دوست فاضل و گرامی‌ام «محسن حسام مظاهری» لطف کرد و نظرم درباره‌ی مقاله‌ی اخیرش «علوم انسانی قمی» را جویا شد. نوشته‌ی زیر بنا بود کامنتی باشد ذیل مقاله‌ی ایشان که به دلایلی از جمله طولانی شدن آنرا اینجا می‌گذارم. از آنجا که مقاله‌ی «علوم انسانی قمی» در امتداد مقاله‌‌ای با عنوان «مار ماهی» است که جناب مظاهری چندی قبل نوشته بودند، مفید دیدم که ابتدا حاشیه‌ی خودم بر مقاله‌ی پیشین ایشان را اینجا بیاورم و سپس به مقاله‌ی دوم بپردازم. برای آنها که احیانا فرصت خواندن دو مقاله فوق را نیافته‌اند اجمالا عرض کنم که مقاله‌ی «مار ماهی» در نقد - و در واقع ذمّ - پدیده‌ی «حجت الاسلام دکتر»ها نوشته شده بود و مقاله‌ی اخیر نیز در نقد - و در واقع ذمّ - آن چیزی است که ایشان «علوم انسانی قمی» ‌نامیده‌اند.

 -----------------------------------

 الف – درباره‌‌ی مقاله‌ی «مار ماهی»

 سلام برادر،

 با اغلب جزئیات انبوه و کمی پراکنده‌ی این نوشته مشکلی ندارم. البته ادبیات‌تان گاهی بی جهت رنگ «توهین» و «تحقیر» یافته است که بخشی از مخاطب اصلی آن یعنی «حجت‌الاسلام دکتر»ها را می‌تاراند. چه نیاز که همان ابتدا آن‌ها را به تلویح «منافق» بخوانی؟ استفاده از فلان «فونت» در «پاور پوینت» چه ایرادی دارد؟ بماند که «اینجا» در برخی محیط‌های دانشگاهی استفاده از پاور پوینت جنبه‌ی «بی‌کلاسی» و «تازه‌کاری» و «وابستگی‌ به جریان اصلی» را پیدا کرده است. 

اما نکاتی هم در باب کلیت بحث و نتیجه‌ای که خواسته‌اید بگیرید دارم.


۱- می‌پذیرم ‌که حوزه و دانشگاه به لحاظ تاریخی دو «هویت» جداگانه یافته‌اند. اما آیا این دو هویت ذاتی و ثابت و ابدی و ازلی است؟ 
۲- این‌که حکم کنیم این دو هویت «باید» جدا بمانند بر چه اساسی است؟ آیا این دلیل که یک نفر وقت نمی‌کند در هر دو عرصه «مجتهد» شود کافی است؟ مگر کارکرد حوزه و دانشگاه صرفا این است که «مجتهد» تولید کنند؟
۳- آیا می‌توان برای یک «تیپ» از روحانیت به صرف این ادعا که آن تیپ «اصیل‌تر» است فضیلت و ارزش قائل شد؟ چه کسی معیار این قضاوت است؟
۴- گمان نمی‌کنید یک مشکل عظیم‌تر و پیچیده‌تر اجتماعی به نام «مدرک‌گرایی» را به حدود موضوع «حجت‌الاسلام‌دکتر»ها فروکاسته‌اید؟
۵- آیا وضعیت و آمار تولید علم در میان اساتید علوم انسانی در دانشگاه‌ها آن اندازه درخشان هست که صرف پایین بودن تولید علم توسط «حجت‌الاسلام دکتر»ها را دلیل بر عدم مطلوبیت این گروه بدانیم؟ 
۶- پدید آمدن حوزه‌های «بینا-رشته‌ای» که برخی عرصه‌های علمی بسیار غریبه همچون مهندسی و هنر را با نگاه به نیازها و کارکردهای جدید پیوند داده است آیا نمی‌تواند مبنایی برای برقراری پیوندهای علمی میان حوزه و دانشگاه باشد؟ طبعا می‌دانید که کسانی که در حوزه‌های «بینا-رشته‌ای» تحصیل می‌کنند هرگز «مجتهد» هر دو عرصه نیستند. آنها بخشی از متون این حوزه و بخشی از متون آن حوزه را با هدف و غایت خاصی می‌خوانند.

 ضمنا چون به شهید مطهری اشاره داشتید این دو جمله از ایشان هم بد نیست در خاتمه ذکر کنم:
«هر علمی که به حال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است‏ آن را باید از علوم دینی شمرد ، و اگر کسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل کند ، مشمول اجر و ثوابهائی که در تحصیل علم گفته شده هست» (ده گفتار - ص ۱۷۱).

«حوزه های علمیه ما اگر از محدودیتهای مصنوعی که خود برای خود به وجود آورده اند خارج گردند و با استفاده از پیشرفت علوم انسانی جدید به احیاء فرهنگ کهن خود و آراستن و پیراستن آن بپردازند و آنرا تکمیل نمایند و به‏ پیش سوق دهند (که آمادگی تکامل و پیشروی دارد) می‏توانند از این انزوای‏ حقارت آمیز علمی خارج شوند و کالاهای فرهنگی خود را در زمینه های مختلف‏ معنوی، فلسفی، اخلاقی، حقوقی، روانی، اجتماعی، تاریخی با کمال افتخار وسربلندی به جهان دانش عرضه نمایند» (پیرامون جمهوری اسلامی ص ۳۳).

  

ب – درباره‌ی مقاله‌ی «علوم انسانی قمی»

 سلام دوست عزیز،

 این مقاله‌، یک حسن بزرگ دارد و آن برجسته نمودن نسبت «دانش» و «جغرافیا» است. این پرسش که محیط و مکان و جغرافیای تولید معرفت چه تأثیراتی بر خود آن معرفت می‌تواند داشته باشد از مباحثی است که امروزه مورد توجه برخی اندیشمندان، خصوصا پست‌مدرن‌ها و فمینست‌ها، قرار گرفته است. اما متاسفانه در نوشته‌ی شما نسبت «جغرافیا» و «معرفت» تنها در مورد آنچه که «علوم انسانی قمی» نام نهاده‌ای، مورد تاکید قرار گرفته است و در مورد سایر علوم، از جمله «علوم انسانی رُمی»! به گونه‌ای سخن گفته شده که گویی آنها «لا مکان» و «جهانشمول» هستند.

 از جهت محتوا نیز این نوشته، به طرز غریبی، مبتلا به اغلب همان «ویژگی‌ها و اشکالات»ی است که شما بر برساخته‌ی «علوم انسانی قمی» بار کرده‌اید. و راستی عجیب نیست که پژوهشگری «بی‌موضع» در بررسی پدیده‌ای اجتماعی «ویژگی‌ها» و «اشکالات» را یک جا دسته‌بندی کند؟

 راستش من به دلیل دوری جغرافیایی بیشتر به دنبال درک «کانتکس» این نوشته بودم و دریافتن مرجع ضمیر «آنچه این روز‌ها در محیط‌های دانشگاهی علوم انسانی می‌گذرد». کامنت همسر گرامی‌تان بر نقد جناب دیانی، موضوع را برایم روشن کرد. جسارتا، اگر به شما برنمی‌خورد اجازه بدهید با استفاده از ادبیات خودتان در این مقاله حرفم را صریح‌تر بیان کنم: 

 ای کاش بجای استفاده‌ی «سطحی» و «ساده‌انگارانه» از علوم انسانی جهت ارائه‌ی مطالعه‌ای شتابزده  و «کنکوری» از «علوم انسانی قمی» که «معطوف به رد آن» است، و نیز بجای نوشتن متنی مطول (کمیت گرا)  که در «شرایطی خاص» و بنا به ضرورت هایی «سیاسی و حتا اعتقادی» نوشته شده است؛ یک یادداشت یا بیانیه کوتاه در تجلیل از استاد راهنمای خویش یا اساتید مورد علاقه‌تان می‌نوشتید و بازنشسته شدن و یا قطع همکاری آنها را محکوم می‌کردید و عدم شایستگی افراد جایگزین را فریاد می‌زدید. در این صورت شاید ما هم  ‌بیانیه‌ی شما را امضا می‌کردیم. نیازی به این همه آسمان و ریسمان نبود.

و اما چند نکته:

 ۱- نوشته‌اید «علوم انسانی قمی اساسا یک پدیده خاص،محصول شرایطی خاص، و زاییده‌ی نیازها و ضرورت‌هایی غیرعلمی (؟!) و عمدتا سیاسی و حتا اعتقادی است» است. اولا «ضرورت غیرعلمی» یعنی چه؟ ثانیا چه اشکالی دارد که یک «ضرورت غیرعلمی» منجر به شکل‌گیری یک معرفت یا دانش یا رشته یا شاخه‌ی «علمی» بشود؟ ثالثا مگر این جمله شما درباره بسیاری از علوم دیگر صدق نمی‌کند؟ مگر «جامعه شناسی» در «خلأ» زاییده شد؟ مگر «مطالعات فرهنگی» محصول شرایطی خاص و زاییده نیازها و ضرورت هایی سیاسی نبود؟

 ۲- حتی اگر توصیف شما را بپذیریم به نظرم شرافت اخلاقی «علوم انسانی قمی» بر «علوم انسانی تهرانی» در این است که «ایدئولوژی» و  «سیاست» و «جغرافیا» و «موضع»اش را پنهان نمی‌کند. اگر این موارد به دلیل خوف قدرت و حکومت پنهان می‌شد قابل درک بود. اما متاسفانه گاه این موارد تنها به این دلیل پنهان می‌شود که حاملان این علوم نقش «بی‌طرف» و «بی‌موضع» را ایفا کنند. بدین ترتیب می‌توانند مخالفان خودشان را نه مخالف فلان موضع سیاسی و ایدئولوژیک بلکه «مخالف علم» و «دشمن علوم انسانی» معرفی کنند. بازیگری در چنین نمایشی به نظرم غیراخلاقی است. ولو آن که اشک دانشجویان و مخاطبان آن نمایش هم درآمده باشد. طبعا این سخن بدین معنا نیست که حذف اساتید «باسواد» و «به روز» از دانشگاه به صرف دلایل سیاسی را عملی «اخلاقی»، «مطلوب» و حتی «مفید» به حال نظام است. من چند سال پیش در مطلبی با عنوان «برکات آزادی بیان اندیشه» در این خصوص نوشته‌ام.

۳-  یک تصویر نسبتا رومانتیک و انتزاعی از پدیده‌ای به نام «پژوهشگر علوم انسانی» در نوشته‌های شما محسوس است. این پدیده موجودی است «بی موضع»، «بی مرز»، «بی‌زبان و بی‌لهجه»، «بی‌هویت»،  فاقد هرگونه «اعتقاد» و عاری از هرگونه گرایش «سیاسی» که از «افق اعلا» به مدد تلسکوپ «متدولوژی» جنبنده‌های ریز زیر پای خود را مشاهده می‌کندو بعضا برای آنها با بلندگو احکامی صادر می‌کند. . واقعا تصور می‌کنید یک پژوهشگر قادر است صبح که به محل کار می رود مواضع، هویت‌ها، اعتقادات، و گرایش‌های سیاسی‌اش را دم درب آویزان کرده و با روپوشی سفید و خالی از هرگونه تعین و هویت به کار علمی و پژوهشی‌ بپردازد؟

 ۴- عالی‌ترین و ناب‌ترین و عمیق‌ترین «علوم انسانی»، به نظر بنده‌، آن دسته از علوم انسانی هستند که اصلِ علوم انسانی را به چالش می‌کشند و مورد پرسش قرار دهند و ادعاهای گزاف آن را رد می‌کنند. ای‌کاش «علوم انسانی قمی» ما چنین ظرفیتی داشت. فعلا آنچه من می‌بینم و در توصیف شما هم به نوعی می‌شود دید، بیشتر بسط همان علوم انسانی موجود است. که البته به عنوان مقدمه خوب و بلکه ضروری است.

 ۵- بد نبود بودجه‌ای که دولت جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در دهها دانشگاه سراسر کشور خرج صدها دانشکده و گروه علوم انسانی و هزاران استاد علوم انسانی و صدها هزار دانشجوی علوم انسانی کرده و می کند را هم محاسبه می کردید و  با مجموع بودجه چند مؤسسه‌ى علوم انسانی در قم مقایسه می کردید.

 ۶- خیلی مایلم بدانم حوزه علمیه قم ایدآل مد نظر شما چه شکلی است؟ از وجود موسسات پژوهشی جدید و منظم، با کتاب ها و مجلات متنوع، ساختمان های تمیز و مرتب که مجهز به کامپیوتر و متصل به اینترنت هستند، و نیز از تحصیل و تدریس «علوم انسانی غربی» در آن جا که  خوش‌تان نمی‌آید. ظاهرا این چیزها تنها شایسته‌ی اساتید و دانشجویان «علوم انسانی تهرانی» است. اهل نوستالژی روستا و خاک و خل و گاو و گوسفند و کاه‌گل و چراغ گردسوز و این چیزها هم که نیستید؟ نکند نوستالژی وضعیت حوزه های علمیه قبل از انقلاب را دارید؟ آن حوزه هایی که – صرف از نظر موارد استثنا - تقریبا هیچ ربطی به تحولات جامعه‌ی پیرامون خود نداشتند، چه رسد به تحولات دنیا؟ آن حوزه‌هایی که کاسه‌ی فرزند خمینی را آب می‌کشیدند و مطهری‌ها و بهشتی‌ها را فراری می‌دادند؟ در واقع می‌خواهم بدانم آیا کاملا به ابعاد نتایج عملی  نوشته‌ی خویش وقوف دارید؟

 ۷- مقدمه‌ی تاریخی شما به نظرم ناقص و غیر دقیق است. اولا ماجرای مجادلات «علوم انسانی» و «نهاد دین» به دهه ۷۰ باز نمی‌گردد. حتی به آن یکی دو مورد در دهه ۴۰ و ۵۰ هم باز نمی‌گردد. این جدال را از هنگام ورود علوم و اندیشه های جدید از اروپا به ایران و در مبارزات دوران مشروطه هم می‌توان دید. ثانیا، انتشار سلسله مقالات «قبض و بسط» دکتر سروش در سال ۱۳۶۷ در کیهان فرهنگی شروع شد. ایشان تا سالها بعد، همچون برخی علمای قم، برنامه ثابت هفتگی در رادیو سراسری جمهوری اسلامی داشت، عضو هیات امنای بنیاد دایره المعارف اسلامی بود و در جلسات با رهبر انقلاب شرکت می‌کرد. شخصا از یکی از مدیران وقت رادیو شنیدم که از آیت الله خامنه‌ای در مورد ادامه برنامه دکتر سروش سوال شده بود. گفته بودند: (نقل به مضمون) «این مقالات «قبض و بسط» ایشان ربطی به دین ندارد ولی مباحث ایشان در رادیو مفید است و مانعی ندارد ادامه یابد.» درگیری‌های عمومی سروش با برخی علمای قم و  حملات برخی نیروها به جلسات او پس از سخنرانی‌اش با عنوان «انتظارات دانشگاه از حوزه» در اصفهان در سال ۱۳۷۳ آغاز شد. اتفاقا او در این سخنرانی بحثی از فقه و کلام و قبض و بسط بیان نکرده بود، بلکه «شبهاتی» درباره‌ی حوزه و علما و کتاب‌هایی مانند «مفاتیح الجنان» مطرح کرد. فتأمل! 

 ۸- حیرت‌انگیز‌ترین گزاره‌ی نوشته‌ی شما، به نظر من، آخرین جمله در پی‌نوشت‌ها بود. یعنی چی که «جای علوم انسانی ... در قم نیست»؟! تصور کنید یک نفر در ملأ عام بگوید «جای فیزیک در یاسوج نیست»! عقلا چگونه به او نگاه خواهند کرد؟ اصلا چه کسی صلاحیت دارد چنین احکامی صادر کند؟ مردم قم و یاسوج طی یک رفراندوم محلی؟ شاید. یک مرجعِ تقلیدِ نگرانِ وقت و عاقبت طلاب؟ ممکن است.  اما خارج از این دو مقام، شنیدن چنین گزاره‌ای آدم را یاد اریستوکرات‌ها و سکسیست‌ها و ریسیست‌ها می‌اندازد. یاد نظام‌های اشرافی و طبقاتی که در آنها علوم منحصر به طبقات خاصی بود و برخی طبقات از آن محروم بودند. یاد روشنفکران مردسالار عهد روشنگری اروپا  مثل «ژان ژاک روسو» که زن‌ها را لایق برخی علوم نمی‌دانستند و تنها آموزش خانه‌داری و تربیت فرزند را برای آنها کافی می‌دانستند. یاد نژادپرستانی که معتقد بودند خدا سفیدپوستان را برای برخی کارها آفریده و سیاهپوستان را برای برخی کارهای دیگر و لذا سیاهپوستان لازم نیست علم و دانش بیاموزند. 

۹- به نظرم یکی از ریشه های مشکل این است که هنگام مواجهه با برخی مسئله‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در زندگی و کار روزمره، احساس می‌کنیم که لزوما باید یک تئوری عظیم و مخوف و پیچیده و یک «ابر روایت» کلان برای توضیح آن ارائه کنیم که همه مسائل مشابه در اقصی نقاط عالم از آدم تا قائم (عج) را بشود با آن توضیح داد. این حال غالب در علوم انسانی قدیم بود. زمانه عوض شده است، برادر.

۱۰- روزگار غریبی است. آن نویسنده‌ی مسلمان و انقلابی و حتی مدعی «آنارشیسم عمیق»، که مایه‌ی افتخار نسل سوم انقلاب است، برای کوبیدن «اقتصاد نفتی» و «مدیریت دولتی» کتابچه‌ای می‌نویسد و خواسته یا ناخواسته، با آمیختن رطب و یابس، آن چنان از منحط‌ترین شکل محافظه‌کاری و سرمایه‌داری (نئولیبرالیسم) تمجید و تجلیل می‌کند که «میلتون فریدمن» اگر از گور بر می‌خواست انگشت به دهان می‌ماند و معترض می‌شد که: «دیگر نه اینقدر»! و محسن حسام مظاهری عزیز، که از او طراوت و شالوده‌شکنی و نو در انداختن انتظار می‌رود، حرف‌هایی می‌زند که پیرِ جامعه‌شناسان منجمد در قرون ماضی، چند دهه قبل می‌زدند. مگر او معتقد نیست که «هر چیز باید سر جای خودش باشد»؟ مگر بر تارک وبلاگ‌اش ننوشته «رحم الله من عرف قدره»؟

ببخشید اگر لحنم تند بود. به گمانم قبلا آنقدر در مدح شما و نیز در نقد «فرهنگ علمایی» نوشته‌ام که این حرف‌هایم خدای ناکرده حمل بر حب و بغض، یا غرض و سوء نیت نشود.

  به امید دیدار