از خاطرات و فراموشی: گفت‌وگویی انتقادی با عباس عبدی

اشاره:

 حدود دو ماه قبل ایمیلی از جناب آقای «عباس عبدی» دریافت کردم. این ایمیل، که موضوع آن بی ارتباط با مضمون «فراموشی» نبود، «خاطراتی» را برای من زنده کرد و سرآغاز سلسله مکاتباتی میان بنده و ایشان شد. البته دامنه‌ی موضوعات این نامه‌ها، ناخواسته از حد موضوع آن ایمیلِ نخست بسیار فراتر رفت و به چیزی در مایه‌های یک «گفت‌و‌گوی انتقادی» نزدیک شد. موضوعات این گفت‌وگوی پر فراز و نشیب، هم مباحث کلی مانند «اخلاق و سیاست» و «نسبت علم و سیاست در جامعه‌شناسی» را شامل می‌شد، و هم موارد خاصی مثل «ارتباط ماجرای انتصاب معاون اول رییس جمهور با نتایج انتخابات ۸۸» را دربر می‌گرفت. به جهت اهمیت برخی نقدهای «برون-گفتمانی» و «بینا-نسلی» در این نامه‌ها، و نیز در راستای تمرین چنین گفتگوهایی و شناخت موانع و آفات آن، از آقای عبدی درخواست کردم که متن این نامه‌ها را در وبلاگ خود منتشر کنم. امیدوارم خوانندگان هم ما را از نقد و نظر خود درباره‌‌‌ی ادبیات و محتوای این گفت‌وگو بهره‌مند کنند. پیشاپیش از طولانی شدن این «مطلب» عذرخواهی می‌کنم. با توجه به این که در «مطالعات فرهنگی» هیچ «حاشیه‌ای» بی‌اهمیت نیست، حواشی متن اصلی مکاتبات را هم در اینجا آورده‌ام. ضمنا در مرور نهایی نامه‌ها هرجا ویرایشی - عمدتا نگارشی و تایپی - لازم بود داخل براکت [] انجام داده ام.

 افزونه: این مصاحبه‌ی خواندنی آقای عبدی، که شامل نقدهایی بر اصلاح‌طلبان و جنبش سبز است، یک روز قبل از مطلب حاضر منتشر شده است. اشاره‌ى ایشان مبنی بر این که «برای رفع تهدید خارجی علیه کشورم [در انتخابات شرکت کردم]» بر احترام من نسبت به ایشان افزود

*          *          *

 جناب آقای اسفندیاری

سلام

پرسشی در باره من پیش آمده بود که چرا من دفاع از آقای هاشمی از سوی آقای زیباکلام را پفیوزیسم سیاسی نامیده ام؟ ظاهرا منبع این مطلب مستند به نوشته ای از شما در آدرس زیر بود.

http://shbesf.persianblog.ir/post/29

«در جریان انتخابات مجلس ششم هنگامی که صادق زیباکلام طی مقاله ای از حملات مطبوعات اصلاح طلب به هاشمی رفسنجانی انتقاد کرد عباس عبدی در یادداشتی که در روزنامه صبح امروز به مدیر مسوولی سعید حجاریان منتشر شد او را به "پفیوزیسم سیاسی" متهم کرد. تا آنجا که به خاطر دارم این یادداشت در یکی از کتب حاوی مجموعه مقالات عبدی نیز چاپ شده است: عبدی عباس، انقلاب علیه تحقیر، ۱۳۷۹، تهران: انتشارات ذکر.»

برای اطمینان به وبلاگ شما سر زدم و البته ۲-۳ ساعت هم مطالب خواندنی شما را خوانده و استفاده کردم و چون آن را متفاوت از نوشته های دیگران یافتم فکر کردم که حتما این ادعا را با دقت نوشته اید لذا کتاب انقلاب علیه تحقیر را یک بار مرور کردم و البته این فرصتی بود تا برخی نوشته‌های آن زمان را مجددا مرور کنم ولی هیچ جای آن چنین مطلبی نبود یا من نیافتم. ممنون می شوم که مرا به چنین نوشته ای از خودم رهنمون کنید تا علی‌رغم تمامی اختلافاتی که با ایشان دارم از آقای زیباکلام عذرخواهی کنم. هر چند احتمال جدی نمی دهم که چنین متنی باشد چون اگر بود آقای زیباکلام زودتر از دیگران آن را علیه من مطرح می کرد. فارغ از این یکی از یادداشتهای که از شما خواندم پایان دوران آقازاده ها بود که ذکر خیری هم بدین مضمون:

«عباس عبدی از وقتی که از قید و بند حزبی خارج شده، گاهی حرف‌های خوب و معقولی  می‌زند. او در تحلیلی درباره‌ی وقایع ۱۴ خرداد می‌گوید به «احتمال قوی» این وقایع برنامه‌ریزی شده نبود. عبدی با کار تشکیلاتی آشنا است و خوب می‌داند که ده نفر یا  صد نفر یا هزار نفر را می‌توان برای چنین کاری «هماهنگ» کرد. اما چند صد هزار نفر را نمی‌توان «هماهنگ» کرد.»

از من کرده بودید اجمالا عرض کنم اگر چه ممنونم که این افتخار را به من داده اید که گاهی حرف های خوب و معقولی می زنم ولی دوستانه عرض می کنم که وقتی که ادعا می کنیم از موضع تحلیلی و نه سیاسی دست به قلم می بریم موثرتر است که از تحقیر ولو پنهان پرهیز کنیم.

با احترام عبدی

[۶ بهمن ۱۳۹۰]

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 جناب آقای عبدی

با سلام

اولا: فارغ از موضوع و سوالی که مطرح کرده‌اید و پاسخ آن را در زیر عرض خواهم کرد، ایمیل شما باعث شد یک لحظه به فکر فرو بروم که اگر برای تک تک واژه هایی که ما درباره‌ی دیگران می نویسیم، بنا باشد از ما سوال و جواب شود چقدر آمادگی و امکان پاسخ داریم؟ و خلاصه «وای اگر از پس امروز بود فردایی». از این که موجبات این تذکار را فراهم آوردید از شما ممنونم.

ثانیا: همانگونه که حتما مطلع هستید این مسئله‌ی خاطره و حافظه و فراموشی از مباحثی است که اخیرا مطالعات و بحث های فکری و فلسفی زیادی در مورد آن انجام شده و حتی رشته هایی با عنوان خاطره شناسی (Memory Studies) هم راه افتاده است. این که چه می‌شود که ما برخی حوادث را به یاد می آوریم و برخی حوادث را فراموش می‌کنیم ابعاد بسیار پیچیده‌ی شخصی و اجتماعی دارد. و به لحاظ همین بعد اجتماعی، ابعاد سیاسی هم دارد. و بر همین اساس است که قدرت ها و دولت ها نیز می‌کوشند تا برخی حوادث «یادآوری» شود و «گرامی» داشته شود و برخی حوادث به «فراموشی» سپرده شود. 

ثالثا: ایمیل شما مرا به یاد دوران دانشجویی انداخت که اولین بار شما را دیدم. آن زمان من عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی دانشجویان بودم و ما برای اولین بار از افرادی مثل شما و آقای تاج زاده در اردوی‌مان، که در دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز برگزار شد، دعوت کردیم. با این که آن زمان خیلی با این مفاهیم آشنا نبودیم ولی سعی‌مان این بود که آن «دیگری» که قبلا همیشه از سوی بزرگترهای ما در «جناح راست» برای‌مان ترسیم و توصیف شده بود را خودمان از نزدیک ببینیم و بشناسیم. خوب یادم هست که وقتی قبل از جلسه، شما را در صف نماز بین بچه‌ها دیدم، یک لحظه مکث کردم. عباس عبدی و نماز؟ تصویری که از شما برای ما ساخته بودند خیلی با نماز خواندن قرابت نداشت. البته اگر بخواهیم منصف باشیم خودتان نیز در برساختن این تصویر بی تقصیر نبودید. شما از قرار گرفتن حتی در چند کیلومتری هر چیزی که ممکن بود شائبه‌ای از دین و خدا و پیغمبر در آن باشد پرهیز می کردید. انشاءالله برای این که ریا نشود. ولی خوب، اگر جسارت نباشد اجازه دهید یادآوری کنم که در آن دوران دوم خرداد این چیزها نه خیلی واجد «نفع سیاسی» محسوب می شد و نه چندان محبوبیت افزا قلمداد می گشت. آن روزها ملاقات و همنشینی با «باری روزن» بیشتر می طلبید.... بگذریم. اتفاقا یادم هست به یکی از دوستان که در جلسه پرسش و پاسخ قرار بود از شما سوال کند گفتم این را هم به شما بگوید که چرا باید رفتار عمومی شما به گونه ای باشد که نماز خواندتان برای ما مایه تعجب شود؟ یادتان هست که پاسخ شما چه بود؟ گفتید «این از سطحی نگری شما است»!

البته سوالات آن جلسه ادامه یافت و تند و تیز تر شد و عملا باعث شد شما تا آخر ننشینید و جلسه را ترک کنید. شاید برای شما هم در آن سال ۱۳۷۹ خوب بود دیدار «دیگری». دیدن یک سالن بزرگ پر از دانشجوی مخالف خودتان. شاید کمک می کرد که حباب برخی تصورات که گمان می کردند دانشگاه ملک طلق دفتر تحکیم است بترکد. آخر ما یک زمانی وقتی از «بهزاد نبوی» دعوت می کردیم بیاید در جلسات‌مان می‌گفت شما جلسه در «بازار» بگذارید می آیم! منظورش این بود که شما در دانشگاه جایی ندارید و عددی نیستید. بگذریم...

رابعا: این روایت‌های تاریخی را نگفتم تا در موضوع خاص مورد سوال هم به حافظه من اعتماد کنید! اتفاقا باید اعتراف کنم که آن اصطلاح را خودم در کتاب «انقلاب علیه تحقیر» ندیدم. اما تقریبا به یقین در خاطر دارم که در ایام انتخابات مجلس ششم خودم به رای العین مطلبی از شما یا مصاحبه ای با شما در پاسخ به آقای صادق زیبا در روزنامه‌ای که به احتمال قریب به یقین «صبح امروز» بود خواندم که در آن شما از اصطلاح «پفیوزیسم سیاسی» استفاده کرده بودید در توصیف آنچه آقای زیباکلام انجام داده بود. اینکه من در پی‌نوشت آن مقاله به کتاب ارجاع دادم از این جهت بود که به آرشیو روزنامه دسترسی نداشتم و این کتاب حاوی مجموعه‌ی مقالات منتشره شما در آن سالها - از جمله سال ۱۳۷۸ - بود. 

خامسا: آنچه «احتمال قریب به یقین» مرا در این خصوص به «یقین» نزدیک‌تر می کند این است که برخلاف تصور شما خود آقای صادق زیبا کلام نیز یک بار علنا و خطاب به خود شما به این موضوع اشاره کرده‌اند. شاید این مورد را هم فراموش کرده‌اید ولی متن آن در [وبسایت] خودتان هم هست. ایشان در اثناء یک مجادله‌ی قلمی با شما بر سر کتاب «هاشمی بدون رتوش» در [تاریخ هفتم] تیر ماه سال ۱۳۸۷ در روزنامه «اعتماد» به این موضوع اشاره کرده‌اند و ضمن انتقاد از برخی تعابیری که شما در مورد ایشان به کار برده‌اید نوشته‌اند: «البته هنوز جای شکرش باقی است چون در نوشته یی در سال ۱۳۷۸ در یکی از روزنامه های اصلاح‌طلب ایشان بنده را متهم به «پوفیوزیسم» سیاسی کرده بودند.» (متن کامل نوشته ایشان در یکی از کامنت‌های این لینک در وبسایت شما وجود دارد. ضمنا در یکی از کامنت‌های  این لینک هم یکی از خوانندگان شما به نام «پیمان» که نوشته‌ی آقای زیباکلام را در روزنامه خوانده، در مورد علت کاربرد این اصطلاح از شما سوال کرده است.)

نمی دانم امکان دسترسی به آرشیو روزنامه‌ «صبح امروز» را دارید یا این که آرشیو آن روزنامه هم به همراه خودش توقیف شده؟ اگر وجود داشته باشد به گمانم با جستجوی آن بتوانید اصل آن مطلب را پیدا کنید. به هر حال نفس این توجه شما برای من جالب و آموزنده بود.

سادسا: در مورد تذکر اخلاقی‌تان در انتها و اشاره به آن کنایه‌ی بنده هم خیلی ممنونم و بابت آن عذرخواهی می‌کنم. اگرچه نه در آن مطلب «ادعای تحلیل» داشتم و نه اساسا تفکیک «تحلیل» از «سیاست» را ممکن می‌دانم. با این حال اگر بنا باشد آن مطلب را در میان سایر نوشته‌هایم دسته‌بندی کنم، اتفاقا در دسته «سیاسی» قرار می‌گیرد. ولی خوب در نوشته‌های سیاسی هم «تحقیر» جایز نیست، الا دربرابر «ظالم» یا «متکبر»، که شما از نظر من، دست کم در سال‌های اخیر، هیچ‌ کدام از این دو نبوده اید. اتفاقا اعتقاد شخصی من این است که شما در این سال‌ها نه «گهگاه» که «خیلی از اوقات» حرف‌های «خوب و معقولی» زده‌اید. فقط اشکال‌تان این است که گاهی زیر حرف‌های خوب خودتان می‌زنید. یادتان هست پس از انتخابات ۱۳۸۸ و در ماجرای انتصاب معاون اول رییس جمهور چه نوشتید؟ چه معیاری جهت سنجش صحت انتخابات ارائه کردید؟ اما بعد که چند روز گذشت و دیدید که چه اتفاقی افتاد و حتی دو وزیر کلیدی قربانی شدند و نهایتا هم کار جز به «حکم علنی» ختم نشد، و تازه باز هم آن «معاون اول مستعفی» در همه چیز جز اسم معاون اول ماند، انتظار داشتم به معیارتان وفادار بمانید و رسما اعلام کنید آن حقیقتی را که این ماجراها آشکار کرده بود. نه این که «حقیقت» محتاج اعلام شما باشد. اما ... اما متاسفانه در یکی از مقالات بعدی معیار و حرف خودتان را با توجیهاتی تغییر دادید. 

جدای از این موارد معدود، همچنان «نوشته‌های خوب» شما را دنبال می‌کنم. همین چند روز [پیش] داشتم مقاله‌ی شما درباره «مسئولیت اپوزیسیون» را می‌خواندم. همان مقاله‌ای که با حمله‌ی تند و موهن یک مدعی «جامعه‌شناسی» مواجه شد که قبلا گویا همکار شما در «مرکز مطالعات استراتژیک» و نیز در مطبوعات اصلاح‌طلب بوده است. او اکنون حقوق‌بگیر صدای آمریکا است و سخت مشغول تلاش جهت قانع کردن آمریکا‌یی‌ها و توجیه ایرانی‌ها جهت پذیرفتن حمله نظامی و تجاوز به ایران. همین که شما مورد حمله‌ی چنین جنایتکارانی هستید مایه امیدواری است!

 با احترام و آرزوی توفیق

اسفندیاری 

[۷ بهمن ۱۳۹۰]

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 سلام جناب آقای اسفندیاری

فکر نمی کردم که به مطالب دیگر اشاره‌ای شود که پاسخ ندادن به آنها بی احترامی [باشد]. در هر حال چون چنین شده چند روز فرصت لازم است که پاسخ دهم زیرا بر خلاف وبلاگ شما تارنمای بنده فیلتر است و فقط در موارد محدودی می توانم با فیلتر شکن واردش شوم تا لینکهای معرفی شده از جانب شما را ببینم چون ما بر خلاف شما که جوانتر هستید به این حافظه‌ها نمی توانیم تکیه کنیم.

ضمن این که به دلائلی من از چند ده کلمه بیشتر هم تایپ نمی کنم و باید از دیگران کمک بخواهم که این کار زمان‌بر است.

با احترام عبدی

[۷ بهمن ۱۳۹۰]

 --------------------------------------------------------------------------------------------

 با سلام مجدد

خیلی متشکرم از توجه شما و وقتی که می گذارید.

منتظر پاسخ شما خواهم بود.

با احترام

اسفندیاری

[۹ بهمن ۱۳۹۰]

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 سلام

لطفا فایل ضمیمه را ملاحظه نمایید.

با احترام عبدی

[۱۱ بهمن ۱۳۹۰]

 

  

بسمه تعالی

جناب آقای اسفندیاری؛

با سلام

 

یکی دو روز را با خودم کلنجار رفتم که به شما چه پاسخی بدهم. در یک دو راهی بودم. می‌توانستم یک پاسخ رسمی بدهم و فقط به نظرات شما درباره‌‌ی موردی که در نامه‌ی پیشین نوشته بودم بپردازم و خواهان انتشار آن نیز بشوم. یک شیوه‌ی دیگر نیز برای پاسخ دادن پیش روی من قرار داشت، شیوه‌ای که به صورت خصوصی به کار می‌برم و اصراری بر انتشار ندارم (هرچند که مخالفتی هم با انتشارش به وسیله‌ی طرف گفت‌و‌گویم ندارم). در مجموع هر دو مورد را می‌نویسم و انگیزه‌ام از نوشتن شیوه‌ی دوم را هم توضیح می‌دهم.

 

وقتی دیدم شما نوشته‌اید که:

 

«در جریان انتخابات مجلس ششم هنگامی که صادق زیباکلام طی مقاله ای از حملات مطبوعات اصلاح طلب به هاشمی رفسنجانی انتقاد کرد عباس عبدی در یادداشتی که در روزنامه صبح امروز به مدیر مسوولی سعید حجاریان منتشر شد او را به "پفیوزیسم سیاسی" متهم کرد. تا آنجا که به خاطر دارم این یادداشت در یکی از کتب حاوی مجموعه مقالات عبدی نیز چاپ شده است: عبدی عباس، انقلاب علیه تحقیر، ۱۳۷۹، تهران: انتشارات ذکر.»

 

به وبلاگ شما مراجعه کردم و به صراحت می‌گویم جا خوردم و خود را ملامت کردم که نکند چنین چیزی را گفته باشم. از این رو موضوع را از شما استعلام کردم و هنگامی که پاسخ دادید و به نامه‌های متبادله شده میان من و دکتر زیباکلام ارجاع دادید، متوجه شدم که موضوع از چه قرار است:

۱. همان‌طور که شما به آن کامنت ارجاع داده‌اید، خوب بود به این پاسخ من در ذیل آن کامنت نیز توجه می‌کردید: «عبدی:من در مورد افراد چنین تعبیری را بکار نمی برم شاید ایشان خودشان تعیین مصداق کرده است.»

۲. اگر کامنت با اندکی دقت مرور می‌شد، روزنامه‌ای که به آن ارجاع داده‌شده بود، صبح امروز نبود، بلکه روزنامه‌ی عصر آزادگان بود. البته این تفاوت مهم نیست، ولی اهمیت آن در این است که شما با اتکا به حافظه‌ی خود مطلب را نوشته‌اید حافظه‌ای که در این مورد آشکار دچار نسیان شده است، حافظه‌ای که به نظرم بسیار قوی است ولی هرچه‌قدر هم قوی باشد، احتمال خطا وجود دارد و بهتر است مطالب مستند به آن را با شواهد دیگر تقویت کرد و بروز این خطا در موارد دیگر هم صادق خواهد بود. در مورد پفیوزسیم سیاسی هم علی‌القاعده، من فقط ابعاد آن را شرح داده‌ام و به طور قطع تعیین مصداق نکرده‌ام و خواننده خودش حق دارد که بر حسب مورد، تعیین مصداق کند.

۳. اگر ادعای آقای زیباکلام را در همان لینک خوانده باشید که نوشته‌اند:

«بخشی از عباراتی که ایشان در پاسخ به بنده استفاده کرده اند عبارتند از «دروغگو»، «احمق»، «فراموشکار»، «نادان»، «عوامفریب»، «بی اطلاع»، «فرصت طلب»، «نان به نرخ روز خور»، «روتوش کار»، «داشتن ریگی در کفشم» و... البته هنوز جای شکرش باقی است چون در نوشته یی در سال ۱۳۷۸ در یکی از روزنامه های اصلاح طلب ایشان بنده را متهم به «پوفیوزیسم» سیاسی کرده بودند.»

و آن را با اصل متن نامه‌ی من که در «آینده» در اختیارتان است مقایسه کنیم، متوجه می‌شویم که ایشان به دلایلی دوست دارند که خود را مخاطب این الفاظ قرار دهند، در حالی که من در نامه‌ی اول هم ایشان را حتی بطور قطعی دروغگو خطاب نکردم و فقط وقتی که هیچ توضیحی درباره‌ی مطلب کذب خود ندادند، ایشان را به طور صریح دروغگو خطاب کردم و الفاظ دیگر هیچ مصداقی نداشت، حتی در مواردی می‌توانست بر ضد خودم به کار رود. آن الفاظ حکم بودند و نه مصداق، که البته ایشان به دلایلی دوست داشتند که خودشان را تعیین مصداق کنند. لذا فرد زیرک و باهوشی چون شما باید متوجه می‌شد که ایشان درباره‌ی پوفیوزیسم هم همین طور عمل کرده و موضوعی را به خود گرفته که هیچ‌گاه نویسنده چنین مصداقی را تعیین نکرده است. بنابراین شایسته است که لینک و اتهام مذکور را به نحوی که مناسب می‌دانید تصحیح نمایید.

اجازه دهید نکته‌ای را متذکر شوم. در سال‌های گذشته و حتی اکنون هم در برخی از مطبوعات و سایت‌ها مطالبی‌را علیه من می‌نویسند که هیچ‌گاه زحمت اعتراض به آن‌ها را به خودم نمی‌دهم. در مورد مطلب شما هم به صفت خودم، درخواستی برای اصلاح ندارم، آن‌چه که انگیزه‌ی اصلی من در این درخواست است، احترام و نگاه مثبتی بود که به شما پیدا کردم. بنابراین اگر خواستد اصلاح کنید و اگر نخواستید هم مشکلی نیست.

 

اما بخش دوم پاسخ!

جناب آقای اسفندیاری؛

من به طور معمول عادت ندارم که درباره‌ی دیگران مجامله‌گویی و تعارف کنم، لذا آن‌چه را که درباره‌ی شما و سپس نوشته]‌ها[یتان تقدیم می‌کنم از روی حسی است که نسبت به شما پیدا کردم و امیدوارم این حس غلط نباشد. با مطالعه‌ی نوشته‌ی شما متوجه شدم که با فردی مطلع، زیرک، خوش‌حافظه و باهوش طرف هستم. کسی که می‌تواند در کشورش تأثیرگذارتر از آن باشد که امثال من بر حسب اتفاق سر از وبلاگش درآورند. ولی این نکات مثبت و کم‌نظیر شما، وقتی با برخی دیگر از ویژگی‌هایتان که از طریق خواندن متن‌های شما استنباط می‌شود، قرین شوند، از تأثیرگذاری مثبت‌شان کاسته می‌شود. به واسطه‌ی حقی که هر یک از ما بر دیگری داریم، موظفیم که اگر نکته‌ای را در جهت اصلاح یکدیگر می‌بینیم متذکر شویم و من همین‌جا با کمال میل اعلام می‌کنم هرگونه انتقادی درباره‌ی من (البته فقط خودم) داشته باشید آن را در «آینده» منتشر کنم (در صورت موافقت شما) و قدردان آن هم خواهم بود. از این رو با نقد شما، که با توجه به نوشته‌هایتان از آن استقبال خواهید کرد، به سهم خود می‌کوشم که ادای دینی کرده باشم و آن ویژگی‌هایی را که فکر می‌کنم به اثرگذاری نوشته‌هایتان آسیب‌می‌زند را در پاسخ به مطالب شما تشریح خواهم کرد.

1. نوشته‌اید که «اگر برای تک تک واژه هایی که ما درباره دیگران می نویسیم، بنا باشداز ما سوال و جواب شود چقدر آمادگی و امکان پاسخ داریم؟ و خلاصه «وای اگر از پس امروز بود فردایی». بله  درست است و به همین دلیل هم من نسبت به اتهامی که در نوشته‌‌ی شما متوجه من بود حساس شدم و به قول معروف قبل از گفتن کلام، صاحب آن هستیم و پس از صدور آن، کلام صاحب ماست. به همین دلیل معتقدم که در استناد به مطالب دیگران، تنها به حافظه نمی‌توان تکیه کرد، به ویژه آن‌که همان‌طور که نوشته‌اید، فراموشی و به خاطر ماندن یک امر ساده و فیزیولوژیک نیست و اگر من نسبت به دیگری سوگیری ارزشی داشته باشم، هم در فهم گفتار و رفتار او دچار کج‌فهمی خواهم شد و هم در فراموش کردن و به خاطر ماندن رفتارهای نیک و بد او در حافظه‌ام.

2. چه خوب شد که خاطره‌ی گذشته‌ای را از من در دانشگاه شیراز زنده کردید. اگر اجازه دهید به تحلیل این خاطره بپردازیم تا معلوم شود که چه گزاره‌هایی در پس این خاطره نهفته است.

نوشته‌اید که: «خوب یادم هست که وقتی قبل از جلسه شما را در صف نماز بین بچه ها دیدم یک لحظه مکث کردم. عباس عبدی و نماز؟ تصویری از از شما برای ما ساخته بودند خیلی با نماز خواندن قرابت نداشت. البته اگر بخواهیم منصف باشیم خودتان نیز در برساختن این تصویر بی تقصیر نبودید. شما از قرار گرفتن حتی در چند کیلومتری هر چیزی که ممکن بود شائبه‌ای از دین و خدا و پیغمبر در آن باشد پرهیز می کردید. انشاءالله برای این که ریا نشود. ». دوست عزیز، وقتی که در قرن ارتباطات و در حضور مطبوعات و رسانه‌ها و انتشارات، شما که یک دانشجوی نخبه‌ی کشور بوده‌اید، درباره‌ی رفتار دینی من با سایر دوستانتان دچار چنین توهمی شده‌بودید، آیا به این نتیجه نباید می‌رسیدید که پیش از هر چیز باید آن کهکشان ذهنی که این تصور غلط را برای شما و دوستانتان آفریده بود، نقد می‌کردید؟ شاید برای من اهمیتی نداشت که کسی فکر کند نماز می‌خوانم یا نه، چون نماز را برای خدا می‌خوانند، چه وقتی که در منزل و تنها هستیم و چه وقتی که در آن دانشگاه باشیم. اما آیا برای شما این اهمیت نداشت که چرا و به چه دلیل دچار ذهنیتی شده بودید که حتی پدیده‌های عینی تا این حد مغایر با واقعیت برای شما تصویر می‌شد، چه برسد به امور ذهنی و اعتباری؟

نکته‌ی دیگر این که شما از پیش درباره‌ی کسی که مشهور به مذهبی بودن بوده، درباره‌ی نماز خواندن یا نخواندن او قضاوت داشته‌اید و به طور عادی این قضاوت در پس ذهن شما درباره‌ی ارزیابی نظرات او نقش مهمی هم ایفا می‌کرده است. ولی مسأله‌ی مهم این است که نه تنها آن روز در این کهکشان ذهنی تغییری داده نشد، بلکه امروز هم مرا مقصر می‌دانید و می‌گویید که: « ولی خوب، اگر جسارت نباشد اجازه دهید یادآوری کنم که در آن دوران دوم خرداد این چیزها نه خیلی واجد «نفع سیاسی» محسوب می شد و نه چندان محبوبیت افزا قلمداد می گشت. آن روزها ملاقات و همنشینی با «باری روزن» بیشتر می طلبید.... بگذریم. اتفاقا یادم هست به یکی از دوستان که در جلسه پرسش و پاسخ قرار بود از شما سوال کند گفتم این را هم به شما بگوید که چرا باید رفتار عمومی شما به گونه ای باشد که نماز خواندتان برای ما مایه تعجب شود؟ یادتان هست که پاسخ شما چه بود؟ گفتید این از سطحی نگری شما است!». برادر محترم! این چه ذهنیت وحشتناکی است که داریم و از دیگران انتظار داریم برای اثبات نماز خواندن خود کاری کنند که ما اشتباه برداشت نکنیم. حتماً باید می‌آمدم در مراسم مذهبی شما یا مراسم مذهبی پر از ریا و تزویری که تصویرش در تلویزیون نمایش داده می‌شود، شرکت می‌کردم تا نماز خواندن من برای شما اثبات می‌شد؟ شما که این همه باهوش و خوش‌حافظه هستید و حتی روزنامه‌‌ی صبح امروز را در آن سال‌ها خوانده‌اید، چرا متوجه نمی‌شدید که حداقل در یک‌سوم از یادداشت‌های من، ارجاع به مطالب اسلامی و دینی و ... وجود دارد و اگر کسی دچار پیش‌داروی نبود، همه‌ی این‌ها برای پرهیز از چنان ظن و گمان‌هایی که گناه هست، کافی بود. البته من آن یادداشت‌ها را برای اثبات مسلمانی خود نمی‌نوشتم‌، بلکه همانی بودم که بودم و تنها واقعیت خود را منعکس می‌کردم. برای آن که تفاوت خود در این زمینه را گفته باشم، متذکر شوم که اگر به هر دلیلی متوجه شوم که فرد مسلمانی برخی از مسلمات دینی خود را انجام نمی‌دهد، باز هم به خودم حق نمی‌دهم که بگویم برای مثال نماز نمی‌خواند و اگر هم خواند تعجب کنم.

این که در آن روزها با باری روزن مناظره کرده‌ام چه ربطی به نماز خواندن و نخواندن دارد؟ شما می‌توانید آن کار را بد یا بسیار بد و حتی خیانت بدانید، ولی این موضوع چه ربطی به نماز نخواندن می‌تواند داشته باشد؟ خب اگر دیگران هم درباره‌ی رفتار شما این‌طور قضاوت می‌کردند، می‌دانید چه نتیجه‌ای حاصل می‌شد؟ آیا این‌ها سطحی‌نگری نیست و نبود که در برابر پاسخ من علامت «!» گذاشته‌اید؟

این درست است که ما و به ویژه من تظاهر به دین‌داری نمی‌کردم، نه در آن دوران، حتی پیش از آن هم نمی‌کردم، چیزی که مطالبه‌ی دوستان شما بود. به دو دلیل این کار را نمی‌کردم، یکی این که در هر کاری بتوان تظاهر کرد، ذات دین‌داری با تظاهر و جانمازکشی تعارض دارد. ولی دلیل مهم‌تر این بود که تظاهر به دین‌داری دکان چند نبشی بود که عده‌ای از آن نان می‌خوردند، که این بدترین و ناپاک‌ترین نان‌ها است. به خوبی به یاد دارم که یک بار در سال ۷۴ پیشنهادی را به مرکز مطالعات وزارت ارشاد دادم تا مطالعه‌ای را درباره‌ی زنان و مردانی که بعد از ظهرها در خیابان ولیعصر راه می‌روند انجام دهم که نپذیرفتند. هدف این مطالعه [نمره] دادن به ظواهر و پوشش زنان و مردانی بود که همراه یکدیگر بودند. فرضیه‌ی من این بود که همبستگی نمرات داده شده برای زنان و مردان منفی خواهد بود، یعنی مردانی که ظاهر اسلامی‌تری دارند با زنانی که ظاهرشان غیرمذهبی‌تر است همراه‌اند و برعکس. مبنای این فرض من هم این بود که مردان گروه اول در اصل فرهنگ زنان خود را دارند ولی کارکرد ظاهری این مردان در ادارات و جامعه متفاوت است تا نسبت به اسلامیت آنان شکی نشود و کارها روبه‌راه شود. در حالی که گروه دوم مذهبی‌های واقعی هستند که نیازی به ظاهرسازی مردانشان ندارند و از ظاهرسازی هم انزجار دارند. بنابراین فشار مذکور در این گزاره‌های شما برای تظاهر و ریا چیزی نیست که مطلوب همه یا حداقل من باشد.

3. این که نوشته‌اید: «البته سوالات آن جلسه ادامه یافت و تند و تیز تر شد و عملا باعث شد شما تا آخر ننشینید و جلسه را ترک کنید. شاید برای شما هم در آن سال ۱۳۷۹ خوب بود دیدار «دیگری». دیدن یک سالن بزرگ پر از دانشجوی مخالف خودتان. شاید کمک می کرد که حباب برخی تصورات که گمان می کردند دانشگاه ملک طلق دفتر تحکیم است بترکد. آخر ما یک زمانی وقتی از بهزاد نبوی دعوت می کردیم بیاید در جلساتمان می گفت شما جلسه در بازار بگذارید می آیم! منظورش این بود که شما در دانشگاه جایی ندارید و عددی نیستید. بگذریم...» من صادقانه بگویم چیز چندانی از آن جلسه به یاد ندارم، ولی توصیه می‌کنم که شما به حافظه‌ی خوبتان اعتماد بیش‌از حد نکنید. هیچ‌گاه به یاد نداشته‌ام که جلسه‌ای را پیش از موعدش ترک کنم، چون اگر چنین وضعی پیش می‌آمد، به طور قطع در خاطرم می‌ماند. به علاوه من نمی‌دانم میان شما و آقای بهزاد نبوی چه گذشته است و امروز چه چیزی را باید به رخ کشید، ولی اجازه دهید متذکر شوم که اگر همه‌ی دانشجویان دانشگاه‌ها هم از جریان آن زمان شما می‌بودند، این امر را به هیچ وجه دلیل حقانیت نظرات آن‌ها نمی‌دانستم و اگر فقط چند تن از دانشجویان کشور هم به آن منتسب بودند، آن را دلیل بر عدم حقانیت و نادرستی عقیده آنان نمی‌دانم. ضمن این که باید به اطلاع برسانم مجموع آن جریان در حال حاضر در دانشگاه‌های کشور کمتر از ۱۵ درصد هستند (با احتساب اثرات سهمیه‌ها). این را بر حسب مشاهدات خودم می‌گویم، لذا خیلی بر این عامل تأکید نکنید.

4. مرقوم نموده‌اید که: «و نه اساسا تفکیک «تحلیل» از «سیاست» را ممکن می‌دانم. با این حال اگر بنا باشد آن مطلب را در میان سایر نوشته‌هایم دسته‌بندی کنم اتفاقا در دسته «سیاسی» قرار می‌گیرد.» ابتدا باید پذیرفت که در عالم واقع چنین تفکیکی به صورت صددرصد ممکن نیست. مثل نخود و لوبیا نیست که بتوان آن‌ها را به طور کامل از یکدیگر تفکیک و جدا کرد. ولی این فقط وجه منطقی قضیه است، در حالی که در عمل چنین نیست. شما می‌دانید که فرق میان آب و آب مضاف و احکام آن‌ها در شرع چیست. در حالی که در طبیعت همه آب‌ها مضاف هستند و حداقل قدری نمک و املاح همراه خود دارند ولی عرفاً به آن‌ها مضاف گفته نمی‌شود ولی از یک مرحله به بعد مضاف محسوب می‌شوند. تمایز تحلیل سیاسی و علمی هم به همین شکل ممکن است. من در برخی از یادداشت‌های اخیرم چندین بار این تمایز را توضیح داده‌ام و چون شما را پیگیر مطالبم یافتم، بیش از این توضیحی نمی‌دهم. ولی حداقل به این مورد اشاره کنم که در تحلیل علمی اهمیت ندارد که چه کسی سخنی را می‌گوید و مخاطب آن کیست، در حالی که در تحلیل سیاسی هر دو مسأله مهم است. اعتقاد شما به ممکن نبودن تمایز میان این دو وجه از تحلیل تبعات ]روش[‌شناختی گسترده‌ای دارد و به نحوی که قضاوت ما درباره‌ی گوینده‌، تأثیر مستقیمی بر قضاوت ما نسبت به مضمون بیان او خواهد داشت و این باب هر گفتگو و دستیابی به حقیقت را خواهد بست که در ادامه مصداق این نکته را نیز شرح خواهم داد.

5. نوشته‌اید که: «ولی خوب در نوشته‌های سیاسی هم «تحقیر» جایز نیست، الا دربرابر «ظالم» یا «متکبر» که شما از نظر من، دست کم در سال‌های اخیر، هیچ‌کدام از این دو نبوده اید». متأسفانه در جامعه‌ی ما آن‌قدر اخلاق را در مرتبت بالایی قرار می‌دهیم که دیگر دست‌هایمان به آن نمی‌رسد و به مصداق دست ما کوتاه و خرما بر نخیل می‌شود. من فکر می‌کنم که در مجادلات سیاسی حمله و حتی تحقیر و متلک با رعایت شرایطی ایراد ندارد. اول این‌که یک‌سویه نباشد

/ 11 نظر / 89 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پوریا صرامی

سلام آقا، صبح خیلی زود (به وقت استرالیا) ایمیل شما را دریافت کردم و مطلب آن قدر جذاب بود که حدود یک ساعت در رختخواب و در اسکرین کوچک موبایل آن را میخواندم! البته در انتها نوشته بیشتر شبیه یک متن حقوقی و سرشار از دلیل و سند شده و از جذابیت آن کاسته شده بود. من هم معتقدم دیالوگ و همفکری مهم است، اما کار ساده ای نیست و با وجود اطلاع از این که ناخودآگاه تاثیراتی وجود خواهد داشت و افراد در خلاء نمینویسند، معتقدم بین سیاسی نوشتن ناخودآگاه و سیاسی نوشتن عمدی فرق هست و معتقدم که سیاسی و ژورنالیستی نوشتن میتواند آفتی بر محتوا و ماندگاری آثار باشد. امیدوارم این دیالوگ شما منشاء خیر شود و فکر کردم شاید ذکر چند مطلب خیلی کوتاه که قبلا نوشته بودم خالی از لطف نباشد: البته مثل همه نوشته هایم سعی کرده ام کلی بنویسم و اگر کسی برای نوشته هایم تعیین مصداق کند، مسولیتش با خودش است! http://psarrami.blogspot.com.au/2009/07/blog-post_677.html http://psarrami.blogspot.com.au/2010/10/blog-post_24.html http://psarrami.blogspot.com.au/2009/06/blog-post_1250.html

بی نام

سلام . تبریک فراوان! نه تبریک سال نو که مهمتر از آن تبریک به صبر و حوصله ای که در مکاتبات مناظره گونه تان به خرج دادید ... که امیدوارم آغاری باشد برای این دست گفتگوهای چالش برانگیز و انتقادی

ابراهيم

سلام و سال نو بر شما و خانواده محترم مبارك جالب و خواندني بود، هر چند به نظر من به تعبير خودت جسارتا نوعي اسهال قلمي در متون شما قابل توجه است. در نهايت هم شبيه همان مناظره دانشگاه شيراز شد كه وسطش ول كرده و رفته! و شما هم البته تلاش كرديد در اين اثنا حرفهاي خودت رو بزني با چاشني ترويج الگوي انگليسي-ژاپني سياست و پيشرفت! و ايشان هم نمك و فلفل خودش رو زده با چسباندن شما به برادر صادق كه اتفاقا هردو هم چند روزي اب و نون جزيره رو خورده ايد![شوخی] به اميد ديدار در ايران و به قول طرف منتظر آینده نویدبخشتان[زبان]

محمد حسین

سلام تبریک سال نو از خانه مادر بزرگ برات این کامنت را میزارم[لبخند] بسیار جالب بود... با توصیفاتی که از این گفتگوی مکتوب شنیده بودم خوندنش بسیار برام جالب بود...

hamed

با عرض سلام و تبریک سال نو. امیدوارم سال 91 سال خوبی برای مردم و انقلاب باشه. متن نامه نگاری شما برای من بسیار مفید بود و از آن استفاده های زیادی بردم که بابتش تشکر می کنم. در مورد نامه ها باید بگم شما حرفتان را علمی تر و با دلایل بهتری ارائه دادید و حافظه و اطلاعات خوب هم دارید.اما گاهی در بعضی موارد انگار عجله داشته اید یا عصبانیت یا ناراحتیتان به نوشته تان انتقال یافته. که شاید از نظر شما ایرادی نداشته باشد. امیدوارم همچین نوشته هایی ادامه داشته باشند و شما رسالت خودتان را با توجه استعدادهایی که آقای عبدی هم اذعان داشتند به طور کامل انجام دهید

یه همکلاسی

با سلام واحترام نمی دانم که نفس گفتگو برای گفتگو چه فایده ایی دارد؟ شاید برداشت من اشتباه بود . عبدی برای طرح خود مانند غریق متشبث به حشیش شده بود و شهاب برای فرار از محاق بشرح ایضا !! شهاب جان در این چند ده روز که نامه نگاری می کردی و به ایران هم آمدی راستی راستی نمی تونستی راسا یا توسط دوستان بفهمی که بالاخره تهمت زدی یا مطلبی که گفتی در جایی آمده ؟ بهر حال متاسفم . علیرغم اینکه خیلی شعار آنهم اخلاقی داده ای اما .... من یک توصیه به شما می کنم :سعی کن قلبت و البته عقلت با زبانت و اعمالت بی تعارض شند .شاید عاقبت بخیر شی .

رفیق قدیم

سلام.لاجدال فی الحج!

علی وو

با سلام و تبریک سال نو :) ان شا الله که فرصت پیدا کنید و بیشتر به این وبلاگ سوت و کورتون سر بزنید.

ویرگول

گفتگوی مفید به فایده ای بود.

محمّد

من این گفت‌وگو را 3 سال پیش، هم‌آن زمان که ذوب در ولایت بودم خواندم، بسیار هم شادمان بودم از لحن و رتوریک زبانی شما، امّا حال که آن قداست‌های نامقدس شکسته هنگام خواندن گفت‌وگوی عبدی با نبوی بودم یاد این گفت‌وگو افتادم، دوباره متن گفت‌وگو را خواندم و این‌بار جذب خردمندی عبدی شدم گرچه آن مصداقی که او دنبال‌ش می‌گشت را در کتاب «هاشمی و دوم خرداد» خطاب به آقای زیباکلام دیدم و باید عرض کنم دربارۀ «پفیوزیسم سیاسی» حق با شما بود.