۱) در سال ۱۳۸۲ جهت شرکت در یک دوره ی دکترای مشترک بین دانشگاه هنر و کالج سلطنتی هالووی دانشگاه لندن (Royal Holloway) معرفی شدم. پس از طی مراحل اولیه قرار شد خلاصه طرح تحقیق خود را برای استاد مربوطه در آن کالج ارسال کنم. از آنجا که در کشور ما متاسفانه گاهی واژه "دکتر" توسط عوام و خواص و به ویژه برخی از دکترها! به معنای "عقل کل" و یا "صاحب جمیع علوم اولین و آخرین" به کار می رود، بنده ی غافل هم مثل بسیاری از دانشجویان تازه وارد یا منتظر ورود دوره دکتری که گمان می کنند طی ۳-۴ سال این دوره باید همه علوم و فنون موجود - حداقل در رشته ی خودشان - را صاحب شوند، یک طرح تحقیق (proposal) گسترده که تقریبا تمام حوزه ها و شاخه های مربوط به هنر، فرهنگ، ارتباطات، سینما، تلویزیون، جامعه شناسی، فلسفه، جهانی شدن و ... را در بر می گرفت آماده نموده و به همراه شرح حال (C.V) مختصر خود برای استاد مربوط ارسال کردم.

پس از مدتی پاسخی از ایشان - که یک خانم مصری الاصل بود - دریافت کردم که ضمن ابراز تمایل نسبت به موضوع پیشنهادی من ، توصیه کرده بود که یک عنوان فرعی (Subtitle) برای آن انتخاب کرده و دامنه تحقیق را به موضوع خاصی محدود کنم. پیشنهاد او - با توجه به شرح حال و طرح من - این بود که بر سینمای ایران و بازنمایی هویت دینی در آن  متمرکز شوم. من که از همان ابتدا نام این کالج به جهت سلطنتی بودنش ! حسابی مشکوکم کرده بود، با این برهان و شاهد دیگر مطمئن شدم که "کار ، کار انگلیسها است". البته در این مورد انگلیسها از ایادی وابسته ی مصری خود استفاده کرده بودند تا دستشان رو نشود! ولی برای چهره ی هوشمندی مثل من ! کاملا هدف پنهان آنها آشکار شد: آنها می خواستند با اعطای بورس و استفاده ی ابزاری از من به اطلاعات مهم فرهنگی ما دست یافته و بر اسرار سینمای ما آگاه شوند. ضمن اینکه با این کار من را هم از تحقیق و کشف اسرار سینمای خودشان بازدارند!

با این "کشفیات" و بر اساس وظیفه ی ملی و دینی خود از پذیرش "پیشنهاد بی شرمانه" ی آن خانم مصری خودداری کرده و دست رد بر سینه ی نامحرم (منظور امپریالیسم است!) زدم. آنگاه با افتخار به سراغ مسوولین مربوطه در وزارت علوم رفتم تا آنها را از این توطئه ی علمی-فرهنگی آگاه کرده و اقدام حماسی خود را به اطلاع آنها برسانم. اما در کمال شگفتی - و البته خوشوقتی - متوجه شدم آنها بسیار پیش از بنده ی کمترین از این توطئه آگاه بوده و ضمنا جهت خنثی سازی آن نیز طی بخشنامه ای اساسا هرگونه طرح تحقیق در حوزه علوم انسانی که موضوع آن درباره ی ایران باشد را از امتیاز بورس اعزام به خارج محروم کرده اند. اینجا البته استدلال های دیگری هم در کار بود و آن اینکه:

اولا علوم انسانی که "دستگاه مستگاه" نمی خواهد که ما نداشته باشیم و بخواهیم دانشجو بفرستیم خارجه! ثانیا اگر هم کسی را بخواهیم بفرستیم باید برود درباره ی آن اجنبی ها تحقیق کند نه درباره ی ما. اگر دانشجویی هم  اصرار دارد درباره ی ایران تحقیق کند مگر مغزش معیوب است که می خواهد این همه راه برود آنجا درباره ی اینجا تحقیق کند؟ مگر ما پول مفت داریم ؟! نکند می خواهد برود آنجا دنبال عیاشی و ...؟!

آنروز بنده بر هوشیاری مسوولین مربوطه که بیش از هوشیاری خودم بود تبریک و تحسین گفته و از بابت وجودشان خدا را سپاس گفتم.

۲) سه سال از آن ماجرا می گذرد و بنده اکنون در دانشگاهی دیگر - که البته سلطنتی نیست! ـ مشغول تحصیل هستم (تازه فهمیدم آن قبلی هم فقط اسمش سلطنتی بوده! ). گمان نکنید که من از آن شور حماسی دست کشیدم که اکنون اینجا هستم. نه ، به هیچ وجه! البته طرح تحقیقم را جمع و جور کردم و اشاراتی هم به ایران در آن گنجاندم تا این "انگلیسها" را فریب بدهم اما هرگز به "ذلت" منحصر کردن آن به موضوع ایران تن در ندادم. اما در این ۶- ۷ ماهی که اینجا مشغول مطالعه بودم یک سوال جدی در ذهن من پدید آمده است و قدری حال مرا دگرگون کرده است: چرا در متون مختلف حوزه مطالعات فرهنگی ، رسانه ، ارتباطات و ... ارجاع ها و اطلاعات به روز، صحیح ، و منصفانه از ایران اندک و ناچیز است ؟ نه اینکه کلیت ارجاع ها کم باشد، اتفاقا بر خلاف تصور ما در این حوزه ها مثال ایران - در کنار مثال فرانسه و کانادا - که نمونه های معروف مقابله دولت با موج محصولات فرهنگی آمریکایی هستند - زیاد است. اما ...

۳) در سال ۲۰۰۴ چاپ دوم کتاب "راهنمای مطالعات جهانی شدن" (ُThe Globalization Reader) با تجدید نظر کلی و تغییر بیش از نیمی از متون گردآوری شده در آن منتشر شد. با وجودیکه گردآوردنگان کتاب فرانک لچنر و جان بولی (.Lechner, F. J. ;Boli, J) از جمله طرفداران قرائتی از جهانی شدن هستند که به معنای حاکمیت یک فرهنگ واحد در جهان است که همه ی خرده فرهنگها را در بر می گیرد، اما به دلیل گسترش امواج ضد جهانی شدن (اقتصادی) در سراسر دنیا خصوصا بعد از ماجرای ساتل در سال ۱۹۹۹  و همچنین پررنگ شدن نقش دیگر فرهنگها به ویژه فرهنگ اسلامی، تقریبا نیمی از مطالب خوشبینانه ی  چاپ قبلی را حذف کرده و دیدگاههای مخالف را  در چاپ جدید گنجانده اند. یک فصل کامل هم به اسلام اختصاص داده اند که از این فصل تقریبا ۷۰  درصد مطالب درباره ایران و انقلاب اسلامی است. در مقدمه این فصل پس از مرور حوادث سال ۵۷ آورده اند:

To the victors of the revolution, the overthrow of the Shah was a blow against a secular vision of society and against an American-influenced conception of the world….To western audiences  the event announced the puzzling arrival of a new cultural force that deliberately dissociated itself from western views. p. 322

Iran showed that it was possible to build an ostensibly Islamic state under modern circumstances… p. 323

با این شروع، تقریبا تمام باقی مطالب این فصل در تلاش برای اثبات ناکامی انقلاب اسلامی در بوجود آوردن یک "مدل متفاوت" و همچنین برشمردن موارد نقض حقوق بشر و ... در ایران است. حتی مطلبی هم از سلمان رشدی هست که در آن شدیدا به آنهایی که (در غرب) می گویند ۱۱ سپتامبر ربطی به اسلام ندارد، اعتراض کرده است. عنوان مطلبش هم هست: بله ، این به اسلام مربوط است! اما این تحلیلها و ارائه نظرات به خودی خود از نظر آکادمیک هیچ اشکالی ندارد. مشکلی که موجب ناراحتی من به عنوان یک ایرانی است تحلیلهای ارائه شده نیست، بلکه تحلیلهای ارائه شده در قالب "خبر" یا "واقعیت" است. بسیاری از مطالبی که در این فصل درباره ایران گفته شده دروغهای شگفت انگیز و اطلاعات نادرست و بدون سند و مدرک است و توسط افرادی نوشته شده که یا ایرانی نیستند و آشنایی نزدیک با اوضاع ایران ندارند و یا اینکه ایرانیانی هستند که متاسفانه سالها است در ایران نبوده اند و اگر هم هیچ مشکلی با وضعیت (پس از انقلاب) ایران نداشته اند، شاید این فاصله زمانی - مکانی اطلاعات آنها را سست کرده باشد. 

۴) تصمیم گرفتم با گردآورندگان کتاب مکاتبه کرده و آنها را در جریان نادرستی برخی مطالب این فصل کتابشان قرار دهم. بدون شک از چنین واکنشی استقبال می کنند تا شاید در چاپ بعد کتاب خود را جامع تر بنمایانند. اما دیدم این خود موضوع یک مقاله یا رساله است. اما من که طبق مققرات وزارت علوم حق ندارم درباره ی ایران رساله بنویسم. پس چه کسی باید بنویسد؟!.... اینجا بود که اندکی درباره ی آن شور حماسی پیشین و توطئه آن خانم مصری و ... به فکر فرو رفتم. واقعا در این توطئه بازنده کیست؟ برنده ی واقعی آن بخشنامه ی وزارت علوم کیست؟

۵) دیروز یک دختر ایرانی که در گروه ما در مقطع فوق لیسانس مطالعات فرهنگی مشغول به تحصیل است ، از من درباره ی موضوع پایان نامه اش نظر خواست. با اینکه دغدغه های او با من متفاوت است به او گفتم:  هرچه می خواهی بنویس، فقط درباره ی ایران بنویس ! شکر خدا او بورسیه وزارت علوم نیست!

۶) اخیرا یک همایش معظم درباب علوم انسانی در ایران برگزار شد. با اشتیاق خلاصه مقالات را جستجو کردم تا بدانم آیا کسی به این مشکل موجود در راه علوم انسانی ایران اشاره کرده است یا نه؟ هیچ اشاره ای نبود. ظاهرا مشکلات علوم انسانی در ایران بزرگتر از این حرفها است !

۷) برخی در ایران نگارش مطلب یا مقاله در زمینه علوم انسانی به زبان انگلیسی را "جرم" یا حداقل "مشکوک " ارزیابی می کنند. از نطر آنان چنین کاری هیچ دلیل مشروعی نمی تواند داشته باشد چون به احتمال زیاد یک نوع "گزارش دادن" یا "جاسوسی" برای بیگانگان است! برخی دیگر به دلایل فرهنگی با این کار مخالف هستند. از نظر آنها جهان بینی و یا ایدئولوژی کتابها و نشریات خارجی اساسا با ما متفاوت است و لذا آنها مطالب "ارزشمند" ما را چاپ نمی کنند. جناب دکتر افروغ که بنده دو سال توفیق همکاری با ایشان را در سازمانی داشتم چنین دیدگاهی داشتند. اما این دیدگاه مثال نقض فراوان دارد. برخی دیگر نیز به دلیل ناتوانی از نگارش به انگلیسی با آن مخالف اند ! به گمان من ، به همان دلیل که فارابی و ابن سینا و دیگر دانشمندان ایرانی کتابهای خود را به زبان عربی نوشتند (نه صرفا به دلیل اینکه زبان قرآن بود بلکه به دلیل اینکه زبان علمی زمانشان بود) و جهانی شدند، امروز هم نوشتن به زبان علمی زمان ، یک ضرورت است.

۸) ما به چه نوع اطلاعات فرهنگی درباره غرب نیاز داریم ؟ امروز کافی است قدری زبان و قدری اینترنت بدانیم. آن چیزهایی که اغلب ما گمان می کنیم اسرار است ، از قضا بسیار علنی است. آن چیزهایی هم که واقعا جزو اسرار است معلوم نیست چقدر به درد ما بخورد. ژاپنی ها خود هالیوود - یا حداقل نصف آن را - خریده اند. یعنی نه اطلاعات درباره ی هالیوود بلکه خود هالیوود را مالک شده اند. اکنون چه به دست آورده اند ؟ آیا با مالکیت هالیوود سلطه فرهنگی در جهان پیدا کرده اند؟ آیا در گسترش فرهنگ ژاپنی توفیقی یافته اند ؟ اصلا بگذارید خیال کنیم قرار است از فردا کل هالیوود را به ما تقدیم کنند.  با آن چه خواهیم کرد؟ با آن چه می توانیم بکنیم ؟ جز این است که باید دوباره از نو شروع کنیم برای خودمان...اسپیلبرگ و تام کروز و آنجلینا جولی که بعید است برای ما کار کنند. اصلا صلاح نیست کار کنند ! پس چه باید کرد؟ جز اینکه درباره ی خودمان ، بر اساس فرهنگ و جامعه خودمان تحقیق کنیم و راهکار بجوییم و رساله بنویسیم. اما این کارها را که وزارت علوم ممنوع کرده است ؟! پس چه باید کرد؟