در اثبات ادعاهای واهی نگارنده در نوشته ی پيشين، طی هفته های گذشته دو شاهد از غيب رسيد که احتمالا کار همان عوامل استعمار پير است. آنها با توجه به شناختی که از طريق همان واسطه ی مصری خود درباره ی اينجانب به دست آورده اند، در اقدامی کاملا آشکار دو مقاله ی اين دانشجوی يک لا قبای سال اولی که تصادفا به دو کنفرانس مهم و بين المللی در دانشگاه وست مينستر لندن و دانشگاه آکسفورد ارسال شده بود را رسما از ميان حدود ۳۰۰ مقاله ارسالی از سراسر دنيا پذيرفته اند. ديگر مدرک از اين روشن تر که آنها به دنبال جذب عوامل خودباخته ای مثل نگارنده هستند تا اطلاعات مهمی از ايران به دست آوردند ؟!

و اما بعد... موضوع اين دو مقاله تقريبا نزديک به هم و در باب تحول و توسعه رسانه ای در ايران پس از جنگ خصوصا به موازات تصويب قانون ممنوعيت ماهواره از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵ بود. توضيح اينکه در بسياری از کتب حوزه مطالعات فرهنگی و رسانه، به تصويب اين قانون در ايران اشاره شده است. انتخاب ارجاع ها هم شگفت است: جان تاملينسون در فصلی از کتاب "رسانه ها و مديريت فرهنگی" (۱) به سخنان حجت الاسلام تقوی رييس وقت کميسيون فرهنگی مجلس ارجاع داده است و کريس بارکر در کتاب "تلويزيون، جهانی شدن و هويتهای فرهنگی" (۲) اظهارات حجت الاسلام ناطق نوری رييس وقت مجلس را ذکر کرده است که در باب ضرورت ممنوعيت ماهواره بيان شده است. در مجموع استنباط آنها اين است که اگرچه اين اقدام ايران به عنوان ايستادگی در برابر امواج يکدست سازی فرهنگی (Homogenization) يا غربی سازی (westernization) تلقی می شود ، اما به به خودی خود اقدامی واکنشی و منفعلانه است که به بسط و توسعه هويت فرهنگی اين کشور کمکی نمی کند. 

صرف نظر از اصل اين بحث، به نظرم رسيد که ناديده گرفتن تحولات رسانه ای در ايران به موازات تصويب اين قانون، در واقع ناديده گرفتن بخشی از واقعيت های فرهنگی و رسانه ای امروز ايران است. از اين ديدگاه ، وضعيت فرهنگی- رسانه ای ايران تفاوت چندانی با وضعيت عربستان سعودی که در آن تقريبا هيچ توليد فرهنگی-هنری انجام نمی شود، ندارد. ديويد هلد استاد سرشناس LSE و همکارانش در کتاب Global Transformations (۳) خودکغا بودن ايران در توليد فرهنگی رسانه ای را ناشی از قدرت دولت ايران و هژمونی اسلام می داند. اما به اين نکته که اين دو ويژگی مختص ايران نیست اشاره نمی کند و اينکه مثلا چرا عربستان چنين قابليت فرهنگی - رسانه ای نيافته است؟

بطور مثال در فاصله ی سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵ توليد رسانه ای فقط در رسانه ملی (صدا و سيمای سابق !) حدود ۴۰ (چهل !) برابر شده است. چنين گسترشی بدون زيرساخت پر بهايی چون نيروی انسانی (محصول ۴۰ سال سابقه آموزش عالی سينما و تلويزيون در ايران ) و همچنين ورود (ناگزير يا از سر تدبير؟) مديريت رسانه ای به مذاکره با اين نيروها برای افزايش توليد ممکن نمی شد. بر اهل فرهنگ روشن است که جذب نيروی انسانی بخش فرهنگ و توسعه توليد صرفا با فرمان و بخشنامه و پول ممکن نيست. از طرف ديگر در اين مذاکره - مثل هر مذاکره ای - طرفين بر خواسته های خود پافشاری می کنند. چنين فرآيندی به باز شدن فرصتهای جديد (negotiated opportunities) و رفع برخی محدوديتهای پيشين در عرصه توليد و پخش منجر می شود.  اين ها همه در شرايطی است که در داخل کشور هنوز رسانه ملی (يعنی دولتی) رقيب تجاری ندارد. اين نکته از اين جهت اهميت دارد که در مطالعات رسانه، رسانه ها يا دولتی (State-lead) هستند، يا عمومی (public) و يا تجاری (commercial) و خصوصا در جهان سوم اصلا بحث های فوق الذکر برای رسانه ی دولتی معنی ندارد. رسانه ی دولتی صرفا يعنی بوق يا بلندگوی دولت در حاليکه در ايران صدا و سيما ترکيبی از هر سه اين گونه ها است و ....

دور شديم... واقعا نوشتن اين قبيل مقالات بيشتر به سود ايران است يا استعمار و استکبار؟ چرا اين استعمارگران امثال بنده را به نوشتن اين مقالات تشويق نموده و در بهترين کنفرانسهای خود از آن استقبال می کنند ؟ لطفا در صورت امکان اين بنده ی خودباخته -شايد هم خود شيفته! - را هدايت فرماييد. 

 

پی نوشتها:

۱ - Tompson, K. (ed) Media and Cultural Regulation,1997, Open University

۲ - Barker, C. Television,Globalization and Cultural Identities, 1999, Open University(اداره کل پژوهشهای سيما يک ترجمه شگفت از اين کتاب منتشر کرده است که عموم خوانندگان را به نخواندن آن توصيه می کنم!)

۳ - Held et al, Global Transformations, 1999, Polity press.