در این یکی دو ماهی که گذشت به دلایل «کاری» یک دوربین و تجهیزاتی کوچک انداخته بودم در کوله‌پشتی‌ام و شهر به شهر در انگلستان می‌چرخیدم و از مراسم عزاداری شیعیان، از ملل مختلف، تصویربرداری می‌کردم. تجربه‌ی جالبی بود و آموخته‌های بسیاری برایم به همراه داشت.

از همه جالب‌تر تجربه حضور در دسته‌ی سینه‌زنی شیعیان در شهر برمینگهام بود. باید اعتراف کنم علی‌رغم این‌که در ایران در بسیاری از این دسته‌ها شرکت کرده‌بودم، تا پیش از این تجربه هرگز اهمیت و قدرت رسانه‌ای و تبلیغی «دسته‌ی عزاداری» را درک نکرده‌بودم. باید در یک کشور غیر‌اسلامی عبور یک «دسته» از مقابل چشمان مردمان دیگر ملل و معتقدان به دیگر مذاهب را ببینی تا اهمیت آنرا نیک دریابی. باید در یک روز یکشنبه، در کشوری مسیحی‌نشین عبور دسته‌ی عزاداری امام حسین (ع) را از مقابل یک کلیسا ببینی تا معنا و اهمیت نمادین آن را بفهمی. باید چشم‌های خیره‌شده زنان و مردان اهل‌سنت که از مراکز و مساجد خود بیرون می‌آمدند تا عبور دسته را تماشا کنند می‌دیدی تا بدانی که چه «بُرد» و «نفوذی» دارد این پدیده که برای ما امری عادی و معمولی شده است. آنگاه تازه به فکر می‌روی که دسته‌های عزاداری در ایران چگونه و از چه زمانی شکل گرفت و در آن موقعیت تاریخی چه معنا و مفهومی داشت؟

به نظرم یکی از بهترین و جذاب‌ترین مکان‌ها و موقعیت‌ها برای پژوهش میدانی پیرامون نسبت «دین» و «فرهنگ» مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) است. خصوصا مجالس و برنامه‌های ملل مختلف از جمله شیعیان عراقی، پاکستانی، افغانی، لبنانی و ... می‌تواند پنجره‌ی تازه‌ای به روی افرادی باز کند که ذهنیت و تصور واحد و ثابتی از این برنامه‌ها دارند و تنوع و تکثر شکلی و محتوایی و موسیقایی این مجالس را درک نکرده‌اند. تأثیر فرهنگ‌ و جغرافیا و تاریخ و ملیت و قومیت بر عزاداری و ذکر امام حسین (ع) را در چنین محیط‌هایی بهتر می‌توان فهمید. تنش‌هایی که گاه بر سر شکل و فرم عزاداری بین «مذهب» و «فرهنگ» پدید آمده، از جمله در موضوعاتی نظیر تعزیه، علم‌کشی، تصویر ائمه (ع)، برهنه شدن، موسیقی نوحه‌ها و ... در چنین فضاهایی معنای دیگری می‌یابد. نکته جالب اینجا است که گاهی ممنوعیت‌هایی که «مذهب» در این امور در برابر «فرهنگ» پدید می‌آورد، متأثر از معنایی نیست که یک شیوه‌ یا فرم عزاداری در داخل یک فرهنگ دارد. بلکه ناشی از معناهایی است که آن اقدام در فرهنگ‌های دیگر دارد.

در دسته‌ی عزاداری برمینگهام که در هوای بسیار سرد و چند درجه زیر صفر درجه برگزار شد، مردانی در وسط دسته برهنه شدند و  به مدت سه ساعت در طول مسیر دسته سینه‌زنی کردند، آن هم چه سینه‌زدنی‌! من در آن لحظات به معناهایی که این اقدام در بستر یک جامعه‌ی اروپایی در ذهن مخاطبان غیرمسلمان تولید می‌کرد فکر می‌کردم. البته دور این مردان تقریبا یک حلقه از مردان پوشیده قرارداشت و زنان شرکت کننده نیز در انتهای دسته حرکت می‌کردند، اما طبعا برای رهگذران – اعم از زن و مرد - مشاهده‌ی «بدن» آنها امکان‌پذیر بود. دو روحانی شیعه که در دسته حضور داشتند نیز بدین وضعیت اعتراضی نکردند. برخلاف «علمایی» که به دلیل وضعیتی مشابه به حضور زنان در استادیوم‌ها اعتراض می‌کنند. 

اگرچه برخی از ممنوعیت‌هایی که «مذهب» در برابر «فرهنگ» ایجاد می کند، با توجه به وضعیت ارتباطی جهان امروز، «معقول» به نظر می‌رسد، اما برخی گرایش‌های افراطی شبه‌اخباریگری نیز هست که بسیاری از جنبه‌های «فرهنگ» را اساسا از جنس «خرافات» و «ساخته‌های عوام» و زائده‌ای بر «مذهب» می‌داند. لذا هر عمل و شیوه‌ای که در کتاب و سنت برای آن نظیری یافت نشود را «بدعت» تلقی‌کرده و برای رسیدن به «دین اصیل و ناب» و یا «دین مدرن و انقلابی» خواهان حذف و زدون همه‌ی آن چیزهایی است که حواشی «مذهب» می‌انگارد. گاه حتی متفکران دینی نظیر دکتر علی شریعتی و استاد شهید مرتضی مطهری در فضای «روشنفکرانه»، «انقلابی» و «علم‌زده» آن روزگار، به ستیز با برخی فرم‌ها و مضامین عزاداری رایج و سنتی آن روزگار پرداختند و تلاش کردند واقعه‌ی عاشورا را در بستری «انقلابی» و  مبتنی بر اقتضائات «عقل مدرن» بازتولید کنند.

گفته می‌شود برساختن تصویری «انقلابی» - به معنای «مدرن» و حتی تا حدودی مارکسیستی آن – از شخصیت امام حسین (ع) توسط افرادی نظیر دکتر شریعتی در واقع در ادامه‌ی اقدام آیت الله محمد‌باقر صدر در کتاب «فدک فی التاریخ» بود که برای نخستین بار تصویر حضرت فاطمه زهرا (س) را از زنی مظلوم و ستم‌دیده و محنت‌کشیده و خانه‌نشین – آن گونه که عموما در فرهنگ عامه‌ی شیعه شناخته می‌شد - به زنی مبارز و انقلابی و معترض و فعال در اجتماع تبدیل کرد. برای متفکرین «انقلابی» همچون دکتر شریعتی که مسئله و پروژه اصلی‌‌شان «دگرگونی جامعه» بود، طبعا «حواشی» مراسم سنتی عزاداری هیچ اهمیتی نداشت و بلکه شاید «افیون توده‌ها» هم محسوب می‌شد. در حالی‌که از منظر «مطالعات فرهنگی» و یا «مردم‌شناسی»، آن «حاشیه‌ها» خود «متن» است و یک دنیا معنا دارد. بسیاری از این «حاشیه‌ها» و «زائده»ها در واقع محصول خلاقیت تاریخی یک ملت و عامل تمایز آن با دیگر ملل و فرهنگ‌ها است. اگر برای این ویژگی‌های فرهنگی هیچ  ارزشی قائل نشویم و خیلی راحت به حذف بسیاری از نمادها و نشانه‌ها و سنت‌ها حکم برانیم، عملا در امتداد همان گرایش‌های «وهابی‌گری» قرار می‌گیریم که با استدلال‌هایی مشابه حتی گنبد و بارگاه ائمه (ع) را نیز «بدعت» دانسته و با خاک یکسان می‌کند. گاهی از خود می‌پرسم آنهایی که با استفاده از آهنگ‌های «جدید» در نوحه‌های عزاداری مخالف‌اند، هرگز فکر کرده‌اند که آهنگ‌های «سنتی» هم روزگاری «جدید» بوده‌اند؟

به خاطر دارم در دانشکده سینما که بودیم، دکتر جابر عناصری در درس «فرهنگ عامه» خیلی دانشجویان را تشویق می‌کرد که در این مراسم  شرکت کنند و آنچه می‌گذرد را مشاهده، ثبت و روایت کنند. آن زمان شاید خیلی‌ها اهمیت این موضوع را درک نمی‌کردند و با بی‌تفاوتی از کنار آن می‌گذشتند. حتی شاید برخی «مذهبی‌ها» هم با این کارهای «روشنفکرانه» در محرم مخالف بودند چون نوعی فاصله میان فرد و عزاداران ایجاد می‌کرد.

روشن است که قرار گرفتن در موقعیت یک «پژوهشگر» و «مشاهده‌گر» - و حتی یک «تصویربردار» - می‌تواند نوعی رابطه‌ی قدرت میان مشاهده‌گر (سوژه) و مشاهده‌شده (ابژه) ایجاد ‌کند. رابطه‌ای که عوارضی هم به همراه خواهد داشت. از جنس همان عوارضی که مردم‌شناسی کلاسیک و استعماری بدان مبتلا بود. این رابطه می‌تواند ناخواسته در امتداد همان رابطه‌‌ی میان یک مردِ مردم‌شناسِ سفید‌پوستِ متمدنِ اروپایی و زنان و مردان و کودکان قبیله‌ای بدوی در عمق جنگل‌های آمازون یا بیابانهای آفریقا قرار گیرد. رابطه‌ای که تنها از جنس «دانش» نیست، بلکه از جنس «قدرت» و «سلطه» است و لذا می‌تواند رابطه‌ای «غیراخلاقی» باشد.

علاوه بر این «خطر»، قرار گرفتن در موضع «مشاهده‌گر» و «تصویربردار» در عمل مانعی در برابر «مشارکت» در برنامه‌ی عزاداری و بهره‌بردن از این مجالس است. کسی که اهل چنین مجالسی باشد دائم در ذهن خود دچار این تناقض است که آیا ارزش کاری که من انجام می‌دهم از ارزش مشارکت در برنامه‌ی عزاداری بیشتر است؟ آیا من دارم چیزی به دست می‌آورم یا چیزی را از دست می‌دهم؟ بماند که حضور یک «تصویربردار» می‌تواند برای دیگر شرکت‌کنندگان در مراسم نیز یک عامل «مزاحم» قلمداد شود.

یکی دیگر از نکات جالب این برنامه‌ها حضور انبوه جوانان بود. کلا گرایش نسل‌های دوم وسوم مسلمانان و شیعیان مهاجر در انگلستان به اسلام و مذهب خیلی پدیده‌ی جالب و قابل مطالعه‌ای است. نسلی «تراملی» (Transnational) که در انگلستان متولد شده و بزرگ شده، زبان انگلیسی را بهتر از زبان مادری سخن می‌گوید، در این کشور به مدرسه و دانشگاه رفته و به آداب و فرهنگ و گفتمان و مقررات جامعه‌ی غربی کاملا آشنا است. در عین حال گرایش جدی و عمیقی نیز به دین و مذهب دارد. گرایشی که طراوت و اعتماد به نفس از آن می‌بارد. و شگفت آن که وقتی با والدین برخی از این جوان‌ها صحبت می‌کردم می‌گفتند: ما اینجا خیلی مذهبی نبودیم. فرزندان‌مان ما را مذهبی کردند!

با یکی از این جوانان شیعه هندی‌الاصل و متولد انگلیس که پس از گرفتن لیسانس و فوق لیسانس از دانشکده معروف سواز (SOAS) دانشگاه لندن، به قم رفته و طلبه شده و چند سال درس خوانده و هم اکنون اینجا به امر تبلیغ مشغول است، برای برنامه‌ای مصاحبه می‌کردم. جمله‌ی جالبی به نقل از شهید مطهری (ره) بیان کرد. گفت این که در روایت داریم که در آخرالزمان خورشید از مغرب طلوع می‌کند، شاید تأویل‌اش این باشد که در آخرالزمان اسلام از غرب طلوعی دیگر خواهد یافت.