرو و اعتبار کند.
این سخنان را نباید به معنی موافقت با همهی آثار و دیدگاهها و ابعاد شخصیت عباس کیارستمی انگاشت. نگارنده نیز در مقام نقد حرفهایی دربارهی برخی آثار کیارستمی دارم. به تفاوتهای فراوان فکری و فرهنگی میان امثال او و امثال خودم هم کاملا واقف هستم. اما بنا نیست که نگاه صفر و صد به افراد داشته باشیم و صرفا بخاطر «تفاوت»ها نتوانیم «شباهت»ها را تشخیص دهیم. مهمتر اینکه به نظرم عدم تشخیص و تفکیک امثال مخملباف از امثال کیارستمی در نگرشها و سیاستهای رسمی، طی سالهای بعد از انقلاب عوارضی برای ما به همراه داشته است که کمترین آن رواج ظاهرگرایی و ریاکاری است. موضوعی که آوینی به شدت با آن مخالف بود. تردیدی نیست که نگاه آوینی به کیارستمی بر بسیاری از افراد دیگر نیز تأثیر داشته است. به نظر من حملهی حاتمیکیا به کیارستمی در فیلم «آژانس شیشهای» - فیلمی که من البته بسیار دوست دارم - نیز متأثر از همین نگاه بود. حاتمیکیا در مصاحبهای با مجلهی فیلم پس از اکران «آژانس» سخت به کیارستمی میتازد که چرا در «اوج جنگ» به روستا رفته و دربارهی یک کودک که دنبال خانهی دوستش میگردد فیلم ساخته است؟ از نظر حاتمیکیا این رویگردانی تعمدی و اقدامی بسیار «سیاسی» بوده است. اما آنچه حاتمیکیا ظاهرا فراموش کرده بود، این بود که در آن سالهای جنگ - یعنی در ذیل «دولت فرهنگی» مهندس موسوی و وزارت ارشاد آقای خاتمی - اساسا فیلمسازان «غیر خودی» مانند کیارستمی اجازهی ساخت فیلم دربارهی جنگ را نداشتند و حتی وقتی افرادی چون بیضایی و نادری فیلمهایی با حاشیهای از جنگ میساختند، آثارشان سالها به محاق توقیف میرفت. لذا خرده گرفتن به کیارستمی در این باب چندان منصفانه نبود.
نمیدانم این نوشته را چگونه خاتمه بدهم. شاید بد نباشد با نگاهی به آینده. آن روز که خبر برخی حمایتهای ویژهی دولت از برخی هنرمندان را شنیدم، بر خلاف بسیاری از همفکرانم، خوشحال شدم. دلایل مفصلی هم دارم که فعلا بماند. اما آرزو میکردم که ایکاش این کار بجای هدیه تهرانی با عباس کیارستمی شروع شده بود. نیازی هم به وام و جلسه و بزرگداشت و تبلیغات نبود. صدور مجوز اکران فیلمهایش کفایت میکرد. همانطور که مجوز برخی فیلمهای به مراتب «مسئلهدار» تر صادر شد و آسمان هم به زمین نیامد.
------------------------------------------
پا نوشتها:
[١] کلمه community از آن کلماتی است که در انگلیسی کاربرد بسیار دارد اما به سختی میتوان واژهای معادل آن در فارسی یافت. از سال ١٩٨٣ که کتاب مشهور و تأثیرگذار بندیکت اندرسون با عنوان Imagined communities دربارهی نحوهی شکلگیری هویتهای جمعی - به خصوص هویت ملی - منتشر شد، استعمال این واژه در ادبیات دانشگاهی علوم اجتماعی و مطالعات فرهنگی بسیار رایج شد. برخی از مترجمان این مفهوم را به «اجتماع» برگرداندهاند که با توجه به مفهوم «اجتماعات» در زبان فارسی، که میتوانند به صورت ناگهانی و تصادفی رخ دهند، به نوعی پیوند میان اعضای آن جمع را کمرنگ نشان میدهد. از طرفی واژه هایی مانند «گروه» نیز چندان مفید نیست زیرا نظم و سلسله مراتبی که معمولا در «گروه» هست بسیار بیشتر از آن چیزی است که در میان اعضای یک community وجود دارد. در انگلیسی مثلا برای اشاره به افراد ساکن در یک محله هم از این کلمه استفاده میشود، که با وجود آشنایی نسبی با یکدیگر در ذیل یک نظم سازمانی قرار نمیگیرند. داریوش آشوری واژه «باهمستان» را برای این کلمه پیشنهاد داده که اگرچه قدری بیش از اندازه «مدرن» است، (در انگلیسی هم community آنقدر بار «مدرن» ندارد) ولی به هر حال از «اجتماع» و «گروه» بهتر است.
[٢] شاید اولین گام در این زمینه را خانم دکتر رکسانا ورزی استاد انسان شناسی دانشگاه کالیفرنیا برداشته باشد. او در کتاب «ارواح جنگنده» (Warring Souls: Youth, Media, and Martyrdom in Post-Revolution Iran) که در سال ٢٠٠۶ توسط انتشارات دانشگاه دوک آمریکا منتشر شد، به دنبال سفر به ایران و مراجعه به موسسهی روایت فتح و گفتگو با برخی جوانان، مباحثی در خصوص شخصیت شهید آوینی و تأثیر او بیان کرده است. البته خودش اذعان میکند که نگاهش، نگاه یک ایرانی بزرگ شده در آمریکا است و خانوادهاش نیز به دلایلی چندان با حکومت اسلامی میانهای نداشتهاند.
[٣] نام آن دبیر ارجمند جناب آقای کیقبادی بود، که امیدوارم هر کجا هستند سلامت باشند.
[۴] این سخن را نباید حمل بر نادیده انگاشتن خدمات و آثار مثبتی دانست که برخی از مهندسان و پزشکان شریف و فهیم در عرصههای مختلف جامعه از جمله فرهنگ و سیاست و اقتصاد داشتهاند. بنده شخصا از محضر برخی از این افراد بهرهها برده و تجربهها آموختهام.
[۵] سالها بعد که دکتر احمدینژاد برای سخنرانی به دانشگاه کلمبیا رفت و علیرغم آن جو سنگین و شعارهای تند تا انتها ایستاد و حرف خود را زد، یاد ماجرای همایش شهید آوینی افتادم!
[۶] اگر بخواهیم علت حضور دکتر مهاجرانی در آن همایش را از منظر سیاسی تحلیل کنیم شاید بتوان به ماجرای توقیف یکی از روزنامههای «زنجیرهای» در آن ایام اشاره کرد که از قضا مهاجرانی نیز در جریان یک سفر خارجی علیه آن روزنامه سخنانی بر زبان آورده بود. شاید در آن زمان به نوعی خواسته بود از اصلاحطلبان تندرو فاصله بگیرد. (امیدوارم دوستان مجددا بنده را به «نیتشکافی» متهم نکنند. چون «فاصله گرفتن از اصلاحطلبان تندرو» اصولا چیز بدی نیست که آدم به کسی نسبت بدهد، برخلاف چیزهایی مثل جاهطلبی و چاپلوسی!)
[٧] Elsaesser, T. (2005) European Cinema Face to Face with Hollywood, Amsterdam University Press, Amsterdam.
[٨] نک: گفت و گوی علی راضی با محسن مخملباف، وب سایت خانهی فیلم مخملباف: http://www.makhmalbaf.com/articles.php?a=386. و مصاحبهی حمید دباشی با محسن مخملباف در کتاب Close Up: Iranian cinema, past, present and future.
[٩] Tapper, R. (2002) The New Iranian Cinema: Politics, Representation and Identity (London: IB Tauris).
[١٠] Abbas Kiarostami: The Evidence of Film. (عنوان فارسی کتاب «بداهت فیلم» است و مترجم آن باقر پرهام.)
[١١] این ماجرا را حمید دباشی در کتاب ستایشگرانهی خود در وصف محسن مخملباف شرح داده است. Dabashi, H. (2008) Makhmalbaf at Large: The Making of a Rebel Filmmaker, IB Tauris, London. البته دباشی تلاش میکند نشان دهد که دولت بوش از فیلم مخملباف سوءاستفاده کرده و شخص مخملباف در این میان قصد سوئی نداشته است! خیلی دوست دارم بدانم جناب دباشی با آن مواضع ضد استعماری و ضد امپریالیستی خود، درباره «ائتلاف محسنین» (مخملباف و سازگارا) و فعالیتهای آنها به عنوان «رهبران جنبش سبز» چه دیدگاهی دارند. با توجه به اینکه جناب سازگارا رسما در «مرکز جرج دبلیو بوش»، مشغول به کار شدهاند.
خانم دکتر «سینتیا وبر» استاد دانشگاه لنکستر انگلستان نیز در مقالهای با عنوان جالب «بدون خواهرم هرگز» دلایل استقبال دولت بوش از فیلم «سفر قندهار» را با نگاهی فمنیستی تحلیل کرده است. او مینویسد دولت امریکا و سینمای هالیوود همواره از الگوی روایتی «نجات زن بیچاره از چنگال دشمن وحشی» برای توجیه عملیات نظامی یا اقدامات سیاسی خود استفاده کرده و «سفر قندهار» نیز چنین خوراکی برای کاخ سفید فراهم کرد. از نظر او این فیلم به دولت امریکا کمک کرد تا بتواند هدف بیرونی عملیات نظامی خود در افغانستان را از «یافتن و نابود کردن تروریستها» به «نجات مردم افغانستان از زندان طالبان» تغییر دهد. وبر تاکید می کند که مخملباف در فیلم خود حجاب زنان را به عنوان نمادی آن «زندان» تصویر میکند و بدین ترتیب «نجات مردم افغانستان» مترادف با «کشف حجاب» از زنان افغان میشود! البته وبر نیز همچون دباشی معتقد است که دولت امریکا از فیلم مخملباف «سوءاستفاده» کرد و «منظور» مخملباف چیز دیگری بوده، اما توضیح نمیدهد که چرا مخملباف هرگز به این سوءاستفاده اعتراضی نکرده و بلکه خبر آن را هم با افتخار در وبسایتش قرار داده است؟
پيام هاي خوانندگان () link شهاب اسفندیاری -جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩