دوست نادیده‌ای اخیرا ایمیلی فرستاد و اطلاع داد که صبح روز یکشنبه ١٩ دی، شبکه اول سیما فیلم کوتاهی پخش کرده است که نام من در تیتراژ آن به عنوان کارگردان ذکر شده بود. از مشخصاتی که داد متوجه شدم این فیلم، همان پروژه‌ی عملی پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد بنده است که در سال ۱۳۸۲ ساخته شده بود. عنوان فیلم «بازگشت به خانه‌ی متروک» بود. (١) البته این دوست اضافه کرده بود که به دلیل «قیچی خوردن‌های متعدد» خیلی متوجه نشده بود داستان فیلم از چه قرار است! من هرچه فکر کردم تنها چیز «قیچی خوردنی» در آن فیلم تصویر یک سه‌تار بود. لذا به آن دوست گفتم که احتمالا مشکل فیلم ناشی از نابلدی و ناواردی ما بوده است. 

معمولا مرور نوشته‌ها و آثار قدیمی، افکار و احساسات مختلف و متضادی را در آدم بر‌می‌انگیزد. از یک طرف نواقص و اشکالاتی به چشم می‌آید که آدم را مکدر ‌کند. از طرف دیگر خاطراتی زنده می‌شود و معانی تازه‌ای تولید می‌شود که طراوت‌بخش است. تماشای دوباره‌ی این فیلم در شرایط کنونی هم برای من ترکیبی از این احساسات و افکار و خاطرات را به همراه داشت. ضمنا در دیدن دوباره یاد مطلبی افتادم که قبلا درباره‌ی کتاب «بیوتن» نوشته بودم و بحثهایی که در کامنت‌های آن مطلب در مورد «نوستالژی» درگرفته بود. دیدم بی‌انصافی است که به دیگران ایراد بگیرم که چقدر در فضای کارهایشان نوستالژی گذشته موج می‌زند، آنگاه خودم در کارنامه‌ام چنین اثری داشته باشم! البته همان طور که قبلا هم اشاره کرده بودم اینگونه نیست که به طور کلی با هرگونه روایت نوستالژیک مخالف باشم. مسئله‌ی من با اسکان دائمی و استقرار در احساسات و افکار نوستالژیک است. 

اتفاقا در فیلم من هم دختر نوجوان آن شهید، که هنوز زبانش بسته است و روی پای خود نمی‌تواند ایستاد، در نهایت تصویری که خاطره‌ی گذشته‌ است را به همرزم پدرش می‌بخشد و خود می‌رود تا روزی دیگر، با زبانی گشوده و روی پای خویش بازگردد و بر بنیان آن گذشته، آینده را بسازد. یادم است سر صحنه‌ی فیلمبرداری یک بار افسر اسدی، که در این فیلم نقش مادری خسته از روزگار و تسلیم شرایط را بازی می‌کرد، از من پرسید: «واقعا به نسل جوان این قدر خوشبین هستید؟ کمی غیر واقعی نیست؟». امروز که پس از هفت سال به وضعیت پیرامون ‌می‌نگرم احساس می‌کنم که آن خوش‌بینی خیلی هم بیجا نبود. دست کم آن «خانه‌ی متروک» از دست «تاجرصفتان» و «تسلیم‌طلبان»، که سالها برای «تغییر کاربری‌» این «ملک» تلاش کرده بودند، خارج شد. 

 اما چند نکته هم در مورد این فیلم. اول اینکه این فیلم کوتاه را با دوربین ٣۵ میلی‌متری و با یک گروه حرفه‌ای ساختیم. می‌خواستم بعد از هفت-هشت سال تحصیل در دانشکده سینما لااقل یک تجربه‌ی کوچک از واقعیت سینما داشته باشم. شاید هم می‌خواستم خودم را محک بزنم و ببینم اصلا «این کاره» هستم یا نه! البته به دلیل هزینه‌ی تجهیزات و عوامل حرفه‌ای و محدودیت بودجه، ناچار بودیم کل فیلمبرداری را در زمانی بسیار محدود، یعنی سه روز، انجام دهیم. ولی کار لابراتوار و تدوین و موسیقی و صداگذاری و میکس و چاپ نسخه‌ی نهایی و ... تا مدت‌ها بعد ادامه داشت. 

با صراحت می‌توانم بگویم که آنچه در حین ساخت این فیلم  ۱۶ دقیقه‌ای درباره‌ی سینما آموختم، در طول هفت - هشت سال تحصیل در دانشکده سینما، نیاموخته بودم. نمی‌خواهم بگویم آن تحصیلات فایده‌ای نداشت. جنس شناختی که در دانشکده  درباره‌ی سینما به دست می‌آوری با جنس شناختی که سر صحنه و حین تولید به دست می‌آوری کاملا متفاوت است. البته در دوره کارشناسی هم فیلم کوتاه ویدئویی یا ١۶ میلی‌متری ساخته بودیم، اما کار ۳۵ م.م آن هم با بازیگران و عوامل حرفه‌ای تجربه‌ای کاملا متفاوت بود. من که از سال‌ها قبل دستی در نقد فیلم هم داشتم، تنها پس از ساخت این فیلم بود که درک کردم سینما چه به عنوان یک هنر، و چه به عنوان یک صنعت، چه پدیده‌ی پیچیده و دشوار و جانکاهی است!  واقعیت این است که نه تنها مخاطبان عام و یا سخنوران تریبون‌ها، بلکه برخی اهالی «نقد فیلم» هم بدون شناخت دقیق و درک عمیق از واقعیات و مقتضیات و پیچیدگی‌های امر تولید در سینما،  خیلی راحت درباره‌ی فیلم‌ها قضاوت کرده و یا درباره‌ی کلیت سینما حکم  صادر‌ می‌کنند. 

در ساخت این فیلم مدیون برخی هم دانشکده‌ای‌ها و آشنایان نیز هستم که بدون هیچ چشم‌داشتی به من کمک کردند. اگر در این فیلم نقطه قوتی هست اثر لطف و هنر و دانش آنها است. آرش شهیدی که هم از بستگان است و هم هم‌کلاسی دانشکده سینما بود، زحمت تدوین فیلم را بر عهده داشت. همسرش فرشته حالی، دیگر هم‌کلاسی‌ام، در مقام دستیار کارگردان بسیار کمک‌ کرد. روزت قادری، از فارغ‌التحصیلان یکی دو نسل قبل از ما در دانشکده‌ی سینما، به گمانم اولین زنی است که در تاریخ سینمای ایران مدیریت فیلمبرداری با دوربین ۳۵ م.م را انجام داده است. او نیز در کار فیلمبرداری و نورپردازی و حتی طراحی صحنه، بی هیچ مزد و منتی واقعا مایه گذاشت.

سه بازیگر حرفه‌ای فیلم افسر اسدی، حمیدرضا پگاه و مسعود خدابخشیان بودند.  رامین آزاد، مدیر تولید کوشا و خستگی‌ناپذیر و زهرا داوود‌نژاد - دختر علیرضا داوودنژاد - منشی صحنه بود. اگر حدود سه دقیقه از این فیلم شانزده دقیقه‌ای را تیتراژ تشکیل می‌دهد، تقصیر موسیقی خوب عماد بنکدار است که نقش مهمی در کار دارد و  حیف‌مان می‌آمد استفاده نکنیم! یادآور می‌شود عماد بنکدار بعد از این کار، موسیقی فیلم «مهمان مامان» را برای داریوش مهرجویی  ساخت. دکتر محمد شهبا و استاد منصور براهیمی اساتید راهنما و مشاور بنده در این پروژه بودند. تهیه‌کننده فیلم هم محمد آفریده بود که - بسته به این که نظرتان در مورد او چه باشد - مشهور به پدر یا پدرخوانده‌ی‌ فیلم کوتاه ایران است! او این فیلم، و صدها فیلم دیگر را در قالب برنامه‌‌های «فیلم کوتاه» و «سینمای آینده» برای تلویزیون تهیه کرد.

سخت‌ترین بخش این کار برای من مرحله‌ی انتخاب بازیگر نوجوان فیلم بود. به خیلی‌ها سپرده بودیم اگر کسی سراغ دارند معرفی کنند. حتی پیش حبیب رضایی هم رفتم تا از بین نوجوانانی که با او تئاتر کار می‌کردند کسی را معرفی کند. او هم دختر دانش‌آموزی را معرفی کرد و قرار شد یک روز برای تست گریم به یکی از استودیوهای صدا و سیما بیاید. اما به دلیل اینکه مانتوی او بر اساس استانداردهای آن زمان چند سانت کوتاه بود، حراست سازمان او را راه نمی‌داد. چون از راه دوری هم آمده بود، نمی‌توانست برگردد و دوباره بیاید. چند بار از این در سازمان به آن در سازمان ‌رفتیم بلکه نگهبانانی با «تسامح و تساهل» بیشتر پیدا کنیم. ولی از هیچ دری نتوانستیم وارد حریم حرم جام جم شویم. انگار نگهبان‌ها با بی‌سیم با هم هماهنگ کرده بودند! برخی از آنها هم که شاید مرا می‌شناختند با نگاه‌های خاصی مراتب تأسف‌شان را ابراز می‌کردند و حتما با خودشان هزار فکر می‌کردند. خلاصه کلی حرص خوردیم و عرق ریختیم و مکافات کشیدیم تا توانستیم برای آن دختر نوجوان  که خیلی هم ترسیده بود، یک مانتوی زاپاس از کسی قرض بگیریم و مشکل را حل کنیم. البته با همه‌ی این سختی‌ها، آخر سر بعد از تست دیدیم ایشان اصلا برای آن نقشی که ما می‌خواهیم مناسب نیست! حکمت این ماجرا شاید تنها این بود که من یک بار در جای «دیگرانی» قرار گیرم که برخی جاها راهشان نمی‌دهند و حال آنها را بفهمم! 

برخی وقت‌ها هم نوجوانانی بدون سابقه‌ی بازیگری معرفی می‌شدند که باید می‌رفتیم در خانه‌های‌شان آنها را می‌دیدیم و تست می‌گرفتیم. گاه خانواده‌ی آن دختر چنان از ما استقبال و پذیرایی می‌کردند که گویی یک شاهزاده با اسب سفید برای خواستگاری آمده است! البته به هر حال واقعیت هم این بود که ما رفته بودیم که یک دختر نوجوان را برای «بازیگری» بپسندیم. با این که آن زمان حدود چهار سال از ازدواجم می‌گذشت و ضمنا هفت هشت سال هم بالاخره در فضای دانشکده سینما گذرانده بودم، ولی این بخش کار برایم خیلی بغرنج بود. (٢) از یک طرف خجالت می‌کشیدم و دچار برخی چالش‌های ذهنی و فکری شده بودم در خصوص این موقعیت شاذی که گرفتارش شده بودم. عقلم می‌گفت: «سینما همین است دیگر. چه کارش می‌خواهی بکنی؟ آن روزی که علی‌رغم همه‌ی هشدارها و انذارها این رشته را انتخاب کردی باید فکر این جاها را هم می‌کردی». دلم می‌گفت: «حالا لااقل یک بار تجربه کن تا اول بفهمی داستان از چه قرار است و بعد فکر کنی که چه باید کرد...». عقلم می‌‌خندید و فهرست آدم‌هایی که رفته‌بودند سینما را «درست» کنند و دیگر برنگشتند را مرور می‌کرد. دل می‌گفت: «با نشستن و شعار دادن که اتفاقی نمی‌افتد. حالا که تا اینجا آمده‌ای. می‌خواهی برگردی؟» ... (٣)

با همه‌ی این مجادلات درونی، شاید اگر دستیارم یک زن نبود و نسبت فامیلی با من نداشت هرگز خودم نمی‌توانستم چنین مرحله‌ای را طی کنم.  البته مشاهده این وضعیت و برخورد مشتاقانه خانواده‌ها - خصوصا خانواده‌های کم بضاعت - تنم را هم می‌لرزاند. وقتی برای فیلم کوتاه یک دانشجو چنین می‌کنند، برای آنهایی که شهرت دارند چه می‌کنند؟ و اگر کسی اهل سوء استفاده باشد ... 

...

نهایتا پس از مرارت‌ها و سختی‌های گوناگون فیلم آماده شد. در سال ١٣٨٢ این فیلم از میان حدود هزار فیلم کوتاه ساخته شده در ایران، به همراه ۱۰-۱۵ فیلم دیگر به بخش مسابقه‌ی فیلم کوتاه در جشنواره فیلم فجر را یافت. و همین‌طور به بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران. اگرچه جایزه‌ای نصیب فیلم نشد، اما تجربه‌ی تماشای آن روی پرده‌ی بزرگ سینما به همراه تماشاگران خودش تجربه‌ای ارزشمند بود که دست کمی از جایزه‌ نداشت.

پی‌نوشت:

۱- می‌خواستم فیلم را روی یکی از این سایت‌های File Sharing که برای آپلود و دانلود فایل استفاده می‌شود بگذارم. اما سیستم اینترنت دانشگاه ناتینگهام همه‌ی این سایت‌ها را فیلتر کرده بود. به هر حال این سایت‌ها منافع نظام سرمایه‌داری را به خطر می‌اندازند دیگر! چاره‌ای نبود جز آن که در  یوتیوب آپلود کنم. اما می‌دانم که در ایران هم یوتیوب فیلتر است. به دلیل این که حجم فایل را کاهش داده‌ام کیفیت صدا و تصویر فیلم مطلوب نیست و یک جاهایی هم آزار دهنده است. فیلم را در دو بخش می‌توانید اینجا و اینجا مشاهده کنید.

٢- متاسفانه به دلایل مختلف فرهنگی،تاریخی و اجتماعی ظاهرا تاکنون مطالعاتِ درخورِ توجهی در مورد این قبیل مواجهه‌ها و «شرایط بغرنج» انجام نشده است و گویی  «طرفین» (یعنی فیلمسازان مذهبی و پژوهشگران) به دلایلی ترجیح داده‌اند در مورد این موقعیت‌‌ها سکوت کنند. به نظرم چنین «لحظاتی» به دلیل این که نقطه‌ی تلاقی و گاه تعارض دو فرهنگ هستند، و نحوه‌ی اثرگذاری فرهنگ‌ها بر یکدیگر و نحوه‌ی شکل‌گیری فرهنگ‌های جدید را به خوبی بازتاب می‌دهند، برای اهالی «مطالعات فرهنگی» و «مردم‌شناسی» می‌توانند بسیار شایسته‌ی توجه‌ باشند. البته مطالعاتی که تا حد ممکن عاری از پیش‌فرض‌های کلیشه‌ای و ذات‌انگارانه‌یی مانند «سینما همین است دیگر» باشد. پیش‌فرض‌هایی که از قضا برخی سکولارها و مذهبی‌ها بر آن اتفاق نظر دارند. در چنین مطالعاتی باید موضوعاتی نظیر «روابط قدرت»، «جایگاه اقلیت و اکثریت»، «هویت و انکار یا پنهان شدن آن»، «انزوا و به حاشیه رانده‌ شدن» و ... مورد بحث و تحلیل قرار گیرد. مصاحبه با فیلمسازان مذهبی و ثبت خاطرات آنها از مواجهه با چنین شرایطی می‌تواند ماده‌ی خام چنین پژوهش‌هایی باشد.

۳- امروزه البته عقل و دل من با یکدیگر متفق هستند که در عرصه‌ی فرهنگ و هنر و رسانه و جنگ نرم و تهاجم فرهنگی و ... اتفاق بزرگی به نفع اسلام و مسلمین نخواهد افتاد تا آن روز که مؤمنین و مؤمنات - بالاخص آنها که استعداد و هوش و علاقه به این عرصه‌ها دارند - «فوج فوج» به سمت تحصیلات عالیه در رشته‌های هنری و علوم انسانی و اجتماعی و نیز فعالیت حرفه‌ای در حوزه‌هایی مانند سینما، تلویزیون، رسانه، روزنامه، فناوری‌های نوین ارتباطی و ... روی آورند. روزی که وعاظ در مساجد و خطبا بر منابر جوانان مسلمان را تشویق به حضور در این عرصه‌ها کنند. شاید بگویند چنین «عملیاتی» از جنس «موج انسانی» است و ممکن است تلفات زیادی داشته باشد. خب داشته باشد. اگر «جنگ» است که دیگر جای این حرف‌ها نیست. مسئله «بود و نبود» است. چطور در زمان «جنگ سخت» از این گونه محاسبات و محافظه‌کاری‌ها نداشتیم؟ ضمن آن که امروزه شرایط فکری و فرهنگی حاکم بر جهان برای چنین «موج انسانی» بسیار مساعد‌تر است.  در این خصوص چندی قبل در جلسه‌ای دانشجویی مطالبی را به صورت «خودمانی» مطرح کردم که دوستان بدون اطلاع من گزارشی از آن را در ماهنامه‌ی‌ «زمانه» منتشر کردند. البته این گزارش همراه با برخی خطاها در نقل قول (از جمله در مورد وضعیت حجاب در ناتینگهام!) و نیز بی‌دقتی در تنظیم و ویرایش (بحث لنین و استالین در دهه ۶۰ میلادی، در حالی که هر دو آنها سالها پیش مرده بودند!) است، اما به هر حال مقصود کلی مرا تا حدودی منتقل کرده‌است.