بخوان و بسوزان: کمدی سیاه جامعه آمریکا

نبوغ و خلاقیت خارق العاده برادران کوئن چیزی نیست که از نگاه علاقمندان سینما پنهان باشد. از آن دست فیلمسازان معدودی هستند که به اصطلاح «بلد نیستند فیلم بد بسازند.» البته طبعا همه آثارشان در یک سطح قرار نمی گیرد اما آخرین شاهکار آنها «بخوان و بسوزان» (Burn after Reading)، محصول سال ٢٠٠٨، بی شک در زمره بهترین کارهایشان است. این کمدی سیاه با ماجراهای بسیار پیش پا افتاده ای شروع می شود اما به بحرانهای تو در تو و ماجراهای دراماتیک جنایی و امنیتی پیچیده ای می انجامد. البته برای بیننده که از ربط وقایع مطلع است وضعیتی که شخصیتهای فیلم در آن گرفتار هستند بی انداره ساده و خنده دار است. بخشی از این خنده دار بودن هم به ظاهر به شدت جدی و رسمی آدمهای فیلم باز می گردد. در واقع فیلم جدی بودن این آدمهای متشخص را به باد تمسخر می گیرد. خصوصا شخصیتهایی که در سازمان سیا کار می کنند که تقریبا حیثیتی برای آنها باقی نمی ماند. البته برادران کوئن گفته اند که این فیلم یک فیلم سیاسی نیست و صرفا یک کمدی است. اما به نظرم این ادعا بیشتر بهانه ای است برای پرهیز از بیش از اندازه جدی تلقی شدن فیلم! ترانه صریح تیتراژ  پایانی فیلم هرگونه ابهامی درباره محتوای سیاسی کار را کنار می زند. 

البته «بخوان و بسوزان» تنها یک کمدی سیاه سیاسی علیه سازمان سیا نیست. لبه تیز نقد برادارن کوئن در این فیلم حداقل دو موضوع دیگر را نیز در بر می گیرد که بیشتر مقولاتی اجتماعی- فرهنگی هستند. مسئله اول فروپاشی نهاد خانواده و کاهش اعتماد و وفاداری میان زن و شوهر در بخش قابل توجهی از طبقه متوسط شهری جامعه آمریکا است. در فیلم زنان و مردان متاهل بسیاری را می بینیم که مخفیانه به همسرانشان خیانت می کنند. مسئله اعتیاد آدمها - حتی افراد متاهل - به سایت های زوج یابی» نیز از مواردی است که در این فیلم مورد هجو قرار می گیرد. جالب اینکه بسیاری از شخصیتهای متاهل فیلم در ظاهر به همسرانشان ابراز محبت و احترام می کنند اما در خفا برای به دست آوردن مدرکی از تخلف همسرشان  و تسهیل امور حقوقی طلاق حتی به استخدام جاسوس روی آورده اند. گفته می شود برادران کوئن خودشان خیلی آدمهای خانواده دوستی هستند و حتی برای اینکه از خانواده خود دور نباشند فیلمبرداری این فیلم را - که وقایعش در واشنگتن می گذرد - در شهر نیویورک انجام داده اند. 

در صحنه ای از فیلم یکی از مدیران سیا گزارشی از چند حادثه مشکوک قتل و جاسوسی و ... به رییس خود می دهد. رییس از ربط این مسایل متحیر است و از علت وقوع این حوادث و ارتباط بین آدمهای درگیر در آن می پرسد. اما هیچ توضیح قانع کننده ای وجود ندارد. تنها سرنخ این است که اغلب مردان و زنان درگیر در این ماجرا با یکدیگر روابط نامشروع داشته اند که آنهم چیزی را توضیح نمی دهد! رییس که با شنیدن این موضوع حیرتش بیشتر می شود دستور می دهد جنازه فرد مقتول سوزانده شود تا اثری از آن باقی نماند و موضوع برای سازمان سیا به یک رسوایی تبدیل نشود. در طول فیلم چند بار این صحنه تکرار می شود و همیشه ماجرا با سوزاندن یک جسد ختم می شود. بی آنکه علت و ریشه وقایع برای سیا روشن شده باشد. در آخر فیلم هم رییس می گوید ما باید از این حوادث درس بگیریم، تنها مشکلمان این است که دقیقا نمی دانیم چه اتفاقی افتاد تا مراقب باشیم دیگر تکرار نشود!

سوی دیگر نقد فرهنگی - اجتماعی فیلم به موضوع بدن سازی و جراحی پلاستیک و مسئله زیبایی و لاغری و ... باز می گردد. توجه مفرط به بدن و ظاهر و سلامتی از عوارض جامعه صنعتی و مصرفی است. وقتی مصرف گرایی و مد تا بدانجا اوج گیرد که فرم و شکل پوشش و آرایش و وسایل زندگی و مبلمان و دکوراسیون و ... هم فرد را قانع نکند، میل تغییر دکوراسیون بدن هم به فهرست امیال مصرف گرایانه اضافه می شود. البته این یک وجه ماجرا است. دگرگونی نقش و جایگاه و هویت زنان در جامعه و عوارض میانسالی و .. نیز می تواند از دیگر عوامل بروز این پدیده باشد. در کشور خودمان نیز نشانه های این وضعیت کاملا هویدا شده است. البته گاهی دیده ام در ایران مثلا وجود تقاضای بسیار برای عمل دماغ در میان دختران و زنان را به موضوع اجباری بودن حجاب ربط می دهند. مثلا فیلم مستند "دماغ به سبک ایرانی" ساخته مهرداد اسکویی که اتفاقا مستند قابل تاملی در این موضوع است، چنین نگاهی را القا می کند. جالب اینکه این تحلیل در فیلم از زبان یک خانم جوان اروپایی بیان می شود. ایشان توضیح می فرمایند که چون زنان ایرانی اجازه ندارند سایر زیبایی هایشان را نشان دهند مجبورند در محدوده چهره خود تغییرات ایجاد کنند!

این تحلیل تقلیل گرایانه توجهی به این موضوع نمی کند که چرا در جوامع اروپایی و یا در امریکا نیز موج جراحی زیبایی و رژیم های لاغری و ... به شکل گسترده ای رواج دارد. در همین انگلستان کافی است چند روز پای تلویزیون بنشینید تا از حجم برنامه های مربوط به جراحی زیبایی و لاغری و ... حالتان بد شود. فیلم «بخوان و بسوزان» نیز این مسئله را در قالب شخصیت زنی میانسال به نام لیندا (فرانسیس مک دورماند) تصویر کرده است که حرص و اشتیاق وافری به انجام یک عمل جراحی زیبایی سراسری دارد! او در این راه از هیچ کاری - حتی فروختن اطلاعات محرمانه سازمان سیا به سفارت روسیه در واشنگتن! - ابا ندارد. عاقبت هم موفق می شود به عنوان یکی از معدود شخصیتهای فیلم که زنده می ماند، پول عمل جراحی اش را به عنوان حق السکوت از سازمان سیا بگیرد!

برادران کوئن در فیلم جمع و جور «بخوان و بسوزان» فهرستی از ستاره ها و بازیگران مشهور هالیوود را کنار هم قرار داده اند: از جان ملکوویچ و جرج کلونی و براد پیت گرفته تا فرانسیس مک دورماند و تیلدا سوینتون. همه این افراد نقش شخصیتهایی را بازی می کنند که به نوعی طبیعی و نرمال نیستند. یا رسما خل و چل هستند، مثل چاد (براد پیت) و یا مثل آزبورن کاکس (جان ملکوویچ) از فرط جدی بودن و عصبی بودن دیوانه به نظر می رسند. حتی جرج کلونی که در اغلب فیلمهایش نقش آدمهای بسیار باهوش و موفق و توانا را بازی می کند در این فیلم نقشی دارد که تقریبا آبرو برایش باقی نمی گذارد. و شگفت که برادران کوئن چنان اقتدار حرفه ای دارند که می توانند چنین ستاره هایی را در این نقشهای به تمام معنا "ضایع" به کار بگیرند. 

به نظرم وجه کمدی سیاه این فیلم حتی به مقوله ستاره های هالیوودی اش هم امتداد پیدا می کند. برادران کوئن در انتخاب این ستاره ها - که اسطوره های هوش و ذکاوت و توانایی تلقی می شوند - نیز کنایه و نقدی پنهان در ذهن داشته اند. کنایه ای که یکی از آنها در گفتگوی آخر فیلم برملا میکند. ظاهرا براد پیت بعد از خواندن فیلمنامه به آنها گفته بوده: «من نگرانم نتوانم نقش این چاد را به خوبی بازی کنم. آخه او به تمام معنا یک احمق است». اما یکی از برادران کوئن پس از مکث کوتاهی در پاسخ گفته: «نگران نباش براد. مطمئنم از عهده اش بر می آیی»!! انصافا هم براد پیت در این فیلم یکی از بهترین بازی های خود را در نقش یک آدم خل وضع ارائه کرده است. کشته شدن ناگهانی و پوچ این شخصیت در فیلم نیز کاملا در تعارض با مرگ اسطوره ای یا قهرمانانه ستاره هایی مثل براد پیت در سایر فیلمها است.  

و اما موسیقی تیتراژ پایانی فیلم قطعه شگفتی است با عنوان «مردان سیا» (CIA Men) محصول گروه فاگز (Fugs). این گروه راک در دهه ١٩۶٠ در نیویورک تشکیل شده و از آنزمان تا کنون مواضع سیاسی منتقدانه و خصوصا ضد جنگ داشته است. ترانه «مردان سیا» که از نظر صراحت مضمون سیاسی اش شاید کم نظیر باشد را می توانید اینجا و یا اینجا بشنوید. متن انگلیسی ترانه را هم اینجا می گذارم اما به دلیل رعایت شئونات اسلامی از ترجمه آن معذورم چون شاعر محترم هیچ یک از بستگان سیا را سالم نگذاشته است! تنها اشاره کنم از نظر ادبی کنار هم قرار گرفتن overtly covert و  covertly overt در بند هفتم خیلی معرکه است. 

Who can kill a general in his bed?
Overthrow dictators if they're Red?
Fucking-a man!

CIA Man!

Who can buy a government so cheap?
Change a cabinet without a squeak?
Fucking-a man!

CIA Man!

Who can train guerrillas by the dozens?
Send them out to kill their untrained cousins?
Fucking-a man!

CIA Man!

Who can get a budget that's so great?
Who will be the 51st state?
Who has got the secret-est Service?
The one that makes the other Service nervous?
Fucking-a man!

CIA Man!

Who can take the sugar from its sack
Pour in LSD and put it back?
Fucking-a man!

CIA Man!

Who can mine the harbors Nicaragua?
Out hit all the hitmen of Chicag-ua.
Fucking-a man!

CIA Man!

Who can be so overtly covert?
Sometimes even covertly overt.
Fucking-a man!

CIA Man!

Who's the agency well-known to God?
The one that copped his staff and copped his rod?
Fucking-a man! CIA Man!
Fucking-a man! CIA Man!
Fucking-a man! CIA Man!
CIA Man! CIA Man!
CIA Man! CIA Man!
CIA Man!

 

   پ.ن:

پیشاپیش از دوستانی که می خواهند کامنتهایی با مضمون «خوشا به حال آنها که آزادی دارند چنین فیلمهایی بسازند» بگذارند تشکر می کنم!

/ 11 نظر / 335 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضیه

موضوعی که هر وقت به وبلاگتان می آیم مرا ناراحت می کند اینست که با خواندن کامنت ها می فهمم هنوز "تحمل مان" برای شنیدن حرفهای یکدیگر پایین است. اگرچه از نظر سیاسی به شدت با دیدگاه شما مخالفم اما فکر می کنم همه تلاش ما آن بود که با انتخاب موسوی اتفاقا فضای نقد و نظر باز شود. آزادی بیان ایجاد شود و تحملمان برای شنیدن حرفهای یکدیگر از هر جناحی بیشتر شود... و حالا اگر این اتفاق نیفتاد نباید به ایده ال هایمان پشت کنیم و به خصوص فضای وبلاگی را با تهمت و ناروا آلوده کنیم... ببخشید که نظرم ربطی به این پست نداشت.

قادری

سلام مطلب جالبی بود..البته امیدوارم بتوانم این فیلم را در این وانفسای کار ببینم...چند وقت پیش فیلمی با نام در شهر خبری هست نیست از فردی به نام رضا سرابی دیدم...مال سال 1387 و تولید ایرانه..توی گیشه توفیقی نداشت آنچنان ولی با دیدنش فهمیدم یک کارگردان جدید متولد شده...و اونچه مهم بود ادای دین وی در کلیت فیلم به برادران کوئن بود..البته فیلم نه سیاسیه و نه فرهنگی و...ولی گفتم شما که علاقه‌مند به آثار برادران کوئن هستید این اثر ساخت وطن را ببینید..با بازی فرهاد آییش و محمدرضا شریفی‌نیا..از دیدنش حظ وافر بردم... به هر حال چون فیلم را ندیدم از دادن نظر معذورم...منتظر پست بعدیتان می‌مانم

خوشا به حال آنها که آزادی دارند چنین فیلمهایی بسازند!!

:)

پوریا

سلام در خبرها شنیدم آقای دباشی از بنیانگذاران اعتصاب غذا در مقابل سازمان ملل بوده است. نمیدانم این موضع اخیر ایشان با مواضع قبلی ایشان در یک راستا بوده است یا به نظر شما ایشان تغییر دیدگاه داده است؟ این را پرسیدم چون شما در برخی نوشته های خودتان به بررسی دیدگاه های ایشان پرداخته بودید.

خوشا به حال آنها که آزادی دارند چنین فیلمهایی بسازند!!

مظاهری

سلام «درباره الي» و درباره انتخابات درسهاي انتخابات دهم قسمت یکم http://mohsenhesam.blogfa.com/post-108.aspx

پندار

آقای اسفندیاری عزیز ، بیایید با هم همان طور که آرزو می کنیم بشود در هالیوود فیلمی انتقادی درباره ی اسراییل ساخت ، آرزو کنیم بشود در ایران هم فیلم هایی انتقادی درباره ی هزار و یک موضوع که نمی شود حتا در فیلم ها به آن ها اشاره هم کرد ، ساخت . با هم موافقیم ؟ حکومت ها در تمام عرض و طول زمان و مکان همیشه حوزه ای برای خودشان و ملت تعریف می کنند که پا گذاشتن در این حوزه ها ، پا گذاشتن روی دم حکومت تلقی می شود و از نظر وجود این حیطه ، ایران با آمریکا تفاوت چندانی ندارد . مسئله ای که گاه به نظرم مورد بی توجهی و بی انصافی قرار می گیرد وسعت این حوزه است . ماجرای آدم ها در ایران کنونی شاید همان ماجرای مدرس است که هر جا پا می گذارند فریاد حکومت از درد دمش بلند می شود ! مسئله ی مقایسه ی عرض و طول این دم حکومتی در سیتم های گوناگون مسئله ایست که من شدیدا منتظرم در صورت تمایلتان نوشته ای از شما درباره اش بخوانم . . .

اشکان

خشونت را هم خیلی گروتسک مصرف می فرمایند این کوئن ها ... وقتی گلوله مغز چد را به دیوار کمد می پاشد یا آزبورن با تبر به جان مدیر باشگاه می افتد ... نمی شود نخندید. نه؟

"البته شکی نیست که همین حد آزادی هم غنیمت است و امیدوارم در جامعه ما هم بوجود بیاید. اما اولا تحقق این وضعیت در "غرب" یک شبه و بدون هزینه به دست نیامده است. دموکراسی های امروزی در اروپا و آمریکا بر دریاهایی از خون بنا شده اند." یله جناب اسفندیاری... بر دریاهایی از خون بنا شده اند، این را همه می دانیم، سوال اینجاست که هر یک از ما کجا ایستاده ایم و در زمانی که دریای خون در کشورمون راه افتاده ما چه می گوییم و چه می نویسیم... سوال اینجاست...