اشاره:

متن زیر نقدی است بر مقاله‌ی «فرهنگ علمایی و سیاست حجاب در ایران» که در مجله‌ی «هابیل» (شماره ۵، خرداد و تیر ۱۳۹۰) منتشر شده است. نویسنده در جای‌جای نوشته‌‌ی خود مقاله‌ی بنده را به «آشفتگی» متهم کرده‌اند. قضاوت در مورد این که کدام متن «آشفته» است را به خوانندگان گرامی وامی‌گذارم. البته جالب است که ایشان پس از انبوهی انتقاد و اتهام و نیز استفاده از لحن تحقیر و تمسخر، در انتهای مطلب خود نوشته‌اند: «جنس مقاله طوری نیست که بشود ردش کرد ‌یا ایرادی به بخشی از محتوایش وارد کرد»! 

*            *             *

مغالطه، تفسیر به رأی و برخورد غیرعلمی‌ و غیرفنی با مسأله‌ی حجاب

آرش سالاری 


«فرهنگ علمایی و سیاست حجاب اجباری در ایران» گفتاری است از شهاب اسفندیاری که در آن قرار بوده به رابطه‌ی بین فرهنگ علمایی و قضیه‌ی حجاب بپردازد. محور اصلی این گفتار بر این ادعاست که: 
الف ـ ما موجودی داریم به نام فرهنگ علمایی که در نظر حوزه، همان دین‌داریِ «درست» محسوب می‌شود. ب ـ هرچه که این فرهنگ می‌گوید واجب و لازم است، الزاماً واجب و لازم نیست. 
ج ـ قضیه‌ی حجاب در ایران و تصویر مطلوب حوزه از حجاب هم مشمول همین قاعده است و الزاماً درست و همان موجودِ «لازم»و مطلوب شارع نیست. 
البته قرار بوده این گفتار در این مورد باشد، ولی در عمل با فربه‌گی بیش از حد در جایی که به اصل عنوان ربطی ندارد مواجه است. بخش اعظم مقاله در ردکردن نظریه‌ی اجباری‌بودن حجاب است و کلاً به‌جز اوایل مطلب، تا آخر مطلب بحث فرهنگ علمایی و نسبت آن فرهنگ با دین و این‌ها بالکل کنار گذاشته می‌شود! 
*
مهم‌ترین مشکل این مقاله هم اتفاقاً به ‌همین برمی‌گردد. اصلاً فارغ از بحث محتوا و استدلال و نتایج‌اش. ‌همین بی‌نظمی‌ و آَشفته‌گی شدید. که چیزی که انسان می‌خواند هیچ شباهتی با آن چیزی که در پیش‌درآمد وعده می‌دهد ندارد. و هم‌چنین درآمدش. در نهایت مخاطب با مقاله‌ای روبه‌روست که نظریات و استدلال‌های مخالفین اجباری‌بودن حجاب را گردآوری کرده. ‌همین و نه بیش‌تر. و البته ‌همین، با آشفته‌گی حداکثری هم در بیان و هم در استدلال‌‌ها. و البته ضعف شدید در جنس بحث‌های علمی‌. که بزرگ‌ترین شاهدش، استناد‌های متن در تمام زمینه‌‌های تاریخی و روایی، صرفاً به کتاب‌های شهید مطهری است! آن‌هم در مسایلی که اصل روایات و هم بی‌نهایت کتب تاریخی معتبر موجود هستند. این‌گونه حرکات و رجوع به واسطه‌‌های دست‌چندم، نشان‌دهنده‌ی غیرحرفه‌ای‌بودن تحقیق و به‌‌همین نسبت، نامعتبربودن آن است. مشکلی که در کلیت استدلال‌ها و استنتاج‌های مقاله وجود دارد. 
*
در «درآمد»، نویسنده اصل نظریه‌اش را دو بخش توضیح می‌دهد که البته بازهم آن آشفته‌گی را در این‌جا هم شاهدیم. ما اول با چند سئوال روبه‌رو می‌شویم، و بعد با متنی که هیچ ربطی به سئوالات ندارد و بحثی کاملاً جدا را مطرح می‌کند. نهایت نتیجه‌گیری بخش «درآمد» این مطلب است که از طرفی علما به‌سان ‌یک سازمان ‌یا هرچیزی در این مایه‌‌ها ـ که نویسنده به نتیجه‌ی قطعی نمی‌رسد، آن‌هم در موردی که انتظار می‌رفت لااقل در آن به‌عنوان تخصص‌اش در جامعه‌شناسی نظر قطعی بدهد ـ فرهنگ خاص خودش را دارد. و بعد هم این را مطرح می‌کند که این فرهنگ الزاماً آن چیز درست و مطلوب شرعی نیست. ممکن است چیز‌هایی باشد که در طی قرون شکل گرفته‌اند. این خلاصه‌ی بخش درآمد است که سخنی بسیار تکراری و بدیهی است. هم این‌که روحانیت فرهنگی دارد، و هم این‌که الزاماً آن فرهنگ، فرهنگ دینی آرمانی نیست. فارغ از درست و غلط‌بودن گزاره‌ی دوم، اصل حرف بسیار قدیمی‌ است. نظریه‌ای است که به گونه‌ای به بحث‌های گسترده‌تر نسبت برداشت انسانی از دین و منحصربودن آن در گروهی خاص ‌یا نه و کلاً این‌ها برمی‌گردد. برای ‌همین است که من به‌عنوان خواننده، بعد از خواندن درآمد و نظریه‌ی ایشان، هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چه حرفی تازه‌ای ایشان دارد. که در پیش‌درآمد هم آن را «ماده‌ای خام برای پژوهش‌‌های آینده»می‌داند! واقعاً نمی‌فهمم ایشان در این مسأله چه چیزی اضافه کرده‌اند و ‌یا چه باب جدیدی را گشوده‌اند. 
*
اما بعد از درآمد، به بخش «نمونه‌ی موردی» مقاله می‌رسیم که در آن بحث حجاب به‌عنوان نمونه‌ی موردی بررسی شده است، اما برخلاف انتظار که نمونه‌ی موردی ‌یعنی تطبیق مسأله بر مسأله، در این‌جا کلاً از بحث قبلی خارج می‌شویم و نویسنده استدلال‌هایی در رد اجباری‌بودن حجاب می‌آورد. ‌یعنی در ابتدا می‌گوید عده‌ای موافق حجاب اجباری هستند و عده‌ای مخالف. ضمن ذکر چند نام که نمی‌دانم ملاک‌شان چه بوده. چون ایشان طرفین بحث را منحصر در ‌همین «چند» نفر می‌کند، درحالی‌که به‌هیچ‌وجه این‌گونه نیست. و بعد باوجود اعتراف به این‌که «طبعاً نویسنده صلاحیت ورود به این مباحث فقهی را ندارد» عملاً ‌همین کار را انجام می‌دهد و وارد مباحث فقهی می‌شود! تا با آوردن استدلال‌های طرفین به هم‌راه حاشیه‌زدن‌های خود، خواننده را به «یک‌سری نتایج» برساند! از ‌همین‌جا ایشان وارد استدلال می‌شوند. و تا آخر این بخش، با آوردن چند استدلال و البته رد تمام دلایل طرف مقابل، مخاطب را به سمت این نتیجه صرفاً «ره‌نمون» می‌سازند که حجاب اجباری اساساً در اسلام وجود نداشته است. 
*
چون مقاله مدعی است در مقام بحث از اصل حجاب نیست، در این‌جا من به‌جای نویسنده به مبنای ایشان پای‌بند می‌مانم و وارد بحث در تک‌تک استدلال‌های ایشان نمی‌شوم. چراکه هم نوشته‌ی حاضر مجال کافی برای این کار ندارد، و هم مقام الآن مقام بررسی کلیت آن نوشته است نه جواب به مسایل‌اش و هم پاسخ‌دادن به آن حرف‌ها که در آن جو نوشته شده‌اند کار درستی نیست. و الا به‌عنوان ‌یک مقلد ـ من هم هم‌چون نویسنده برای خودم آن شأن را قایل نیستم ـ طبیعتاً برای نظری که به آن عمل می‌کنم دلیل هم دارم و ساده‌ترین کار ممکن هم ردکردن استدلال‌های نویسنده‌ی مقاله است. همین اندازه گفته شود ‌که ایشان ‌یک‌سری استدلال‌هایی آورده‌اند که بعضاً از اساس وارد نیستند، بعضاً به موضوع ربطی ندارند و مدعا را ثابت نمی‌کنند و بعضاً هم جواب دارند.
*
اما این بخش، به صورت کلی سه ضعف عمده دارد: مغالطه، تفسیر به رأی و برخورد غیرعلمی‌ و غیرفنی. فکر می‌کنم ذکر ‌یک نمونه از هرکدام کافی باشد. اولین مغالطه‌ی ایشان در همان اولین سطور «واردنشدن» به این مسأله به‌علت عدم تخصص است. آن‌جا که در ضمن ‌یک پاراگراف و چند استدلال، با این مقدمه که این مسأله را «همه‌ی طرفین قضیه» قبول دارند، می‌گویند در پنج‌سال اول هیچ حکمی‌ به حجاب اساساً وجود نداشته است. باید گفت ممکن است شما این عقیده را داشته باشید، ولی نسبت‌دادن‌اش به «موافقین حجاب» کار درستی نیست. 
اما تفسیر به رأی. ایشان در ضمن آیه‌ی معروف سوره‌ی نور، تفسیر علامه طباطبایی را می‌آورند و بعد از نقل سخن ایشان، خودشان هم با اضافه‌کردن «ضمناً»، ‌یک معنای دومی‌ را هم اضافه می‌کنند و آیه را دال التزامی‌ بر آن می‌دانند. 
و برخورد غیرعلمی‌ و فنی. ایشان تمام موارد استدلال و احتجاج‌شان، به بیانات شهید مطهری است.‌ یعنی در مسأله‌ی اثبات ‌یک حکم به این حساسی، تنها منبع‌شان حرف‌های ایشان است. درحالی‌که واضح است در این مسایل به‌عنوان «منبع» به حرف هیچ فقیه و عالمی‌ رجوع نمی‌شود. بلکه به متون اصلی و اولیه رجوع می‌شود. اساساً برخورد ایشان با افراد برخوردی علمی‌ نیست. به‌خصوص در پایان بحث که استدلال‌شان بر مسأله‌ای صرفاً این است که این امر «با دیدگاه امام‌خمینی مطابق نیست» که به نظر من برای‌ یک مقاله این حرف، واقعاً فاجعه است. 
*
و اما در بخش نتیجه‌گیری، که دارای نهایت آشفته‌گی، سردرگمی‌ و گنگی مقاله است، ما با چند فرضیه در چند زمینه‌ی کاملاً بی‌ربط و هرکدام در حد ‌یک پاراگراف روبه‌رو می‌شویم. ‌یعنی درواقع نتیجه‌گیری آمده تا آن‌ یک‌مقدار انسجام را هم از بین ببرد! معلوم نیست چرا در بخش نتیجه‌گیری ایشان به‌جای پایان‌بندی و تطبیق نظریه بر مسأله، چند نظریه‌ی دیگر را در زمینه‌‌هایی دیگر مطرح کرده است! 
*
در بخش اول نتیجه‌گیری، ایشان می‌خواهند آن نمونه‌ی موردی را با بحث اول ربط بدهند. هرچند به سختی! ایشان می‌گویند نتیجه‌ای که می‌شود گرفت این است که‌ یک پرسش مطرح می‌کنیم! ایشان ضمن پرسش‌شان این نظر را به‌عنوان «نتیجه» مطرح می‌کنند که حتا مؤمنین هم استدلال‌های موافقین حجاب را قبول نمی‌کنند. (این ادعا واقعاً جای بی‌نهایت تعجب دارد! ادعای به این بزرگی، به‌عنوان مقدمه‌ی استدلال در نتیجه‌ی مقاله!) به‌خاطر این‌که استدلال‌آورندگان در فضای «فرهنگ علمایی» سیر می‌کنند. و این‌گونه «ربط» هم پیدا می‌شود بین چند صفحه ردکردن حجاب با آن‌ یک‌صفحه بیان نظریه‌ی فرهنگ علمایی! 
بعد ایشان مسأله را ناگهان ‌یک تغییر فاز اساسی می‌دهند و می‌گویند این‌که حزب‌الله لبنان خواستار حجاب اجباری نیست و هم‌چنین گروه‌‌های شیعه‌ی عراقی، ‌یعنی ... که جای سه‌نقطه مشخص است دیگر! در‌حالی‌که ‌یک‌ذره تأمل آدم را متوجه می‌کند که اساساً‌ یک مسأله‌ی فقهی این‌گونه را نمی‌توان با شرایط سیاسی قیاس کرد. چون در امر سیاسی، چه سلبی و چه ایجابی، بی‌نهایت مصالح دیگر هستند که منجر به رسیدن به حکم نهایی می‌شوند. امری که موجب می‌شود حکم نهایی هیچ‌وقت مطلوب آرمانی تلقی نشود. و الا ایشان می‌توانند به‌عنوان نمونه‌ی بدیهی نقض، به الترام به حجاب خود افراد حزب‌الله و هم جریان شیعی عراقی توجه کنند. بگذریم از بسیاری مسایل جنبی دیگر که زیاد ند در بیان وجه رفتار‌های اجتماعی دو تشکل مورد مثال. ولی فکر می‌کنم این امری بدیهی باشد که رفتار‌های دو تیپ سیاسی آن هم در دو کشور با شرایط به‌شدت خاص به‌هیچ‌وجه نشان‌گر «هیچ‌چیزی» نیست. 
اما در ادامه‌ی نتیجه، چرخش‌های بزرگ‌تری هم در راه هستند! بعد از این بحث، نویسنده ناگهان به بحث جدیدی رو می‌کند و باز ‌یک نظریه‌ی دیگر می‌دهد؛ این‌که بی‌حجابی مترادف بی‌عفتی است، ناشی از فرهنگ علمایی است. یعنی ایشان رسماً اصل نظریات‌شان را نگه داشته بودند برای بیان‌کردن در نتیجه‌گیری و اساساً در برابر هم‌چه بیانی چه می‌شود گفت؟ وقتی که ایشان این را می‌گوید، و بعد ربط‌اش می‌دهد به شهری و غیرشهری‌بودن و پشت‌بندش هم طبق روال، ‌یک نقل‌قول از شهید مطهری می‌آورند به‌عنوان استدلال! 
مسأله‌ی بی‌ربط بعدی، مسأله‌ی ارزش حجاب است که در سلسله‌ی روابط منطقی این نوشتار، طبیعتاً خیلی هم منطقی است که دقیقاً ‌همین‌جا و در ادامه‌ی نتیجه مطرح شود. ایشان می‌گوید هم‌چنین است ارزش‌گذاری حجاب و این‌قدر باارزش‌بودن‌اش. این‌ها هم ناشی از فرهنگ علمایی است. که خب ضمن گذشتن از این‌ یکی هم، ایشان دیگر این‌جا دورشان تند می‌شود و نظریه‌پردازی شدت می‌گیرد، در حد هر دو سه خط‌ یک نظریه. بعدش ایشان می‌گویند اساساً تمام سیاست‌های فرهنگی ما تابع این مسأله‌اند و علما فرهنگ علمایی را به زور قالب می‌خواهند بزنند به تن جامعه. و بعد دو نقل‌قول به‌شدت بی‌ربط. اولی از خوش‌نیامدن ‌یکی از مراجع از رادیو جوان ـ که ایشان کاملاً وارونه برداشت کرده است ـ و دیگری نقل‌قولی از رهبری. 
و در پایان، ایشان ضمن اعلام این‌که تعمیم‌دادن کار درستی نیست و جامعه پس خواهد زد، طبق نرخ رایج این روز‌ها، گریزی هم به توطئه‌‌های استکبار و سکولاریسم می‌زنند و می‌فرمایند که ضمن بودن اشکال از فرهنگ علمایی، این کار‌ها باعث می‌شود آن‌ها بهانه پیدا بکنند برای ناکارآمد جلوه‌دادن ما. که کلاً از این بخش هم می‌گذریم. 
*
و در نهایت «مؤخره»، که به‌عنوان شاه‌کار نویسنده کاملاً نشان می‌دهد سطح آگاهی ایشان را از چه‌گونه‌گی سیستم فقه. وقتی که ایشان ‌یک استفتا را کاملاً «می‌چسباند» به بحث. آیت‌الله خامنه‌ای در جواب به استفتایی در مورد لزوم اجبار همسر به حجاب، می‌گویند لازم نیست ـ قید هم می‌کنند مانند سایر تکالیف شرعیه ـ و بعد نویسنده در ‌یک استدلال به‌شدت ر‌یایی، این برداشت را می‌کند که فتوای ایشان این است که حجاب را نمی‌شود اجبار کرد. درحالی‌که هرکس که ذره‌ای با فقه آشنا باشد، می‌داند این استفتا اساساً در مورد بحث حجاب نیست. بلکه مربوط به بحث امربه‌معروف، و به‌صورت جزیی‌تر، مسأله‌ی مشهور نسبت زن و شوهرش در مورد احکام شرعیه است. که در آن‌جا همه‌ی فقها می‌گویند با وجود آن وجوب اطاعت زن از شوهر در آن چند مسأله‌ی مربوط به زندگی مشترک ـ زناشویی، حج، خروج از خانه، نذر ـ و ولایت مرد بر او، مسأله‌‌ی احکام الاهی ربطی به این مسأله ندارد و مرد لازم نیست همسرش را به ادای واجبات و دوری از محرمات اجبار کند. و در این مسأله هیچ فرقی نیست مثلاً بین حجاب و ‌یا دروغ و دزدی. این مسأله‌ی خیلی روشن و بیّنی است. و خوب است که در استفتای رهبری هم ایشان قید کرده‌اند که «و سایر تکالیف شرعیه». اگر این قید را نمی‌گفتند دیگر چه برداشتی می‌کردند ایشان! این مؤخره، نماد درک فقهی نویسنده است. چیزی که نشان می‌دهد دقیقاً نویسنده چه‌قدر از فضای فقه و دین دور است و چه‌گونه‌گی تولد ‌یک حکم فقهی را چه‌قدر درک نمی‌کند. امری که تخصص هم نه، آشنایی اجمالی با آن، مقدمه‌ی لازم برای دخول در این بحث‌ها و به‌خصوص «نظریه‌پردازی»است. 
جنس مقاله طوری نیست که بشود ردش کرد ‌یا ایرادی به بخشی از محتوایش وارد کرد. چون جنس نگاه نویسنده به‌نظرم مشکلات اساسی دارد. جنس برخوردش با‌ یک مسأله‌ی دینی و جنس استدلال‌هایش. فقط ‌یک توصیه می‌شود کرد ‌یا آرزو. این‌که کاش ایشان‌ یکی دو کتاب ساده‌ی فقهی و ‌یک دو روایت ساده را هم می‌خواندند و فکر نمی‌کردند همه‌ی تشیع در همه‌ی زمینه‌ها ‌یعنی کتاب‌های شهید مطهری. و اینکه هر حرفی که دارند، هر نظریه‌ای که دارند، اصلاً در هر زمینه‌ای که می‌خواهند بنویسند، اسلوب علمی‌‌نویسی را رعایت کنند که لااقل مخاطب احساس ا‌هانت به فهم نکند.