درباره‌ی «دا» آنقدر گفته شده و نوشته شده که تردید دارم بتوانم حرف تازه‌ای اضافه کنم. بخشی از این تردید هم ناشی از آن است که به دلیل دوری، بسیاری از آن مطالب گفته‌شده و نوشته‌شده را نخوانده‌‌ام. اما «تجربه»‌ی خواندن «دا» برایم آن اندازه «خاص» بود که مرا وادارد درباره‌اش بنویسم. خصوصا آنکه در خواندن این کتاب تنها نبودم و گویی  سه شخصیت در مناسک «دا خوانی» همراه من بودند: اوریانا فالاچی، کوئینتین تارانتینو و آیت‌الله جنتی. در واقع هنگام خواندنِ متنِ این کتاب، دائم با این سه شخصیت دیالوگ داشتم و واکنش‌های این سه شخصیت به برخی فصل‌ها و بخش‌های «دا» را تصور و تجسم می‌کردم. در این‌باره در ادامه بیشتر توضیح خواهم داد.

قبل از هر سخنی درباره‌ی متن، دوست دارم نکته‌ای درباره‌ی کسی بگویم که این کتاب حاصل «اهتمام» اوست. آخرین کتاب خاطرات جبهه و جنگی که قبل از «دا» خوانده بودم «خاک‌های نرم کوشک» بود. آن هم کتاب ارزشمندی بود که «به اهتمام» کسی منتشر شده بود. نمی‌خواهم قضاوتی درباره‌ی افراد کنم. خصوصا که کُمیت خودم در این زمینه بسیار لنگ ‌می‌زند. اما طبعا «تفاوت» را هم نمی‌توانم نادیده بگذارم. آن کتاب مقدمه‌ای داشت که در آن گردآورنده، هم اشاراتی «عرفانی» آورده بود و هم از «روزگار» و «مسؤولین» گلایه‌هایی کرده بود. در انتهای کتاب هم تبلیغات «رنگیِ» آثارِ دیگرِ ایشان و ناشر اختصاصی‌ آثارشان آمده ‌بود. حتی در پی‌نوشت‌های کتاب هم «حضور» ایشان کاملا «محسوس» بود.

در مقابل، کسی که انتشار «دا» مدیون شش سال تلاش و صبوری او بوده است، در سراسر این کتاب جز نامی بر جلد، هیچ «ردی» از «خود» بجا نگذاشته‌است. اگر هم اشارتی هست، به قلم صاحب خاطرات است و در واقع تشکر و قدرشناسی است. و عجیب‌تر این که نثر کتاب چنان است که در هنگام خواندن نیز احساس نمی‌کنید با خاطراتی «شفاهی» مواجه هستید که توسط کسی دیگر به نگارش درآمده است. درست بر خلافِ کتاب «بابانظر» - که مدتی قبل مشغول خواندن آن شده‌ام - و به دلیل تلاش برای تبدیلِ لحن و ادبیاتِ «خودمانی» و «بی‌شیله پیله»‌ی گوینده‌ی خاطرات به نثرِ لفظ قلمِ  کتابی، ذهن خواننده دائم متوجه می‌شود که این خاطرات «پیاده شده» است. البته شاید یک دلیل هم این باشد که «بابانظر» واقعا حاصل «پیاده شدن» مصاحبه‌های ویدئویی گوینده‌‌ی خاطرات است. به همین دلیل از یک طرف گاه «پرش»‌ها و «حفره»‌هایی در روایت آن محسوس است که خواننده را سردرگم می‌کند و از طرف دیگر گاهی نیز شاهد اطناب و تفصیل در برخی  موضوعات «تخصصی» نظامی و مشخصات جغرافیایی مناطق عملیاتی هستیم که فایده‌ی چندانی برای خواننده ندارد. 

متن «دا» اما حتی در این اندازه هم ذهن خواننده از راویِ اصلی دور نمی‌کند. «دا» در واقع حاصل شش سال رابطه و تعامل دوسویه‌ی صاحب خاطرات و ثبت‌کننده‌ی آن خاطرات است. حاصل هفته‌ها و ماه‌ها «همزیستی»  این دو نفر است. شاید نقش سیده اعظم حسینی را بتوان به قابله‌ و پرستاری تشبیه کرد که نه تنها سیده زهرا حسینی را در زایمان دردناکی که به تولد «دا» انجامیده یاری داده است؛ بلکه با دلسوزی و خلاقیت خویش کمک کرده است که این نوزاد نورس، از «آب و گل» درآمده و این چنین «مقبول» عام و خاص شود. اوجِ هنر، و البته خلوصِ او، اینجا است که وقتی به «دا» می‌نگریم در ظاهر نشانی از سیده اعظم حسینی نمی‌بینیم. به تعبیر شهید آوینی او در روایت‌گری خود توانسته است «حجاب تکنیک» را خرق کند و «خود» را از میان بردارد تا تنها «او» دیده شود. و چقدر این «خلوص» در این دوران غبطه‌برانگیز است. البته اکنون که کتاب از چاپ صدم هم گذشته و تبدیل به یک «پدیده» شده است، به نظرم لازم است سیده اعظم حسینی بیشتر درباره‌ی آن سخن بگوید. خصوصا از آن «حاشیه‌»هایی که به گفته‌‌ی او به اندازه‌ی خود کتاب می‌شود.

یک تفاوت دیگر «دا» و «بابانظر» با کتاب «خاک‌های نرم کوشک» این است که دو کتاب نخست از زبان خودِ شخصیت هستند و سومی از زبان دیگران. به همین دلیل شخصیت اصلی دو کتاب نخست با همه‌ی شکوه و عظمتی که دارند و ستایشی که برمی‌انگیزند، برای مخاطب ملموس‌تر و انسانی‌تر هستند. در حالی که شخصیت کتاب سوم یک «قدیس» بی نقص و خطا و «اسطوره‌ی» ماوراء طبیعی است. بی جهت نبود که نویسنده‌ی «تپه‌های نرم کوشک» با پیدا شدن جسم و پیکر شهید برونسی به شدت مخالف بود! اگر در «دا» با برخی شوخی‌ها و شیطنت‌های شخصیت اصلی و مثلا دقت او در توصیف جزئیات ظاهر و رفتار آدمها مواجهیم، و در «بابانظر» شاهد دعوا و کتک‌کاری رزمنده‌ها بر سر خوردن کله‌پاچه و یا تصاحب غنائم از عراقی‌ها هستیم، یا مثلا می‌خوانیم که «بابانظر» و «حاج باقر قالیباف» بعد از چند روز گرسنگی رفته‌اند به شهر و با شش پرس شیشلیک دلی از عزا درآورده‌اند، در «خاک‌های نرم کوشک» تقریبا هیچ یک از این موارد را نمی‌بینیم. حتی «ترک اولی»ا‌یی. من وقتی این کتاب را می‌خواندم و ماجرای عنایات خاصه حضرت صدیقه طاهره (س) به این شخصیت را مرور می‌کردم، هر چه در خود می‌گشتم هیچ وجه اشتراکی با شهید برونسی پیدا نمی‌کردم. او یکسره از جنسی دیگر بود. تنها یک جا کمی امیدوار شدم که خواندم ایشان یک مرتبه در جایی که همسرشان حضور نداشته و فرزند خردسال ایشان نیاز به تعویض داشته خودشان دست به کار شده‌اند. دیدم تنها در این زمینه است که حقیر در سالهای اخیر تجربیات مشابهی داشته‌ام! البته بعید است این وجه اشتراک در رساندن ما به فیض ذره‌ای از درجات آن شهید والامقام تأثیری داشته باشد. قطعا در زندگی آن شهید از این موارد انسانی و زمینی نمونه‌های بیشتری بوده است که راوی زندگی‌نامه آنها را از روایت خود حذف کرده است. این در حالی است که حتی خداوند متعال نیز در روایت داستان پیامبران از نقل موارد «ترک اولی» توسط آنها خودداری نکرده است.

مقام والای حضرت موسی (ع) باعث نشده که قرآن ماجراهایی مانند قتل غیر عمد مرد قبطی و یا پرت کردن الواح مقدس و برخورد فیزیکی ایشان با برادرش هارون در ماجرای سامری را از ما پنهان کند. قرآن حتی از ذکر «خیفه»‌ی موسی (ع) پس از دیدن سحر ساحران، یا «خیفه‌»ی ابراهیم (ع) از حضور مهمانانی که غذا نمی‌خوردند هم، مثلا به جهت «حفظ شأن و مقام پیامبران» در افکار عمومی و رعایت «مصلحت» خودداری نکرده است. قضاوت شتابزده‌ی داوود (ع) بین آن دو برادر را نیز نقل کرده است. همه عالمیان را از ماجرای یونس (ع) آگاه کرده است. حتی درباره‌ی حبیب خود پیامبر خاتم و رحمة للعالمین (ص) نیز از نقل ماجرای «عبس و تولی» فروگذار نکرده است. قطعا این موارد خدشه‌ای بر عظمت شخصیت پیامبران و الگو بودن آنها نیست و حتی نقصی بر عصمت آنها نیز محسوب نمی‌شود. همان‌طور که ویژگی‌های انسانی شخصیت اول کتاب‌هایی مانند «دا» و «بابانظر» نیز مانع از آن نیست که خواننده آنها را «انسان‌های خارق العاده» نداند و در برابر روح بزرگ و شهامت کم نظیر آنها سر به احترام و ادب فرو نیاورد.      

شاید برخی بر این باور باشند که اهمیتِ «دا» بیشتر به دلیل تصویرِ خارق‌العاده‌ای است که در آن از «دفاع مقدس» ارائه ‌می‌شود. این که عنوانِ یکی از نشست‌های تقدیر از عواملِ نشرِ این کتاب  «تصویر واقعی‌ یک حماسه» گذاشته می‌شود خود گویا است. در مقابل به نظرم اهمیتِ «دا» در درجه‌ی نخست به این باز می‌گردد که این کتاب درباره‌ی یک «انسان» خارق‌العاده است. درست است که جنگ میدانی است که عظمتِ شخصیتِ این انسان، به عالی‌ترین شکل ممکن، در آن تجلی پیدا کرده است. و درست است که شخصیت این انسان در کوره‌ی جنگ تفتیده شده‌است. اما فراموش نباید کرد که وقتی جنگ آغاز شد، «سیده زهرا حسینی» جهت حضور در آن معرکه و ایفای چنان نقش‌های شگفت‌انگیزی «آموزش» ندیده بود. نمی‌خواهم نقشِ «تربیت خانوادگی» و یا «رنج و مشقت‌های دوران کودکی» را در پرورش شخصیتِ مقاوم و جنگنده‌ی این انسان نادیده بگیرم. اما این ویژگی‌ها و شرایط قطعا اختصاص به «سیده زهرا حسینی» نداشته است. چرا او، در میان آن همه انسانِ دیگر، اعم از زن و مرد، که در آن سختی‌ها و معرکه‌ها حضور داشتند این گونه «تک» شده است؟ اگر اصلا جنگی اتفاق نیفتاده بود، آیا «سیده زهرا حسینی» امروز چهره‌ی گمنامی بود؟ پاسخ من به این سوال منفی است. او از آن دست انسان‌ها‌یی است که اصولا تسلیم و مقهور «شرایط»  نمی‌شوند، بلکه بر «شرایط» مسلط می‌شوند. تنها تاریخ نیست که آنها را می‌سازد، بلکه آنها خود تاریخ‌سازند. اهمیتِ محتوایِ کتابِ «دا»، به گمانِ من، از این روست که «روایتی» درباره‌ی یک  «انسانِ بزرگ» است. البته «انسانِ بزرگی» که در متنِ یک «واقعه‌ی بزرگ» هم قرار می‌گیرد. ناگفته پیدا است که «زن» بودن این انسان، با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی و اقلیمی که در آن واقع شده‌است -  اهمیت این «روایت» را دو چندان می‌کند.  همان طور که در مطلب پیشین اشاره کردم، کتاب «دا» تنها اثری درباره «دفاع مقدس» نیست.  خوراکِ انواع و اقسام خوانش‌ها و تفسیر‌ها با بهره‌گیری از نظریه‌های نقد ادبیِ فمینیستی است. و البته این ادبیاتی «اصلی» است، نه ترجمه‌ای و تقلیدی.

به همین دلیل بود که در خواندن کتاب «دا» دائما یاد اوریانا فالاچی - خبرنگار معروف ایتالیایی - می‌افتادم. خبرنگار دلیری که در بسیاری صحنه‌های جنگ و بحران اجتماعی حاضر شده و حتی گلوله هم خورده بود. خبرنگاری که در مصاحبه با امام خمینی نفرتش از حجاب را علنا بیان کرد. او نیز همچون محسن مخملباف در فیلم «سفر قندهار»، حجاب را فی‌نفسه به «زندان» و «اسارت» برای زنان فرو‌ می‌کاست. فالاچی در اواخر عمر وارد فاز تازه‌ای از اسلام‌ستیزی شد و کتاب‌هایی  هم‌راستا با پروژه‌ی «اسلام‌هراسی» نومحافظه‌کاران آمریکا نوشت. او مسلمان‌ها را به موش‌هایی تشبیه کرد که نسل‌شان به طور خطرناکی در اروپا در حال تکثیر است. ادبیات نژادپرستانه‌‌ی این زن - که یادآور ادبیات نازی‌ها درباره‌ی یهودیان بود - در واقع ریشه‌ در همان مدرنیته‌ی اروپایی قرن نوزدهمی داشت که سوژه‌ی آن یک مردِ سفیدپوستِ اروپایی بود که خود را «نوع برتر» و «رهایی یافته» از افسون خرافه می‌دید و «دیگران» در چشم او موجوداتی عقب‌مانده و حقیر بودند که «سلامت دنیای متمدن» را تهدید می‌کردند. 

فصل‌ها و صحنه‌های دلاوری و حماسه‌آفرینی زهرا در «دا» را که می‌خواندم، جسارت و عصیان و سرکشی‌های او را که مجسم می‌کردم، و شجاعت و شهامت اعجاب‌آور‌ِ او را که از نظر می‌گذراندم یاد امثال فالاچی می‌افتادم. «زهرا» بی‌هیچ تردیدی روی «اوریانا»  را کم کرده بود. آنهم بد جور! در خیال خود به فالاچی می‌گفتم: آیا این همان زنِ مسلمانِ بیچاره و ناتوانی است که تو و امثال تو او را تصور و تصویر می‌کردید؟ آیا این همان زن مفلوک و گرفتار در زندانِ حجاب و جهل و خرافه است که شما می‌خواستید نجاتش دهید؟ آیا این همان زنی است که می‌خواستید عاملیت و کنشگری و عدم انقیاد و انفعال در برابر مردان را به او آموزش بدهید؟ بیایید تماشا و ببینید که چه معرکه‌ای به پا کرده است در خرمشهر! بیایید و بشمارید که زهرا در طی این داستانِ واقعی، با چند مرد که دائم می‌گویند «این جا، جای زن نیست» و «این کار، کار زن نیست» مواجه می‌شود و چگونه آنها را تسلیمِ اراده و اقتدار و قدرتِ کلام خود می‌کند؟ می‌خواستید به زنانِ مسلمانِ اسیر در چنگالِ مردان یاد بدهید که اختیارِ «جنسیت» خویش را به دست گیرند؟ بیایید ببینید که زهرا چگونه حسابِ فلان سربازِ چشم‌چران و بهمان مردِ دنبالِ خوش و بش را کفِ دست‌شان می‌گذارد که بروند و پشت سرشان را هم دیگر نگاه نکنند، اما در مقابل با مردانی چون «عبدالله» و «حسین» که خود «صلاحیت» آنها را تشخیص می‌دهد، رابطه‌ای صمیمانه و البته عفیفانه برقرار می‌کند. بس است دیگر  خانم فالاچی! وعظ و خطابه بس است. بیا بنشین در مکتب این «سیده زهرا» و کمی درس «فمینیسم» بگیر!  

درباره‌ی ترسیم عریانِ خشونتِ جنگ در کتاب «دا» زیاد شنیده بودم. و نیز توصیه‌هایی در این باب که این کتاب را باید با وقفه خواند، چون تحمل آن حجمِ خشونت و مصیبت بسیار دشوار است. تردیدی نیست که خشونت ترسیم شده در «دا» خارق‌العاده و وحشتناک است. آنقدر وحشتناک که گاهی سورئال به نظر می‌رسد. خشونتی که در این کتاب توصیف شده آنقدر شدید (extreme) و بی‌پرده (explicit) و تصویری (visual) است که تو را یاد خشونت‌های سورئال در برخی فیلم‌ها می‌اندازد. به یاد آورید صحنه‌های غسل دادن جنازه‌های پاره پاره و دفرمه شده و سوخته را. خصوصا صدای شکستن استخوان دست پیکری که در وضعیت نامناسبی خشک شده بود. یا صحنه‌ای که لیلا یک بقچه‌‌‌ی سفید کوچک، حاوی اجزای باقی مانده از بدن یک «زن هیکل‌دار» را به زهرا می‌دهد تا دفن کند. یا صحنه‌ی قطع شدن سر یک کارگر شهرداری با ترکش در حالی که تن او همچنان می‌دوید. یا صحنه جمع کردن تکه‌های مغز یک پیرمرد از روی پشت بام با یک تکه مقوا توسط زهرا.  یا صحنه حمل یک ران پای قطع شده توسط زهرا، عبدالله و حسین در خیابان. به طور مشخص من در هنگام خواندن این صحنه‌ها، یاد کوئینتین تارانتینو می‌افتادم و آن خشونت‌هایی که اگرچه ساختگی و سینمایی هستند، ولی به جهت افراط و اغراق باعث شده‌اند او به «زیبانمایی خشونت» (Aestheticization of violence) ‌متهم شود. به خصوص فیلم «بیل را بکش» که اتفاقا در آن هم قهرمان داستان یک زن خارق‌العاده است: زنی که علی‌رغم آن دلاوری‌های شگفت انگیزش، در مقطعی تصمیم‌ می‌گیرد ازدواج کند و سر خانه و زندگی‌اش برود و باردار شود؛ زنی مبارز و جنگجو که از پس ده‌ها مرد بر می‌آید اما گاه احساسات رقیق زنانه‌اش را هم نشان می‌دهد. زنی که پس از چند سال «کما» و «سکوت» بازگشته است تا انتقام بگیرد. به نظرم کتاب «دا» هم انتقامی است از مردانی که همه‌ی افتخارات جنگ را به نام خود ثبت کردند. همه مدال‌ها و درجه‌ها را بر سینه‌ها و شانه‌های خود زدند. و همه‌ی خیابان‌ها و میدان‌ها را به نام خود کردند. تو گویی که زنان در این جنگ هشت ساله هیچ سهمی و نقشی نداشتند.

برخلاف فیلمی مانند «بیل را بکش»، تاثیر‌گذاری عمیق و هولناکِ خشونت در کتاب «دا» صرفا ناشی از نحوه‌ی به تصویر کشیده شدن «خشونت‌» نیست؛ بلکه در این است که خواننده می‌داند که آن خشونت‌ها در «واقعیت» و جلوی چشم یک انسان اتفاق افتاده است نه در فیلم، نه در خیال و نه در کابوس. به تصویر کشیدن این خشونت‌ها - که در واقع صفحه‌ی سیاه جنگ هستند - یک ضرورت و اهمیت سیاسی هم دارد و آن این که  سیاستمدارانِ جنگ ندیده‌یِ فردا روز، در مواقع تصمیم، هزینه‌های محتوم جنگ را نیز در کنار منافع و صفحات سپید آن، در نظر داشته باشند. این که سیده زهرا حسینی از پس تحمل این صحنه‌ها – یعنی صحنه‌هایی که بسیاری مردان نیز از آنها فراری بوده‌اند -  برآمده و خصوصا این که توانسته این صحنه‌های وحشتناک و رنج‌آور را با این جزئیات به‌خاطر بیاورد و روایت کند، جلوه‌ی دیگری از عظمت و بزرگی شخصیت اوست. عظمتی که به گمانم حتی تارانتینو را هم به ستایش و فروتنی وادارد. ایکاش وقتی ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب منتشر شد کسی نسخه‌ای از آن را برای او بفرستد. بعید نیست که او نیز در برابر عظمت این شخصیت و آن حجم خشونتی که دیده و تحمل کرده است، سر تعظیم فرود آورد. حتی شاید او هم مثل مهرجویی متقاضی ساخت فیلمی بر اساس آن شود. حالا این که مجوز دادن به او صلاح باشد یا نه بحث دیگری است!

یک نکته مهم در روایت «دا» این است که صحنه‌های خشونت و مصیبت به نحو جالبی  با برخی رویدادها و موقعیت‌ها و جملات طنزآمیز تلفیق شده است. در خواندن کتاب بارها اتفاق می‌افتاد که هنوز اشک‌هایم از خواندن برخی مصایب جاری بود که با خواندن یک رویداد یا موقعیت طنزآمیز صدای خنده‌ام بلند می‌شد. مثلا در همان صحنه‌ی حمل پای قطع شده وقتی می‌خوانیم که حسین و عبدالله در آن وضع با همدیگر می‌گفته‌اند «پای قطع شده، دست بریده حمل می‌کنیم»! یا در آن صحنه قطع شدن سر یک کارگر زهرا به کسی که آنجا بوده می‌گوید: «بیا برویم کمکش» و طرف جواب می‌دهد: «چی چی رو برویم کمکش! اون که دیگه سر رو تنش نیست»! یا آن جا که زهرا پس از ماجرای سنگین و تلخ دفن پدر و برادرش با سربازی چشم سبز در مسجد مواجه می شود که همین طور به او خیره و مبهوت مانده است. ابتدا گمان می‌کند که نگاه ناپاک دارد.  عاقبت وقتی با خشم می‌رود سر او فریاد می‌کشد با این پاسخ مواجه می‌شود که «من شما را در قبرستان دیدم که چگونه آن حماسه‌ها را آفریدید. منتها باورم نشد. اومدم ببینم شما واقعا آدم هستید»! نمی‌دانم این تدوین موازی صحنه‌های تلخ مصیبت و لحظه‌های نشاط‌بخش، محصول روح بزرگوار و مهربانی است که – خودآگاه یا ناخودآگاه - حتی در روایت آن مصائب نمی‌خواهد به مخاطبش رنج و فشار بیش از حد وارد آید، یا این که حاصل تدبیر هوشمندانه و هنرمندانه‌ی گردآورنده‌ی خاطرات است. به هر حال به نظرم این یکی از نقاط قوت این اثر است.

البته ترسیم عریان خشونت های جنگ و خسارات و هزینه های آن، که وجه اشتراک دو کتاب «دا» و «بابا نظر» است یک کارکرد سیاسی هم دارد. اگر بخواهم از تعبیر شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی استفاده کنم این کتاب ها هم «صفحه سپید» جنگ را به تصویر کشیده اند - که حماسه و فداکاری و معنویت است - و هم «صفحه سیاه» جنگ را که ویرانی و کشتار و خسارت است. در کتاب «بابانظر» حتی به برخی خطاها در برنامه ریزی و فرماندهی عملیات که منجر به تلفات سنگین انسانی گردید نیز به شکلی بی پرده اشاره شده است. مثلا آنجا که «بابانظر» تعریف می کند که پس از یک عملیاتِ پر تلفات عده ای از رزمندگان ی دنبال او که یکی از فرمانده هان بوده می گشته اند تا او را کتک بزنند و او مجبور شده پا به فرار بگذارد. چنین آثاری بی شک برای نسل فردا و خصوصا برای سیاستمدارانِ جنگ ندیده‌ی فردا روز، بسیار مفید خواهد بود. آنگاه که می‌خواهند تصمیم بگیرند.

البته یک خط کمرنگ و لطیف «رمانس» را هم می‌توان در لفافه و در لابلای سطور «دا»  احساس کرد که آن هم فرصت‌هایی برای تنفس و تازه کردن روح مخاطب در کشاکش آن شدائد و مصائب فراهم می‌کند. قطعا غلظت «رومانس» چنین اثری همانند رمان «بر باد رفته» نیست و نباید هم باشد. اما به هرحال نشانه‌های مشابهی را می‌توان دید. آنگاه که «زهرا» از فداکاری و نجابت و غیرت «عبدالله» تعریف می‌کند. یا جاهایی که به شوخی‌های او می‌خندد. یا صحنه‌ای که پس از مجروحیت شدید و بی‌هوشی عبدالله در بیمارستان صحرایی به عیادت او می‌رود. و نهایتا آنگاه که در شب عروسی‌اش دسته گلی از عبدالله - که همچنان به شدت مجروح و در بیمارستان است - دریافت می‌کند و  می‌گوید که این هدیه برایم «خیلی عزیز» بود. و البته عبدالله چندی بعد شهید می‌شود. نکته جالب این که صاحب این خاطرات چندی قبل در مصاحبه‌ای «با انتقاد از فیلم‌های دفاع مقدس که همیشه باید در پایانش دو نفر به هم برسند از فیلم «شب‌بخیر فرمانده» نام برد و گفت: کجا چنین اتفاقاتی در جنگ افتاده؟ من نمی‌گویم عشق و عاشقی در جنگ نبوده، ولی این اتفاقات جریان را لوث می‌کند.»

از همین جهات بود که هنگام خواندن برخی بخش‌های «دا» حضور حضرت آیت‌الله جنتی را مجسم می‌کردم و پرسش‌هایی در ذهنم در شکل می‌گرفت. آخر از ایشان نقل شده بود که دا «کتاب خیلی خوبی است» و حتی ظاهرا پیشنهاد داده بودند نام قهرمان این کتاب «زینب خرمشهر» گذاشته شود. برایم جالب بود که بدانم نظر ایشان نسبت به برخی ویژگی‌هایی که در این کتاب از شخصیت صاحب خاطرات نقل شده چیست؟ مثلا در این کتاب می‌خوانیم که «زینب خرمشهر» بعضا شلوار «لی» می‌پوشیده است. اتفاقا در یک مورد می‌گوید ضخامت جنس این نوع شلوار موجب شده که جراحت ناشی از یک ترکش ریز بر پای ایشان کمتر باشد. یا مثلا در خاطرات دوران نوجوانی «زینب خرمشهر» اشاراتی از علاقه ایشان به برخی از ترانه‌های «غیر مجاز» خارجی (عربی) هست که حتی بعضا اشعار آنها را هم ذکر کرده‌اند. مسئله دیگر حضور ایشان در کنار مردان نامحرم در اماکن و محیط های مختلف است که بعضا خیلی هم حضور ضروری و حیاتی به نظر نمی‌رسد. توصیفات دقیقی که «زینب خرمشهر» از ویژگی‌های ظاهری و فیزیکی برخی از «برادران» ارائه می‌دهد، مثلا آن پزشک اتوکشیده‌ای که در آن وضعیت بحرانی لباس خواب هم برای خود به خرمشهر آورده است، با آنچه که در مورد «یغضضن من ابصارهن» گفته شده آیا تعارض ندارد؟ صحنه‌ی زیبای خواستگاری علی از زهرا را به خاطر آورید. آنجا که علی – که یک جوان مؤمن و انقلابی و سپاهی است – در هنگام تعویض پانسمان دستش توسط زهرا، از او خواستگاری می‌کند. و زهرا چنان جا می‌خورد که دستش می‌لرزد و به سختی می‌تواند کارش را به اتمام برساند و.... آیا این موارد با برخی استانداردها و الگوهای سابق و فعلی ستادهای امر به معروف و نهی از منکر و هسته‌های گزینش و ... مغایر نیست؟ سخن من اینجا درباره «تسامح و تساهل» نیست. بحث این است که «زینب خرمشهر» و امثال او از آسمان نیامدند. انسان‌هایی بودند که پیرامون ما و در همین جامعه زندگی می‌کردند.

از این موارد گذشته، شخصیت پدر زهرا را در خاطر آورید. من هرگاه این بزرگمرد رنج کشیده و اسوه‌ی ایثار و از خودگذشتگی را به یاد می‌آورم که علی‌رغم فقر شدید و سختی‌های فراوان، بیشترین فداکاری در راه اسلام و انقلاب را از خود نشان داد، شرمسار و سرافکنده می‌شوم. این شخصیت، که پیش از جنگ یک کارگر ساده شهرداری بوده است، به نظرم از همان «خواصی» است که ظاهرا در لباس «عوام» هستند. نه تنها درک و هوش سیاسی او، بلکه حتی شیوه‌ی تربیت فرزندانش هم حیرت‌انگیز است. مثلا زهرا می‌گوید که او هر وقت می ‌خواست ما را تنبیه کند تنها ما را صدا می‌زد و چند دقیقه در چشم‌های ما نگاه می‌کرد و این بزرگترین تنبیه برای ما بود. چنین مرتبه‌ای از درک و فهم در امر تربیت را چه بسا خیلی از تحصیل‌کرده‌های رشته‌ی روانشناسی هم نداشته باشند. بی‌جهت نیست که او چنان فرزندان برومند و دلیری تربیت و تقدیم اسلام و انقلاب کرده است. شاید اگر دست من بود «روز کارگر» را به تاریخ شهادت این مرد تغییر می‌دادم. اما اصل مطلب این که وقتی به بخش تصاویر انتهای کتاب «دا» می‌رسم و به عکس پدر زهرا نگاه می‌کنم، شگفت‌زده می‌شوم. واقعا این شهید بزرگوار که در راه اسلام و انقلاب از جان و مال و فرزند خود آن همه مایه گذاشت اگر با این تصویر و هیبت جهت استخدام به عنوان یک نیروی خدماتی، و نه مثلا نامزدی در انتخابات، مراجعه کرده بود، آیا صلاحیت‌اش تأیید می‌شد؟

 

----------------------------

* لازم به ذکر نیست که نام این نوشته را - البته به قرینه‌ی معکوس -  از عنوان رمان «لولیتا خوانی در تهران» نوشته‌ی آذر نفیسی الهام گرفته‌ام.