چندی قبل یک نامه از طرف صندوق کودکان سازمان ملل متحد (UNICEF) به وسیله‌ی پست به خانه‌ی ما انداخته شد. این نامه و ضمائم آن در واقع یک آگهی بود. یکی از تأثیر‌گذارترین آگهی‌هایی که من به عمرم دیده بودم. نامه با بازگویی داستان زندگی یک کودک آفریقایی شروع می‌شد. نام و تصویر کودک هم آورده شده بود. این کودک به دلیل عدم دسترسی به آب سالم دچار بیماری‌های سخت  گوارشی و اسهال شدید شده بود. خوشبختانه مادر او توانسته بود این کودک را در آستانه‌ی مرگ به جایی برساند که یک پاکت O.R.S در آنجا یافت می‌شد. مصرف این داروی بسیار ساده - که قیمت بین المللی هر پاکت آن ٣٠ پنس (حدود ۵٠٠ تومان) است - جان این کودک را نجات داده بود. 

اما شوک اصلی این نامه چند سطر پایین‌تر بود که به ذکر آماری رسمی از سوی سازمان ملل  پرداخته بود. مثلا این که در جهان ۲.۵ میلیارد انسان امکانات مناسب فاضلاب ندارند. و از این رقم حدود ۹۰۰ میلیون نفر حتی به آب سالم هم دسترسی ندارند. و این که این عدم دسترسی به آب و امکانات فاضلاب بزرگ‌ترین عامل ابتلا به اسهال است. و این که اسهال، این بیماری ساده که اصلا نام آن هم برای ما خنده‌دار و «مبتذل» است، در این دنیای قرن بیست و یکم ما یکی از بزرگ‌ترین عوامل مرگ و میر انسان‌ها  و خصوصا کودکان است. در این کره خاکی هر روز چهار هزار کودک تنها به دلیل آلودگی آب و نبود فاضلاب و ابتلا به اسهال جان خود را از دست می‌دهند. یعنی هر ساعت ۱۸۰ کودکٰ و هر دقیقه ۳ کودک. جمع این ارقام در سال می‌شود یک و نیم میلیون کودک. به عبارت روشن‌تر هر سال معادل کل جمعیت شهر اصفهان کودک به دلیل ابتلا به این بیماری می‌میرند.

این که ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که هر ۲۰ ثانیه در آن یک کودک به دلیل نداشتن آب سالم و فاضلاب درست - یعنی همان چیزهایی که ما اصلا داشتن‌اش را جزء «داشته‌»های‌ خود به حساب نمی‌آوریم - جان خود را از دست می‌دهند، حس تلخی در انسان ایجاد می‌کند. اما این‌ واقعیت که یک پاکت O.R.S به قیمت ۵٠٠ تومان می‌تواند جان یکی از آن کودکان را نجات دهد، در انسان «احساس گناه» ایجاد می‌کند. از جهت تبلیغاتی این آگهی به خوبی توانسته بود از برانگیخته شدن این احساسات تلخ و رنج‌آور برای اطلاع‌رسانی درباره‌ی یک مشکل جهانی و نیز جلب کمک برای برنامه‌های یونیسف در این موضوع استفاده کند. خواننده‌ی نوعی این نامه با اهدای مبلغ ۳ پوند به این سازمان به صورت ماهانه، احساس می‌کند هر ماه دارد جان ۱۰ کودک را نجات می‌دهد. و روشن است که این احساس، حال خوشی به انسان می‌دهد.

اگرچه همین اندازه کمک هم به پروژه‌ای با این درجه از اهمیت بسیار غنیمت است، اما واقعیت این است که مسئله تنها محدود به هزینه‌ی خرید یک پاکت O.R.Sنیست. مشکل مهم‌تر، رساندن این پاکت به کودکانی است که در مناطق دور افتاده روستایی در اقصا نقاط عالم پراکنده‌اند. و مسئله‌ی عظیم‌تر این که تا زمانی که آن کودک به آب سالم دسترسی پیدا نکند، حتی رساندن این پاکت دارو نیز جز یک درمان موقت نخواهد بود. چیزی در حد به تأخیر انداختن مرگ او. بر همین اساس است که سازمان ملل سال‌ها است که برنامه‌های گسترده‌ای را جهت آگاه‌سازی درباره مسئله‌ی «آب» ترتیب داده است. روشن است که این برنامه‌ها بدون حمایت سیاست‌‌مداران و ثروت‌مندان عالم به جایی نخواهد رسید. پرسشی که با دیدن آمار فوق به ذهن انسان می‌رسد این است که مولتی میلیاردرهای جهان چگونه از کنار این آمار می‌گذرند و  شب‌ها آسوده می‌خوابند؟ روشن است که همه‌ی آنها انسان‌های بی‌رحم و سنگ‌دل و خون‌خواری نیستند. 

شاید یک دلیل این باشد که در فکر و ذهن بسیاری از سرمایه‌داران جهان این تئوری نئولیبرال اقتصادی امثال میلتون فریدمن جا خوش کرده است که: سرمایه‌دار هیچ مسئولیت اجتماعی جز افزایش سود خود ندارد. از نظر فریدمن اگر در هر جامعه‌ای همه انسان‌ها به دنبال «سود حداکثری» باشند، در نهایت همه‌ی مشکلات آن جامعه از جمله «فقر» حل خواهد شد. همین تئوری‌ فریدمن بود که امثال مارگارت تاچر و رونالد ریگان را بر آن داشت تا در دهه‌ی ۱۹۸۰ در انگلستان و آمریکا به رهاسازی کامل اقتصاد بپردازند و دست صاحبان سرمایه‌های عظیم را برای کسب سود حداکثری کاملا باز بگذارند و به همگان نوید بدهند که سایر مشکلات اجتماعی نیز «خود به خود» حل می‌شود. جمله‌ی معروف و تاریخی مارگارت تاچر در انکار وجود چیزی به نام «جامعه» (There's no such thing as the society) حد نهایی این تفکر را آشکار ‌کرد. تفکری که تنها «فرد» (individual) را به رسمیت می‌شناخت و مسئولیت همه‌ی مشکلات را به گردن او می‌انداخت.  و بدین‌ترتیب نه تنها دولت، بلکه سرمایه‌داران نیز می‌توانستند از زیر بار هرگونه «مسؤولیت اجتماعی» (Social responsibility) شانه خالی ‌کرده و با خاطری آسوده از هرگونه «احساس گناه»، تنها به حداکثر کردن سود خود بیاندیشیدند.

واضح است که چنین نگاهی در عمل با رسوایی‌های بسیاری مواجه شده و مورد نقدهای سنگینی قرار گرفته است. همین وضعی که امروزه در جهان می‌بینیم تا حدود زیادی به این تئوری‌ها و نمونه‌های کلاسیک آن - نظیر آراء آدام اسمیت - باز‌ می‌گردد. این که امروز چهل سال پس از تئوری فریدمن، در ثروتمندترین کشور جهان پنجاه میلیون نفر بدون ساده‌ترین بیمه‌ی درمانی هستند، تنها یک جلوه از رسوایی‌های آن تئوری است که مایکل مور در فیلم Sicko آن را به خوبی به تصویر کشیده است. در واقع جرم میلتون فریدمن تنها این نبود که به دولت شیلی در زمان حکومت پینوشه مشاوره‌ی اقتصادی داده بود. جرم اصلی او این بود که «بی‌خیالی» سرمایه‌داران عالم نسبت به نابرابری‌های اجتماعی و فجایع انسانی ناشی از آن را رسما توجیه کرد (۱).

در حالی که برخی طرفداران اقتصاد نئولیبرال در ایران، به رسمیت شناخته شدن مالکیت و سرمایه در اسلام را نشانه‌ای از انطباق داشتن اسلام و (نئو)‌لیبرالیسم اقتصادی می‌دانند، روشن است که برخلاف آموزه‌های امثال فریدمن، تعالیم دین اسلام روا نمی‌دارد که یک سرمایه‌دار از مسؤولیت اجتماعی در قبال هم‌نوعان شانه خالی کند و همه‌ی همت خود را مصروف سود حداکثری کند. بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ در آمریکا و اروپا به روشنی نشان داد که در جامعه تنها «فقرا» نیستند که ریشه و منشأ مشکلات و بحران‌ها هستند. از قضا بزرگ‌ترین «ثروت‌مندان» - از جمله مدیران حریص بانک‌های عظیم - هم می‌تواند منشأ بحران‌های عظیم اقتصادی و اجتماعی باشند.

شماره‌ی اخیر مجله‌ی Network - نشریه‌ی انجمن جامعه شناسی بریتانیا - گفت‌وگویی با پروفسور کارن رولینگسون استاد دانشگاه برمینگام در همین موضوع دارد. او در کنفرانس ۲۰۱۰ انجمن جامعه‌شناسی بریتانیا به عنوان یکی از سه سخنران اصلی (plenary speaker) بحثی با عنوان «چگونه می‌توانیم مسئله‌ی ثروت‌مندان را حل کنیم؟» طرح کرده بود. از نظر او علم جامعه‌شناسی همواره در پی پاسخ به این پرسش بوده که «چگونه می‌‌توانیم مسئله‌ی فقرا را حل کنیم؟» و پیش‌فرض اغلب تحقیقات این بوده  که مشکلات و آسیب‌های اجتماعی مربوط به «فقرا» است. لذا هزاران تحقیق درباره «فقر» و نسبت آن با انواع نابسامانی‌های اجتماعی انجام شده و حتی زندگی روزمره‌ی فقرا هم به طور دقیق مورد مطالعه قرار گرفته است. و اما کمتر جامعه‌شناسی است که برای تحقیق به سراغ «ثروت‌مندان» رفته باشد و موضوع «ثروت» را به عنوان یک مسئله (problem) مورد مطالعه قرار داده باشد. البته او اشاره می‌کند که تحقیق کردن از ثروت‌مندان بسیار مشکل‌تر از تحقیق از فقرا است. از یک فقیر به راحتی می‌توان پرسید که مثلا آیا پولش را «مسئولانه» خرج می‌کند یا نه ولی پرسیدن این سوال از یک ثروت‌مند به آن آسانی نیست.

پروفسور رولینگسون در ادامه به «سه مشکل» اجتماعی مربوط به «ثروت» اشاره می‌کند. اول این که در برخی موارد فرآیندی که به تولید ثروت افراد منجر شده فرآیند عادلانه‌ای نبوده است. دوم این که ثروت می‌تواند در مواردی به پیامدها و رفتارها و نتایج خاصی ‌منجر شود که برای جامعه مشکل‌زا باشد. و مسئله سوم این است که حتی اگر ثروت در فرآیندهای تولید و پیامدهای مصرف‌اش هم هیچ مشکلی وجود نداشته باشد، صرف وجود شکاف عمیق و فاصله‌ی زیاد میان فقیر و غنی در یک جامعه، فی نفسه یک «مشکل اجتماعی» است. رولینگسون اشاره می‌کند که نئولیبرال‌ها مدعی هستند که شکاف میان فقیر و غنی باعث می‌شود فقرا برای کار بیشتر و پولدار شدن تشویق شوند و ثروت از طبقات بالا به طبقات پایین سرازیر شود. در حالی که آمارها نشان می‌دهد در طی دهه‌های اخیر آن یک درصد بسیار ثروتمند در آمریکا و انگلستان ثروت‌شان به شدت افزایش یافته در حالی که طبقات پایین جامعه همچنان  درگیر مشکلات روزمره هستند.

روشن است که مسئله‌ی «عدالت» را دیگر صرفا در چارچوب یک جامعه و در محدوده‌ی  مرزهای یک دولت-ملت نمی‌تواند دید. در عصر جهانی‌شدن موضوع «عدالت جهانی» (Global Justice) تا آن اندازه اهمیت یافته که حتی به رشته‌ای دانشگاهی تبدیل شده است. دانشگاه ناتینگهام انگلستان چند سال قبل با راه‌اندازی «مرکز مطالعات عدالت اجتماعی و جهانی» که در آن رشته‌ی «عدالت اجتماعی و جهانی» در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکترا ارائه می‌شود، در این زمینه پیشگام بوده است. افسوس که چندی است علوم انسانی و خصوصا تحصیل آن در خارج به واسطه‌ی «اعترافات» امثال سعید حجاریان به امری «قبیح» تبدیل شده است، (۲) و گرنه بد نبود وزارت علوم دولت کنونی، که به موضوع عدالت در چشم‌اندازی جهانی می‌نگرد، تعدادی بورسیه از ایران جهت تحصیل در این رشته اعزام می‌کرد.

---------------------------------------

پی‌نوشت‌ها:

۱) جالب است که با همه‌ی این رسوایی‌ها و جرم‌ها، روزنامه‌نگار به‌اصطلاح مبارز و آزادیخواهی همچون اکبر گنجی با افتخار جایزه‌ای پانصد هزار دلاری که به نام و یاد این اقتصاددان «کبیر» بنیان‌گذاری شده است را دریافت می‌کند. شاید از گنجی انتظاری نباشد اما این‌که برخی روشنفکران ایرانیِ ضد امپریالیسم و کلونیالیسم هم در مراسم پر زرق و برقی که برای اهدای این جایزه بر پا ‌‌شده بود شرکت کردند واقعا مایه‌ی حیرت گردید. مراسمی که  هزینه‌ی ورودی آن را پانصد دلار قرار داده‌اند تا هیچ «غیر خودی» نتواند بدان راه یابد. در «اعتبار» و «اهمیت» این جایزه هم همین بس که سال قبل آن را به یک جوان حدودا ۲۰ ساله داده بودند که در راستای سرنگونی دولت هوگو چاوز همکاری‌های وافری با ثروت‌مندان ونزوئلا انجام داده بود. نمی دانم بعد از این مراسم گنجی دیگر رویش می‌شود نزد روشنفکرانی هم‌چون نوآم چامسکی و السدر مکینتایر و مارشال برمن و ... رفته و با آنها عکس یادگاری بگیرد؟

۲) زندانی شدن حجاریان با آن وضعیت جسمی‌اش را از ابتدا کاری نادرست و حتی «غیر مفید» می‌دانستم و به نظرم پخش «اعترافات» او از تلویزیون، یکی از بزرگ‌ترین خطاهای رسانه‌ای در وقایع بعد از انتخابات بود. اصلا مهم نبود که او چه می‌گوید، هرکس به آن تصویر نگاه می کرد و شیوه‌ی تکلم او را می‌شنید دلش به حال او می‌سوخت و ناخودآگاه علیه بازداشت‌‌کنندگان او موضع می‌گرفت. ظاهرا آن‌ها که این برنامه را پخش کردند نمی‌دانستند که در رسانه و در هنرهای نمایشی تأثیر «فرم» بر تأثیر «محتوا» مقدم است.

صرف‌نظر از این بحث، به نظرم اقدام زیرکانه‌ی حجاریان برای «لولو سازی» (Demonization) از علوم انسانی، در آن زمان به درستی تحلیل نشد. او با این کار نه تنها موفق شد نوعی تقابل بین «نظام» و چند میلیون دانشجو، دانش‌آموخته و استاد علوم انسانی القا کند، بلکه با ترساندن جریان سیاسی مقابل از علوم انسانی تلاش کرد تا این «سرمایه» - که بسیاری از مفاهیم جدید و اندیشه‌های امروزی رایج در آن بر ضد افکار کهنه‌ی «ماکس وبر»ی او و جریان اصلاحات است - در «انحصار» جریان خودش باقی مانده و دست رقیب از آن کوتاه بماند.

ماجرای اعترافات حجاریان نمونه‌ای کلاسیک از برخی ماجراهای مشابه در سی سال اخیر است که در آن «تواب» از «بازجو» باهوش‌تر و باسوادتر است و لذا دیالکتیک «تواب - بازجو» (در مقام قیاس با «دیالکتیک برده - ارباب» هگل!) بجای این که به نفع «بازجو» تمام شود، به سود «تواب» خاتمه ‌‌یافته است. این قصه مرا به یاد فیلم «سگ را بجنبان» (Wag the Dog) دیوید ممت می‌اندازد. به نظرم اگر روزی دقیق‌تر به این موضوع نگاه کنیم خواهیم یافت که برخی از خسارت‌هایی که در حوزه‌ی سیاست فرهنگی متوجه جمهوری اسلامی شده است ناشی از مدیریت شدن «بازجو‌»ها توسط «تواب»ها بوده و هست. خصوصا «تواب»هایی که ارج و قرب‌شان گاه از «سابقون السابقون» هم بالاتر می‌رود.