با آقای خامنه‌ای در زندان شاه

نوشته‌ی: هوشنگ اسدی

منبع: روز آنلاین - پنجشنبه ٢۵ بهمن ١٣٨۶

لینک مطلب :

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/////-f17e4a068d.html

----------------------------------------------------------------------

 

خبر دیدار آقای خامنه ای را از "موزه عبرت" خواندم که نام جدید کمیته مشترک است. بی اختیار به چنین روزهائی در ‏‏33 سال پیش برگشتم که هر دو در این زندان مخوف هم سلول بودیم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که ‏امیدوارم به زودی منتشر شود.‏

نگهبان مرا به داخل هدایت کرد و در را محکم بست. وقتی بلند شدم، کتم‎ ‎‏ را برداشتم و عینکم را زدم. مرد خیلی لاغری ‏که ریش سیاه بلندی داشت و عینک به چشم، را دیدم که روی کپه پتوهای سیاه نشسته بود. از عمامه ای که با پیراهن ‏لباس زندان برای خودش درست کرده بود، فهمیدم آخوند است. او با دیدن من برخاست و با لبخند شیرینی خوش آمد ‏گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:‏
‏- سید علی خامنه ای...‏

اولین بار در زندگی بود که با یک آخوند از نزدیک برخورد می کردم. آخوند برای من بالای منبر بود و با ذهنیتی که ‏هزاران سال نوری از من فاصله داشت. کافر بالقوه وجود من نمی دانم از کجای تاریخ در من خانه کرده بود و نسب به ‏کدامین ژن در اجدادم می برد. ‏

دستم را دراز کردم و بی اراده گفتم:‏
‏- من چپی هستم... اسمم هم...‏
هم سلولی جدید من خنده شیرینی کرد و مرا کنارش روی پتوها نشاند. حالا که شرح زندگیش را روی اینترنت می ‏خوانم، می فهمم که درست ده سال از من بزرگ تر است. در آن موقع من وارد بیست و پنج سالگی شده بودم. و او 35 ‏سالگی را پشت سر می گذاشت. 32 سال پیش.‏

سر و صدا که خوابید پتوها را تقسیم کردیم. هر کسی 2 پتو بیشتر نداشت، یکی برای رو و یکی برای زیر. نمی دانم ‏چرا این همه پتو در آن سلول جمع شده بود. هر کدام بقول آقای خامنه ای صاحب بارگاهی شدیم که خیلی زود آن ها را ‏از دست دادیم. وقتی به دستشویی می رفتیم، نگهبان ها "اضافی" ها را بردند. نگهبان ها بیشتر سرباز بودند و مرتب ‏عوض می شدند، چند تایی هم نگهبان دایم داشتیم. آقای خامنه ای با طنزی که در کلامش جاری بود و با خنده دایمی اش ‏می آمیخت، هر کدام از آنها را نامی داده بود:‏
‏- سگ باد اول‏
‏- سگ باد دوم‏

ایام طولانی و سرد را به حرف زدن می گذراندیم. وقتی نوبت دستشویی می رسید، آقای خامنه ای پیراهن زندان را به ‏صورت عمامه بر سرش محکم می کرد. بیشتر نگهبان ها که شاید دستوری را اجرا می کردند، آن را از سرش می ‏گرفتند و با توهین از سلول بیرونش می بردند. یک بار هم سگ باد اول موهایش را گرفت و کشان کشان تمام طول ‏راهرو را برد. او در دستشویی وضو می ساخت، سخت با اخلاص. اغلب، و همیشه غروب ها، رو به پنجره بلند می ‏ایستاد. زیر لب قرآن تلاوت می کرد، نماز می خواند و بعد های های می گریست، طولانی و تلخ. یک پارچه در خدا گم ‏می شد. در این رفتار روحانیتی بود که بر دل می نشست. هر وقت اندوه بر من غلبه می کرد و گوشه ای کز می کردم، ‏صدایم می زد:‏
‏- هوشنگ پاشو به گردش برویم....‏

در این گردش های هر روز آن قدر طول یک متری سلول را می رفتیم و می آمدیم که خسته می شدیم. گاه این گردش ‏در بلوار کشاورز تهران اتفاق می افتاد، زمانی به طرف شاندیز می رفتیم. من از کودکیم، خانواده ام و کار روزنامه ‏نگاری می گفتم. او هم بیشتر از خانواده.‏

من، شب آخر بزرگ ترین عشق زندگیم را واگذاشته و برای همیشه آمده بودم. هنوز نمی دانستم که او کمی بعد از ‏دستگیری من برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته است. اما برایم دیگر عشقی بر باد رفته بود. وقتی از او گفتم، هم ‏سلولی ام به سخن آمد. ماجرای آشنایی عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعریف کرد. از آن بلوار بزرگی گفت که ‏روزی در پای درختی و کنار چشمه ای بر آن سفره گشاده نان و سبزی، قصدش را از ازدوج گفته بود. در آن زمان دو ‏پسر داشت، گمانم مصطفی و احمد. خیلی زودتر از زود، محبتی غریب بین این چپی جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار ‏کشته سیاست به وجود آمد. ‏

من نمی دانستم این محبت را چگونه تفسیر کنم و آقای خامنه ای یک بار به من گفت:‏
‏- در قلب تو حضور خدا را می بینم...‏

هنوز هم که سال های دراز از ان روزها می گذرد و من تبعیدی "در غربت" هستم و آقای خامنه ای د رمقام " ولایت" ‏آن روزهای مهربانی از دلم نرفته است. آنچه را در باره نقش او در سیاست می گویند، عقلم می پذیرد و احساسم رد می ‏کند. ‏

علاقه و آشنایی من به ادبیات و به ویژه شعر زمینه مناسبی برای صحبت های طولانی بود و در آنجا متوجه شدم او ‏تسلط خاصی به ادبیات امروز و به ویژه شعر دارد. هر چند از اینکه فروغ و شاملو را دوست نداشت، دلگیر بودم. اما ‏در علاقه عاشقانه اش به اخوان و سایه همراه می شدم. هدایت را هم دوست نمی داشت و من که عاشق هدایت بودم، می ‏کوشیدم قانعش کنم. از من می خواست داستان هایی را که نخوانده بود برایش بگویم یا شعرهایی را که آن زمان حفط ‏بودم، تکرار کنم. خود اوهم تعداد زیادی شعر از حفظ داشت. ‏

گاه هم می شد که سرودهای انقلابی را که در زندان اهواز یاد گرفته بودم، می خواندم و او با لذت گوش می داد. بچه ها ‏روی ترانه "بار دیگر ساقی میخواران" که ویگن خوانده بود، برای شانزده آذر سرودی ساخته بودند: "بار دیگر ‏شانزدهم آذر..." اقای خامنه ای به سرود گوش می داد و وقتی به شوخی ترانه اصلی را می خواندم، می خندید و می ‏خواست که آن را نخوانم.‏

چند بار هم درس روزنامه نگاری گذاشتم و آنچه را می دانستم به صورت تئوریک بیان کردم. با علاقه گوش می داد و ‏سوال های دقیقی مطرح می کرد. یکی از آموزش های من این بود:‏
‏- به تیترها توجه نکنید، در داخل مطالب دنبال حرف هایی بگردید که به شکل های گوناگون زده می شود....‏

به دقت گوش می کرد و "سفید خوانی" را می آموخت. سخت دلبند سیگار بود. هر زندانی روزی یک نخ سیگار داشت. ‏من سیگاری نبودم و سیگارم را به او می دادم. دو سیگار را با دقت به شش قسمت تقسیم می کرد و هر بار یکی از آنها ‏را با لذت تمام آتش می زد.‏

گاه جوک هم می گفتیم. شوخی های لطیف را برمی تابید و با صدای بلند می خندید. یک بار هم سگ دوم، صدای خنده ‏ما را شنید. در سلول را باز کرد و هر کدام چکی نصیب مان شد. اما شوخی هایی را که کمی "خاکی" می رفت، برنمی ‏تابید و رو ترش می کرد. و من گاهی به عمد شوخی هایی تعریف می کردم که از لطافت خارج می شد. مرز این لطافت ‏ورود به مسائل جنسی بود. چند بار هم، آقای خامنه ای برایم لطیفه گفت و خاطره... ‏

سلول انفرادی که ما دو نفر در آن بودیم، یک ماهی را در این فضا پشت سر گذاشت. یکی دو بار آقای خامنه ای را ‏برای بازجویی بردند و یک بار هم مرا صدا زدند. ‏

نیمه شبی در سلول باز شد و کسی را به درون انداختند. جوان کوچک اندامی بود که پاهایش آش و لاش بود. جایی ‏برایش درست کردیم. هر چه می پرسیدیم، جواب نمی داند و فقط فریاد می زد. تا صبح بیدار ماندیم و از اولین نگهبانی ‏که برای دستشویی ما را می برد، کمک خواستیم. هیچ توجهی نکرد. جوان را کشان کشان تا دستشویی بردیم و ‏برگرداندیم. تا عصر آن روز هر چه در زدیم و نگهبان را خواستیم، کسی جواب نداد. سرانجام یک نفر آمد و در را باز ‏کرد. آقای خامنه ای گفت:‏
‏- این دارد می میرد...‏

نگهبان نگاهی به جوان انداخت و گفت:‏
‏- به جهنم...‏

و رفت. یادم نیست سرانجام کی آمدند، او را بردند و با همان پاهای باندپیچی شده برگرداندند. بعدها که چند کلمه حرف ‏زد، فهمیدیم " ساسان" از هواداران فدائیان است. او به شدت کتک خورده بود. دچار حمله عصبی شده بود. نه حرف می ‏زد، نه می خوابید، نه بدتر از همه غذا می خورد. شروع کردیم راه های مختلف غذا دادن به او را آزمودن. سرانجام ‏دریافتیم که از تهدید کتک لحظه ای به خود می آید و دندان هایش را که قفل شده باز می کند. بعد از کشف این راه حل، ‏وقتی غذا را آوردند که معمولاً یک کاسه مسی بزرگ پر از آب با یک تکه گوشت بود، و ما مجبور بودیم آن را بدون ‏قاشق بخوریم، اقای خامنه ای دستش را در کاسه می کرد و گوشت را درمی آورد و من نقش بازجو را به عهده می ‏گرفتم. ‏

‏"ساسان" را تهدید به زدن می کردم. به محض اینکه دهانش باز می شد، آقای خامنه ای گوشت را دهانش می گذاشت. او ‏به این ترتیب زنده ماند. بعد از انقلاب هم یک بار او را دیدم. هوادار حزب توده شده بود. ‏

نیمه شبی دیگر در باز شد و این بار جوان بلند بالایی را به داخل سلول انداختند. او را هنگامی که با یک ساک برای ‏منفجر کردن مجسمه شاه به داخل میدان اصلی بروجرد می رفت، دستگیر کرده بودند. در زندان همان شهر بازجویی ‏پس داده و حالا برای اعدام به تهران منتقل شده بود. او با دیدن آقای خامنه ای بسیار با احترام برخورد کرد. چنددقیقه بعد ‏همه چیز را درباره اش می دانستیم. نامش علی حسینی بود که بعدها در غربت عکس او را جزو اصلاح طلبان مجلس ‏ششم دیدم. دادگاه به عنوان ضدیت با نظام احضارش کرده بود. جوان 18 ساله و بلندبالای 1353 مرد مو ریخته سال ‏‏1382 با اندوه از خاطره زندانش گفته بود و اینکه بعد از انقلاب آزاد شده و به جبهه رفته و جنگیده و چند سالی هم در ‏اسارت عراق بوده است. ‏

اکنون او از اصلاحات و نرمش می گفت. اما در آن نیمه شب زمستان سال های دور، هر چه از او می پرسیدیم، یک ‏جواب می داد:‏
‏- مبارزه یعنی تق تق...‏

و انگشت هایش را به شکل هفت تیر درمی آورد. و ما می خندیدیم، بیشتر از همه آقای خامنه ای می خندید. حالا 4 نفر ‏بودیم و در یک سلول انفرادی. آنقدر جا بود که ما دو چپی و دو مذهبی دور ظرف غذا چمباتمه بزنیم و یا به پهلو ‏بخوابیم. کنار هم بودیم و زندگی آماده می شد تا در برابر هم قرارمان بدهد. از "ساسان" خبر ندارم. سه نفر بقیه هر کدام ‏در یک جبهه ایم امروز و من چقدر دلم می خواهد زمستان سرد 1353 بود و کنار هم بودیم هنوز.‏

همه چیز مدام سخت تر می شد. اوج دوران سرکوب جنبش چریکی بود. خبر نداشتیم که بیرون از زندان شاه تشکیل ‏حزب رستاخیر را اعلام کرده است.‏

اول علی را بردند، بعد "ساسان" را. هر دو به زندان محکوم شدند و تا پیروزی انقلاب اسلامی در زندان ماندند. و ما ‏دوباره تنها شدیم. مانند گذشته به گردش می رفتیم و خاطره می گفتیم. شب های دراز در سرمای سخت زمستان زیر پتو ‏می لرزیدیم. صدای فریاد مدام از راهرو ها می آمد. روزها هفته می شد. حالا هم سلولی من به انکه به طور مشخص از ‏کسی نام ببرد یا از جریانی دفاع کند، از برنامه اسلام می گفت. من گوش می دادم و صحبت را با شوخی می بریدم. در ‏دنیای ساده ذهنی من اسلام و دین جایی نداشت. ‏

سه ماه کم و بیش گذشته بود؛ سه ماهی که عمقی بیشتر از سه سال داشت. دیگر تکرار نشد که زمانی به این کوتاهی به ‏کسی دل ببندم یا حتی نزدیک شوم. روزی در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:‏
‏- پتوهاتو بردار و حاضر باش...‏
معنایش این بود که جایم را عوض می کنند. قرار و مدارهای دیدار را در صورت آزادی بارها گذاشته بودیم و نشانی هم ‏سلولی را هنوزبعد از این همه سال به یاد دارم:‏
‏- مشهد، گنبدسبز کوچه فریدونی، پلاک 4...‏

همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریستیم. احساس کردم هم سلولی، سخت می لرزد. گمان بردم از سرمای زمستان است، ‏ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم. نمی پذیرفت. نمی دانم چرا گفتم:‏
‏- فکر کنم آزاد بشوم..‏

و او گرفت و پوشید. همدیگر را در آغوش گرفتیم. اشک های گرم را حس کردم که می ریخت و صدایی که هنوز در ‏گوشم زنگ می زند:‏
‏- در حکومت اسلامی، قطره اشکی از چشم بیگناهی نمی ریزد.‏
.‏.‏

نگهبان گفت:‏
‏- بیا بیرون...‏

کتم را روی سرم انداختم و بیرون آمدم. از راهرو گذشتیم و از پله ها بالا رفتیم. ‏

چقدر دلم می خواست در دیدار آقای خامنه ای در کمیته مشترک بودم که نام جدیدش "موزه عبرت" است. می رفتم و در ‏سلول 11 بند یک را باز می کردم ومی پرسیدم:‏
‏- آن روزها یادتان هست؟ کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته ام که بزودی منتشر می شود و مختصرش را اینجا ‏آوردم که درحوصله اینترنت باشد.‏

بعد به شما می گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم - که روز فتح کمیته مشترک من هم همراه مردم بودم. رفتم و به ‏سلولمان سر زدم. بعد جمهوری اسلامی آمد و شما رئیس جمهور شدید. ماموران حکومت شما باز هم مراگرفتند و به ‏همان بندبردند، اما به سلول 15.‏

‏ به شما گفته اند که با من و ما چه کردند؟ صدای فریادهای مستانه رسولی یادتان هست؟ چکی راکه ازغدی به ما زد ‏بخاطر دارید؟ بازجویان حکومت جمهوری اسلامی کاری کردند که آنها روسفید تاریخ شدند. مرا 666 روز در انفرادی ‏نگه داشتند. از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردین1362 زیر شکنجه بودم. جزء به جزء را درکتابم نوشته اند. ‏شب های دراز از دست یاپا آویزانم کردند. سه بار خودکشی کردم. وقتی از ناچاری الکل را داروی مرگ پنداشتم و ‏برای خودکشی خوردم هشتاد ضربه شلاق دیگر برایم بریدند. برادر حمید و برادر رحیم و برادر مجتبی و برادر محمود ‏و برادر هیکل مسخره ام می کردند که در زندان جمهوری اسلامی عرق خورده ام.‏

‏ برادر حمید بازجویم می خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروی و همه این ‏اعترافات را از من گرفت. از سقف آویزانم کردند و ببخشید مدفوعم را بخوردم دادند.‏

نمی دانم اصلا مشغله ولایت اجازه می دهد حرف های هم سلولی خود رابخوانید یانه. نمی خواهم شرح سه ماه شکنجه ‏را بدهم. درکتابم آمده است. می توانم نشانی بازجویم را هم بدهم که کاملا اتفاقی موفق به زیارت عکسش شدم. شما ‏خوب او را می شناسید. شایع است وقتی گزارش قتلهای زنجیره ای را به شما داد بر او نهیب زدید. درآن زمان گویا ‏معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفیر ایران شد در تاجیکستان. بله برادر ناصر سرمدی پارسا را می گویم. می توانید ‏از او بپرسید که با من چه کرد.‏

‏ وایکاش فقط من بودم. هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پیدا کردند. تازه من شانس آورد ه ام که از دادگاه مرگ ‏گریختم. هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پیرمرهای کمر خمیده را از دار آویختند.‏

‏ چقدر دلم می خواست در راهروهای کمیته که قدم می زدید، برایتان می گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه ‏دهندگان همانانند که تاریخ ستمشان را موزه کرده اند.‏

اما بیشتردلم می خواست درست مثل همین روزها در زمستان 1353 زندانی ستمی بودیم که برای براندازی آن دست در ‏دست داشتیم. باورکنید دوستی ما از ولایت شما و غربت من دلنشین تر بود...

/ 0 نظر / 27 بازدید